روی ایوان، در عبور و مرورِ نسیمِ خُنک و بدونِ خاکِ عصرگاهی نشستیم. امیحیی شربتِ سکنجبین و عسلِ مقبولی درست کرده و توی لیوانهای بلوری با چند تکه یخِ قلبیشکل مخلوط کرده... عرقِ سردِ لیوانها عنان از کفِ نفسِ راحتطلب ربوده... من اما به توصیۀ خمینیِ کبیر در چهل حدیث، خلافِ خواستۀ نفسم عمل میکنم و نوشیدنِ شربت رو به تأخیر میندازم... به جای دلرباییِ قطراتِ آب روی لیوانها چشم میدوزم به دخترم که گوشۀ حیاط، نزدیکِ بزیها، یحیی به بغل، بلند بلند حافظ میخونه و با چرخ زدنش یحیی رو میخندونه... جهانِ فانی و باقی... فدای شاهد و ساقی... که سلطانیِّ عالم را... طُفیلِ عشق میبینم...
چینهای دامنش روی نسیمِ بلوچستان، موجسواری میکنه... پیراهنِ بلندِ عربیش و از عِراق خریدیم... پیراهنِ بلند و شکیلی که به سبکِ لبنانیها مثلِ مانتو و کامل پوشیده است... آبیِ متمایل به سورمهای با گلهای ریز و سپید... همون مانتویی که وقتی دید، اول از مادرش پرسیده بود بابا دستش بازه؟ میتونم ازش بخوام این و برام بخره؟ وَ این مراقبتِ دخترانۀ بامرام از جیبِ پدرش رو، سالها مادریِ امیحیی به معرفتش اضافه کرده... وَ امیحیایی که با اطمینان از موجودیِ جیبم جواب داده آره! میتونی ازش بخوای... وَ باز مادریِ زیرکانۀ امیحیی که خودش مستقیم برای خریدِ این مانتو نظر نداده و بیش از سؤالِ دخترش، واردِ حریمِ پدر_دختریِ ما نشده... دخترم که به من گفت این رو میخوام، گفتم بخریم بابا ولی برای توی خونه دستوپاگیرت نیست؟ زیادی پوشیده نیست؟ وَ دخترم گفته بود برای بیرون بابا... مثلِ لبنانیها... از این روسری بزرگا هم میگیرم که مثلِ چادر میپوشونه من و... وَ من فهمیده بودم حجابِ زیبای لبنانیها که برای ما ضدّحجابه و در کشورِ خودشون عرف و حجاب، و اصلا برای همین به چشمِ ما زیباست...، دلِ دخترم رو برده... وَ در ذهنش اون رو "مثلِ چادر" کرده... مکثی کردم و تو دلم توسل کردم به امام زمان ارواحناه فداه... که کمک کنن مسیرِ درستی رو پیشِ پای خودم و دخترم بذارم... مسیری که بوی خیرخواهیش قلبِ حاصلخیزِ نوجوانِ من و سرسبز کنه و ایمان بیاره من بهترینهای دنیا و آخرت رو براش میخوام... توسل کردم به مربیِ حقیقیِ همۀ پدرها و مادرهایی که خودشون متربّیِ این مربی هستن و در دستِ تعمیر... دست کردم توی جیبم و بیشتر از هزینۀ اون مانتو رو به دخترم دادم. لبخند زدم و گفتم برو بخر بابا. من همین بیرون منتظرم. وَ این "من همین بیرون منتظرم" برای خونوادۀ ما یعنی عدمِ رضایت... که ما همه با هم خرید میکنیم و حتی برای جورابِ هم نظر میدیم و از ذوقِ چشمهای همدیگه میفهمیم کدوم لباس تو اتاقِ پرو به تنِ ما نشسته و کدوم یکی تو تنِ ما زار میزنه...
دخترم دستم و گرفت... گفت بابا! مانتو رو دوست نداری؟ گفتم چرا بابا! خیلی قشنگه و فکر میکنم خیاط فقط به عشقِ اینکه تو تنت کنی این و دوخته... فکر کنم اگه تو نخری، دیگه هیچکس نخره و فروشنده بیچاره شه... چون این مانتو تو تنِ همۀ دخترای دنیا زار میزنه و فقط به قامتِ زیبای تو تن میده... دخترم خندید... ذوق کرد... چشمهاش پرفروغ شد... اما دستم و رها نکرد... پس چرا نمیای تو مغازه؟ چون اگه تنت کنی و به جای چادر، بشه حجابت و زیباییت رو مفت و مجانی بذاره دمِ دستِ هر کس و ناکسی... حس میکنم از دستت دادم... اما شما بخر چون نظرِ شما برام مهمه... چون بهت اعتماد دارم...
بوی خیرخواهی تا سلولسلولِ هستیِ دخترم رسوخ کرده... دستم رو میبوسه و میگه بابای ستارهای من! نمیخرم! کی گفته من و از دست میدی؟! وَ امیحیی؛ ستونِ تکیۀ پدرانگیِ من، واردِ معرکۀ القای شِبه اسلام به جای اسلام میشه و دوشادوشِ من علیهِ این هجومِ ضدّفرهنگی بذر میپاشه به سرزمینِ حاصلخیزِ هستیِ دخترمون؛
عزیزِ دلم لبنانیها وقتی این و میپوشن، تو کشورشون همه شکلِ همن... این میشه عُرف... یعنی چون همه اینجوریان، جلبِ توجه نداره براشون... خودشون متوجهِ زیباییشون نمیشن و پوشیدگی به چشمشون میاد... ولی تو کشورِ ما و حتی عِراق... این حجاب چون فرق داره با عموم... به جای پوشیدگی، تمایز و زیبایی رو اول به چشم میاره... ما حجاب میکنیم که زیباییمون جلوه نکنه... که کسی بابتِ ظاهرمون به ما توجه نکنه... باطن و فکر و اندیشه و عملمون به چشم بیاد... برای همین این برای ما مساوی با چادر نیست... دخترِ زیبای من و میندازه سرِ چشمها... دخترِ ارزشمندِ من میشه دمِ دستی... تو گنجِ عمرِ مایی... محاله بذاریمت دمِ دست و اجازه بدیم به چشمِ هر کس و ناکسی بیای... فقط اونی که لایقِ گنجِ وجودته باید مَحرمِ دیدارِ زیباییهات بشه... اونی که حفظ کردنِ تو از جونش هم براش واجبتره... ما مانعت نمیشیم، دوست داری بخر... دوست داری بپوش... ولی ما از اینکه گنجِ عمرمون حراج شده رنج میکشیم و در حقت دعا میکنیم از دستت ندیم...
آخ از کلامِ امیحیی... آخ! دخترم چشمهاش گرم شده و به لایهای حریرِ اشک، خیس... با چه فخری لبخند میزنه و با چه غروری به این پیراهن نگاه میکنه... "با هم" میریم میخریمش چون به ما گفته فقطططططط برای شما میپوشم... فقططططط شما حق دارین تو تنم نگاهش کنین... فقط برای باباییِ خودم... وَ حالا دلِ باباییش و با چینهای دامنِ پیراهنش بُرده وقتِ غزلخوانی، زیرِ گوشِ برادرش... اگر بر جای من غیری گُزیند دوست، حاکم اوست... حرامم باد اگر من جان به جای دوست بُگزینم!
پسرم روی کتاب و دفترش، پهن شده کنارِ من... مشقِ ریاضی میکنه که امتحانش رو خوب بده... امیحیی، رَسته از امورِ خونه میاد و به ما اضافه میشه... وقتی با چادرِ گلدارش کنارم میشینه، بهش میگم نگاهشون کن! وَ اشاره میکنم به دخترِ یحیی در بغلم... نگاهشون کن! مصاحَبَتِ کوهستان و آفتاب... صخره و اقیانوس... غرب و شرق... صولتِ سرما و هُرمِ گرما... متولدِ کویر و دریا و آفتاب... در آغوشِ متولدِ کوه و صخره و درّه... میبینی؟ لطافت در آغوشِ استقامت... سرسختی؛ پناهِ گرمای محبّت... وسیع مثلِ یحیی... بلند مثلِ دخترمون...
امیحیی از شاعرانگیهای بیگاهم به وجد اومده که پسرم سر بلند میکنه و سؤال میپرسه پس من چی؟ من متولدِ چیام؟ وَ تمامِ تعلیقها به نقطۀ اوج میرسه...
پسرم... پسرم... پسرم...
به مِهر نگاه و به اسمِ صداش میکنم و شروع؛
تو وطنی... زادگاهی... کوچه و خیابونهای آشنایی... خانواده و فامیل و دوست و همسایهای... تو خراسانِ بزرگِ منی... مشهدِ منی... لهجۀ تند و شیرینِ منی... تو صحنِ انقلابِ منی... گنبدطلای منی... اسمالطلای منی... نقّارهخونۀ منی... تو کبوترِ حرمِ منی... وَ آغوش باز میکنم و بهش میگم به خاطرِ حُبِّ امام رضاجان دوست دارم بغلت کنم... وَ مداد بهدست و با شوق پر میزنه بینِ دستهام... سرم و میذارم کنارِ گردنش... بوش میکشم... بوی کاشیهای مسجدِ گوهرشاد دورِ احساسم جوونه میزنه... دست میبرم به موهای نرم و لَختش... به نرمیِ همون فرشهای دستبافتِ رواقهای مرکزیه که روشون صد بار افتاد و بلند شد تا راه رفتن یاد گرفت... میگم بابا! تو فرزندِ امام رضاییِ منی... بعد از دو تا فرشتهمون که عطای دنیا رو به لقاش بخشیدن و برگشتن بهشت که شفیعِ ما باشن، امام رضاجان بودن که تو رو به ما هدیه دادن... تو معجزۀ کمیلِ پنجشنبۀ صحنِ انقلابِ منی... تو استجابتِ خدمتهای عاشقانۀ مادرتی... رحمتِ واسعۀ پنجره فولادی... ما هجرتها رو با نفسهای تو دوام مییاریم که هوای حرم رو به ما هدیه میده... پاهای تو بیش از خواهر و برادرت رواق به رواق و صحن به صحنِ حرم رو دویده... دستهات بیش از اونها به در و دیوار و کاشیهای حرم تبرّک جُسته... گنبدطلا بیش از اونها، تو چشمهای تو منعکس شده... من هزار بار دست گذاشتم روی سرت و امام رضاجان رو به نفسهات قسم دادم و حاجت گرفتم... تو آبروی منی در حرم... واسطِ منی پیشِ آقا... تو چهارشنبههای ناطقِ امامرضاییِ منی... من نگاهِ امام رو به برکتِ حضورِ تو در زندگیم به خودم جلب میکنم... تو اتصالِ منی با حرم... با ملجأ... با پناه... با امام... تو مأوای منی... آسایشِ منی... ما به سرسختیِ خواهرت تکیه زدیم و به وسعتِ محبتِ یحیی دلگرم شدیم... اما با هوای تو نفس میکشیم... تو معنا و معنویتِ خونۀ مایی... نور و سرورِ مایی... تو پسرِ امامرضاییِ مایی...
