برسد به دستِ لیلا

من پدرم... پدرتون رو می‌فهمم... یه سمتِ قلبش ناراحته که نیازمندِ اولادش شده... نه که غرور باشه... نه... غرورِ پدری هم مالِ اوایلشه و جوانی... یه مقداریش تا پیری هم می‌رسه که طبیعت و فطرتِ مرده... دوست نداره اقتدارش بشکنه... دوست نداره عزتش بشکنه... خصوصا برابرِ بچه‌هاش... اما هرچی پا به سن می‌ذاریم دلمون رحیم‌تر میشه... دیگه بحثِ غرور نیست؛ دوست نداریم بچه‌مون به خاطرِ ما اذیت شه... سرِ این، از نیازمندی بدمون میاد...

اما یه ورِ قلبش... چطور بگم؟

برگردید به سال‌ها قبل... به دورترین تصاویری که تو ذهنتون مونده از کودکی... به وقتی که صورتِ پدرتون چین و چروک نداشت... سرش موی سفید نداشت... دستش لرزش نداشت... پاهاش قوت داشت... چشماش سو داشت... برومند بود و شاد و سرِ پا... وَ شما کودکی نیازمند بودید که خدای دنیاتون، پدر بود... می‌خوردین زمین یا گم می‌شدین سر می‌چرخوندین پِی بابا... بابا بالِ رحمت براتون باز می‌کرد... پناهتون می‌داد... بی‌هیچ توقعی... بی‌هیچ چشمداشتی... 

چطور بگم؟ حالا دنیا چرخیده و چرخیده و چرخیده... شما تنومند و سرِ پا و پرانرژی... بابا کودکی نیازمند... زمین‌خورده و پناه‌جو... 

من توی وبلاگِ شما درد و رنج نمی‌بینم... بال می‌بینم... بالِ رحمت... گشوده بر سرِ پدر...

وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ

وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما

کَما رَبَّیانِی صَغِیراً ...

شما یه وقتی با اشتیاقِ دیدنِ دنیا، به خدا بله گفتی و خدا گشت و گشت و گشت و بهترین بابای دنیا رو برای شما پیدا کرد. این یه جملۀ ادبی نیست، احساس نیست، دلگرمی و دلداری نیست، نه! این عین حقیقته! بعد از 120 سال عمرِ باعزت، در قیامت این و خواهید دید که بابای هرکی، بهترینی بوده که خدا براش انتخاب کرده... همون‌طور که بچۀ هر بابایی، بهترینی بوده که خدا براش انتخاب کرده... 

خدا بابای شما رو بینِ این همه بابا برای شما برگزید و 

شما رو بین این همه بچه، برای ایشون... 

تنهایید نه چون آدما وقتی لازمشون داریم نیستن... نه! 

چون خدا شما رو بال داده... شما رو انتخاب کرده... شما رو واسطه و وسیلۀ محبت کردن به بنده‌ش قرار داده... شما بهترین پرستارِ بابا بودین... 

پدر و مادرا هر خوب و بدی دارن، همۀ همۀ همۀ توانشون رو برای بچه‌شون گذاشتن... اگه نشده اونی که بچه می‌خواسته؛ یا بلد نبودن... یا زورشون نرسیده... یا نفهمیدن... 

اما می‌خواستن.... می‌خواستن که آب تو دل بچه‌شون تکون نخوره... 

پدرتون تونستن یا نتونستن، اما تمومِ عمرتون نیت داشتن و خواستن آب تو دلتون تکون نخوره... بال‌های رحمت‌تون رو سایۀ سرش کنین... با وضو بالای سرشون برید که پرستاری از پدر عین زیارتِ حرمِ امام قداست داره... تبرک داره... کفِ پاشون و ببوسین... چشمِ امیدِ بچگی‌های شما ایشون بوده و حالا چشمِ امیدِ ایشون شما... 

امتحانتون سخته... والله سخته... اما نفس به نفستون الآن مقدسه... 

من از اوجِ فیلم، همون‌جا که صدای سیلی تو گوشمون نه... تو قلب‌هامون پیچید و دیواره‌ش و لرزوند... لیلا رو می‌ذارم کنار... فیلم رو متوقف می‌کنم و بی‌اون‌که به برادرانِ لیلا کاری داشته باشم... به مادرِ لیلا... به پدرِ لیلا... لیلا رو می‌ذارم کنار... وَ شما رو جاش می‌ذارم؛

شما بهتون سخت گذشته... برادراتون با اون وضع جلوی چشمتونن... خسارتِ بزرگی دیدین... وَ حالِ بدی که حاصلِ شکست‌ها و نشدن‌ها و نذاشتن‌هاست... 

اما شما وقتی روبروی پدر قرار می‌گیرین... از تهِ چشم‌هاش کل عمرِ هفتاد_هشتاد ساله‌ش رو در نظر میارین... پدری که حاصلِ یه گفتمانه... یه پارادایم... پدری که حتما از پدرش هم یاد نگرفته اولویت، خونوادۀ آدمن نه فامیل... یاد نگرفته عزت رو باید از خدا خواست، نه خَلقش... پدری که حتما مادرش هم به پسرها بها می‌داده و دختر رو حقیر می‌دونسته... پدری که شاید تحصیلات نداره... شاید اگه تحصیل کرده، مدرسۀ خوبی نداشته... معلمِ خوبی نداشته... بایدها و نبایدها رو یاد نگرفته... خوب و بد رو تشخیص نداده... پدری که شاید در محله‌ای بزرگ شده که پسرهای همسایه‌ش بلوغِ فکری نداشتن... هم‌بازیِ اونها شده و دایرۀ دوست‌ها روی فکر و نگاه و عقیده‌ش اثر گذاشته... پدری که شاید در محل کارش به خاطرِ درست‌کار بودن و اهلِ کندن نبودن طرد و تحقیر شده... پدری که هیچ‌وقت کسی نبوده نکاتِ مثبتش رو ببینه و بهش بگه... شاید دوستی نداشته... همکارِ همراهی نداشته... تغذیۀ درستی نداشته... رسیدگی به طبع نداشته... به اندازۀ کافی دنیا رو ندیده... نتونسته سفر بره... نتونسته روی خودش کار کنه... کسی چنین دغدغه‌ای بهش نداده... پدری که معنویت در زندگیش جایگاهی نداشته... پدری که شاید با شرایط سختی ازدواج کرده... با شرایط سختی زندگی رو گردونده... همسرش مایۀ رشدش نبوده... الگوی درستی برای تربیت فرزند نداشته... پدری که... پدری که... پدری که... 

لیلا باهوش و منطقی و معقول و زبر و زرنگه ولی... 

لیلا خودخواهه... لیلا دیگراندیش نیست... لیلا منصف نیست... لیلا می‌گه قضاوت نکنیم، اما در عمل و برابرِ پدرش این حرف و نقض کرد... لیلا رئوف نیست... لیلا سازنده نیست... لیلا عمیق و ریشه‌ای‌فکرکن نیست... لیلا جامع نیست... لیلا نقضِ شعارهای آزادی بیان و عملِ خودشه در محصور کردنِ پدرش... در ضبطِ سکه‌هاش... لیلا خودرأیه... لیلا...

لیلا ناجیِ بشر نیست! که پدرش یکی از همین بشره و زیرِ سیلیِ لیلا ویران شد... تموم شد... فروریخت...

أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا...

بشری زیرِ سیلیِ لیلای بشردوست ویران شد... تموم شد... فروریخت...

لیلا گفتمانِ زیستِ برادراش و می‌دید... اما گفتمانِ زیستِ پدر و مادرش رو نه! 

من جای این لیلای متناقض... شما رو می‌ذارم که بال‌های رحمتت برای پدرت گشوده است... که خسته شدی... غمگین شدی... ناامید شدی... دلگیر شدی... اما حتی یک جمله از پدرت بد ننوشتی... یک جملۀ منت‌دار به انگشتات نیومد... یک جملۀ سیلی‌دار از حوالیِ روزهای سختِ وبلاگت نگذشت... 

من توی وبلاگِ شما پدرت رو عزتمند دیدم... پدری که تنها مبتلا به آزمونِ سخت و سنگینِ بیماری شده، اما عزتمنده... تکیه‌زده به بلندای رأفتِ ثمرۀ عمرش، برابرِ ما عزتمنده... پدری که حینِ وقوعِ تک‌تکِ جملاتِ این پست، عمرش از جلوی چشماش گذشته و قلبش به این عمرِ بابرکت زنده شده... وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا...

 

روضۀ باز بگم براتون؟ 

امّ ابیها... 

مادرِ پدر... 

.

.

.

دست‌های شما، وقتِ لمسِ محاسنِ پدرتون؛ باصلابت‌ترین پاسخِ سیلیِ لیلا بود...

 

تنش به نازِ طبیبان نیازمند مباد

وجودِ نازکش آزردۀ گزند مباد

سلامتِ همه آفاق در سلامتِ اوست

به هیچ عارضه شخصِ او دردمند مباد

 

خدا حفظتون کنه... خدا زیادتون کنه... خدا به شِفای پدرتون، شادتون کنه... 

    زن، زندگی، ... فوووووت!

    چقدر هزینه کردن... چقدر تهدید... چقدر خونِ بی‌گناه ریختن؛ آرمان... روح‌الله... سلمان... دانیال... شاهچراغیا... نیروهای انتظامی... چقدر عربده کشیدن... چقدر فراخوان دادن و نیومدن... چقدر گفتن ماهِ بعد نظام سقوط می‌کنه و نکرد... چقدر گفتن دو روزِ بعد... سه روزِ بعد... برفِ بهمن و نمی‌بینه و دید... سالِ آینده رو نمی‌بینه و دید... برفِ 402 رو هم دید... چقدر خودشون و شرحه‌شرحه کردن... خودشون، خودشون رو جویدن... چقدر زور زدن شکستشون و پشتِ مدارسِ دخترانه با پروژۀ مسمومیت قایم کنن... گفتن شنبه گودبای پارتیِ مسؤلای نظامه و به سوی ونزوئلان و حالا هر شب سرزمین‌های اشغالی، مردم برای مسؤولاشون گودبای پارتی دارن... کفِ خیابونای فرانسه زن‌ها زندگی‌شون در آزادیِ محضه و کبودیِ روی تن‌شون، مُدِ جدیدِ آرایشیه(!)... کلیپای اقتصاددانانِ آمریکا پشتِ هم داره درمیاد که چیزی تا سقوطِ اقتصادِ آمریکا و دلار نمونده... بی‌عقلا اینجا خودشون رو سوزوندن و اون‌ور دلارا رفت جیبِ کریمی‌شون... منتظرِ شنبه و نبودِ رهبرِ ما بودن و حالا اسماعیلی‌شونم لفت داد... 

    حاصلِ زور زدناشون چی بود؟

    کم‌نظیرترین تشییع‌های شهدا... 

    بی‌نظیرترین راهپیمایی‌های برائت از منافقین و معاندین...

    بی‌نظیرترین راهپیماییِ 22 بهمن... 

    بی‌نظیرترین نیمۀ شعبان...

    بی‌نظیرترین شب‌های قدر... من هنوز عکس‌های حرمِ امام رضاجانم رو می‌بینم و باورم نمیشه مردم این‌جوری بکوبن دهنِ این خدازده‌ها... 

    بی‌نظیرترین راهپیماییِ روزِ قدس... من هنوز هضم نکردم مردم تا صبح بیدار بودن و مراسمِ شبِ قدر داشتن و صبح این‌جوری زدن به دلِ خیابون... هرچه خدازده‌ها زور زدن مردم و لخت کنن و از دین بیزار، مردم بیشتر رفتن سمتِ دین... چادری‌ها محکم‌تر شدن و مانتویی‌ها چادری... 

    آمارِ راهیان نور رو دیدین؟ آمارِ اعتکاف رو چی؟ از دلِ این آمار، رقمِ نوجوان‌ها و جوان‌ها رو دیدین؟ تو این 44 سال بی‌نظیره! به عنوانِ کسی که سال‌ها تجربۀ کاروان بردنِ راهیان نور برای نوجوان و جوان دارم، وَ یه سابقۀ 15 ساله در برگزاری اعتکاف برای همین سن، با اطمینان می‌گم بی‌نظیره... 

    خدازده‌ها چی در دست دارن؟ هیچ!

    لخت‌ها همونایی‌ان که قبلا هم لخت بودن... وَ در مقابل‌شون این دستاوردهای ما... که باید حفظشون کنیم...

    عدو شود سببِ خیر اگر خدا خواهد! 

    خدا! 

    خدا! 

    وَمَکَروا وَمَکَرَ اللَّهُ

    وَاللَّهُ خَیرُ الماکِرینَ...

    وَ دیروز...

    #نماز_تاریخی... 

    چه هشتگِ خوبی... 

    چه هشتگِ درستی...

    امام خامنه‌ای می‌خوان نمازِ عید رو اقامه کنن؛

    همون آقایی که شهریور 1401 هم با صلابت گفتن این فتنه هم شکست می‌خوره... همون آقایی که میانۀ میدانی که همه از ترس، دل‌هامون خالی شده بود، بی اخمی به ابرو فرمودن و لاتهِنوا و لاتحزنوا و أنتُمُ الأعلون إِنْ کنتُم مُؤمِنین... همون آقایی که همین چند روزِ پیش فرمودن بی‌حجابی حل می‌شه... 

    همون آقایی که حتی تصویرش، خدازده‌ها رو به تشنج می‌ندازه... همون که خدازده‌ها با یدِ رسانه‌شون گفته بودن فرار کرده ونزوئلا و مردمش دوستش ندارن... همون آقایی که خدازده‌ها داد می‌زدن رفراندوم برگزار کنید و ببینید کسی پشتش نیست... 

    همون آقا دیروز نماز رو اقامه کردن...

    وَ مردم... وَ مردمش... وَ عائله‌ش... وَ مأمومینش... بی‌نظیرترین رفراندومِ جمهوریِ اسلامی رو پشتِ سرش برگزار کردن... 

    جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً...

    چه عیدی... چه عیدی... وَه که چه عیدی... 

    گفته بودن جوون‌ها این آقا رو دوست ندارن... وَ تو دیدار دانشجوییِ همین چند روزِ پیش، جوون‌ها سرِ چفیۀ آقا دعوا داشتن... دیروز مردم سرِ چفیۀ دورِ گردنِ آقا دعوا داشتن... 

    می‌فهمی؟ 

    دعوا هنوز سرِ سربندِ یافاطمه است! 

    خدازده‌ها خودشون و به آب و آتیش زدن و یه خیابون و پر نکردن و رُبّ پهلوی‌شون سر به دیوارِ ندبۀ یهود گذاشته از دستِ ما :) وَ سیلِ چادری‌ها... چادری‌ها... چادری‌ها... غوغا کرده در عکس‌ها و کلیپ‌هایی که کلی کشته و مرده داده تا الآن... دخترای پشتِ ساختمونای اکباتان که 5_6 تا بودن و رقصیده بودن و به خیالشون ارکانِ جمهوریِ اسلامی رو ویران کرده بودن(!)، دیروز از عکس‌های صفوِفِ زنان و دخترانِ مؤمن تو همون قابِ اکباتان، شک ندارم که به رعشه افتادن... 

    دومِ اردیبهشت، فراخوانِ موهای رها در بادِ خدازده‌ها بود اما... 

    حزب‌الله چادرش را در باد تکاند... وَ روزیِ ملّتی را رساند...

    عکس‌های دیروز رو دوباره و سه‌باره و چندین‌باره ببینید...

    از سیلِ چادری‌ها و محجبّه‌های ما، هر یه نفری که فوت کنه، خدازده‌ها رو طوفان می‌بَره :) 

     

     

     

     

     

     

    || خاکِ پاتونم... وَ هرکس که دیروز تو این رفراندوم شرکت کرده و بینیِ دشمن رو به خاک مالیده، می‌خوام پیدا کنم و دنبال. حتی اگر در فرعیات اختلافِ عقیده داشته باشیم. تک‌تکِ شما، پایه‌های حکومتِ اسلامی رو نگه داشتین. خدا حفظتون کنه... خدا زیادتون کنه... ||

    || از بینِ عکس‌های دیروز، اونایی که با بچه اومده بودن تو اون غوغا یه چیزِ دیگه‌ست برام... خاکِ پاتونم... ||

    || یه سر به اینجا بزنین... ||

    || از امشب چلۀ زیارتِ عاشورا دارم برای بیانی‌هایی که مسألۀ خونه دارن. اعلام کردم شاید دو تا نَفَس شیم و پُست‌های گشایشِ مسأله‌شون رو زودتر شاهد باشیم. ||

    ماجراهای ما و بچه‌ها :)

    1. از همون اسفند که به خاطرِ یحیی اومدن اینجا، این دختر گوشی به‌دست بود! یک سال با دخترم فرق داره. دخترم با برادرش یه تبلتِ اشتراکی دارن که تو ایامِ کرونا گرفتیم به خاطرِ درسشون. بعد از اون هم مشترکی جز برای درس، وَ دخترم روزی یک ساعت برای ارتباط با دوستانش اجازۀ استفادۀ دیگه‌ای ازش رو ندارن. اما خواهرزادۀ شاگردبنّا که گفتم با رفتنِ خونواده‌ها نرفت و موند پیش‌مون تقریبا از لحظه‌ای که اومدن تا یک هفته از تو گوشی بیرون نمیومد! بعد از اون دیگه با سبکِ زندگیِ ما قاطی شد و کم‌کم گوشی از دستش رفت :) مادرش نزدیکِ سیزده‌به‌در زنگ زده بود که آخرین آنلاین بودنِ دخترش مالِ دو روز پیشه و نگرانش شده چون سابقه نداره دو روز گوشی دستش نباشه :) من می‌گفتم سرمون گرم بوده باور نمی‌کرد تا خودِ دخترش گوشی رو گرفت و سلام و احوالپرسی و بعد هم شروع کرد با آب و تاب و با ذوق تعریف کردن که روزا اینجا چقدر سرش گرمه و چقدر کار داریم و چقدر خوش می‌گذره بهش :) خواهرشوهرم باورش نمی‌شد این دخترِ خودش باشه! همون دختری که به قولِ خودش تا از مدرسه میومد و غذاش و می‌خورد، می‌رفت تو گوشی و تا وعدۀ غذاییِ بعدی از گوشی بیرون نمیومد! شاگردبنّا در لفافه بهش گفت خب خواهرِ من! جایگزین برای این بچه نذاشتی... خودت براش وقت نمی‌ذاری... براش مسؤولیت تعریف نکردی... اون‌وقت سرِ بچه نق می‌زنی؟! 

     

    2. روزای مدرسه که باید خروس‌خون بزنن به دلِ جاده و با پدرشون برن شهر مدرسه و هیچی، اما غیر از روزای مدرسه، چه تعطیل باشه چه نباشه، چه شبش دیر خوابیده باشن (که کم پیش میاد چون ساعت 10 خونه ما خاموشیه و تا قبلش باید به همه کارات رسیده باشی) چه نه، صبح بیشتر از ساعتِ هشت هیچ‌کس خونۀ ما خواب نیست. برای بچه‌ها این طبیعیه و ماشاءالله خودشون هشت بیدار می‌شن و شارژن. اما این به خاطره که کلِ عمرشون این مدلی زندگی کردن. یکی مثلِ خواهرزادۀ شاگردبنّا که ساعتِ خواب و بیداریش برنامه نداره، بچه اذیت می‌شه. ما بیدارش نمی‌کردیم. تا خونواده‌ها بودن که داستان داشتیم. حتی بزرگا هم شاکی می‌شدن ما هشتِ صبح بیداریم. البته من و شاگردبنّا زودتر بیدار می‌شیم ولی شروعِ کارامون که تق‌وتوق داره مثل چای گذاشتن و صبحانه آماده کردن و به بزی رسیدن و این‌جور چیزا از هشته. بچه‌ها هم قشنگ هشت بیدار می‌شدن و کاراشون و شروع می‌کردن. بعد بزرگا صداشون درمیومد که چرا شماها خروسید و خواب ندارید؟ بعدِ نمازم که بیدار بودین و دو_سه ساعت بیشتر نخوابیدین، چه جونی دارین الآن؟! شاگردبنّا می‌گفت خب شب ده خوابیدیم دیگه! کافیه خوابمون :) بزرگا ولی چون ده نمی‌خوابیدن و خوابشون برنامه‌ای نداشت اذیت می‌شدن :) ما خانوادگی می‌رفتیم اتاق کار می‌خوابیدیم اونا راحت باشن. صبحم تا جایی که می‌شد بی‌سر و صدا بودیم ولی از کارمون نمی‌زدیم. خلاصه! بچه‌ها اول براشون سخت بود، اما کم‌کم اومدن تو تیمِ ما :) باورم نمی‌شه بزرگا در تنبلی گوی سبقت رو رباییده بودن! به استثنای پدرِ شاگردبنّا که پابه‌پای پسرشون می‌خوابیدن و بیدار می‌شدن و کمک‌حالمون بودن :) بچه‌ها وقتی کم‌کم عادت کردن شب زود بخوابن و صبح زود پاشن، معضلِ بعدی‌شون بیکاری بود... یعنی جز موبایل، برنامه‌ای براشون تعریف نشده بود... طفلیا کله صب پا می‌شدن، موبایلا رو دست می‌گرفتن می‌رفتن تو شبکه‌ها و وقتشون می‌رفت... بعد می‌دیدن بچه‌های ما گوشی به‌دست نیستن و کلی هم سرشون گرمه... کم‌کم با اونا همراه می‌شدن :) پسرا با پسرم می‌رفتن حیاط و شروع می‌کردن آب و جارو کردن، به باغچۀ تازه‌سازِ نوجوانه‌مون رسیدن، سرویس بهداشتی رو شستن، ایوان رو آب و جارو کردن و زیراندازش رو تکوندن، رسیدگی به بزی، پشتِ بوم رو تمیز کردن، اگه شاگردبنّا خونه بود، وانتش رو تمیز کردن، دمِ درِ بیرونیِ خونه رو آب و جارو کردن و از این کارا تا صبحانه آماده شه. همۀ این کارا رو همیشه پسرم می‌کنه و این مدت که پسربچه‌ها و نوجوان‌های فامیل هم بودن، اونا کمک‌حالش بودن. البته روزای اول پسرم حرص می‌خورد چون گویا از دل و جان کار نمی‌کردن و پسرم هم مجبور می‌شد پشتِ سرشون دوباره اون کارا رو انجام بده :) اما بعد متوجه می‌شن کارشون کامل نیست و دیگه همه‌شون دل به کار می‌دادن که با هم کار و تموم کنن و بیان سرِ سفره. 