وَ چنان میفشارم به آغوشم که گویی پنجره فولاد...
.
.
.
من و خونوادهم... اینجا در ایوان... در امن و امان... چند کیلومتریِ مرزِ پاکستان... مدیونِ اون پنجتا جوونیم که پرپر شدن... وَ خبرِ شهادتشون، شیرینیِ خبرِ اعدامِ ظالمینِ اولِ هفته رو به کاممون تلخ کرد... پنج تا جوونِ مظلوم که خونی نریخته بودن... ظلمی نکرده بودن... وَ پیرپاتالای آلبانی براشون با کف زدن عزاداری نکردن... وَ اونا که لقمۀ حرام با گوشت و خونشون آمیخته شده و مُهر خورده به قلبهاشون، براشون هشتگ ترند نکردن و سینه چاک ندادن... من نمیدونم پدرهاشون چی میکشن؟! چی میکشن؟! مثلا صبح زنگ زده باشم پسرم و حال و احوال کرده باشم... تلفن رو قطع کرده باشم و رفته باشم پی کار و زندگی... عصر زنگ زده باشن که جوونِ رعنام و بیاونکه ظلمی کرده باشه از دست دادم... تلفن رو قطع کنم و ندونم کجای دنیا چاهِ هقهقم بشه و کجای دنیا تکیهگاهِ کمرِ شکستهم...
.
.
.
خدا همۀ عمرم سرِ من منت گذاشته و با لطف و کَرَمش با من برخورد کرده...
اما دو جا لطفش رو در حقم به اِکمال رسوند؛
وقتی امیحیی رو روزیم کرد...
وقتی پدر شدم...
پدرِ دخترم...
پدرِ فرشتههام...
پدرِ پسرم...
پدرِ یحیی...
.
.
.
الهی هرگز با من متناسب با اعمالم برخورد نکنه و به لطفش من و باز هم تاجِ افتخارِ پدری عطا کنه... من گمانِ نیک به خدا دارم که با هر بار پدری، از سرِ تقصیراتم گذشته و از نو به من فرصت داده...
سال 85 یا 86 بود که شاگردبنّا برای یه مسألۀ درسی باید میرفت دانشگاه تهران. یه یک ماهی کار داشت و خوابگاه گرفت. میخورد به همین ایام، البته فکر میکنم اوایلِ خردادماه بود. آره! یادم اومد! چون وقتی رفتم پیشش، چند روز بعد، رحلتِ امام بود و یادمه از کلۀ صبح رفتیم مرقد. هفتۀ آخرِ اقامتِ شاگردبنّا تو تهران بود که گفت من هم برم پیشش تا یه تفریحی هم داشته باشیم و تهرانگردی کنیم. من هم از خداخواسته، پدرم برام بلیط قطار گرفتن و خودم و رسوندم تهران. وقتی رسیدم آدرسِ خونۀ یکی از دوستانِ متأهلش و داده بود که برم پیشِ خانومش تا کلاسش تو دانشگاه تمام شه، اما من از دانشگاهِ 50 تومانی خوشم میومد :) انداختم از راهآهن رفتم درِ دانشگاه منتظرش. من کمی دورتر از درِ دانشگاه ایستاده بودم کنارِ خیابون که دیدم شاگردبنّا اومد بیرون امااااا...
دیدم کنارش یه دخترِ جوانه! دارن با هم صحبت میکنن! منم غیرتی شدم که این کیه؟! با شوهرِ من چرا داره حرف میزنه؟! انداختم و رفتم پیششون که دختره بفهمه آقامون زن داره :) وقتی رسیدم صدای شاگردبنّا میومد که داشت میگفت اینجا محل تحصیله... همۀ اونایی که میان این داخل با کلی تلاش و زحمت اومدن که بتونن یا به یه جایی برسن و به خودشون و خانوادهشون خیر برسونن، یا برای کشورشون تلاش کنن... درست نیست که ما تمرکز رو ازشون بگیریم و با خودخواهی به خودمون فکر کنیم!
شما سال 86 رو یادت بیار! اون موقع وضعیتِ حجاب چطور بود؟ خوب؟ بد؟ افتضاح؟ عالی؟ همینقدر بگم آثارِ ویرانیِ عُظمای خاتمی و بهمنی که راه انداخته بود و گولّه برفیه هی بزرگ و بزرگتر میشد برپا بود... حالا دوباره به سالِ 86 فکر کن! اون موقع امرِ به معروف و نهی از منکر جایگاهی داشت؟ به نظرت رواج داشت؟ اصلا کسی مشغولش بود؟ اصلاتر اگه کسی امر به معروف و نهی از منکر میکرد، طرفِ مقابل با این مسأله آشنا بود؟
شاگردبنّا داشت امر به معروف و نهی از منکرش میکرد!!! سالِ چند؟! 1386! کجا؟ جلوی دانشگاهِ تهران! چرا؟! چون اگر یادتون باشه یا عکس و فیلمای اون موقع رو دیده باشین، اون زمان مد شده بود از این مانتوهای کمرچسب با آستینایی که برش(چاک) داشت و دست رو تا آرنج نمایان میکرد میپوشیدن. تو فیلمای دهه هشتاد مهناز افشار زیاد میپوشید. شاگردبنّا سرِ آستینای دختره داشت امر به معروف و نهی از منکر میکرد :)
تو همون ایامی که تهران بودیم، چند بارِ دیگه هم اتفاق افتاد. یادمه رفته بودیم سمتِ امامزاده چیذر و امامزاده اسماعیل علیهما السلام. خیابونای اونجا رو خیلی جفتمون دوست داریم. هر بار هم با هم رفتیم تهران، حتما این قسمتِ شهر میریم. فکر میکنم قبلا هم تو خاطرۀ نارنجک از اونجا نوشتیم. واقعا اونجا برای من و همسرم نوستالژیک و پر از خاطراتِ خوشه... حتی الآن از یادآوریش از نهایتِ بهجت قلبم ملتهب شده... اونجا رفتیم برای مزارِ شهدای امامزاده چیذر دستهگل و گلاب بخریم، یه خانومی واردِ مغازه شدن که به سبکِ اون دوران، موهاشون و فوکلی داده بودن بالا و روسریِ ساتن رو گره زده بودن و آرایشِ عجیبی هم کرده بودن. اون زمان ابروهای خییییییلی نازک مد بود، با رژ لب قرمز! شاگردبنّا همون یه نظری که طبیعیه در تردّد و آدمیزاد چشمش میافته رو که دید، نتونست تحمل کنه! گل و که خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون، گفت صبر کن، این خانم که اومد بیرون برو بهش بگو حجابش مناسب نیست. من با چشمای گرد گفتم من برم؟! من بگم؟! شاگردبنّا خیییییلی طبیعی جواب داد آره دیگه! شما خانمی، خانم به خانم بگه بهتره. من دستپاچه شدم. اون زمان واقعا ِ واقعا امر به معروف و نهی از منکر باب نبود... طبیعی نبود... تو اسلام بود ها! اما تو مسلمونیِ ما نبود... من هم میدونستم از فروعِ دینه اما ندیده بودم کسی انجام بده که من هم یاد بگیرم. هم برام عجیب بود... هم برام ترسناک بود... هم برام خجالتآور بود... نه امر به معروف و نهی از منکر، نه! خودم خجالت میکشیدم برم به کسی بگم خانم موهاتون رو بپوشونین... از خلقِ خدا خجالت میکشیدم، از خدا نه(!)... خلاصه گفتم من نمیتونم! شاگردبنّا با تعجب نگاه کرد و پرسید چرا؟! منم همچنان با حیرت جواب دادم خب... خجالت میکشم! شاگردبنّا گفت از دینت خجالت میکشی یا از دستورِ خدا؟! من جوابی نداشتم... هاجوواج نگاش میکردم که خانومه بیرون اومد و شاگردبنّا بیدرنگ رفت پیشش و صداش زد و در حالی که سرش و انداخته بود پایین و اصلا به خانومه نگاه نمیکرد، گفت من عذرخواهی میکنم که خودم به شما میگم، همسرم نتونستن، لطفا مراقبِ پوشش و حیاتون باشید وقتی بیرون میاید، هم حکمِ خداست، هم ما مردها همهمون سالم نیستیم... خودتون در خطرید...
بعد هم راهش و گرفت و رفت! من داشتم پشتِ همسرم راه میافتادم که دیدم خانومه با تعجب... وای خدا! چهرهش یادمه! با تعجب! داشت من و همسرم و نگاه میکرد! وَ البته فوکلاش و هم داخلِ روسری کرد... ولی خییییییلی تعجب کرد!
بیایم جلوتر؛ بعد از بلوای سالِ 88... اوهاوه! اونجا رو یادمه! دخترم و میذاشتم پیشِ مادرامون و با همسرم میرفتیم سمتِ احمدآبادِ مشهد! میرفتیم جوابِ سبزها رو بدیم! اون دوران خیلی خوب بود... ابدا و اصلا قابلِ قیاس با این خدازدههای زن، زندگی، آزادی نیست... اینها لبریزِ عقده و اونها با ایدئولوژی... اینها وحشیصفت و حاصلِ خواستۀ نابهجاشون آرمان و روحالله و کلی جوان که پرپر شدن و اونها اهلِ مباحثه... البته که هر دو گروه استثنا هم دارن، اما غالب اینطور بود... داد و بیداد داشتیم، سرِ هم داد میزدیم، اما حرف ِ هم و گوش میدادیم، چادریها میتونستن برن تو دلِ سبزها و اونها هم میتونستن بیان تو دلِ ما... ساعتها به مباحثه میگذشت... حتی داشتیم افرادی که تونستیم بهشون اثبات کنیم تقلبی در کار نیست و فریب خوردید، حتی داشتیم از سمتِ خودمون که فریب خوردن و رفتن به تیمِ مقابل... تقریبا کارِ هر روزمون همین بود، میرفتیم کفِ خیابون و حرف میزدیم یا میخواستیم نشون بدیم ما پای این پرچم و رهبرش هستیم و خیال نکنن سپاهِ حق خالیه و بیکس... ما خیلی وقته ملّتِ امام حسینیم *_*
اون بلبشوها رو یادتون بیاد! وسطِ اون معرکه شاگردبنّا از کنارِ هر دختری رد میشد میگفت خواهرم حجابت اصله، بعد به سیاست بپردازیم! خواهرم مقنعهت و بکش جلو، من حرفهات و میشنوم! خواهرم دستات و بپوشون بعد از موسوی دفاع کن! خب گاهی اثر داشت و گاهی نه! اسیرِ خشمِ دخترا میشد و البته خشمشون از پوشش نبود، جوانها رو با فریبِ تقلب تحریک کرده بودن و خیال میکردن رأیشون و دزدیدن... خشمشون از عقده نبود، از جهل بود... از ندونستن... از تردید... بهشون برخورده بود... غرورشون جریحهدار شده بود و خیال میکردن کسی آدم حسابشون نکرده... چندین نفر تو بغلِ خودم گریه میکردن که باورم نمیشه رأیم و تو کشورم دزدیدن... من اول آرومشون میکردم، قربونصدقهشون میرفتم، بعد شروع میکردم به تبیین... شاگردبنّا همیشه با بطریِ آب میزد به دلِ پسرا... سعی میکرد اول بهشون آب بده و آرومشون کنه... همسن و سالهای خودمون بودن... همنسل... همدوره... برادرم... خواهرم... وَ قلبهاشون و به دروغ جریحهدار کرده بودن... دشمن در این چهل سال چهها که نکرد و ما تااااااااااازه نشستیم به امر به معروف و نهی از منکر فکر میکنیم و براش فتوا پیدا میکنیم که باید بشه یا نشه(!)... واقعا این هشتگِ مذهبی_صورتی که این روزا ترند شده، چقدر بهجا و مفهومه...
بریم جلوتر؛ انتخابِ قدرتمندترین بیعرضۀ ویرانگر؛ حسن روحانی... من فکر میکنم همین سالِ 91 یا 92 بود که کتابِ واجبِ فراموششده چاپ شد... اما 92 بود که رسید به دستِ همسرم. کوه رفته بود و یکی از همراهان، این کتاب رو داده بود بهش. منتهی نخونده بود تا توی کوهنوردی سُر میخوره و میافته پایین و زانوش آسیب میبینه و دو هفتهای روی تختِ بیمارستان بود. تو اون ایام گفت چند تا کتابی که نخونده رو براش ببرم. من هم چند تا بردم که یکیش همین واجبِ فراموششده بود. اونجا خوند. وقتی مرخص شد دکتر گفت دیگه نباید و نمیتونه دوچرخه سوار شه. الآن شکرِ خدا دوباره میتونه سوار شه اما سالها طول کشید تا خوب شد. من دیدم چند روز بعدش دوچرخهش و فروخت و کلِ پولش رو کتابِ واجبِ فراموششده خرید و فکر کنم نزدیکِ صد جلد یا کمتر و بیشتر شد. شبا مینشستیم اندازهای که فرداش میتونستیم با خودمون ببریم بیرون، داخلِ همه مینوشتیم وقفِ در گردش و فرداش با خودمون میبردیم و میذاشتیم تو ایستگاه اتوبوس، تو تاکسی، مطب دکتر، بانک، مدرسه، اداره، نمازخونه و مسجد، حرم، پیشخونِ مغازه و هرجا که عبور و مرور داشتیم. بعد از اون، شاگردبنّا تبدیل شد به مدلِ بگو و برو! یعنی کاری که قبلا سرِ دینداری یا دلخواهِ خودش انجام میداد، از اون به بعد با دیدِ وظیفه و امرِ ولیّ فقیه انجام داد و با همون اصولی که تو کتاب، امام خامنهای فرموده بودن. حاصلش چی شد؟ بذارید روایت کنم! تصور کنید دو تایی رفتیم بیرون که تو پارک قدم بزنیم. بعد داریم از مهمترین مسائلِ زندگیمون و برنامهریزیهامون صحبت میکنیم. اونوقت هر بیست دقیقه، یک ربع وسطش پیام بازرگانیه! اینطوری:
برای دانشگاه باید اولویت بذاریم که بدونِ فاصله ترمهامون و تموم کنیم، خانوم حجابتون رو رعایت کنین. برنامهریزی میکنیم که هر دومون به درسا برسیم و از امورِ خونه هم غافل نشیم. خواهرم مانتوت مناسبِ بیرون نیست! درس باید اولویتِ ما باشه، گرچه اقتصاد و کارمون مهمتره اما، برادرم نگاه به نامحرم تیری از تیرهای شیطان است، از چشمهات مراقبت کن! داشتم میگفتم، اقتصاد و کارمون مهمتره، اما دوراندیشی اینه که درس رو زودتر تموم کنیم تا بتونیم متمرکز به کارمون و اقتصادِ زندگی بپردازیم. خواهرم موهاتون و بپوشونین. انشاءالله بچه هم باز بیاریم. خانم لباستون مناسبِ بیرون نیست!
میگفت و میرفتیم! عکسالعملها چی بود؟! واقعا تعجب! واقعاِ واقعا تعجب! اون زمان هم هنوز امر به معروف و نهی از منکر جا نیفتاده بود... در حالی که ولیّ فقیهِ مسلمین این امر رو واجب تلقی میکردن و تذکر و هشدارش رو داده بودن... که اگه مطیعِ امرِ ولیّ فقیه بودیم الآن به چه کنم چه کنم نمیافتادیم! وَ اگه امروز هم نفهمیم وظیفهمون چیه و بهانهتراشی و فتواسازی کنیم، فرداهای سختتری خواهیم داشت!
اون زمان چون این مسأله باب نبود، عنادی هم وجود نداشت، طرف یا تعجب میکرد و میگفت همسرم دیوانه است، یا خودش رو جمعوجور میکرد. تو خاطرم نیست کسی فحش داده باشه، یا حرفِ بدی زده باشه یا مثلا به درگیری و دعوا برسه. تا دلتون بخواد چشمای متعجب یادمه و دهانهای باز :)
خودم چی؟! خودم تازه در حالِ آموزش بودم! کتاب رو که خوندم و در وقفش شریک شدم، احساسِ مسؤولیت کردم و شرمندگی... امااااا از گفتن میترسیدم! یادم نمیاد اولین بار من کی شروع کردم و چطور شد ولی بالاخره من هم آمر به معروف و ناهی از منکر شدم. ولی نه در حد همسرم. من شاید 6_7 ساله خیلی جدی رسیدم به اینکه وظیفهمه و گردنمه و تازه باید برای تمومِ اون روزایی که وظیفهم و انجام نمیدادم و باعث و بانیِ این روزها هستم استغفار کنم و از خدا طلبِ بخشش...
کمکم کارای فرهنگی باب و سلیقه چاشنیِ کارها شده بود. دیده بودم تو راهیان نور دخترا رزق میدن، همین کاغذای کوچولویی که قشنگ برش خورده و با ربان تزیین شده. اومدم خونه و به همسرم گفتم برای حجاب یا نماز از این کارا بکنیم؟ خوشش اومد و اولین رزقی که با هم ساختیم باز مربوط به همین ایام میشه. یادمه میخواستیم بریم آرامگاه فردوسی برای بزرگداشتش، که روی کاغذ رنگی شعرهای مربوط به حجاب و افتخار به شیعه بودن و چند مورد قاطیپاطیِ دیگه رو از شاهنامه استخراج کردیم و روی کاغذها نوشتیم و با ربان تزیین کردیم. اونجا که رفته بودیم اونا رو به مردم میدادیم. حتی شاگردبنّا چند تا داده بود دخترم که اون موقع کوچیک بود که بره و به مردم بده. الآن که فکر میکنم تربیتِ عملیِ امر به معروف و نهی از منکر یا کادرسازیِ فرهنگی_عقیدتی داشته *_*
هرچی جلوتر میایم و فضای مجازی پررنگتر میشه، فحاشی و درگیری هم بیشتر میشه! آدمهای سبکِ زندگیِ اینستاگرامی وقیحترن... سالِ 1400 شایدم اواخرِ 99... دقیق یادم نیست. شاگردبنّا میاد بولوار سجادِ مشهد، دنبالِ من. محلِ کارم اونجا بود و مشهدیا میدونن اون بولوار خیلی دُبیطور و آمریکاییه(!) من داشتم خروجم و ثبت میکردم که دیدم همکارم اومده میگه خانم فلانی بدو که شوهرت و کُشت! بدوبدو با چند تا از همکارا رفتم پایین و دیدم یه خانومه داره به قصدِ کشُت با کیفش میکوبه به سر و صورتِ شوهرم و شوهرم هم سرش پایین و فقط هی میچرخه که کمتر ضربه بخوره... خانومه رو گرفتم و گفتم چته؟! غریب گیر آوردی؟! دیدم با داد و بیداد میگه حقشه! به من میگه دزد! من با تعجب به شاگردبنّا نگاه کردم و پرسیدم چی شده؟ گفت رد میشدم به این خانم گفتم مقنعهتون افتاده، سرتون کنین. راهم و کشیدم اومدم. بدو بدو دنبالم اومده که به تو چه؟! به تو چه ضرری میرسونه؟ من هم براشون توضیح دادم که شما از دیوارِ خونهتون دزد بالا بره چیزی نمیگی؟ از اونجا شروع کرده به زدن! من مونده بودم بخندم یا حرص بخورم :/ خانمه با داد گفت دزد خودتی! دزد خودتی! من و با دزد یکی میکنی؟ شاگردبنّا همونجور سر به زیر جواب میداد شما دزدِ آسایشِ جامعهاین، دزد هم دزدِ اموالِ ما! دزد خودخواهه و به فکرِ ازدیادِ مالِ خودش، شما هم مثلِ اون خودخواهی و به فکرِ لذتِ خودت! الآن کجای حرفِ من نامربوطه و بیمنطق؟! دختره باز با داد و بیداد میگفت تو نگاه نکن! تو راهت و کج کن از جای دیگه برو! باز شاگردبنّا آروم و سر به زیر جواب میداد خیابونِ من هم هست! شما برو جایی که بتونی لخت کنی! من نگاه نکنم، این آقا برادرِ منه، این نگاه کنه من دلم میسوزه! دختره میگفت به تو چه فضول؟! شاگردبنّا جواب میداد شما از دیوارِ خونه همسایهتون دزد بره بالا چیزی نمیگی؟! خب اون دزده میفهمه تو ترسویی فردا میاد خونه تو رو خالی میکنه! دختره باز آتیش میگرفت که دیدین؟! باز به من گفت دزد! بساطی بود ها! :/ غائله که خوابید به شاگردبنّا میگفتم مثال قحطی بود دزد رو گفتی؟! میگفت دروغ میگم؟! میگفتم عزیزِ من! مردِ من! هر راست نشاید گفت! مینشست میخندید :/ دیگه این مدلها رو هم داشتیم و معمولا خودم تلطیفکنندۀ صراحتشم اما این مواردیه که طرف خودش پیگیر بوده، و اگر نه قاعده همون قاعدۀ کتاب واجبِ فراموششده بود که بگو و برو.