    این وسط دو_سه تا تنبلچه هم بودن که عادت کرده بودن هشت با ما پا شن، اما کار نمی‌کردن. شاگردبنّا زبلی کرد و یه روز گفت هر کی نمی‌خواد کار کنه، بیاد با من بریم ورزش. خب بچه‌ها تصورشون از ورزشِ شاگردبنّا، ورزشِ معمولِ مدرسه بود :) خوشحال گفتن ما میایم :) حتی اونایی که با پسرم کار می‌کردن :) شاگردبنّا به اونا گفت شما ورزش نیاز ندارین، کار خودش ورزشه، شما رو قوی می‌کنه و ورزیده. ورزش مالِ اوناییه که کار کردن و دوست ندارن. خلاصه به هزار ترفند همون دو_سه نفر رو با خودش می‌برد بیرون. وقتی برگشتن و واردِ خونه شدن و همه قیافه‌های آش‌ولاش‌شون و دیدیم و پیراهن‌های لوچِ عرق و نفس‌نفس و لبای ترک‌زده و چشمای دودوکنان، فهمیدیم از فردا همه‌شون کار می‌کنن و کار کردن :) اینایی که دارم می‌گم مال اسفندماهه که تازه هوا خنک بود :) 

    داخلِ خونه، دخترا اول بیکار و بی‌برنامه بعد از بیداری می‌رفتن تو گوشی‌ها. من و دخترم شروع می‌کردیم کار کردن. من زیاد نمی‌تونستم تکون بخورم و بیشتر مدیریت و نظارت داشتم *_* مثلا پشتی‌م و می‌بردم تو آشپزخونه و اونجا می‌نشستم و می‌گفتم این کار بشه و این کار نشه. کارای نشستنی هم خودم می‌کردم. مثلا برای ظهر عدسی باید پاک می‌شد، گوشتی باید قطعه می‌شد. اینجا چون گرد و خاک و کلا خاک زیاده، خونه باید هر روز گردگیری و جارو شه. جارو رو چون همه خواب بودن می‌ذاشتیم بعد از ناهار، ولی به محضِ کارای ناهار و کردن همون اولِ صبح، دخترم می‌رفت گردگیری، خواهرزاده‌ شاگردبنّا هم که کم‌کم به ما پیوست، با مدیریتِ خودم صبحانه رو آماده می‌کرد. خب دخترای دیگه‌م به تبع پا می‌شدن و با ذوق کار می‌کردن. ینی چقدر بچه‌ها فطرتا درست و سالمن... وقتی می‌گم با ذوق، یعنی واقعا با ذوق! انگار که خودشون بفهمن تا الآن ول بودن و حالا می‌تونن مفید باشن... اصلا تشنۀ مسؤولیت بودن! تو دخترا جوری شده بود که دیگه کار داشت به دعوا می‌رسید چون همه‌شون دوست داشتن کار کنن :) دیگه تقسیمِ وظیفه کردیم :) یکی صبحانه رو آماده می‌کرد، دو تا گردگیری می‌کردن، یکی لباسای روی بند و جمع می‌کرد یا لباسای تازه‌کثیف‌شده رو می‌نداخت ماشین و پهن می‌کرد، یکی کارای ناهار و می‌کرد، یکی دوروبرِ خونه رو جمع‌وجور می‌کرد، یکی لباسای جمع‌شده رو اتو می‌زد، یکی تا می‌زد بذاره کمد، یکی رختِ خوابا رو جمع می‌کرد، یکی لیستِ خرید می‌نوشت و خلاصه همه دورِ هم کار می‌کردن. نه این‌که بزرگترا کار نکنن ها! نه بندگانِ خدا! همه‌شون اومده بودن دورِ من باشن و کمک‌حالم که بودن، اما عادت داشتن ظهر به بعد کارا رو شروع کنن. مثلا زن‌داداشم اگه بیدارم می‌شد تو جاش می‌رفت تو موبایل و یکی_دو ساعتی با موبایلش بود، بعدم بلند می‌شد خوابش انگار کامل نباشه، گیج و بی‌حوصله بود. جمیعا از ظهر به بعد شارژ می‌شدن که به لطفِ بچه‌ها دیگه کاری نبود :) از بزرگا فقط پدرشوهرم با ما بود. حتی من یه بار گفتم هوسِ چای آتیشی کردم، کله‌صبح تبر از سعید قرض کرده بودن، رفته بودن دشت چوب جمع کرده بودن اومدن پشتِ حیاط آتیش به راه انداختن و صبحانه به ما چای آتیشی دادن :) 

    وقتی بزرگترا رفتن و خواهرزادۀ شاگردبنّا با ما موند، دیگه شبا قشنگ ده می‌‌خوابید و صبا هشت بیدار می‌شد و مثلِ یه خانمِ خونه‌دار و کدبانو که می‌دونه اون روز چه کارایی داره، شروع می‌کرد دونه‌دونه کارا رو کردن :) اگه یه وقتی تموم می‌شد کاراش بدوبدو می‌رفت کمکِ دخترم و باز اگه اونجام کار تموم می‌شد می‌رفت حیاط کمکِ پسرم و شاگردبنّا :) معتادِ کار و مسؤولیت شده بود و وقتی بیکار می‌شد می‌گفت زن‌دایی دیگه کاری نداری؟ می‌خوای جارختخوابی رو بریزیم بیرون و دوباره بچینیم؟ :) 

     

    3. اون اول که اومدن خب بچه‌ها اذانِ صبح بیدار نمی‌شدن... بچه که می‌گم شما بگیر نوجوان... به تکلیف‌رسیده... ما ردۀ سنیِ بچه‌های فامیل‌مون غالبا نوجوان هستن. داشتیم بزرگایی هم که نماز نمی‌خوندن ولی نوجوان‌ها بیشتر غصه‌مون بود... شاگردبنّا سنتِ اذان گفتنش و محاله ترک کنه :) اولش می‌گفتم اذان نگو شاید بزرگا و بچه‌ها اذیت شن، بالاخره باد صبای بعضی گوشی‌هاشون هست... شاگردبنّا می‌گفت اینجا اذان گفتنِ من فقط به خاطرِ اذان نیست، باید صبحِ خونۀ من با اشهد انّ علیا ولی الله شروع شهheart... این شهادت نباید از هوای خونه‌مون حذف شه... دلسوزتر از خدا که نیستیم! خدا خودش این ساعت بندۀ خوابش رو صدا زده، این یعنی حتما به خیرشه. چند نفری با نچ و وای بیدار می‌شدن و دو تا بارِ نظام و دولت می‌کردن :/ باز می‌خوابیدن! شاگردبنّا اذان می‌گه به نظام چه؟! :) بچه‌ها سنگین‌خواب بودن و بیدار نمی‌شدن... اما کم‌کم چرا! بچه‌ها بیدار می‌شدن... منگ و خواب‌آلود می‌نشستن تو جاشون... نگاه می‌کردن دایی یا عموشون داره چه کار می‌کنه... خیلی جالب بود! من خیلی روی این موقعیت دقت می‌کردم... دختر و پسرم و شاگردبنّا که وامیستادن پشتِ پدرشوهرم و نمازجماعت شروع می‌شد، بچه‌ها قشنگ هاج‌وواج نگاه می‌کردن :) برخی بزرگترا به خودشون میومدن و می‌گفتن نخون نخون که ما هم بیایم... ولی تا برن سرویس و وضو بگیرن و چادری سرشون کنن، نماز از اولِ وقت خارج می‌شد. برای همین ما نماز و می‌خوندیم و اونا به ته‌دیگ می‌رسیدن :) کم‌کم هم اونا عادت کردن با اذانِ شاگردبنّا پا شن، هم بچه‌ها :) روزِ آخری که ظهرش می‌خواستن برگردن مشهد، تو خونۀ ما دو صفِ دیوار تا دیوار نمازجماعتِ صبح بسته شد *_*

    اونا که رفتن و خواهرزاده فقط موند پیشمون، یه بار نمازظهر گفت کاش دایی بود نمازجماعت می‌خوندیم :) با این‌که ما ظهر و مغربمونم نمازِ وحدت می‌خونیم و پسرم و می‌فرستیم جلو :)

     

    4. بچه‌ها کم پیش میومد غذاشون و تمیز بخورن، یعنی اسرافِ موادِ غذایی داشتن. مثلا سیب می‌خوردن، اما سیب هنوز بار داشت که می‌نداختنش دور. یا برنج چند دونه‌ای تهِ ظرف می‌موند. یا لپه‌های خورش و نمی‌خوردن. برخی بزرگترا هم این مدلی بودن که خدا همه‌مون رو هدایت کنه... ولی باز ما غصۀ بچه‌ها رو می‌خوردیم... چون فطرتا درستن اما مسیر براشون روشن نشده... شاگردبنّا با من هماهنگ کرد براش کم غذا بکشم همیشه، تا بتونه بشقابای بچه‌ها رو تمیز کنه. بارِ اولی که این کار و کرد بچه‌ها گفتن اَه! این چه کاریه عمو! من ماست و مثلا قاطی کرده بودم با اون برنج... چطور دلت میاد؟! شاگردبنّا می‌گفت دلم نمیاد عمو! دل و روده‌م داره به هم می‌پیچه! ولی چاره‌ای نیست، انّ الله لایحبّ المسرفین! بچه‌ها دلشون برای عموشون به رحم اومد :) دیگه ظرفاشون و به سبکِ شاگردبنّا نون می‌کشیدن و حتی یه دونه برنج یا نرمه‌غذا تهش نمی‌ذاشتن :) 