این هم که نوشتی خب مردها نبینن، عزیزم مردها نابینا که نیستن! یه نگاه و همه داریم و اتفاقیه. وقتی میبینیم که نمیشه سرمون و بکنیم زیر برف!
آدرس کانالی هم که برامون فرستادین چک کردیم. نکاتِ مثبت زیاد داره، اینکه یه دخترِ جوان داره امر به معروف و نهی از منکر میکنه و هزار آفرین بهشون، اینکه جوانها بگن یه چیز دیگهست، خیال نکنن حجاب، تمایل و دینِ قدیمیها و نسلِ گذشته است، اینکه با شجاعت میزنن به دلِ جاهای شلوغ و منشوری و با شجاعت امر به معروف و نهی از منکر میکنن و با این همت دارن تبلیغ میکنن حتی آموزش هم میدن، خیلی تحسینبرانگیزه. همشهریِ ما هم هستن و باعثِ افتخاره یه دخترِ جوان در مشهد فعالِ امر به معروفه و اینقدر مشهور و شناختهشده هم هست، یعنی رسانه هم دستشونه و این عالیه، عالی! فقط به یک دلیل تبلیغِ ایشون رو نمیکنیم و آدرس رو اینجا نذاشتم، چون واقعا با این مسأله مشکل داریم و خودِ این رو نقضِ حجاب میدونیم، اون هم اینکه با چهره دارن این کار رو میکنن... در واقع ایشون یه بلاگرِ مشهور به حساب میان و خب... نمیدونم... اما کارِ دخترانِ انقلاب دقیقتره و چهرهای حتیالمقدور از خودشون در کارهاشون دیده نمیشه... فکر میکنم این به تقوا نزدیکتره...
خیلی خوشحالم که پیگیرِ این امر هستین و از این پیامها هنوزم در پنلِ ما دیده میشه :) خدا به دغدغهتون برکتِ عمل بده و اثرگذاری. این هم که پرسیده بودید گاهی نمیدونین وظیفه چیه، توسل کنین به صاحبِ زمانهمون... با ایشون صحبت کنید... مشورت کنید... از ایشون به اصرار بخواید راه رو بهتون نشون بدن... اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ رو زیاد بخونین... زیاد توسل کنید... زیاد به امام زمان ارواحنا فداه رو بزنین... زیاد پیشِ ایشون ندبه کنین... فقط ایشون دلسوز و خیرخواهِ ما هستن و پاسخگو... چون ایشون امامِ حیّ و زمانۀ ما هستن... ایشون صاحب اختیارِ ما هستن... ایشون ناظرِ عملکردِ ما هستن... وَ هم ایشون مربّی و دغدغهمندِ ما هستن...
وَ اینکه؛
همگانی دعا کنیم و بجنبیم... به خدا وقت نیست! نجنبیم؛ زیرِ پای دشمن هشیار میشیم!
با امیحیی مشورت کردم ببینم میتونه جشنِ روزِ دختر رو قبول کنه یا نه که شکرِ خدا حرفم تمومنشده با ذوق قبول کرد و سریع برگه آورد سین برنامه بریزیم؛ مشورت کردم چون ما کارامون با همه، حتی امورِ اجراییِ من بیرون از خونه، وَ جشنِ دختر هم بیش از پیش بار رو روی دوشِ امیحیی میذاره، من که اون روز نمیتونم خونه باشم و کمک کنم، همهچیز میافته روی دوشِ خانوم و دخترم.
با بچهها مشورت کردم ببینم میتونن چند روزی فشارِ کاری تحمل کنن و مسؤولیتی دوچندان بپذیرن و کادرِ اصلی روزِ جشن باشن یا نه؛ مشورت کردم چون ایامِ امتحاناته، دخترم درسهاش سنگینه، پسرم بعد از کفالتِ یحیی سرش با بچه شلوغه و تحت هر شرایطی مراقبِ اولِ یحیی باید اون باشه و ما هم باید مراقبت کنیم این کفالت و مسؤولیت براش شیرین و تجربهآموز باشه، نه زننده و موجبِ طغیان، بنابراین باید کمکحالش باشیم و شرایطش رو درک کنیم.
از ملّا اجازه گرفتم روزِ دختر رو برای دخترای روستا و حتی روستاهای اطراف جشن بگیریم و یه مهمونیِ دخترونه منزلِ ما برگزار شه؛ اینجا خانه سالمندان نداره چون احترام به بزرگترا ضرورته، امروزیها و کلِ برادرانِ لیلا اسمش و میذارن ترس و بردگی(!) ولی اینجا هنوز بزرگا حرمت دارن، با این اجازه گرفتن هم حرمتِ بزرگترِ روستا رو نگه داشتم، هم مانعِ تکروی جلوه دادنِ خودم شدم، هم بابِ تعامل برای ما بازه چون بالاخره این روزِ مذهبیِ ماست، هم به یه رسانه و پشتوانۀ قوی وصل شدم، چون وقتی ملّا اجازۀ کاری رو بده، خبر به گوشِ همه میرسه و اشتیاق برای مشارکت دوچندان میشه.
یک روی برگه برای کادرِ اصلی که خودمون هستیم تقسیمِ کار کردیم؛ صحبت با خیّرها برای جور کردنِ هزینۀ هدیه با من، کلیۀ خریدها با من، ایّاب و ذهابِ دوستای دخترم و برخی دخترانِ مناطقِ اطراف با من، تمیزی و آمادهسازی و تزئیناتِ خارجیِ خونه (حیاط و ایوان) با من و پسرم، دعوت از دخترها با دخترم، دعوت از برادرِ دخترها با پسرم (توضیح میدم در ادامه)، تمیزی و آمادهسازی و تزئیناتِ داخلیِ خونه، پختنِ کیک و آمادهسازیِ خوراکیها با دخترم و همسرم و احیانا اگر از اهالی دوست داشتن بیان و قبل از جشن هم کمک باشن، پیدا کردنِ بازی_مسابقه برای دخترهای کوچیک و پیدا کردنِ موسیقیهای مناسبِ روز دختر با دخترم، چکِ مواردِ انتخابی از نظر فرهنگی و مذهبی با من، مهیا کردنِ لوازمِ بازیهای منتخب با پسرم، طراحیِ مسابقه برای دخترانِ بزرگ با امیحیی، انتخابِ هدیه با لحاظ مسائل فرهنگی و مذهبی، خونوادگی و دورِ هم که بچهها هم نسبت به خریدِ بافکر دقیق بشن، کادو کردن هدیهها با من و پسرم، مسؤولِ اجرای مسابقات و بازیها همون روز از بین دخترای منطقه انتخاب میشه (توضیح میدم در ادامه)، مسؤولِ تقسیمِ کارِ روزِ جشن با امیحیی، نگهداری از یحیی با کل خونواده و با توجه به شرایط و بسته به ضرورت که کی در لحظه سرش خالیتره و میتونه یحیی رو تقبل کنه، وَ مسؤولِ زیرصدای کلِ این اجراییات با گریههای گاه و بیگاه و تلطیفِ سختیهای کار و کمی برهم زدنِ برنامهها، با یحییِ بابا :)
یک روی برگه جدولکشی شد و چهار ستون برای جزئیات کشیده؛ برنامه - محتوا - زمان - مجری. قبل از پر کردنِ این جدول با هم مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم برنامه باید طی دو ساعت انجام شه. 120 دقیقه برای این منطقه و این مخاطب کافیه. چون دخترها اجازه ندارن زیاد بیرون باشن. از طرفی وقتی ساعتِ برنامهای طول بکشه خستگی میاره و دافعه ایجاد میکنه. پر کردنِ مفیدِ ساعاتِ طولانیِ یک برنامه هم مهارت و دقتِ زیادی میطلبه. وقتی وقت طولانی بشه و باز، مخاطب مشغولِ کارای دیگه میشه و دیگه با برنامه همراهی نمیکنه. هرجومرج و بیهودگی شروع میشه و از هدف دور میشیم.
بالای همین برگه هدف رو نوشتیم: القای اهمیت و عزت دختر به منطقه. خدا رو شکر هنوز کسی زیرِ بارِ کجفهمیها نرفته و روزی به اسمِ پسر رو در تقویم باب نکردن و انشاءالله هم نکنن... اینکه پسر بودن فی نفسه ارزش و مقامی نداره رو سخت میشه حتی به مذهبیهایی که حدیثِ دختران، حسنهاند و پسران نعمت رو میدونن، فهموند چه رسد به غیرِ مذهبیها! اما اگر روزی بدعتها زورش بچربه و روز پسری هم در تاریخ ثبت شه، چون ما اون روز رو جشن نمیگیریم و حتی به رسمیت نمیشناسیم، این تک بودنِ روزِ دختر تو این منطقه انشاءالله به چشم میاد و تلنگری میشه. این ثقل بودنِ موجودیتِ دختر در خلقت باید به تدریج و عملی تزریق شه، کلاسبردار و آموزشی نیست. وَ این عملکرد به دوشِ مذهبی و ولاییهایی هست که مکتبِ فکریای دارن که توش اکثر الخیر، فی النسائه.
برنامهها و محتوا و زمان و مسؤولشون برای دو ساعت به ترتیب از این قرار شد: (برای هر برنامه تا 5 دقیقه زمانِ خطا هم گرفتیم که کم و زیادی شد در جریان باشیم)
1. رسیدنِ تمومِ مهمانها و جمع شدن دورِ هم با پخشِ موسیقی: موسیقیها باید حتما محتوای مناسب داشته باشه، ترجیحا از مولودی استفاده نمیکنیم تو منطقهمون، مثلا تا الآن دخترم آهنگِ ریحانۀ حسین حقیقی رو پیدا کرده که تأیید شده و آهنگِ من یه دخترم که برای جشنِ تکلیفِ بیت رهبری خونده شد، درسته مالِ جشنِ تکلیفه اما محتواش برای ما مناسبه. چند تا آهنگ دیگه هم پیدا کرده بود که چون خیلی قِردار بود یا شعرش فاخر نبود یا خوانندهش مقید به کارِ هدفمند نبود، رد شد. مسؤولِ صوت هم یکی از دخترای منطقه خواهد بود. برای انتخابِ این دختر از بینِ خجالتیها میگردیم. اونا که روی تو جمع حرف زدن ندارن. چون قراره فقط یه گوشه مراقبِ کم و زیاد و وصل شدنِ صدا باشه و حرف زدن نداره، شروعِ خوبی برای تو جمع بودنه، در عین حال هم مسؤوله و در دید و انشاءالله کمک میکنه کمی خجالتش بریزه: 15 دقیقه
2. تلاوتِ سورۀ کوثر: از دخترای مهمان یکی رو امیحیی انتخاب میکنه. ملاکِ انتخاب؛ کمال بودنِ قرائته از هر نظر چون اینجا برخلافِ بچههای شیعه... روی قرآن و تلاوت و حفظ با بچهها خیلی کار میکنن و اغلب همه اینجا قاریهای خوبی هستن، بنابراین هرچه قرائت به کمال نزدیکتر، تشویق به امور قرآنی هم عمیقتر صورت میگیره. اما مثلا در شهر اگر بودیم یا در محلهمون در مشهد، سطح و بالا نمیگرفتیم که دختر همسایه بگه اوووو! من که اصلا نمیتونم اینجوری بخونم پس هیچی! نه! تو شهر سطح و به قدرِ همون مخاطب میگیریم و متأسفانه همین که یک نفر بتونه شمرده و محترم و درست سوره رو ادا کنه کفایته که بقیۀ دخترها ترغیب بشن به درستخوانی و شمرده خوندنِ قرآن: 5 دقیقه
3. خوشآمدگویی امیحیی و تبریکِ مختصری به دخترا: 5 دقیقه
4. پذیرایی همراه با موسیقی: میوه و شیرینی و هر خوراکیای که بخریم در سطحِ دسترسِ کل منطقه است که بچهای اینجا نخوره و بره خونه به خونوادهش بگه و خدایی نکرده اونا نتونن تهیه کنن و شرمنده شن، احتمال زیاد انبه و خرما و بستنی پاکستانی و شیرچای برنامهمونه که روالِ پذیرایی اینجاست. فقط یک مورد قراره اضافه بخریم و اون هم لواشک هست چون خوراکیِ مقبولِ دختراست و موجبِ خوشحال شدن و اختصاصی شدنِ جشنشون میشه. اگر مخاطبِ در سطحِ رفاه داشتیم حتما پاستیل هم میگرفتیم اما اینجا در سطحِ رفاهشون نیست و خوراکیِ لوکس میشه و ترویج تجمل. با انتخابِ امیحیی چند نفر دخترای لجوج و تکرو انتخاب میشن برای پذیرایی و کمک که در تعامل و اجبارِ رابطه قرار بگیرن و دو ساعتی هم شده دیگرگرا شن. زمانی تعیین نمیکنیم و همزمان برنامۀ بعد رو شروع میکنیم چون جمعیت زیاده و صبر کنیم برای پذیرایی نیم ساعتی وقت میبره و هرجومرج میشه.
5. برگزاری بازی-مسابقه برای دختر کوچولوها: بازیها حتما باید در سطحِ منطقه باشه، مثالش و از کتاب میزنم چون هنوز پسرم بازی پیدا نکرده، مثلا اینجا کتاب قصهای که توش پسربچه حمامی میره که وان داره یا از خیابونی رد میشه که چراغ راهنمایی داره نمیخونیم، چون بومیِ منطقه نیست و سبکِ زندگیِ غریبه است. نه وان اینجا وجود داره، نه چراغ راهنما. هم درک و میاره پایین و هم ترویجِ شهرگرایی و احساس سرخوردگی برای بچۀ روستا میاره. بنابراین بازی هم وسایلش باید با منطقه جور باشه، بیهوده و صرفِ خنده و شادیِ الکی هم نباشه، خندهدار و شادیآفرین باشه اما آموزنده. مثلِ بازیِ مَحرم و نامَحرم که شعر میخونن مثلا پسردایی در میزنه، میخوام برم در و وا کنم، حجاب کنم یا نکنم؟ بعد بچهها باید جواب بدن: 25 دقیقه
6. برگزاری مسابقه برای دخترهای بزرگ: چون اغلب با امیحیی جلسۀ کتابخوانی دارن، فکر میکنم سؤال از کتابهایی که با هم خوندن دربیاره یا حالا هر گزینۀ دیگهای: 20 دقیقه
7. یه گپ و گفتِ مختصر با موضوعِ تحسینِ هنرها و استعدادهای شخصیِ هر کدوم از دخترهایی که حضور دارن (طبق شناختمون یا شهرتِ اون دختر از هنرش، موقع دعوت میگیم نمونه هنرش رو هم با خودش بیاره، موردی داریم که هنر و مهارت نداره، اما درسخونه، میخوایم بگیم کتابای درسیش و بیاره و به عنوانِ استعدادش کتابای درسیش و نشون بدیم و از تلاشش صحبت کنیم، کارنامه و نمرهش و نشون نمیدیم چون نمره هنر و استعداد نیست، بلکه تلاشی که برای گرفتنِ اون نمره شده رو میخوایم نشون بدیم، اون صبر و دندون روی جگر گذاشتن برای تحصیل رو، کتابی که اینقدر خونده شده و نکتهبرداری شده که برگههاش مثلا کهنه شده): 20 دقیقه
8. آوردن کیک و آرزو کردن و فوت کردنِ شمع و اهدای هدیهها: کیک رو خونگی و ساده انتخاب میکنیم که بشه با کمترین هزینه، در بزرگترین ابعاد یا دو_سه تایی درست کنیم، چون جمعیت خیلی زیاده اینجا. این کیک آورده میشه وسطِ دخترا، یه شمعِ دخترونۀ خوشگل هم براشون میذاریم روش، روشنش میکنن، تو این فاصله بین دخترا کاغذ و قلم توزیع میشه و ازشون میخوایم بزرگترین آرزوشون رو برامون بنویسن یا کوچولوها که مدرسه نمیرن نقاشی بکشن، یه ده دقهای مهلت میدیم و بعد برگهها رو جمع میکنیم و امیحیی میگه چشماشون و ببندن تا همه دورِ هم دعا کنن خدا آروزهاشون و به دست و همتِ خودشون برآورده کنه و تو این فاصله دخترم و امیحیی و حالا هر نفرِ دیگهای که کمکی گرفته بودن، برفِ شادی رو آماده میکنن که دخترا آمین گفتن و چشماشون و باز کردن برفِ شادی روی سرشون بپاشن و همه با هم شمع و فوت کنن. بعد هم برشِ کیک و همزمان اهدای هدیهشون و تمام: 30 دقیقه
هدیه رو حقیقتا هنوز به نتیجه نرسیدیم، نمیتونم دربارهش چیزی بنویسم اما حتما باید با منطقه جور باشه، ابزار و بهانۀ گناه نباشه (مثلا لوازم آرایشی و لاک و این چیزا)، خیلی خارج از نیازِ منطقه هم نباشه که ذوقی برای دخترا نیاره (مثلا کتاب برای این منطقه هدیۀ جذابی نیست و با اینکه چند نفر از دخترا هستن که واقعا با هدیه گرفتنِ کتاب شاد میشن اما حتماِ حتما هدیهها باید یکسان باشه تا شادی بیاره نه دلسوزی و حسادت، نهایت رده سنی فقط هدیهها فرق کنه، اما همردهها هدیهشون حتما یکی هست، مثلا به یکی جامدادی نمیدیم به اون یکی همسنش کفش! نه! یا به هر دو جامدادی، یا به هر دو کفش)
برگۀ آرزوهاشون و میخوایم برای یه سری بررسیها، اونچه که قابلِ برآورده شدن باشه رو راهش و مهیا میکنیم به دستش بیاره، براش به هیییییچ عنوان نمیخریم! از اولین اردو جهادیای که رفتم تا همین الآن حتی یک گلِ سر هدیه ندادم به عزیزانِ کمبرخوردار! حتی یک آرزوشون و من به تنهایی برآورده نکردم! انشاءالله هرگز هم چنین خطایی نمیکنم که مناعتِ طبع رو از انسانی بگیرم و به اسمِ محبت و انسانیت و کار خیر و کار جهادی، فطرتِ تلاشگرِ منیع و عزیزش رو محتاج و خواهَنده کنم... نه! مثلا اگر یکی نوشته بود دلم دوچرخه میخواد، براش کاری سطحی و شده فرمالیته حتی، میسازم، که مدتی انجام بده و در ازای اون کار به عنوانِ مزد دوچرخهش و بگیره، مثال میگم و فکرنشده، مثلا بیست روز کمکحالِ ماسی باشه در نون پختن و بعد از رضایتِ ماسی، مزد بگیره.