    خواهرازاده‌ش سرِ غذای نونی خیلی اسرافِ نون داشت، فقط قسمتای نرم و ملایمِ نون رو می‌خورد و خب طبیعتا دوروبرِ نون کلی اضافه می‌موند و تیکه‌تیکه می‌شد. بعد کلی نون تو سفره بود ولی باز می‌رفت نونِ تازه می‌آورد و دوباره قسمتای نرمش و جدا می‌کرد. شاگردبنّا می‌نشست تیکه‌ها رو می‌خورد و اونایی که خواهرزاده‌ش دور می‌ریخت، اما دید دخترک متوجه بحثِ اسراف نمی‌شه. یه روز سرِ سفره بودیم و کتلت داشتیم، شاگردبنّا به دخترک گفت دایی! تو آخر من و چاق می‌کنی و از کار بیکار! بعد بابات باید بیاد نونِ من و زن و بچه‌م و بده :) همه خندیدیم و دخترک با خنده پرسید چرا دایی؟! من که غذا نمی‌پزم! دست‌پختِ دخترتونه :) شاگردبنّا گفت نه دایی! واسه دست‌پخت نمی‌گم، واسه نونایی که تو اسراف می‌کنی و من مجبورم بخورم می‌گم :) 

    این قسمت و دقت کنید؛ بزرگترا که بودن یه بار پدرشوهرم گفتن اسراف نکنین نون و! بنده‌خدا پیرزن تو این گرما پا تنور اینا رو زده، آرد به چه سختی بهشون می‌رسونه، خدا رو خوش نمیاد! ماسی رو می‌گفتن که ازشون نون می‌گیریم. یکی از بزرگترا جواب داد می‌ریزیم جلو بزی، اسراف نمیشه! عینِ همین جواب رو اون روز دخترک به دایی‌ش داد! گفت دایی! می‌ریزیم جلو بزی... اسراف نمی‌شه! 

    شاگردبنّا با همون لحنِ شوخی و طنزش گفت دایی! بزی هنوز نونایی که دیشب اسراف کردی نخورده و از نونای دیروز ظهرت دل‌درده و با چوپانم که رفته چَرا، می‌گفت هیچی نخورده! باز همه‌مون خندیدیم اما این بار دخترک بالاخره اسراف رو فهمید و دیگه براش توجیه نیاورد! از اون روز بدونِ اسراف نون خورد و کمی هم به خودش سختی داد و قسمتای قاق رو هم چشید :)

     

    5. پیش میومد که کارامون زودتر از موعد تموم می‌شد و بچه‌ها حتی به درس و مشق‌شون هم می‌رسیدن و مثلا تا وقتِ خواب یک ساعتی وقت داشتیم. می‌نشستیم دورِ هم به بازی کردن یا کتاب خوندن یا می‌رفتیم پشتِ بوم و دورِ هم چای و میوه می‌خوردیم. یه شب که همین‌جور کارامون زودتر تموم شد، دخترم اومد گفت الآن که همه آزادیم چه کار کنیم؟ خواهرزاده گوشی‌ش و آورد که بیا با زن‌دایی عکسای فلانی رو تو پیجش نگاه کنیم که رفتن کیش. فلانی از فامیله. ما هیچ‌کدوم اینستاگرام نداریم :) من گفتم نه زن‌دایی! من اهلِ فضای مجازیِ بیهوده نیستم. رفت پیشِ دخترم. شروع کرد به عکسا و استوری‌های طرف رو دیدن و با آب و تاب تعریف کردن که ببین چه مانتویی تنشه... وای اینجا سرش لخته... اوووو چه موبایلِ خفنی گرفته و... از این حرفا! یه ده دقه گذشت دخترم از سکوت درومد و گفت حوصله‌م سر رفت! دخترعمه‌ش گفت برو تبلتت و بیار با هم بازی کنیم. دخترم گفت من بازی ندارم تو تبلت. گفت عیبی نداره با هم بازی آنلاین می‌کنیم. دخترم رفت تبلت‌ش و آورد و نشستن یه ده دقه با هم بازی کردن و باز دخترم گفت حوصله‌م سر رفت! بیا حداقل پلی‌استیشن بازی کنیم. رفتن نشستن سر دستگاه، ولی دخترعمه‌ش بلد نبود و باز بعدِ ده دقه جفتشون عقب کشیدن. اگه پیشنهادِ بازی با تبلت رو به پسرم می‌داد تا یه نیم ساعتی سرش گرم می‌شد چون پسرم درونگرا و آروم‌تره، اما دخترم از اوناییه که نخ می‌بنده به دمِ مارمولک و می‌ره دفترِ معلما و می‌گه من حیوانِ خانگی دارم و بعد یهو مارمولک و میاره بالا و جیغِ معلماش و درمیاره :)) خلاصه این دختر و از هر سمت رها می‌کردی موبایل به‌دست می‌شد و برنامه‌ای نداشت! 

    شاگردبنّا گفت برید کاغذ بیارین روش کلمه بنویسیم پانتومیم بازی کنیم. هورای دختر و پسرم و حتی من که نمی‌تونستم از جام بلند شم هوا شد، اما دخترک نه! اولش لباش و ورچید که پانتومیم؟! اما به ساعتِ خاموشی و خواب که رسیدیم نمی‌شد از برق کشیدش و هی می‌خواست ادامه بدیم ولی قانون‌شکنی تو خونۀ ما شدنی نیست :) 

    دخترم رفت از اتاق برگه بیاره که دیدیدم دخترک می‌گه نمی‌خواد بری من دفتر ریاضیم کنارمه، بیا. دفتر و باز کرد و یه برگه ازش کند و گذاشت جلوی داییش! داییش برگه رو برداشت و گفت یه برگۀ کامل سفید رو کندی برای بازی؟! دخترک با تعجب داییش و نگاه می‌کرد و پرسید پس چی؟! شاگردبنّا گفت دایی به خدا انّ الله لایحبّ المسرفین... بعد هم اَدای گریه کردن و زاری کردن درآورد. دخترک خندید و دخترم با پوشۀ برگه‌ها رسید. وقتی از پوشه کلی برگه‌خردۀ سفید درآورد و متوجه شد اینا اضافۀ برگه‌های استفاده‌شده است یا برگه‌هایی که پشتشون نوشته شده اما یه طرفش سفیده، متعجب تازه دستش اومد چقدر مسألۀ اسراف تو خونۀ ما جدیه! شروع کردیم به کلمه نوشتن و کارت درست کردن. شاگردبنّا کلی کلمه نوشته بود که اجراشون خنده‌داره :) خیلی بهمون خوش گذشت و از همه بیشتر دخترک که کلی خندید :) مثلا یکی از کلمه‌ها باباطاهر عریان بود و خودِ شاگردبنّا بازی کرد :) تو بازیش مثلا روسریش و برداشت، مانتوش و درآورد، شلوارش و مثلا درآورد، هشتگ زن، زندگی، آزادی رو بازی کرد و بچه‌ها رو به عریان رسوند و این‌قدر خندیدن از چشماشون اشک اومد :) 

     

    6. اون اولا که خونواده‌ها اومدن، خب متأسفانه و طبقِ معمول همه حاویِ بدترین خبرهایی بودن که حتی مربوط به کشورِ ما هم نبود! اما انگار مسابقه بود که کی می‌تونه بدترین خبر رو به همه بده(!) متأسفانه‌تر این، به بچه‌ها هم سرایت کرده بود... بچه‌ها گوشی دستشون بود و یهو می‌دیدی یکی سر بلند کرده و به همه اعلام می‌کنه که تو یکی از روستاهای جنوب شرقِ استرالیا یه کانگورو از تشنگی بیهوش شده :) شاگردبنّا یه روز بهم گفت متوجه شدی اینا تمایل به خبر بد و بدبینی دارن؟! بعد هم نمونه‌ها رو گفت و دیدم آره! واقعا این غالبه! گفت بزرگا که خدا همه‌مون و هدایت کنه... ولی بچه‌ها... بیا برای بچه‌ها یه کاری کنیم... با هم قرار گذاشتیم هر وقت از در اومد تو یه خبر خوب بده! منم هر وقت گوشی دستم گرفتم یه خبر خوب بدم. الکی هم نبود ها! واقعا خبرای خوب و با ذره‌بین پیدا می‌کردیم... (قدرتِ رسانه رو ببینین... قشنگ داره هدایتمون می‌کنه به بدبینی و ناامیدی... واقعا با ذره‌بین خبرای بزرگی مثلِ هواپیما ساختنِ ایران رو پیدا می‌کردیم...) 

    شاگردبنّا از سرِ کار برمی‌گشت تا میومد تو، می‌گفت خبر و شنیدین؟ رشدِ اقتصادی که ده سال صفر یا نزدیکِ صفر بوده، به حدودِ 4% رسیده! دخترم که سیاسیه می‌گفت واقعا؟! ایول آقای رئیسی :) بچه‌ها در سکوت در حالِ آنالیزِ خبرِ خوب و واکنشِ دخترم بودن که یکی از بزرگترا می‌گفت شاهکار کرده! یارانه‌مون و زیاد کنه و گرونی رو کم! شاگردبنّا هم ادامه می‌داد واقعا شاهکاره ها! این خبر تو هر دولتی باشه مثلِ بمب می‌ترکونه! تو ایران رسانه این خبر رو مکتوم کرده... بعد با همون هیجان یه کاغذ میاورد و می‌نشست با تحلیل، قشنگ ثابت می‌کرد 4% رشد اقتصادی یعنی چی :) بچه‌ها می‌ریختن دورش و ریاضی و حسابشون و مرور می‌کردن و سر از مسائل سیاسی و اقتصادی هم درمیاوردن :) کلا بچه‌ها فطرتا به سواد و دانش تمایل دارن و فرقش و از حرفِ بادِ هوا تشخیص میدن :) بعد شاگردبنّا ول‌کن نبود و یارانه رو هم توضیح می‌داد و بچه‌ها رو قشنگ به وجد میاورد :) 

    یا مثلا من سرم تو گوشیم بود یهو می‌گفتم راستی فهمیدین دولتِ آقای رئیسی 1400 رو بدونِ قرض گرفتن از بانکِ مرکزی تموم کرده؟! بعد دخترا میومدن دورم که یعنی چی و من براشون توضیح می‌دادم :) 

    این تفاوت خیلی تمایز داشت! آقایون با شاگردبنّا رفته بودن اطرافِ روستا، برگشتن به محضِ ورود یکی‌شون گفت اَه! چه آفتابی! گرد و خاکم که از همه‌جا هواست! شاگردبنّا پشتِ سرش میومد می‌گفت وای خانوم! جات خالی! امروز این‌قدر نخلا خوشگل شدن و تو آفتاب می‌درخشن که نگو! یکی_دو تا از بچه‌ها می‌دویدن می‌رفتن رو پشتِ بوم که بتونن نخلستون رو ببینن :) 

    یا یه روز خَنساء، دخترِ یکی از اهالی، بی‌خبر واردِ خونه‌مون شد. پسرا دمِ در بازی می‌کردن و درِ حیاط باز بوده، اینم میاد تو. خیلی بچه‌ست، پنج سالشه. خب خونواده‌ش پرجمعیتن و دستشون تنگ، لباسای تنش خیلی تمیز نبود و به صورتِ بچه هم کسی نرسیده بود، ژولیده پولیده بود و کمی کثیف. تا اومد تو یکی از بزرگترا تقریبا به حالِ فریاد جیغ کشید وای! یکی این و بگیره که الآن خونه‌زندگی رو کثیف می‌کنه! دخترم سریع از اتاق بیرون اومد و دید خنساء رو. رفت سمتش و بغلش کرد و همون صورتِ کثیف رو بوسید و گفت سلام خنسای زیبای من :) خوش اومدی خانوم‌طلا :) پدرشوهرم بلند شد رفت دمِ در پیش خنساء نشست و دست کشید به موهاش و گفت سبحان‌الله! چه چشمای سیاه و برّاقی... چه قشنگه این دختر :) 

    آخرین روزایی که خواهرزادۀ شاگردبنّا اینجا بود، تقریبا ادبیاتِ گفتاریش فرق کرده بود و داشت زیبایی‌ها و خوبی‌ها رو هم می‌دید :)

     

    7. خانواده‌ها که رفتن، به شاگردبنّا گفتم بیشتر به خواهرزاده‌ت محبت کن که خلأ عاطفی بچه جبران شه. شاگردبنّا یه نگاهِ معلمی بهم کرد و گفت خانوم! پس‌فردا که برمی‌گرده مشهد و من نیستم چی؟! بزنم داغونش کنم که خودم بشم دایی خوبه و اون و مقابلِ پدرش قرار بدم و تو دلِ بچه رو خالی کنم که چی؟! از فضای اردو جهادی دور شدی یادت رفته یکی از بایدهای جلساتِ توجیهی که به جهادگرا می‌گفتیم همین بود که حق ندارین محبتِ زیادی کنین و بچه‌ای یا بزرگی حتی به شما وابسته شه... پس‌فردا که ما نیستیم این بچه می‌مونه و دلی که ما خالیش کردیم... این نه شرعیه، نه انسانیه، نه جهادیه، نه فرهنگیه، نه اصولیه... محبت به اندازه... جوری که بچه نه احساسِ غربت کنه، نه در نبودِ ما اذیت شه و بهش تنشِ بیشتری وارد کنیم... 

    دیدم راست می‌گه... بچه‌ها همین‌طوری باهوشن و مقایسه می‌کنن... اگه محبتِ زیاده بهشون کنیم و بعد بریم، اونا می‌مونن و خلأهایی که یا پر نخواهد شد... یا سخت پر می‌شه... یا با ناکس‌ها پر می‌شه... 

    مسأله‌ای مهم‌تر از حجاب!

    پیش‌گفتار:

    خارخارِ ذهنیِ این مطلب، خیلی وقته داره اذیتم می‌کنه اما هم باید روش فکر می‌کردم، هم درباره‌ش با همسرم بیشتر هم‌فکری می‌کردیم، هم باید فرصتِ نابِ نوشتنش پیش میومد. فرصتِ نابِ نوشتنش حالاست که شب‌های قدر رو گذروندیم و عیدِ حقیقی‌مون هست و پرونده‌هامون از گذشته پاکه و بهترین‌ها رو برای یک سالِ پیشِ رومون نوشتن و خدا به فرشته‌های کاتبِ اعمالمون فراموشی داده و مثلِ نوزاد؛ از نو متولد شدیم... از نو، با یه لباسِ سرتاسر پاک و سپید که باید مراقبت کنیم خال روش نیفته... 

    ریشۀ این مطلب از همون دغدغۀ خانم دزیره نشأت می‌گیره، پستشون، کامنت‌هاشون، برخی پست‌های جانبی در سایرِ وبلاگ‌ها و پستِ همسرم. احساس کردم همه روی موضوعی حاشیه‌ای زوم کردیم، در حالی که موضوعِ اصلی چیزِ دیگه‌ایه... ضعفِ ما در جای دیگه‌ایه... وَ این در پست‌ها و کامنت‌ها مشهوده... 

    به گفتۀ قرآن؛ چه بسا چیزی شر باشه اما خیرِ ما در اون باشه، می‌شه همین ماجرای حجاب! ینی اگه تلاش کنیم در هر اتفاقِ بدی، بگردیم و روزنه‌های خیرش رو پیدا کنیم، قطعا نور به قلب و فکرمون می‌تابه و راهِ برون‌رفت از اون بحران رو هم متوجه می‌شیم. حالا در این ماجرای بدحجابی و بی‌حجابی هم این روزنۀ خیر نهفته است که ما متوجهِ ضعف‌مون شدیم. البته اگر بعد از این پست، شما هم هم‌عقیدۀ من بودید. یعنی من این احتمال رو می‌دم که این پست رو نپذیرید و مسأله رو هم‌چنان حجاب بدونید، اما نوشتنِ این مطلب رو وظیفۀ خودم می‌دونم چون... چون...

    راستش منطقی نمی‌دونم کسی هدف از وبلاگ زدنش رو بگه، چون مخاطب باید از سیرِ وبلاگ خودش متوجه شه، اما برای این پست گریزی ندارم از این‌که بگم من اصلا وبلاگ زدم که بی‌تفاوت نبودن رو رواج بدم. همین! این بزرگترین دغدغۀ من طی چندین ساله... بی‌تفاوت نباشیم! بی‌بخار نباشیم! بی‌توجه نباشیم! زمینه‌ش مهم نیست؛ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، بین‌الملل، علمی، دینی، اعتقادی... بی‌تفاوت نباشیم! نوشتنِ این پست رو وظیفۀ خودم می‌دونم، حتی اگر شما باهاش موافق نباشید، چون هدفم از وبلاگ زدن و وبلاگ نوشتن طیِ این سال‌ها همین بوده و هست! وَ اگه روزی حس کنم دیگه برای این موضوع حرفی برای گفتن ندارم، اون روز دیگه وبلاگِ شاگردبنّا وجود نخواهد داشت. 

    خدا الهی به قلمم برکت بده که موضوع رو باز و روشن شرح بدم، و خدا الهی به شما هم دقت و توجه و واقع‌بینی و حق‌طلبی بده که موضوع رو بی‌حبّ و بغض و با تحقیق و بررسی بخونید و دنبال کنید. 

     

    نمونۀ بررسی: 

    لطفا این کلیپ رو با دقت ببینید. 

    کمی روش فکر کنید. به این سؤال‌ها دقت کنید:

    1. چه کسی امر به معروف و نهی از منکر شد؟ 

    2. چطور و با چه مقدمه‌ای امر به معروف و نهی از منکر شروع شد؟

    3. لحن و عملکرد و جمله‌بندی‌ها چطور بود؟

    4. فضا و محیطِ امر به معروف و نهی از منکر چطور بود؟ 

    5. چه برخوردی با اضافه شدنِ چند نفرِ دیگه صورت گرفت؟ 

    6. ارزیابیِ شما از این امر به معروف و نهی از منکر چیه؟

    7. آیا نتیجه داد؟ 

    8. نشرِ این کلیپ در فضای مجازی رو چطور تحلیل می‌کنید؟ 

    وَ چندین سؤالِ دیگۀ قابلِ طرح! 

    حالا با هم کمی مرور داشته باشیم و تحلیل‌های سطحی... تمرینی برای تحلیل‌های عمقی که با خودتون ان‌شاءالله بعد از اتمامِ این پست؛ 

    گوشۀ این کلیپ زده دخترانِ انقلاب که قبلا نوشته بودم کارِ گروهی‌شون رو در تهران دنبال می‌کنم و واقعا با کمترین ایرادات می‌بینم و می‌پسندم. شما فکر کنید این دخترانِ انقلاب این‌قدر حواسشون جمع بوده که پا شدن رفتن مراسمِ ختمِ بازیگری که خودکشی کرده... من آفرینِ اول رو اینجا خرج می‌کنم! این‌قدر بی‌تفاوت نبودن که حواسشون به همه‌چیز بوده و یکی از مراسم‌هایی که حضورِ قابلِ توجهی از هنجارشکن‌های مشهورِ ما رو داشته و خودِ این مراسم هم با تحریفِ خطرناک و بزرگی داره برگزار می‌شه و اون تغییرِ اسمِ خودکشی به مرگِ خودخواسته برای ماست‌مالی کردنِ ضعف‌های بنیادی و توخالی بودنِ خودشون و هنرمنداشون و بزرگان‌شون هست... یعنی شما تشکیلاتی راه بندازی که نیروهایی داشته باشه که خطر می‌کنن و چنین جایی می‌رن که هم در اون جمع در اقلیت هستن... هم احتمالِ نتیجه ندادنِ امر به معروف و نهی از منکرشون خیلی خیلی بالاست! طبقِ فتوا و تبصره‌های خیلی‌هاتون که در پست‌ها و کامنت‌ها دیدم، ماها بودیم نمی‌رفتیم و کارِ اینها هم خطاست(!)

    اما من هم‌چنان ایستاده براشون کف می‌زنم و تحسین‌شون می‌کنم چون خدا از من و شما و اونها انتظارِ نتیجه نداره! سرگذشتِ نوح علیه السلام رو ببینید! سرگذشتِ حضرتِ موسی علیه السلام! سرگذشتِ امیرالمؤمنین علیه السلام! وَ واقعۀ خونینِ عاشورا... نگاه به الآن نکنید! قرار شد دقت کنیم! قرار شد با بررسی جلو بریم! این وقایع الآن و برای ما گفتنش راحته و می‌گیم نتیجه داد! اما هر واقعه رو در زمانِ خودش ببینید اتفاقا نه تنها نتیجه نداد... که شکستِ بدی هم خورد! شما خودت رو در عاشورای 61 هجری قمری فرض کن! خبر برات میارن امام حسین علیه السلام با این وضع به شهادت رسیدن... خواهرشون هم با این وضع به اسارت رفتن... بعد هم خفقان و پسرشون امام سجاد علیه السلام با این وضع نشستن تو خونه به دعا و مناجات... 

    به نظرتون از زاویۀ خودِ عاشورای 61 هجری قمری، قیامِ امام حسین علیه السلام که به روایتِ صریحِ مقاتل و روایات و کلامِ مبارکِ خودشون به عنوانِ حدیث برای امر به معروف و نهی از منکر بود، نتیجه داده؟! خیر! شکست خورده! به بدترین شکلِ ممکن شکست خورده! 

    قلّتِ جمعیت... هیبتِ لشکرِ دشمن در روبرو... تحریمِ سپاهِ امام... ترورِ شخصیتی (حسین علیه السلام خروج کرده... بر خلیفۀ مسلمین شوریده... اینها خارجی هستن...)... فتواها و تبصره‌های اطرافیان و نزدیکان مبنی بر این‌که امر به معروف و نهی از منکرِ شما نتیجه نمی‌ده و بیاید برید یمن تا آب‌ها از آسیاب بیفته... 