برادرِ دخترها رو چرا دعوت کردم؟ قراره هر دختری که برادر داره، برادرش بیاد جشن، با پسرم تو حیاط هستن، مسؤولِ جفت کردنِ کفشها، مراقبِ فضای بیرون که خواهراشون داخل راحت باشن. عملا نخودسیاهه امااااااا برادرها دو ساعت خادمِ خواهراشون شدن... من اینجا در بحثِ مذهبی نمیتونم اما اگر شهر بودم حتما کارت درست میکردم برای روی سینۀ پسرها و روی کارت مینوشتم: خادمِ خواهران... در عینِ رعایتِ حریم (در شروعِ جشن باید درِ بیرونیِ حیاط بایستن که صدای دخترها هم شنیده نشه) مثلِ شیر مراقبِ خواهراشون هستن و همۀ دخترای توی خونه میشن خواهراشون که مراقبشونن... برای این کار سن تعیین کردم البته، بالای 9 سال رو نمیپذیریم! فقط تا 9 سال. پذیرایی و هدیۀ مخصوصِ پسرها هم شاملِ اینها میشه که بعد از دو ساعت خدمت کردن به خواهراشون با دستِ پر و حالِ خوش برگردن خونه انشاءالله.
دیگه خونه و ایوون هم شرشرهبندی و بادکنک و تزئین خواهد داشت.
* جشنِ روزِ دخترِ خودم، شب و بعد از جشنِ همگانی به قوتِ خودش باقیه. برای دخترِ خودم مثلِ هر سال چندین هدیه میگیرم و ازش خواهش میکنم اینها درونخانوادگی بمونه و به دخترا نگه که دلشون بسوزه، فقط بگه پدرم هم برام جشنِ جدا گرفت که پدرهای دیگه بشنون برای دخترِ خودمون وقتِ مجزا و اختصاصی گذاشتیم. اما هدیهها و برنامههای خونوادگیمون بین خودمون بمونه. حتما برای دخترم، مثل هر سال با پسرم میرم خرید. وقت گذاشتن، ذوق داشتن و تعددِ هدیه خریدن برای دخترم رو باید عملی در رفتارِ پدرش ببینه پسرم. پسرم هم همیشه هدیههای متعدد برای خواهرش میخره. برای حینِ خرید هم خودم و آماده میکنم برای حرفای پدر_پسری که به زبونِ خودش مرکزیتِ وجودِ دختر رو در عالم باز هم براش توضیح بدم، فکر میکنم امسال با فِداها ابوها ماجرا رو براش پیش ببرم.
* این پست رو در سریعترین حالتِ ممکن نوشتم چون کلی کار دارم و اگه یحیی بیدار شه کار بی کار :)
همسرم دو تا مطلبِ نیمهنوشته تو پیشنویس براتون داره که یکیش برای همین ایامه، اما پروژۀ جدید فرصت براش نذاشته و شبها هم که یحیی میخوابید ازش گرفته شده چون واکسنِ یحیی رو زدیم و چند روزیه تب کرده و شبها هم نمیخوابه. من چندین پست تو ذهنم دارم که براتون بنویسم اما امتحان دارم و بچهها امتحان دارن و رساله دارم و یحیی رو دارم. تقسیمِ وظیفه کردیم و شاگردبنّا کمکحالِ پسرمه تو درساش چون درگیری و وقتِ بیشتر میطلبه، من کمکحالِ دخترم هستم چون کمتر وقت میگیره و میتونم به امورِ خونه هم برسم. از خوشحالیام اینه که پروژۀ بعدیِ همسرم دورکاریه و برای کار روی کتابی باید چند ماهی خونه باشه و پیشِ ما و از این بابت خدا رو شکر میکنم و لحظهشماری دارم کِی تیر بشه و همسرم پیشمون باشه و با هم کار کنیم. شاگردبنّا که خونه باشه زمانبندیها و برنامههامون دقیقتره و تقریبا همه به کارامون میرسیم، ولی وقتی نیست تنبلی میکنیم و کند پیش میریم. اما من نیومدم اینا رو بنویسم، اومدم براتون ماجرا تعریف کنم. ماجرایی که دوست دارم ثبت شه... برای این ماجرا حدودِ چهار ماهه داریم با بچهها نقشه میکشیم... چهار ماه، چون درهجرت و دور بودن از شهر و بازار و وسایلِ نقلیۀ عمومی این سختیها رو هم داره... این سختیها که وقتی تولدِ همسرت نزدیکه ندونی چه کار کنی... ندونی چون از بازار و شهر کیلومترها فاصله داری و وسیله نقلیه یا نداری یا اگر داری، جاده برای ترددت که خانومی خطرناکه... نمیتونی کار و بسپاری به بچهها چون با اسکورت پدرشون به مدرسه میرن و از مدرسه میان... نمیتونی خودت خرید بری چون با همسرت در بازاری و همسرت شاگرداوّلِ دانشگاه فردوسیه و نمیتونی بپیچیونیش... پس باید چهار ماه براش نقشه بریزی تا بتونی روزِ تولدِ همسرت رو براش جشن بگیری...
گزینههای روی میزمون برای هدیه چی بود؟
کولهپشتی چون همسرم عاشقِ کولهپشتیه که دستاش آزاد باشه و بتونه تو راه کتاب بخونه... همسرم سالهاست تو راه کتاب میخونه چون علاوه بر پیش بردنِ کارِ خودش و مطالعاتش، همزمان کارِ فرهنگی و ترویجِ کتابخونی داره و از شرّ آلودگیهای بصری هم راحته... این و از خاطراتِ امام خامنهای یاد گرفته که فرمودن بخشِ عظیمی از مطالعاتشون مرهونِ ترددهاشون در سطحِ شهر بوده در زمانِ حکومتِ طاغوتِ پهلوی که از شرّ آلودگیهای بصری در امان باشن. چهار سالِ پیش خودش برای خودش یه کولهپشتیِ خیلی خفن و خیلی شیک خرید که واقعا چهار سال در کوه و بیابون و آفتاب و برف و سفرهای اربعین و نیمهشعبان و هر کجایی آخ نگفت و هزینۀ سرسامآورش و واقعا حلال کرد، اما همسرم تو همین بلوچستان بخشیدش به یه پیرزن که کلی بار رو تو کیسه برنجی انداخته بود پشتش و خودش با کیسه برنجی و کتاب به دست برگشت خونه و من چقدر از دستش حرص خوردم...
گزینۀ بعدیمون تسبیحه که خودم دو سالِ پیش براش یه شاهمقصودِ اصل از بازاررضای مشهد خریدم اما تو راهیان نوری که سفرنامهش نیمه مونده، اون سه تا دخترِ فوقِ لیسانس که حسابی با همسرم انس گرفته بودن، زبلی کردن و ازش گرفتن و از دلش سه تا تسبیح درست کردن و گذاشتن تو جانمازاشون و باز من حرص خوردم از بخشندگیِ همسرم...
البته حرص که میگم نه اینکه ناراضی باشم، نه! به این وارستگیِ همسرم همیشه بالیدم، اما دلم میسوزه خودش دستِ خالی میشه...