    این کلیپ رو با این بررسی‌ها تحلیل کنید! سؤالاتش رو با این تواریخِ عبرت‌زا تحلیل کنید! 

    من آفرینِ دوم رو به شروع و مقدمۀ امرِ به معروف و نهی از منکر می‌دم... لذت و لبخندِ بازیگر مشهوده... لحنِ محترمش معلومه... اما وقتی به امر به معروف و نهی از منکر می‌رسه، تفاوتِ لحن و برخورد و تُنِ صدا رو ببینید! خصوصا جایی که می‌گه شما کی هستین که بخوام به شما جواب بدم! من آفرینِ سومم به جسارت و شجاعتِ این دختران هست! 

    آفرین زیاد دارم براشون... اما قرار شد خودتون تحلیل کنید. 

    می‌خوام آفرینِ کلی رو بهشون بدم و برم بخشِ بعدیِ پست؛ آفرین به این‌که بی‌تفاوت نبودن! فتواها و تبصره‌ها و بدفهمی ازشون، مانعشون نشد! فشارِ اون چند نفری که اومدن امرِ به معروف و نهی از منکر رو خنثی کنن، مانعشون نشد! 

     

    مقایسه:

    ما عقد و عروسی‌مون با هم بود. عقدمون ساده و سرِ مزارِ شهدای گمنام در بهشت‌رضای مشهد برگزار شد و اذانِ ظهر، بعد هم نمازِ جماعت خوندیم و با ایاب و ذهاب، مهمان‌ها رو بردیم رستوران و ولیمۀ عروسی رو دادیم و مهمان‌ها رفتن خونه‌شون و عصر ام‌یحیی رو بردم آرایشگاه و لباس عروس تنش کرد و با هم رفتیم آتلیه عکس گرفتیم و فقط با همراهیِ پدر و مادرا و خواهر و برادرامون رفتیم خونۀ خودمون. قبل از روزِ عقد ام‌یحیی اومد تیپِ روزِ عقد رو نشونم بده. دیدم مانتو و شلوارِ پوشیده و بلندِ سفیدی تنشه و روسریِ ساتنِ سفیدی که با گیرۀ قشنگی سفت و محکم و لبنانی بسته شده و روسری هم بلنده و تا کمر رو پوشونده. ساقِ دستِ سفید هم داره و ساعت روی ساق بسته شده، جورابِ سفید و پوشیده، کفش‌های سفیدِ پاشنه‌کوتاهی که تق‌تق نداشته باشه و در نهایت روی همه چادرسفیدِ عقد. خودش با لبخند بهم گفت مادرم و مادرت کلی دعوام کردن که چرا چادرِ عروسی رو کِش انداختی! اما من می‌خوام حجابم سفت و محکم باشه و اِن‌قلتی توش نباشه. تو نظرت چیه؟ 

    من؟ من ام‌یحیی رو دوست دارمheart... ام‌یحیی دیگه بخشی از جان و تنِ منه... ناموسِ منه... همراه و شریک و هم‌تیمیِ منه... دنیا و آخرتِ منه... 

    دقت کنید! خیلی دقت کنید! 

    من نگاهِ بالا به پایین به ام‌یحیی ندارم! 

    من نگاهِ من مسلمون‌ترم و ام‌یحیی رو باید اصلاح کنم ندارم! 

    من نگاهِ ایمانِ من قوی‌تره و ام‌یحیی ضعیف‌تر بهش ندارم! 

    نه! 

    ام‌یحیی منم! من، ام‌یحیی! کمالِ ام‌یحیی، کمالِ منه! رشدِ من، رشدِ ام‌یحیی‌ست! ما تو یه تیمیم! اون ببره، من بُردم! من ببازم، اون باخته! 

    نگاه؛ نگاهِ خیرخواهیه... نگاهِ دلسوزیه... نگاهِ محبته... نگاهِ نگرانیه... نگاهِ بهترین خواستنه برای عزیزترین... 

    تو چون ام‌یحییِ منی باید بهترین‌ها برات اتفاق بیفته... 

    گفتم واقعا دوست داری ان‌قلتی تو حجابت نباشه؟ 

    گفت معلومه! چطور؟ 

    گفتم حجابت الآن کامله ها! 20ی! پوشیده و آراسته! بدونِ یک قلم آرایش حتی! اما اگه جلوی چادرت رو هم تا کمر بدوزی، به نظرم اُولی رو رعایت کردی... اونی که ازت توقع نبوده، اما خودت حواست جمع بوده... اونی که وظیفت نبوده، اما به احترامِ عشقت(خدا) کردی... اینم واسه این گفتم چون چادرِ خدمتت تو حرم رو تا کمر جلوش و بستی و یه وقتی دستات باز باشه و چادرت و نگرفته باشی، جلوی چادرت خود به خود پوشیده است... اگه روزِ عقد و عروسیتم شبیهِ وقتی باشی که تو حرمِ امام رضایی، به نظرم بهترینه :)

    ام‌یحیی خوشحال شد... حتی چشم‌هاش پر از اشک شد... چون یادش آورده بودم کنیز و خادمۀ امام رضاجانمونه... عروسیِ کنیزِ امام رضاجان باید فرق داشته باشه با بقیه... جلوی چادرش رو تا کمر چرخ کرد و دوخت... 

    خیلی دعوامون کردن... مادرا خیلی مقابله کردن... روزِ جشن کلا سوژۀ استهزای عده‌ای بودیم... ولی همه‌ش فدای لبخندِ امام رضاجان... 

    چه دلتنگ بشه ام‌یحیی با این بند... تا قبل از اومدنمون به اینجا هفته‌ای یه روز کنیزِ امام رضاجان بود... البته که کلِ ایران هر نفس خادم و خادمۀ امام رضاجان‌ان... ما همه رعیتِ امام‌الرئوفیم... اما خدمت در حرمِ آقا هم لطفِ دیگه‌ای داره... از وقتی هم اومدیم اینجا، روزای چهارشنبه‌ش و نذرِ امام رضاجان کرده و به نیتِ کنیزیِ آقا، همسری و مادری و خانومی می‌کنه... خدا ازت قبول کنه خانوم... حلال کن که از حرم دورت کردم... الهی بعد از 120 سال عمرِ باعزت، تو بهشت هم‌نشینِ امام رضاجان‌مون باشی و شفیعِ منِ روسیاه... 

    امرِ به معروف و نهی از منکر همینه! چرا سختش می‌کنید؟! 

    امر به معروف و نهی از منکر یعنی بی‌تفاوت نباشی به اونی که تو اداره داره رشوه می‌گیره اما هم‌تیمیِ تویه... هم‌تیمیِ تویه چون رشوه گرفتنِ اون، بابِ بی‌عدالتی رو باز می‌کنه... بابِ بی‌عدالتی باز شه، کار و بارِ جوونا به مشکل می‌خوره... کار و بار به مشکل بخوره، جیبا خالی می‌شه... تو و اون با هم زمین می‌خورین! تو بیا تا قیامت خودت و شرحه‌شرحه کن بگو دولت! بگو حکومت! بگو تورم زیرِ سرِ ایناست! بگو گرونی و این بدآوردنای اقتصادیِ دستِ دولته! بگو روحانی و رئیسی! بگو! ولی منم تا قیامت می‌گم زیرِ سرِ من و توییه که بی‌تفاوتیم! بی‌بخاریم! نمی‌فهمیم این کشتی سوراخ شه، همه با هم زیرِ آب میریم... 

    شما تو خونواده و فامیل امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنی؟! بعد اسمِ خودتم گذاشتی دلسوز؟! بقیه هم همینن! مردمِ جامعه و روستا و شهر و محله و کشورتم خانواده‌ان! برگرد و این بند و نسبت به عموم مردم در سرتاسرِ دنیا بخون... اون‌وقت می‌فهمی روزِ قدس به ما چه! سوریه و لبنان به ما چه! اون دخترِ مسلمانی که تو فرانسه کتک خورده و از تحصیل محروم شده به ما چه! اون زنی که لخت و عریان تو قلبِ آمریکا گذاشتنش تو ویترین تا بفروشنش به ما چه! دخترای افغانستان که از تحصیل محروم شدن به ما چه! 

     

    اصلِ حرف:

    با حجاب بررسی کنیم در حالی که مسأله حجاب نیست! حجاب یکی از کوچک‌ترین و راحت‌ترین زیرشاخه‌های مسألۀ اصلیه! ولی باشه! با حجاب شروع کنیم که منشأ خیر شده و ما رو به این موضوع کشونده؛ 

    شما تذکرِ لسانی نمی‌تونی بدی؟ می‌ترسی؟ براش تبصره و فتوا داری؟ باشه! به جاش چه کاری می‌کنی که بی‌تفاوت نباشی؟ نق می‌زنی و منفی‌بافی رو رواج می‌دی یا... شده روزی دو_سه بار زنگ بزنی 110 و ازشون درخواست کنی به وضعِ حجاب رسیدگی کنن چون چشمِ امیدِ ما برای آرامش داشتن اول خداست و دوم اونا؟ شده زنگ بزنی 197 و درخواست کنی نیروی انتظامی با تمامِ قوا و با بهترین شیوه‌های مستمر و بلندمدت که حتی خودمون می‌تونیم پیشنهاد هم بدیم، برای بی‌حجابی اقدام کنه؟ رفتی مسجدِ محله با امام جماعت و بسیجش حرف بزنی که برای مسألۀ حجاب کاری کنن؟ برای دخترانِ جوانِ محله برنامه‌ای داشته باشن؟ برای پسرها طرحی بریزن که بی‌تفاوت نباشن؟ تا حالا شمارۀ ارتباطات مردمیِ قوه‌ها رو گرفتی؟ به جِد ازشون درخواست کردی باید برای وضعِ حجاب برنامه داشته باشن؟ دوست و فامیل و آشنا و همکارت و برای این مطالبه و همگانی شدنش مجاب کردی؟ یا ترسیدی از حرف زدن در موردش؟ شده تا حالا بری حراستِ اداره و بگی من از شما توقع دارم به حجاب و پوششِ کارمندها توجه کنی و نذاری خلافِ قانون اتفاق بیفته؟ یا گفتی من یه نفرم که! یه دست صدا نداره؟! 162 رو تا حالا گرفتی؟ بابتِ برنامه‌ای که فرهنگ‌سازیِ بلندمدت و مستمر داره ازش تشکر کردی؟ بابتِ برنامه‌ای که زیرساخت‌های بدی داره و در لایه‌های زیرین داره ضدِ خانواده فرهنگ‌سازی می‌کنه توبیخش کردی و بگی من یه مخاطب! مطالبه دارم احترامم حفظ شه! مطالبه دارم وقت میذارم می‌شینم پای تلویزیون، فیلم و برنامه‌ای در شأنِ شعورم ببینم! شده پیشنهاد بدید؟ براش طرحِ فیلم‌نامه بنویسید یا برنامه‌سازی کنید و براش بفرستید؟ یا فقط کانال کانال کردید و بعد گفتین این که هیچی نداره؟! یا نقد دارید چرا باز یوسفِ پیامبر و مختارنامه پخش می‌کنه؟! 

    مسأله حجاب نیست! مسأله بی‌تفاوت نبودنه! مسأله خودِ خودِ خودِ امر به معروف و نهی از منکره! در همه‌چیز! در همه‌چیز! این‌که شما ببینی تا دو ایستگاه اطرافِ خونه‌تون، دستگاهِ شارژِ من‌کارت نیست، و باید برید مغازه‌ای که من‌کارت براتون شارژ می‌کنه اما دو هزار تومن هم می‌کشه روش برای خودش، اما فقط نق بزنی و دولت و حکومت رو مقصر بدونی و نری زنگ بزنی شهرداری که براتون یه دستگاهِ من‌کارت بذاره، این یعنی امر به معروف و نهی از منکر نکردی! این یعنی بی‌تفاوت بودی! وَ خدا تا قومی خودش نخواد تغییر کنه رو تغییر نمی‌ده! آیه قرآنش رو جستجو کنید! می‌خوام این پست منجر به دیدنِ از نوعِ نگاه کردن شه... منجر به شنیدنِ از نوعِ گوش دادن شه... لقمۀ آماده زود فراموش می‌شه... می‌خوام بگذار پاهایم، نرمیِ شن‌های ساحل را لمس کند باشه... بشنویم یاد نمی‌گیریم، اما انجام بدیم چرا! یاد می‌گیریم و می‌تونیم یاد بدیم! شهید محمود تقی‌پور، رفته بود قم، قم که آب و هواش خشکه... تو کوچه‌ای که خونه‌شون بوده تو همون چند سالی که بوده، کلی تحول اتفاق می‌افتاده! زنگ زده شهرداری که ما تا دو تا خیابون عابربانک نداریم... عابربانک زدن! لبۀ کلِ کوچه رو درخت کاشته... درختِ میوه‌دار... همسایه‌هاش رو مجاب کرده پا به پای هم جلوی خونه‌هاشون رو باغچه بزنن... کوچه رو سبز و آباد کرده... خیابونِ روبروشون پلِ عابرِ پیاده نداشته... هی زنگ، زنگ، زنگ که برامون پل بزنین... پل می‌زنن... صدای بلندگوی مسجد خیلی زیاد بوده و دیده برخی همسایه‌ها که اهلِ نماز و مسجد نیستن، در آزارن و دارن به مسجدی‌ها فحش می‌دن، می‌ره با هیئت امنای مسجد حرف می‌زنه که صدای بلندگو رو پایین بیارین اینا که اهلِ مسجد نیستن آزار نبینن... اینا چیه؟ امر به معروف و نهی از منکر! بدونِ هیچ تبصره و فتوایی! بدونِ این‌که بگه من که یک نفرم! یه دست صدا نداره! واقعا برخی که این‌قدر توی تبصره‌ها و شرایط و فتواهای امر به معروف و نهی از منکر تبحر دارن، تو همۀ مسائلِ شرعیِ دیگه هم متبحرن؟! یا فقط اینه؟! مثلا رفتین تبصرۀ افطار کردن بعد از اتمامِ اذان یا همون بدوِ اذان رو هم دربیارین یا نه! تو مهمونی و دورهمی تا تهِ اذان صبر می‌کنین که دین‌داری به اکمال برسه(!) و فقط سرِ امر به معروف و نهی از منکر این‌قدر محتاطین؟! 

     

    نمونه راهکار:

    مسأله حجاب نیست، اما چون از حجاب دغدغه‌ها بیدار شد، با همین حجاب هم نمونه کار کنیم؛ امر به معروف و نهی از منکر ِ حجاب در حد زبانی هم باید باشه! کسی منکرِ تبصره‌ها و فتواها نمی‌شه! قولِ لیّن رو در کلیپ دیدیم... زمانِ کمش رو دیدیم... حفظِ حرمتِ طرفِ مقابل رعایت شده... نتیجه هم نداد، ولی چه اهمیتی داره؟ ما مأمور به انجامِ وظیفه‌ایم! گرچه با بررسیِ تاریخ، قطعا متوجه می‌شیم با کارِ مستمر و بلندمدت، نتیجه هم خواهد داد. با خلوص و خیرخواهی که ان‌شاءالله حتما! 

    من پیشنهاد می‌کنم یک‌سری جمله و جوابِ کلیشه‌ای رو برای خودتون بنویسید و حفظ کنید. اونا رو در امر به معروف و نهی از منکرِ مسألۀ حجاب به کار ببرید. چند تا حدیث حفظ کنید. برای شروع یک ساعت در هفته رو با چند نفر هم‌فکر برید بیرون و بسم الله بگید و با این تفکر که ما همه تو یک کشتی هستیم و بااااااااید خیرخواهِ هم باشیم شروع کنید. بگید و برید. درگیر شدن، از خودتون مراقبت کنید و معطل نکنید، برید. کلیپ ببینید و یاد بگیرید. مسأله حجاب نیست! مسأله خودِ خودِ خودِ بی‌تفاوت نبودنه! امر به معروف و نهی از منکره! تنها هدف و دغدغۀ امام حسین علیه السلام از خونین‌ترین قیامِ تاریخِ بشریته... اگر یک نفر از خونه‌ش میومد بیرون و می‌گفت نکن! به خدا کسی جرأت نمی‌کرد درِ خونۀ دخترِ پیغمبر رو آتش بزنه... یک نفر جرأت می‌کرد و تو مسجد بلند می‌شد می‌گفت این همونه که روزِ غدیر دستش تو دستِ پیامبر بود، کسی جرأت نمی‌کرد ریسمان به گردنِ امیرالمؤمنین بندازه... یک نفر جرأت کنه و تو اداره گزارشِ رشوه‌گیری و پارتی‌بازیِ رؤسا رو برای قوۀ قضائیه بفرسته، این مسیر به مرور مسدود خواهد شد... این یک نفرها... یک نفرها... یک نفرها... روی هم می‌شه یه سپاه! 

    شعارِ من قاسم سلیمانی‌ام به مجازی نوشتن و پروفایل گذاشتن و شعار دادن راحته! به عمل باید قاسم سلیمانی شیم! من قاسم سلیمانی... تو قاسم سلیمانی... وبلاگِ بغلی قاسم سلیمانی... یه لشکر قاسم سلیمانی... 

    مسأله حجاب نیست؛ مسأله بی‌تفاوت نبودنه! مسأله خودِ خودِ خودِ امر به معروف و نهی از منکره! 

     

    دعوت به بررسی:

    شما رو به چالش دعوت نمی‌کنم! شما رو به پویش دعوت نمی‌کنم! همۀ شما رو به بررسی دعوت می‌کنم! اجباری هم نیست، به هر حال شاید این دغدغۀ من باشه و شما نه، قابلِ درکه. اما هرکس به این نتیجه رسید که بله! این دغدغۀ مهم و آینده‌سازیه، بسم الله! هر کس هم در حیطۀ تخصصیِ خودش راه‌گشا باشه؛ مثلا برادرِ سربازِ ما که فعلا کرکره رو کشیده پایین و من و از پست‌های طولانی محروم کرده :( بیاد منبر بره امر به معروف و نهی از منکر رو از منظرِ احادیث بررسی کنه یا همین تبصره‌ها و فتواهای باب‌شده رو بررسی کنه که سد و مانعِ این مهم هستن... مثلا برادرم شنگول‌العلما ما رو محضرِ قرآن ببرن با این موضوع... برادرم آقای مرآت این مسأله رو در دلِ تجریبات‌شون و حوادث بررسی کنن... از خواهرانِ معزّز، خانم دزیره امر به معروف و نهی از منکر رو در دو کتابی که تا حالا مدیریت کردن خوانش‌ش رو بررسی کنن و از دلِ اون کتاب‌ها روش یا نمونه بدن... خانم یاسمن از دیدگاهِ ادبی بررسی کنن و ببینن تو بزرگانِ ادبی‌مون آیا این مسأله بوده یا نه... خصوصا که سلبریتی‌ها دارن این امر رو دینی جلوه می‌دن و از فرهنگِ ایرانی تفکیک می‌کنن و اون رو تحمیل‌شده به ایرانی‌ها می‌دونن... خانم میخک جایگاهِ این امر رو در آموزش و پرورش یا کتابای درسی به ما بگن... 

    مابقیِ بزرگوارانی که اسم نبردم عقب نشینن، مثال زدم! هر کس در حیطۀ تخصصیِ خودش... یکی بیاد بگه تو ادارۀ دولتی میشه برای این امر چطور گام برداشت؟ یکی بیاد تئوری و فلسفیِ این مسأله رو بررسی کنه... خانم‌های خونه‌دار از منظرِ خودشون... دخترانِ دانشجو و طلبه در حیطۀ خودشون... دانش‌آموزان همین‌طور... حتی اونی که مخالفه بیاد منطقی بنویسه به چه دلایلی مخالفِ امر به معروف و نهی از منکره... اونی که تخصص بین‌الملل داره با رفرنس‌های معتبر، جایگاه امر به معروف و نهی از منکر رو در کشورهای غربی بگه... اونی که پزشکی خونده بررسی کنه ببینه این امر آثارِ مادی هم داره یا نه... روی روح و روان و جسم اثر می‌ذاره یا نه... واقعاِ واقعا تهِ این ماجرا خیرخواهی و دلسوزی دیده می‌شه یا نه... هرکس در حیطۀ خودش. 

     

    هدیه:

    حالا که این پستِ طولانی رو خوندین و موضوعِ خشک و زمخت و دافعه‌دارِ امر به معروف و نهی از منکر رو تاب آوردید، باید ازتون تشکر کنم :) برای تشکر هم یک حدیث می‌خوام به شما هدیه بدم... یک حدیث که برای خودم روشن‌کنندۀ راه و استقامت‌دهنده‌ است... ان‌شاءالله برای شما هم باشه... تقدیم به شما؛

    نهج البلاغه حکمت ۳۷۴: وَمَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا... تموووووووومِ کارای خوب... وَالْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللّه... جهاد تو راهِ خدا... عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ... در مقابلِ امر به معروف و نهی از منکر... إِلاَّ کَنـَفْثَةٍ فِی بَحْـرٍ لُـجِّیٍّ... مثلِ آبِ دهانه... برابرِ دریای پهناور! 

     

    علی‌علی

    بدونِ خنده... بدونِ دلسردی... بدونِ شک!