راستی! همسرم سرِ سفرنامه راهیان نور گفت، مخاطبِ ما خانوادهها هستن و نهایت چند دخترِ مجرد. مخاطبِ ارگانی و تشکیلاتی نداریم که سفرنامه به دردش بخوره. چون همسرم سفرنامه رو احساسی و معنوی نمینوشت و اصلا با هدفِ تشکیلات و معایب و مزایاش نوشت، اما از فالوورها متوجه شد ممکنه این سفرنامه فایدهای در نشرش نباشه و بعد هم که من خواستم بنویسه، گفت اگه یک نفر بگه به دردش میخوره ادامهش میده. همسرم! من مخاطبِ اولِ همۀ پستهاتم :) میشه سفرنامه رو ادامه بدی و تمام کنی؟ :)
گزینۀ آخر هدیهمون هم نو کردنِ سر تا پای شاگردبنّاست چون هزینۀ خریدِ لباسش و گذاشت برای عایشه که پدر نداره و همسنِ دخترمونه... که به بدترین شکلِ ممکن پدرش رو از دست داده و برادری هم نداره که براش پدری کنه... چون از کلِ این منطقه شاگردبنّا سعید و جرجیس و عایشه رو بیش از همه دوست داره و میدونه با سرمایهگذاری روی اینها میشه چه کادرسازیای کرد... اینجا خرید برای سالِ تحویل مرسوم نیست، اینجا ماهِ مبارکِ رمضان اهمیت داره و عیدِ فطر. خونهتکونی یک هفته مونده به ماهِ مبارک رمضان انجام میشه و همه خودشون رو برای مهمانیِ خدا آماده میکنن. خریدِ اصلیِ سال هم دمِ عیدِ قربانه و برخی خانوادهها دمِ عیدِ فطر هم خرید دارن. ما در خیلی موارد فرهنگِ خودمون رو حفظ میکنیم و نه میذاریم منطقه فرهنگِ ما رو به خودش ترجیح بده، نه ما فرهنگِ اونا رو به سبکِ زندگیِ خودمون، مگر مواردی که پیشینۀ فکری و شرعیِ درستتری داشته باشه. بنا به این اصل ما برای سالِ تحویل خونهتکونی کردیم و سفرۀ هفتسین چیدیم، اما خریدمون و گذاشتیم سه روز مونده به ماهِ مبارک رمضان. نوبت به خریدِ دخترم که رسید ازش اجازه گرفتیم عایشه رو هم بیاریم و همزمان برای جفتشون خرید کنیم. بعد از خرید فهمیدم پولِ همسرم تمام شده و سهمِ خودش رو گذاشته برای عایشه، وَ حالا خودش مونده و بلوز و شلوار و کفشی که چهار ساله داره میپوشه و گرچه تمیز و اتوکشیده نگهش داشته، اما دیگه رنگورورفته شده. خیلی رنجیدم... نه اینکه از شادیِ عایشه شاد نشم... لطفا عمیق بخونید... جامع بخونید... من از خوانشهای سطحی خیلی اذیت میشم... همسرم سالهاست بهم میگه مجازی جای بیتوقع نوشتنه چون آدم حقیقیاش کمن و بیشتر بهانهجوها اینجا رفتوآمد دارن... اما من قوّتِ قلبِ اون و ندارم و از سوءتفاهمها و کژفهمیها خیلی اذیت میشم... اعتراف میکنم همسرم به خاطرِ سلامتِ روحِ من نظرات و باز نکرده چون در بلاگفا خیلی وقت میذاشتم و خیلی درگیریِ ذهنی برام پیش میومد... خصوصا وقتی همسرم موردِ اتهام قرار میگرفت... الآن هم فکر نکنید من مخالفِ کارِ همسرم هستم یا از شادیِ عایشه ناراحتم... ابدا! من فقط دلم کباب میشه همسرم سهمی برای خودش قائل نیست... اینقدر اونجا دلم شکست که چرا کارم و رها کردم و دیگه منبعِ درآمد ندارم که بتونم خودم برای همسرم خرید کنم که خدا درجا به دلِ شکستهم نگاه کرد و همون شب... دقیقا همون شب از محلِ کارم در مشهد با من تماس گرفتن و گفتن برای پژوهش نیاز به نیروی دورکار دارن... کارشون هم از نیمۀ خرداد شروع میشه و انشاءالله با تعطیلیِ بچهها من خیلی وقتم آزاد میشه و میتونم بهش بپردازم. اما همون شب صحبت کردم و گفتم من نیاز دارم نیمی از حقوقِ کار رو پیش بگیرم و بابتش تعهد بدم. که شکرِ خدا چون محلِ کارِ خودم بود، بدونِ تعهد سه/چهارمِ حقوق رو برام واریز کردن. چون خانوادگی هدیه میگیریم و بچهها هم برای پدرشون پسانداز دارن، بخشی از پول رو پسانداز کردم و با پولِ بچهها روی هم گذاشتیم و نشستیم به نقشه کشیدن برای تولدِ شاگردبنّا :)
شاگردبنّا از اوناییه که تاریخها از خاطرش نمیره... وَ این خیییییییلی بده! خیییییلی بد! من حاضر بودم مثلِ برادرم یا همسرِ خواهرشوهرم، شاگردبنّا هم هییییییچ تاریخی رو یادش نمونه و سالگرد ازدواجمون رو با تردید بگه و آخرش هم اشتباه، اما وقتی بهش میگم میخوام برم خرید یا اومدم خرید دیرتر برای شام برمیگردم شما درست کن، نخنده بگه راضی به زحمتت نیستم، لبخندت برای من هدیه است :/ پنج سالِ اولِ ازدواجمون رو همینجوری میزد تو پرم! کلی برنامه میریختم که سوپرایزش کنم، بعد میدیدم میخنده میگه برای فردا برنامهای نریزی ها! اگه ریختی آفرود برام کادو بگیر :/ اون اولا که من قشنگ میزدم زیرِ گریه که تو برنامههای من و خراب کردی... اونم متوجه نمیشد چقدر این مسأله برام مهمه و تعجب میکرد از گریۀ من و بعد از کلی ناز کشیدن و آروم کردنم میگفت مگه چی شده؟! :/ پنج سال طول کشید تا من فهمیدم باید با مردها مستقیم و بدونِ لفافه حرف زد! من هم سالِ ششم بهش گفتم عزیزم! میدونم تاریخها از حافظۀ روی اعصابت نمیره اما خودت رو بزن به ندونستن! هیچی نگو! بذار فکر کنم سوپرایزت کردم! بذار فکر کنم نمیدونستی! بذار فکر کنم از خاطرت رفته! این مسأله برای من مهمه. خیلی مهم. از اونجا به بعد دیگه شاگردبنّا تو ذوقم نزد :) میدونست ها! اما انگار نمیدونست!
پنج روزِ پیش بهش گفتم فردا نور میخواد بره خرید، منم باهاش میرم. از اونجا میرم دنبالِ بچهها، شما سرِ کارت بمون. یه مکثی کرد و مطمئن شدم فهمیده دارم میرم پیِ خریدِ تولدش... ولی چیزی نگفت. گفت مراقبِ خودتون باشین. کاری پیش اومد زنگ بزن خودم و برسونم. البته ما خیییییلی قبلترش خواستیم مجازی و با دیجیکالا کارمون و راه بندازیم که اصلا متوجه نشه، اما دیجیکالا به منطقۀ ما ارسالِ کالا نداره و تو مسیرهای معمول نیستیم براش.
صبح که شاگردبنّا رفت، نور و مادرِ جرجیس بدوبدو اومدن پیشم که با هم بریم. یحیی رو دادم بغلِ نور و چادرچاقچول کردم و نشستم پشتِ وانت :) چون بچه کوچیک داریم، اغلب وانت رو برای ما خونه میذاره که نیاز شد وسیله باشه. جرجیس هم با ما بود و خلاصه زدیم به جاده. تو راه کلی آیه و قسم دادم که کسی نفهمه تولدِ شاگردبنّاست چون دوست نداره و برای خودش از این کارا خوشش نمیاد. من هم چون میخواستم جاده رو تا شهر تنها نباشم به شما گفتم. البته نور رو واقعا دوست دارم، نور اینجا خواهر و رفیقِ منه و ما خیلی با همیم، اما خیلی جوانه و زیبا، وَ ترجیح دادم مادرِ جرجیس هم با ما بیاد چون زنِ جاافتاده و نترسیه و تونسته یه گرازِ وحشی رو به تنهایی بکشه و خلاصه مردیه واسه خودش :)
یحییِ تبکردۀ ما خیلی بهانهگیرتر شده و بابایی، عبای نمازِ شاگردبنّا رو هم برداشتم و پیچیدم دورش که بوی پدرش و بشنوه و آرومتر بشه که خدا رو شکر ترفندم جواب میده و خیلی اذیتمون نمیکنه :)
بچهها رو که از مدرسه برمیداریم راه میافتیم تو بازارا و کفش و پیراهن و شلوار و یه سری خرتوپرتِ دیگه هم میخریم. مادرِ جرحیس ما رو یه بازارِ محلی میبره که من بلدش نبودم. کلی اجناسِ پاکستانی اونجا هست. من همهچیز و ایرانی خریدم، اما اونجا یه کولهپشتیِ اجنبیساز میبینم که واااااااااقعا شیک و قشنگه وَ بسیار قیمتش مناسب... دلدل میکنم که اگه بگیرم همسرم شاد میشه یا نه، چون ساختِ ایران نیست، اما کیسه برنجیای که داره سه ماهه دست میگیره و میبره یادم میاد و دل و میزنم به دریا و میخرم و میگم باید شاد بشه. همینی که هست. من دوست ندارم کیسه برنجی دستت بگیری عزیزم. لطفا از کولهپشتیت خیلی شاد شو... لطفا هر روز با علاقه برش دار و به خاطرِ من این یکی رو دیگه به کسی نده :( بگو برای اونی که نداشت بخرم، اما این کولهپشتی برای خودت باشه. تو سر تا پای ما رو نو میکنی و دلمون و شاد، اما به خودت که میرسه میگی دنیا دو روزه و با همینم کارم راه میافته... این کولهپشتیِ واقعا زیبای اجنبیساز رو لطفا به خاطرِ من خیلی دوست داشته باش *_*
همۀ خریدها که تموم میشه، راه میافتم سمتِ خیابونی از شهر که نور و مادرِ جرجیس بلد نبودن. اینجا رو همیشه با شاگردبنّا میایم. اونجا به دخترم میگم همه رو ببره بستنیفروشی و براشون بستنی بخره تا من برگردم. این خرید و میخوام تنهایی برم. همیشه همۀ هدیههای روز پدر و تولدِ شاگردبنّا رو خونوادگی و با بچهها میخرم، حتی از طرفِ یحیی هم براش کلاهِ جدید خریدم، اما همیشه یه هدیۀ اختصاصی از طرفِ خودمه... تو خلوتِ خودمون هم بهش میدم... امسال اول چک کردم ببینم مصطفی مستور کتابِ جدیدی چاپ کرده یا نه، اما نکرده بود. همسرم دیوانۀ قلمِ مستور هست و کلِ مجموعۀ آثارش رو داره. یادم میاد از یه گزینهای که تو همین بازار یه شب دیده بود و با ذوق گفته بود این چقدر عالیه! همسرم خیلی خیلی کم پیش میاد از شئ یا ابزار یا مسألهای مادی ذوق کنه، از کوه چرا، از دریا، از دشت، از لبخندِ حفصه، از تلاشِ سعید، از یه پستِ حالخوبکنِ یکی از شما وسطِ کلی پستِ رنجدار، از دیدنِ بندانگشتهای ظریفِ یحیی، اما از اشیاء نه... برای همین تا از دیدنِ اون وسیله ذوق کرد تو ذهنم یادداشت کردم براش بخرم... چیزِ خاصی هم نیست ها! قیمتش اندازۀ خریدِ سه کیلو میوه بود... جنبۀ کاری هم براش داره... اما از دیدنش ذوق کرد... روی لبهاش خنده اومد... مهم نیست از دیدِ من وسیلۀ بیخود و بیکاربردیه... مهم اینه همسرم با دیدنش گفت این چقدر عالیه! رفتم و خریدمش تا به عنوانِ هدیۀ اختصاصیِ خودم بهش بدم. (خوشحالم که وقتی بهت دادمش همون لبخندی روی لبت اومد که وقتی پشتِ ویترین دیده بودیش... مبارکت باشه عزیزم
)
وقتی برگشتم نور بهم گفت من از طرفِ خودم و همسرم برای شاگردبنّا عینک آفتابی بگیرم ناراحت میشی؟ گفتم معلومه که نه! خیلی هم خوشحال میشم اما شاگردبنّا بفهمه کسی تو منطقه فهمیده تولدشه و به زحمت و خرج افتاده از دستم عصبانی میشه... دخترم سریع گفت واقعا عصبانی میشه ها! ما پارسال چون تازه از مشهد اومده بودیم، کادوهای تولدش و خریده بودیم و در سکوت و خونوادگی برگزار کردیم، امسال دیگه زورمون و زدیم اما نشد. بابا بفهمه کسی به خاطرش تو خرج افتاده واقعا از دستِ ما عصبانی میشه... نور اما اصرار کرد... حتی گفت من میخرم و شما بگید از طرفِ خودتونه... به هر زوری بود منصرفش کردیم و با دختر و پسرم براشون توضیح دادیم این یه رازه و نرید به کسی بگید تولدِ شاگردبنّاست ها! کلا هم در این منطقه تولد و جشنِ تولد جایگاهی نداره، دیدم که دوستای دختر و پسرم در مدرسه اهلشن که خاصیت شهره، اما تو این منطقه نه برای دخترا و نه برای پسرا تولد، جایگاهی نداره، چه برسه برای بزرگا! لذا خیالم کمی راحت بود که این مسأله برای کسی مهم نیست.
برگشتیم و شروع به کادو کردن کردیم. شاگردبنّا از اینکه تو این ساکهای باکلاس هدیه بده و بگیره بدش میاد... دهه شصتیه دیگه :) ذوق داره همهچیز کادوپیچ شده و باسلیقه باشه... ما هم با کلی کادو رنگیِ متفاوت و ربانِ رنگی و چسبِ رنگی، نشستیم به کادو کردن... حتی جوراب و دونهدونه و متفاوت کادو کردیم، نه جفتجفت... بعد هم به امورِ دیگه مثلِ تزیینِ خونه و کیک و این چیزا پرداختیم.
جشنِ خودمون که عالی بود و جای همهتون سبز :) من از فردای جشنِ خودمون مینویسم...
صبحِ خیلی زود، حوالیِ ساعتِ چهار و نیم، ماسی درِ خونه رو زد... برامون دو برابرِ هر روز نون آورد و پولی نگرفت. چرا؟ گفت این هدیۀ من برای تولدِ شاگردبنّا! من نونها رو خودم گرفتم و مسأله رو پیچوندم و نگفتم به شاگردبنّا! ولی داشتم فکر میکردم نور خیلی رازنگهداره، محاله گفته باشه! مادرِ جرجیس هم رازنگهداره! اصلا ما سه تا اینجا سنگِ صبورِ همیم و خیلی از کارای تشکیلاتی رو هم با همینها داریم پیش میبریم. مادرِ جرجیس زنِ بیسوادیه از نظرِ مدرسه و مدرک و حتی فارسی خیلی کم میتونه حرف بزنه، اما بنیانهای تشکیلاتیِ عمیقی داره و بصیرت و معرفت در قلبش زنده است و اصلا به خاطرِ همونها شاگردبنّا کنارِ خونۀ اون، خونۀ خودمون رو ساخت و اومدیم اینجا که هم به مادرِ جرجیس نزدیک باشیم، هم به سعید که قابلیتِ کادرسازی دارن. نور به خاطر باسواد بودنش در هر نقطهای برای ما کارآمد بود و نزدیکی به خونۀ اون و ملاک نگرفتیم.
سرِ صبحانه بودیم که تقتق در زدن و... یکی دیگه ازاهالی با یه سبدِ پر از خرما اومد و گفت این هدیۀ تولدِ شاگردبنّاست و براش کلی دعای خیر کرد... پسرم در و باز کرده بود و شکرِ خدا واقعا بعد از کفالتِ یحیی بزرگ شده و به عقلش رسیده بود چیزی نگه... یواشکی درِ گوشم گفت و من ازش خواستم چیزی نگه... وقتی همسر و بچههام راه افتادن سمتِ شهر برن مدرسه و سرِ کار، من و یحیی موندیم. دیدم خبری از جرجیس نشده... هر روز عادت داشت صبحانه رو بیاد پیشِ من و با یحیی بازی کنه. نگرانش شدم و رفتم دمِ خونهشون که مادرش گفت کله صبح رفته بیرون از خونه!
وقتی برمیگشتم دیدم یکی از اهالیِ منطقۀ کناری که یک ساعتی با ما راه داره، با موتور اومده درِ خونه و یه جعبه خرما برامون آورده که این هدیۀ ما برای تولدِ شاگردبنّاست... این روال ادامه پیدا کرد تا شاگردبنّا اومد ووووووووو وای! ملّای روستا با بزرگانِ روستا... با یه بزغالۀ نر که بتونه با بزیِ ما جفتگیری کنه و ما در آینده صاحبِ گله شیم آوردن که هدیه بدن به شاگردبنّا...
دور تا دورِ خونه سبیل تا سبیل مرد نشسته برای تبریکِ تولدِ شاگردبنّا...
لازمه من شاگردبنّا رو توصیف کنم؟! :) من و دخترم به حدی از خشمِ شاگردبنّا به خدا پناه برده بودیم که تو آشپزخونه فقط پذیرایی رو مدیریت میکردیم و پسرم چای و میوه میبرد... تا پسرم میومد تو آشپزخونه میپرسیدیم الآن بابا تو چه حالیه؟ اونم میگفت وای مامان! برای بابا چای بردم یه جورِ ترسناکی نگام کرد و گفت نمیخوام... بابا خیلی ناراحته از دستمون... وَ من و دخترم کاسۀ چه کنم، چه کنم به دستمون و خودمون و میخوردیم و باورمون نمیشد نور یا مادرِ جرجیس دهنلقی کرده باشن...
من کجا دیگه از کوره در رفتم؟ اونجا که تقتق در زدن و همسرِ نور وارد شد با کادویی که عینک آفتابی بود...
چادر کشیدم سرم و جوری که نگاهم به همسرم نیفته، با بزرگان خوش و بشی کردم و از خونه زدم بیرون و رفتم پیشِ نور. با عصبانیت اونجا رسیدم اما دیدم کارِ نور نیست و نور خودش در تعجبه که همسرش از کجا فهمیده... دو تایی رفتیم پیشِ مادرِ جرجیس و اونم آیه و قسم که کارِ من نبوده و من حتی به بچههای خودمم نگفتم... داشتیم برمیگشتیم که دیدیم یه گولّه از پسربچهها دارن میرن سمتِ خونۀ ما و سردستهشون کی باشه خوبه؟
جرجیس! جرجیسِ بیصدا و بیزبونی که من اصلا فکر نمیکردم این چیزا رو متوجه شه... بله! کلِ منطقه و تا پنج روستای کناری رو جنابِ جرجیس باخبر کردن... :/ بعد هم بچهها با هم رفتن دورِ هم و برای شاگردبنّا یه تسبیح از دونههای خرما درست کردن...
شام هم مهمانِ اهالی شدیم به مناسبتِ تولدِ شاگردبنّا...
ما این چند روز جز زیبایی ندیدیم... وَ همین هم بیش از پیش اعصابِ شاگردبنّا رو خرد کرده... که چرا زحمت برای مردمی که دستشون تنگه و در سختی به سر میبرن درست کرده... که چرا محبتِ خالصِ این مردمان، خرجِ مایی شده که نتونستیم حتی یه بار از روی دلشون برداریم...
اما... زیبایی... زیبایی... زیبایی... کاش کلمهها میتونستن حجمِ زیباییای که ما این چند روز دیدیم و برای شما توصیف کنن... ما هنوز مهمان برامون میاد... با هدیه... برای تولدِ شاگردبنّا... ما هنوز اسیرِ خشمِ شاگردبنّاییم و لبریزِ زیباییای که میبینیم... شاگردبنّا با هر کادو میشه یه بمبِ ساعتی که تو خونه در حرکته و ما هی نگرانیم کی منفجر شه... بعد پیشدستی میکنیم و همه تقصیرات و میندازیم گردنِ جرجیس و با مهری که شاگردبنّا به جرجیس داره میتونیم بمب و خنثی کنیم...
تو خونۀ ما حالا کلی خرماست... دو تا بزی... کلی انبه... کلی کادوهای دستساز... هیزم... کلی محبّتِ سیّال... کلی جای خنده دور تا دورِ خونهمون که از مهمانها به جا مونده... کلی دعای خیر که عاقبتمون و آباد میکنه... کلی جای بوسه روی پیشونیِ همسرم از لبهای بزرگانِ روستاها... کلی هیاهوی بهجامونده از بچهها تو حیاط...
تو سجادۀ همسرم یه تسبیحِ نهچندان تمیز جا باز کرده که از دونههای خشکشدۀ خرما ساخته شده و هر بار تو ذکرِ الحمدلله، اشکهای همسرم رو جاری میکنه و شونههای ستبرِ مردونهش و میلرزونه...
وَ کنارِ لپتاپِ همسرم روی میزِ کار، این کنارِ هدیۀ اختصاصیِ من نشسته که هدیۀ عایشه است... همون دخترِ بیبابایی که خودش نشسته و با دستای خودش این و برای شاگردبنّا درست کرده... وَ به جای دستِ شاگردبنّا که نامحرمش بود، دستِ من و بوسید و من هنوز قطره اشکی که موقعِ بوسیدن روی دستم جا گذاشت رو بو میکنم... وَ بوی آسمون دلم رو زیر و رو میکنه...
عزیزم؛
تولدت مبارکِ من و بچهها...
میدونم با این پست باز هم ساعتهای بمبِ وجودت فعال میشه... اما... اما قرار و مدارِ ما از وبلاگ این بود که هر پستِ ما یا راهگشا باشه یا دلگشا...
من تو این چند روز جز زیبایی ندیدم... وَ این حجم از زیبایی حتما یا راهگشاست یا دلگشا...
تو همۀ ما رو به جرجیس بخشیدی... این پُست رو هم به من ببخش و بخند :)