    پول نیاز داریم؟ 

    خونه؟

    ماشین؟

    زن؟

    شوهر؟

    بچه؟

    تحصیلات؟

    اعتبار؟

    خانواده؟

    دوست و رفیق و همدم؟

    کربلا؟

    اربعین؟

    معنویت؟

    باشه! اینا رو بخوایم... بخوایم تو تقدیرِ یک سالِ پیشِ رومون بنویسن... هیچ اشکالی هم نداره، قشنگ بریم به خدا بگیم. بگیم آی خداجان! ما اینا رو می‌خوایم. بی هیچ خجالتی. چطور گردنمون و کج می‌کنیم پیشِ مدیرمون که وام می‌خوایم؟ همون و جلو خدا کج کنیم و ازش اعتبار و ثروتی بخوایم که خودمون وام‌دهندۀ بی‌منت باشیم... هیچ ایرادی نداره، خدا خوشحالم می‌شه... به جانِ یحیی بچه‌م قسم می‌خورم، خدا خوشحالم می‌شه رفتی پیشِ خودش اینا رو خواستی... 

    ولی ببین! کمه! خییییییییییلی کمه! اصلا همه‌ش رو روی هم بخوای با میلیاردمیلیارد پول، باز من به جانِ یحیی بچه‌م قسم می‌خورم کمه! 

    امشب، شبِ تقدیره! حیفه کم بخوایم! حیفه! حیفه! خیلی حیفه! 

    امشب، شبِ کم خواستن نیست! 

    من دارم زن و بچه‌م و می‌برم شهر که بریم مسجد، که بریم تو جمعیت، که خدا رو به اشکا و دعاها و آبروی جمعیت و زن و بچه‌م قسم بدم... که دست بذارم رو سرِ یحیی و خدا رو به بچه‌م قسم بدم... که پرِ چادرِ خانومم و بگیرم تو دستم و خدا رو به نجابتِ همسرم قسم بدم... که دست بذارم رو گونۀ لطیفِ دخترم و خدا رو به دخترم قسم بدم... که دستای کوچیکِ پسرم و بگیرم تو قنوتم و خدا رو به قنوتِ پسرم قسم بدم که من و خونواده‌م و جزوِ سیصد و سیزده تا بنویسه و تا زنده‌ایم ظهور و قیام و حکومتش رو بچشیم... 

    من به این دعا نه می‌خندم... نه دلسردم... نه شک دارم! من کاری ندارم 313 تا نوشته شدن یا نه! من میرم از خدا بخوام پنج نفر از اون 313 تا من و خونواده‌م باشیم... ولی باز کمه! به خودِ خدا که کمه! اصلا در شأنِ خدا نیست این‌قدر کم ازش خواستن! 

    میرم که بخوام قدرِ من و خونواده‌م و فامیلم و دوستام و رفقام و همسایه‌هام و آشناهام و شما رفقای وبلاگیم و همکارام و هم‌شهری‌هام تو اون لیست جا باز کنه... من به این دعا نه می‌خندم... نه دلسردم... نه شک دارم! 

    این انقلاب سرِ جاشه! تا قیامِ قیامت، جمهوریِ اسلامیِ ایران و انقلابِ خمینی سرِ جاشه و تکون نمی‌خوره. ولی آدما تو این 44 سال خیلی تکون خوردن...! انقلاب هی موج زد... هی یه مشت زباله ریخت بیرون... هی موج زد... هی یه مشت زباله ریخت بیرون... 

    تو این 44 سال دیدیم گاهی تو این موج زدنا یه کسایی با زباله‌ها ریخته شدن بیرون که فکرشم نمی‌کردیم... این ترسناکه! واسه این تیکه‌ش می‌گم حیفه! ما تا اینجا به هر جون کندنی بود... زیرِ سایۀ این عَلَم موندیم... که همینم از دعای امام زمانه... حیفه... به خدا حیفه موجِ بعدی ما باشیم... نعوذ بالله... نعوذ بالله... 

    عاقبت بخیری چیه؟ چسبیدن به امام زمان ارواحنا فداه! تمام! 

    ماشین می‌خوایم؟ بچسبون به امام زمان... خدایا! بحقِ اول مظلومِ عالم به ما ماشینی عطا کن که مَرکبِ راهِ ظهور باشه و ماشینِ اجرای اوامرِ امام زمان ارواحنا فداه... 

    خونه می‌خوایم؟ بچسبون به امام زمان... خدایا! بحق نفس‌نفس زدن‌های علی میانۀ جنگ و جهاد، خونه‌ای به ما عطا کن که خونۀ فخرِ اهلِ بیت باشه و سفره‌دارِ جشنِ ظهور و برنامه‌ریزی‌های قیام و حکومتِ امام زمان ارواحنا فداه... 

    زن و شوهر و بچه می‌خوایم؟ بچسبون به امام زمان... خدایا! بحق اولادِ علی ازدواج و فرزندآوریِ ما رو میسر کن که عائلۀ امام زمان رو گسترش بدیم و سرباز براش تربیت کنیم و تشکیلات براش راه بندازیم... 

    تحصیلات می‌خوایم؟ بچسبون به امام زمان... خدایا! بحقِ قرآنِ ناطقِِ شب‌های قدر، ما رو در مسیرِ تحصیلی بهترین اولین قرار بده که تودل‌خالی‌کُنِ دانشجوها و استادهای سکولار و لامذهبی باشیم و فخرِ امام زمان و انقلاب... ما رو متخصص و عالِم بفرما که سربازِ متخصص و عالِمِ سپاهِ امام زمان باشیم... 

    پول می‌خوایم؟ بچسبون به امام زمان... خدایا! به عزت و آبروی امیرالمؤمنین قسم، به ما ثروت و صولتِ سلیمانی عطا کن که محتاجِ خلق نباشیم و اقتصاد رو با قدرت زیرِ سلطۀ مؤمنین و مؤمنات بیاریم و همون پولِ عطاییِ خودت رو در راهِ خودت و ظهور و قیامِ امام زمان در چرخه بندازیم... 

    کار می‌خوایم؟ بچسبون به امام زمان... خدایا! به عرق ریختن‌های امیرالمؤمنین در نخلستان‌های کوفه و مدینه، ما رو به شغلی شاغل بفرما که نیازِ جامعۀ مسلمین باشه و متخصص و متعهد، خیررسانِ خَلقت باشیم و یه مُهرۀ مؤثر و مفید برای ظهور و قیام و حکومتِ مهدوی... 

    کم نخوایم! کم نخوایم! کم نخوایم! نه بخندین... نه دلسرد باشین... نه شک کنید! 

    خدایی که یک ماه بند و بساط پهن کرده... شیطان غل و زنجیر کرده... بارِ عام داده... گلچین نکرده... خودش به هزار ترفند و دعا صدا زده... به خدا کسرِ شأنشه ازش کم بخوایم! بدِ بدِ بدِ عالم هم بودیم، امشب پیشِ خودش سر کج کنیم... بگیم هرچی بودیم، هر کار کردیم، تا هر کجا ازت دور شدیم، امشب برگشتیم پیشِ خودت... این من و این خودت... من و بخر... ما رو بخر... درهم بخر که سخت پریشان و درهمیم... من نمی‌دونم خدا! من خراب... من گندیده... من گندزده... من هرچی! من و بخر و برای امام زمان تربیت کن... اصلا من و بسپار به ایشون... بگو من و تربیت کنن... برای خودت... برای خودشون... من از پسِ خودم برنمیام... اومدم دربست خودم و بسپارم به خودت و صفر تا صدِ زندگیم و حواله کنم به خودت... من این‌قدر از عمرم رفته... تو خانواده‌م این گند و زدم... تو درسم این گند و زدم... تو کارم این گند و زدم... هر ور و نگاه کنی یه گندی زدم... دنیا بهم سخت گرفته و من به خودم پیچیدم... بیخودی فکر کردم بلدم... بیخودی منم منم من و گرفته بود... خراب کردم و رونده و مونده برگشتم پیشِ خودت... تمامِ من دستِ خودت... برام امشب اونی رو بنویس که رضای خودته و رضای من... تو راضی و من راضی... آی خدا! من را به جبر هم که شده... به جبر هم که شده... به جبر هم که شده سر به راه کن... حیفه بمیرم... حیفه بمیرم... حیفه بمیرم... حیفه به جای همسایگیِ امام رضا تو بهشت، هم‌نشینِ جهنمی‌ها بشم... حیفِ به جای کلاسِ درسِ امام علی تو بهشت، جایی باشم که صدای عذابِ خوارج به گوشم می‌رسه و شاید قیافۀ نحسشون رو هم دیدم... حیفه به جای زیارتِ روی ماهِ اباعبدالله... آخ که حیفه! حیفه! خدا ما اربعینی‌هاتیم... ما گریه‌کن‌های حسینتیم... خدا رسول‌الله ما رو می‌شناسن... ما همون بیابون‌گردای آبله‌پای در به دریم که حسین حسین‌گویان عمود به عمود شیدا و واله تا کربلا پرواز می‌کنیم... این اربعین رو با امام زمان برای ما بنویس... این اربعین رو در ظهور بنویس... این اربعین ما رو جزوِ لشکرِ امام زمان بنویس... این اربعین رو با سیدعلی خامنه‌ای بنویس... خدا حیفت بیاد ما امام‌ندیده بمیریم... حیفت بیاد ما امام‌ندیده‌های قحطی‌زده که تا اینجا به لطفِ دعا و آهِ همون امام، هنوز زیرِ این عَلَم موندیم، امام‌ندیده و مستجاب‌نشده از دنیا بریم... خدا حیفت بیاد مریضامون و شفا ندی که اونام تو نمازِ آزادیِ قدس باشن... خدا ما گند زدیم ولی شما درستش کن... یا کریم الصفح! حیفت بیاد روزِ جزا مادرمون با دو تا دستِ بریده بیاد محشر و ما جزوِ مطرودها و سرشکسته‌ها باشیم... 

    یا صاحب الزمان! از شما مدد! 

    من هرچی فکر می‌کنم کمه! حیفه! آقای امشبِ ما شمایی... آقای نفس به نفسِ ما شمایی... پروندۀ ما امشب دستِ شما می‌رسه... الهی سالِ گذشته رو خدا پاک کرده باشه و حتی فرشته‌هاشم ندیده باشن... یک سالِ پیشِ روی ما رو شما بنویس... یا ابانا! استغفر لنا... شما ما رو از خودت بنویس... آقا ما رو سربازِ خودت بنویس... گردن‌شکستۀ خودت بنویس... ما رو برای خودت بنویس... بنویس شاگردبنّا مِنّا اهل البیت... خونواده‌ش؛ مِنّا اهل البیت... رفقا و دوستان و همکاراش و آشناهاش و هم‌قلم‌های وبلاگیش مِنّا اهل البیت... بعد ما یاغی‌های طغیان‌گرِ خسران‌دیده رو زیرِ بال و پرِ خودت بگیر مولا... یا ابانا! استغفر لنا... 

    من به این امید، نه می‌خندم... نه دلسردم... نه شک دارم! 

     

    علی‌علی

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس