آبدوغ‌خیار با ادویۀ عقیده

از موبایل، مناجات الشاکرین رو پلی می‌کنم و صداش و تا آخر زیاد می‌کنم. وضو می‌گیرم و نذرِ حضرتِ سکینه سلام الله علیها شروع می‌کنم به آماده کردنِ ناهار. چند خیار برمی‌دارم و سرِ صبر و حوصله شروع می‌کنم به پوست کردن. پسرم با پدرش رفتن سرِ کار. امتحانا تمام شده و وقتی مثلِ هر سال داشتیم برای تابستونِ بچه‌ها برنامه‌ریزی می‌کردیم، دوست‌داشتنیِ پسرم این بود که با پدرش بیرون بره. هر سال برای تابستونِ بچه‌ها این‌طور برنامه‌ریزی می‌کنیم که باید برای سه ماه، سه برنامه داشته باشن؛ یکی که دلخواهِ خودشونه اما باید در چارچوب‌های شرع و عرف بگنجه، یکی که توصیۀ خانواده است که معمولا با مشورت همه‌مونه، و یکی هم مطالعۀ اساسی و بنیانیه که بابا انتخاب می‌کنه. حالا پسرک هم با ذوق و شوقِ وافری هرچند روز با پدرش همراه می‌شه و شب‌ها که میاد، پسرکِ ساکت و آرومِ ما با هیجان و پشت‌ِ سر هم شروع می‌کنه به تعریف کردن که محلِ کارِ بابا چطوریه و بابا چه کارایی می‌کنه و کجاها رفت‌وآمد دارن و کلی حرفِ دیگه که من از شنیدنش لذت می‌برم. 

خیارهای پوست‌شده رو به قطعاتِ ریز و یک‌دستی خرد می‌کنم. دخترم یحیی رو برده خونۀ نور. نور چون بچه نداره با بچه‌ها خیلی اُنس داره. به بچه‌های من هم خیلی بیشتر انس گرفته. من حینِ خرد کردنِ خیارها به آقاناصر فکر می‌کنم و سارا. دیشب تماس گرفتن و ما رو با خبرشون که می‌خوان یه سر بیان پیشِ ما شاد کردن. من گرچه از دیدنِ سارا قند توی دلم آب می‌شه اما بیش از همه برای همسرم خوشحالم... شاگردبنّا، آقا ناصر رو خیلی دوست داره... حرف‌های مگوی تمدّنیش رو که نمی‌تونه گاهی حتی به من هم بگه، فقط به آقاناصر می‌تونه بگه... آقاناصر یارِ جهادی و کربلایی و سوریه‌ای و راهیان نوری و حرمی و هیئتی و تشکیلاتی و برادریِ همسرمه... مطمئنم بیان، همسرم یه کوهِ اساسی با ایشون می‌ره و این مریخی‌های صعب‌العبورِ بلوچستانِ رو فتح می‌کنه... وَ بعد از کوه، لبریزِ ایده‌ها و فکرهای جدید می‌شه که به رگ‌های حیاتش خونِ تازه می‌ده... 

خودم با سارا چقدر حرف‌ها داریم... چقدر خلوت‌ها... سارای نازنینم... دختری از یک خانوادۀ ضعیف‌تر از متوسط... با پدر و مادری بی‌سواد... که بدونِ هیچ امکاناتی تونست دکترای دانشگاهِ تهران رو بگیره... رتبۀ تک‌رقمیِ یه رشتۀ شلوغ رو بیاره... به قولِ شاگردبنّا یه باسوادِ واقعی... نه متوهمِ سواد! یکی که بدونِ هیچ پشتوانه‌ای تونسته در بهترین دانشگاهِ کشور تمامِ مدارکش رو بگیره و ترقی کنه... یکی که رتبۀ تک‌رقمیِ یه رشتۀ پرطرفدار رو آورده، نه یه رشتۀ بی‌طرفدار که توش رتبه آوردن کارِ شاخی نیست! یه حقوق‌دانِ حقیقی که "من" نداره! یه 26 سالۀ تشکیلاتی با چهار تا بچۀ قد و نیم‌قد که در سفرهای مکرر و هجرت‌های کاریِ همسرش، دست‌تنها و بدونِ کمک، هم بچه بزرگ کرد و هم درس خوند و افتخارش خونه‌داریه... من و همسرم این‌قدر برای این دخترِ متواضع که من تا حالا ندیدم جایی خودش از خودش حرف بزنه، احترام قائلیم که فکر نمی‌کنم برای خانمِ دیگه‌ای این‌طوری باشیم... حتی دیدم همسرم هر بار سارا از درِ خونه میاد تو، حتی اگر برای ده دقیقه رفته باشه توی حیاط تا با تلفن حرف بزنه، پیشِ پاش بلند می‌شه... زنی که یه جهادگرِ حقیقیه... دیدارِ آقا با نخبگان هم هر سال دعوتش می‌کنن و گرچه می‌تونه بهترین جاها با بیشترین حقوق کار کنه، اما به خاطرِ تربیتِ اصولیِ بچه‌هاش خونه‌داری رو انتخاب کرده و سر کردن با حقوقِ کاریِ آقاناصر رو که مثلِ همسرِ من جهادگرن... دختری که هرجای این کشور رفت، مدرسۀ مجانی به پا کرد و کلی بی‌سوادِ محروم رو باسواد کرد... آخرین باری که سارا رو دیدم قبل از هجرت به بلوچستان بود... ازش خواستم قبول کنه مسؤولِ گروهِ خواهرانِ جهادیِ همسرم بشه... در نبودِ ما خیالمون این‌طوری راحت‌تر بود... اما تو پروسۀ سنگینِ دفاع از رساله بود و نتونست قبول کنه... حالا دفاع کرده و تو پروسۀ سنگینِ دیگه‌ایه... گفته بدونِ بچه‌ها میان که دو روزه برگردن، اما من صبح بهش پیام دادم خواهش می‌کنم بچه‌ها رو بیار... من دلم برای سهیلا و سیمین تنگ شده... این دو تا رو خودم بزرگشون کردم... اون وقتا خداخدا می‌کردم سارا امتحان داشته باشه و من برم این دو تا رو بیارم پیشِ خودم... یه بار هر دو با هم امتحان داشتیم، شاگردبنّا این و فهمید... حدودِ سه کتابِ چهارصد صفحه‌ای منابعِ آزمونِ من بود و چیزی همین حدود، منابعِ آزمونِ سارا. شاگردبنّا با آقا ناصر هماهنگ کردن و سه روز اونا و بچه‌ها رفتن خونۀ سارا و ناصر، سارا اومد پیشِ من. این سه روز ما دو تا کنارِ هم فقط درس خوندیم. حتی غذا رو وعده به وعده آقا ناصر و شاگردبنّا برامون می‌آوردن. من اون امتحانم و هجده و بیست و پنج شدم و سارا امتحانش و نوزده و نیم با یه خاطرۀ خیلی خیلی خوش که هنوز توی ذهنمون مونده و بارها و بارها برای خودمون و دیگران تعریفش کردیم... دوست دارم سارا رو به نور نشون بدم... نور رو به سارا... من چقدر این دو تا رو دوست دارم... اما چقدر چقدر چقدر برای همسرم خوشحالم... که با آقاناصر حرف‌ها خواهد زد... چقدر سبک بشه... 

خیارهای خردشده رو می‌ریزم توی یه کاسۀ بزرگِ بلوری. از فریزر قالبِ یخِ قلبی‌شکلم و بیرون میارم و چند تا دونه قلبِ یخی می‌ریزم روی خیارها... قوطیِ گل‌محمدیم و برمی‌دارم و صافی. یه مشت گلِ محمدی می‌ریزم تو صافی و می‌گیرم روی ظرف. شروع می‌کنم به سابیدنِ گل‌محمدی. این بار به مادرشوهرم فکر می‌کنم. که دیروز تماس گرفته بودن. بدونِ این‌که از من بپرسن گفتن برام بلیطِ هواپیما می‌گیرن که با بچه‌ها برم مشهد. گفتن تیر و مرداد که هوا خیلی گرمه رو مشهد باشم. گفتن یحیی از گرما اذیت می‌شه. با شوخی و خنده سعی کردم حرفای جدیم و بزنم. گفتم مامان! سریالِ مختار رو یادتونه؟ عمره می‌گفت آفتابِ عراق برای غریبه‌ها داغه و سوزان، برای اهلِ عراق مثلِ آغوش مادر گرمه و حیات‌بخش... پارسال این موقع‌ها پوستِ صورتم از داغیِ آفتابِ اینجا سوخته بود و سیاه شده بودم. اما عید خودتون گفتین پوستم از قبل هم سفیدتر شده و خیال کردید من داروی خاصی مصرف می‌کنم یا کرمِ خاصی می‌زنم. این برای اینه که من دیگه اینجا غریبه نیستم... اهلِ این آفتابم... اهلِ این داغی... اهلِ این خورشید و گرما... این گرما دیگه ما رو اذیت نمی‌کنه، مثلِ همون آغوشِ مادر، گرمه و حیات‌بخش... یحیی هم که دیگه بچۀ همین آفتابه... متولدِ همین سرزمین... یحیی یه بلوچستانیه مادر، زادۀ خورشیده و گرما... من اینجا خونه‌مه... آشیانه‌مه... من اینجا دوست دارم... خواهر دارم... نگران و چشم به راه دارم... من و یه روز روی ایوان نبینن، میان درِ خونه احوال‌پرسی... من دیگه اینجا غریب و غریبه نیستم... نگرانم نباشین... 

بعد از مادرِ همسرم، مادرِ خودم تماس گرفتن. گفتن مادرشوهرم باهاشون حرف زدن که زنگ بزنن و راضیم کنن... اولش ناراحت شدم... بهم برخورد که مادرم من و نشناخته... مادرم هم خیلی طبیعی اول همون حرفای مادرِ شاگردبنّا رو زدن... وقتی سفت و سخت گفتم بدونِ همسرم مشهد نمیام، مادرم یه نفسِ راحت کشید... گفت این دخترِ منه! دخترِ من هر جایی هست که شوهرش هست. من دلم سبک شد که مادرم من و شناخته. لبخند روی لبم اومد. مادرم گفتن یادت نره شوهرت و زنگ زدن بره سوریه... یادت نره شوهرت چقدر دلش برای سوریه تنگ شده بود... یادت نره چقدر روی کارِ گروهش وسواس داره... اما به خاطرِ من نرفت... مادرم گفت یادت نره از راهیان نور بهش زنگ زدن... می‌تونست یا من و بفرسته مشهد، یا کسی و بخواد بیاد پیشِ من... اما به خاطرِ من نرفت... خیلی چیزهای دیگه رو یادم انداخت که نیازی نبود چون یادمه... همیشه یادمه... تازه‌ترینش همین دو هفتۀ پیش... که تو بی‌تابی‌های دلتنگیش برای کربلا ازش خواستم عرفه بره کربلا... گفت برای همه‌مون پول نداره الآن... گفتم همه‌مون اربعین با هم میریم که هزینه‌ها کمتره. بگو برادرِ مجردم بیاد پیشم و خودت برو یه نفسی تازه کن و بیا. وسوسه شد... دلش رفت بین‌الحرمین... گریه‌های روضۀ بعدیش شدیدتر شد... اما قبول نکرد... حالا من تنهاش بذارم و برم مشهد که هوای خنک بهم بخوره؟! بچه‌هام سرما رو به پدرشون ترجیح بدن؟! پناه بر خدا از این بی‌انصافی‌ها و خودخواهی‌ها... 

قوطیِ گل‌محمدی رو برمی‌گردونم سرِ جاش و قوطیِ نعنا رو برمی‌دارم. حالا نوبتِ سابیدنِ نعناهاست. دیروز ظهر بدونِ تعریف کردنِ تماس‌ها، سرِ ناهار از بچه‌ها پرسیدم تیر و مرداد و بریم مشهد بچه‌ها؟ بچه‌ها خوشحال شدن که بریم ولی فقط تیر و. زودی برگردیم خونه. منم لبخند زدم و زیرکانه گفتم باشه. پس به بابا می‌گم برای تیرِ ما بلیط بگیره. تا اون موقع کارا رو بکنیم که بعد از رفتنِ ما بابا کاری نداشته باشه و بتونه در نبودمون به کارای خودش برسه. یهو پسرم دست از غذا کشید و با عصبانیت پرسید مگه بابا با ما نمیاد؟! من جواب دادم نه! بابا کار داره! پروژۀ جدید گرفته و تا آخر مرداد باید تحویل بده، می‌دونین که! دخترم یهو جواب داد پس ما هم نمیریم. من فکر کردم همه با هم میریم مشهد. پسرم هنوز عصبانی بود! خیال می‌کرد رفتنمون حتمیه، بهم گفت من نمیام! برای من بلیط بگیرین هم من نمیام! من پیشِ بابا می‌مونم. قاشقش و گذاشت رو ظرفش و اخم کرد و دیگه دست به غذا نزد. کلی طول کشید تا بهش اطمینان بدم این فقط یه سؤال بوده و قرار نیست بدونِ رضایتِ هم کاری کنیم. قرار نیست بابا رو تنها بذاریم. بعد هم کلی قربون‌صدقه‌شون رفتم که این‌قدر خونواده براشون مهمه و بامحبتن. 

نعناها هم سابیده شد. چند حبه سیر برمی‌دارم و بعد از پوست کردن، با ریزترین دندونه‌های رنده، روی خیارها و پودرِ گل‌محمدی و نعنا و یخ، رنده می‌کنم. تیر آخرین برادرِ شاگردبنّا داماد می‌شه. خیلی وقته به ما گفتن که برنامه بریزیم برای رفتن به مشهد که در مراسم باشیم. شاگردبنّا آبِ پاکی رو ریخته روی دستشون که برادرِ من! وقتی ما تو مراسمِ گناه شرکت نمی‌کنیم، چرا باید از کار و زندگیم بگذرم و بی‌دلیل بیام مشهد؟! سرِ اون یکی برادرش، به ما گفتن محضر و بیاین. تو محضر که بزن و بکوب و گناهی نیست. ما قبول کردیم. خیلی هم شاد بودیم. همه‌مون هم رفتیم لباس و چادرهای نو خریدیم. شاگردبنّا که تو عقد و عروسیِ خودمون هم کت و شلوار نپوشید، به عشقِ برادرش کت و شلوار خرید و جنتلمنی شده بود که دلِ من و برده... وقتی به محضر رسیدیم، سطلِ آب بود که ریختن روی ما! محضره شبیهِ کلیسا بود... شاگردبنّا گفت یعنی چه؟! مگه ما مسیحی هستیم که عقدِ ازدواجمون رو توی شبهِ کلیسا برگزار کنیم؟! این چه ضدّفرهنگیه؟! این چه ضدّدینیه؟! این انتخاب‌ها عامدانه نیست و از سرِ چشم و هم‌چشمیه، اما من که خیرِ سرم فعالِ فرهنگی‌ام و دغدغۀ جهاد دارم چرا باید این بی‌فکری‌ها رو با حضورم تأیید کنم؟! به بچه‌ها گفت شما عموتونه. دوست داره باشین و شمام احترامِ عموتون واجبه. برید اما من و مادرتون نمیایم. دلیل رو هم کامل تبیین کرد. دخترم خب سطحِ فهمِ بالایی داره. مسایلِ فرهنگی و دینی رو به خوبی متوجه می‌شه. گفت منم نمیرم. بعدا میرم دیدنِ عمو و بهشون تبریک می‌گم. اما عقد و نمیرم. پسرم کوچیک‌تر بود. متوجهِ مسائل نمی‌شد گرچه ما تبیین رو علنی پیشِ اون انجام می‌دادیم که ناخودآگاهش آگاه بشه. اما اونم نرفت چون بدونِ ما جایی نمیره. با اون تیپِ جنتلمن‌مون یه‌سره از محضر رفتیم حرم. تو حرم نشستیم برای برادرشوهرم دعای خیر و خوشبختی کردیم و آگاهی. شب هم رفتیم خونۀ پدرشوهرم برای دیدنِ عروس و داماد و تبریک گفتن و هدیه دادن. از ما ناراحت شده بودن و مادرِ شاگردبنّا حتی باهاش سلام هم نکرد، اما از اصولِ دینی و اسلامی‌ و ملی‌مون کوتاه نیومدیم. این یکی رو هم که می‌دونیم نمی‌تونیم بریم چون اسبابِ گناهانِ زیادی در مجالس فراهمه... پس چرا هزینه کنیم و بریم؟! 

چند تا گردو برمی‌دارم. وقتی مغزشون و از پوست خارج می‌کنم، نوبتِ آسیا کردنشونه. از اولِ تیر شاگردبنّا خونه است. باید کتابی رو تألیف کنه و کارش دورکاریه. از اولِ تیر دخترم باید کتابِ عدلِ الهیِ شهید مطهری رو شروع کنه. دلبخواهش برای تابستون؛ یاد گرفتنِ پختِ نان بود از ماسی که قرار شد اول از ماسی اجازه بگیره چون پیرزن یه وقت فکر نکنه دخترم داره یاد می‌گیره که برای کل اهالی نون بپزه و محل درآمدِ بنده‌خدا رو ازش بگیره، باید بدونه دوست داره فقط برای خودمون پخت کنه. توصیۀ خانواده هم براش تمرینِ صبر بود چون واقعا عجوله :) پدرش گفت هفته‌ای سه بار با خودش می‌برش پیشِ ملّا صیاد که صیادی یاد بگیره، چون صیادی صبرِ ایوب می‌خواد. برای مطالعه هم قرار شد تیرماه عدل الهیِ استاد مطهری رو بخونه و یادداشت‌برداری کنه، مرداد با توجه به یادداشت‌هاش عمل کنه و شهریور محاسبه شه. چون برای پاسخ دادن به سؤال‌هاش، همراهی در عملکرد و بسترسازی و محسابۀ دقیقش باید به کتاب اشراف داشته باشیم، خودمون هم دوباره قراره کتاب رو پابه‌پاش بخونیم. تابستون قراره خیلی عالی شروع شه. من خیلی خیلی خوشحالم. همه دورِ همیم. دورِ هم کار می‌کنیم. دورِ هم تلاش می‌کنیم. نمازظهر و مغربمون هم با همه. ناهارمون هم با هم می‌خوریم. من کار و درسم روی ریل‌تره. نگهداری از یحیی راحت‌تره. رساله‌م هم زودتر به فرجام می‌رسه ان‌شاءالله. گفتم رساله...

چند قطره گلاب روی موادِ ناهار می‌ریزم و نمک و کمی فلفل. بعد هم دوغِ خونگیِ مادرِ جرجیس رو خالی می‌کنم روشون و آبدوغ‌خیارِ هوسیِ دخترکم آماده می‌شه. می‌ذارمش طبقۀ بالای یخچال تا سبزی‌ها رو از آب بکشم و ظرف کنم. فصلِ سومِ رساله‌م و تمام کردم. دو هفتۀ پیش. گذاشتم روی دسکتاپِ لپ‌تاپِ شاگردبنّا تا برام ویرایش کنه و تحویلِ استادم بدم. سه روز بعد وقتی بعد از رفتنش سرِ کار، رفتم که روی میزِ کارش و گردگیری کنم، دیدم برام یادداشت گذاشته که ویرایشِ فصلم و تمام کرده و آماده روی صفحه است. یحیی و کارا رو سپردم به دخترم و نشستم پشتِ لپ‌تاپش. خوشحال و آسوده که آخ‌جون! تا ظهر می‌فرستم برای استادم و از این فصل هم راحت می‌شم، فایل و باز کردم. دیدم کل متن صورتی شده... یعنی خط به خط... نه! جمله به جمله رو برام کامنت گذاشته... بدونِ اغراق می‌گم؛ جمله به جمله! کامنت‌ها رو تا صفحۀ سوم می‌خونم و از این همه ایرادای اساسی که ازم گرفته خستگی به تنم می‌مونه... ناراحتیم ناحق بود اما طرفم استادم نیست که بتونم حق و ادب رو زورکی هم شده مراعات کنم... ناجوانمردانه تلفن و برمی‌دارم و زنگ می‌زنم بهش... تا می‌گه الو جانم اشکام می‌ریزه و یه‌بند شروع می‌کنم نق زدن! تو مگه ندیدی من با بچه به چه سختی‌ای این فصل رو نوشتم؟! مگه ندیدی شب‌بیداریام و؟! مگه ندیدی خستگیام و؟! ندیدی یحیی رو شیر می‌دادم و مقاله می‌خوندم؟! شمارۀ عینکم و نمی‌بینی نیم نمره بهش اضافه شده؟! چرا این‌قدر ایراد گرفتی بهم؟! خوندنِ خودِ کامنتات یه هفته طول می‌کشه، اصلاحش حتما یه ماه وقت می‌خواد! تو نمی‌دونی من خسته شدم می‌خوام زودتر تموم کنم و مدرکم و بگیرم؟! چرا جمله به جمله‌م و ایراد گرفتی؟! 

هیچی نمی‌گفت. هیچی! در سکوت فقط اجازه داد خشمم و تخلیه کنم. با این‌که حتی یک درصد حق با من نبود! حرفا و گریه‌هام که تموم شد... وقتی دخترم با ترس و لرز درِ اتاق و باز کرده بود و صورتِ غرقِ اشکم و دیده بود... وقتی یحیی انداخته بود روی گریه و ول‌کن هم نبود... شاگردبنّا گفت حق با شماست. من اشتباه کردم. معذرت می‌خوام. شب میام برات درست می‌کنم فایل رو. الآن عصبانی نباش. به خودت برس و بچه‌ها. راضیم کرد و تلفن و قطع کردم. اما دیگه آروم شده بودم... عقلم سرِ جاش بود... جایی برای انکار نبود... ماجرا رو برای دخترم توضیح می‌دم و بعد از آروم کردنِ یحیی و سپردنش به دخترم، این بار عاقل و منطقی نشستم پای فایل. دیدم وای! چقدر این فصل رو سرسرکی نوشتم... چقدر خواستم آب ببندم و تموم کنم و بدم بره... چقدر بی‌دقت و بی‌علاقه این فصل رو تموم کردم... دیدم کامنت به کامنتش درسته... اگه این فصل رو این‌جوری به استادم می‌دادم قطعا برمی‌گردوند... با این تفاوت که اون همسرم نیست که دلسوزم باشه و شاید فقط از هر صفحه سه ایرادم و حوصله می‌کرد کامنت کنه... اما این شاگردبنّاست که با روزی چهار ساعت خواب و کلی کار، سه‌روزه فایلم و دیده و باحوصله و دقت خط به خط برام کامنت گذاشته... باز گریه می‌کنم... این بار از خجالتِ شاگردبنّا... حتی رو ندارم بهش تلفن کنم... می‌دونم وقتی ناراحت شه حرف نمی‌زنه... می‌دونم الآن تلفنم بکنم چیزی بهم نمی‌گه... باید بیاد خونه... باید تو خلوت باهاش حرف بزنم و از دلش در بیارم... 

شب که باهاش حرف می‌زنم و اشتباهم و اقرار می‌کنم و ازش معذرت‌خواهی؛ خیرخواهانه و دلسوزانه و حتی عاشقانه بهم می‌گه، من و تو شیعه‌ایم... رسما هم نه، اسمی شیعه‌ایم... با یک دنیا شرمندگی ما رو به علی بن ابی‌طالب علیه السلام می‌شناسن... تو توی اون دانشگاه به خاطر چادر و عقایدت، اقلیتی... چه ناحقی‌ها در حقت کردن استادای مقیدت به آزادیِ فکر و اندیشه و پوشش و بیان(!) می‌دونی که روی تو ذره‌بین گذاشتن... خطای تو رو به پای توی انسان نمی‌نویسن، به پای مکتبت می‌نویسن... استادها و هم‌کلاسی‌های سکولار و لیبرال و آتئیستت، با همۀ خنگیِ خودشون، دندون تیز کردن برای یه نمرۀ پایینِ تو که بگن اینان طرفدارای علی و سیدعلی‌! اگه موافقت کردن مجازی درس بخونی دکتری رو به خاطرِ دانشجومحور بودنشون نیست که اگر بود این‌قدر در حقِ تو و من و امثالِ ما ظلم نمی‌کردن... به خاطرِ اینه که شاگرد اولشونی... چاره‌ای ندارن... رسالۀ تو اعتبارِ گروهِ آموزشیِ اوناست... دارن تحملت می‌کنن که فقط دفاع کنی و رساله‌ت و بذارن رزومۀ خودشون... و اگرنه اینا همونایی‌ان که وقتی پسرمون و باردار بودی بهت توپیدن که کی الآن بچه میاره که تو آوردی؟! و اتفاقا هرچه سخت‌گیری بود تو همون ایامِ زایمانت به تو گرفتن و ارشدت این‌قدر سخت گذشت... تا حالا هم به فضلِ خدا از رساله‌ت جز خوبی ندیدن و برای همین باز هم دارن تحملت می‌کنن... اما تو این فصل و تو اوجِ سختی نوشتی... می‌فهمم... درک می‌کنم چون پابه‌پات بودم... همۀ چیزایی که صبح گفتی هم یادمه... اما چیزی به سرِ مار نمونده... تحمل کن... وقت بذار... کارِ تمیز بده... متأسفانه به جای خوندن و دیدنِ خودِ مکتبمون، مکتبمون رو دارن از روی ما می‌بینن... این رساله، این‌طوری دستِ استادت برسه، نمی‌گه اینم یه دانشجویه مثلِ بقیه... نه! می‌گه اینه رسالۀ یه مذهبی... یه انقلابی... یه ولایی... یه چادری که رفته بلوچستان زندگی می‌کنه و بچه میاره... من و تو خسته می‌شیم اما متأسفانه یا خوشبختانه حق نداریم نشونش بدیم! ما باید سرِ پا باشیم... آبروی یه مکتب به من و تو وصل شده... کم بذاریم من و تو رو فحش نمی‌دن... نامردای بدتر از بنی‌اسرائیل مکتبمون رو فحش می‌دن... ما کاری به نتیجه نداریم، اما باید بهترینِ خودمون و عرضه کنیم... این فصل، بهترینِ تو نبود ام‌یحیی... با تخصص و با تعهد نبود ام‌یحیی... این فصل، فصلِ آدمی بود که صاحبی نداره... انگیزۀ تلاشی نداره... اومده زندگی رو زندگی کنه و هر وقت هم شد بمیره... تو اینی؟! تویی که داری بسترِ بارداریِ بعدیت و برای بچه‌هات تبیین می‌کنی و می‌خوای شیر به شیر بچۀ بعدی رو برای نسلِ شیعه بیاری، اینی؟! بی‌صاحبی؟! بی‌هدف و انگیزه‌ای؟! 

نمی‌دونم چطور این پست رو تموم کنم... از شدتِ شرمندگی برابرِ امیرالمؤمنین علیه السلام اشکام بند نمیاد... پست و گذاشتم شاگردبنّا ویرایش کنه و پایان‌بندی... اما گفت این یکی برعکسِ فصلت، نیازی به ویرایش نداره... هم تخصص داره، هم تعهد... فقط براش اسم گذاشت و گفت به عشقِ علی علیه السلام پستش کن. 

یا مظهرالعجایب! یا مرتضی علی!... از شما مدد... 

    به نیابت از نصفه‌نیمه‌ها

    دیشب منزلِ یکی از همکارها بودم ب صرفِ ی مهمانیِ کاری. تقریبن همون جمعی که ی بار روایت کردم برای یکی‌شون استامینوفنِ بچه خریدم ک در کشورِ من ب وفور داره و در کشورِ خیالیِ او نداشت :) بی‌استثنا همیش حرفِ دلار وسطِ دورهمی‌ها بود و فحش و استهزای آقای رئیسی(!) دیشب اما همه یا در سکوت بودن یا در حالِ صحبت‌های کاریِ خودمون(!) بعد از شام گفتم لقمه خیلی مهمه! خیلی! یکی پرسید چطور؟! گفتم لقمه تعیین می‌کنه آدم کِی از قیمتِ دلار حرف بزنه و کِی نَ! اول، همه از حرفم شوک شدن... چن دقیقه‌ای ب سکوت گذشت... بعد تازه از داغیِ حرفم دراومدن و فهمیدن چی شد... یکی پرسید منظورت اینه ما حروم‌خوریم؟! گفتم نمی‌دونم! حرام اگ خورده باشیم کلا گوش‌هامون کر می‌شه و چشم‌هامون کور! حقیقت، اظهر من الشمس هم باشه باز ما می‌گیم ن! اما اگ خطا کرده باشیم و بعد فهمیده باشیم، لابد لقمۀ شبهه‌ناک خوردیم ک باید مراقبتِ بیشتر کنیم. 

    یکی ب حدی ناراحت شد ک پا شد رفت توی حیاط! اون یکی گفت چرا این حرف و می‌زنی؟! چی شده؟! گفتم از خیانت‌های نکردۀ آقای رئیسی همیشه داستان‌سرایی‌ها داشتید(!) بعد از اغتشاشات این اولین باره دورِ هم جمع شدیم باز، اما از خدمت‌های حقیقیش چیزی نگفتین(!) از قیمتِ دلار حرفی نزدید ک حاصلِ سفرهای مداوم و رایزنی‌های همین آقاست... همین آقایی که معتقد بودید زبانِ دنیا بلد نیست(!) آقایی که می‌گفتید شش کلاس سواد داره(!) از رشد صادراتِ نفت حرفی نزدید... از کم کردنِ روی عربستانِ سعودی حرفی نزدید... از فتّاح... از هواپیمای ایرانی... حتی جالبه از جفنگیاتِ ظریف هم یادی نکردید ک خیانت‌هاش مرور شه... از آزاد شدنِ پول‌های بلوکه در عراق حرفی نزدید... از این همه سفرِ آقای رئیسی با این همه دستاورد حتی در همین یک ماهِ گذشته هم حرفی نزدید... شمایی ک همیشه متخصصِ تحلیلِ گرونی‌ها بودید و قیمتِ مسکن و خوراک و دلار و طلا و... 

    همه ساکتن... بهتره بگم خفه شدن! چون از شدتِ خشم صورتاشون سرخ شده و من ب سختی نفس کشیدنِ چندتایی‌شون رو دارم می‌بینم... 

    با لبخند ادامه می‌دم: لقمه! لقمه خیلی در فهم و تحلیلِ وقایع اثرگذاره! 

    ضربۀ کاری‌ای زدم! اون‌قدر کوبنده ک صاحب‌خونه احساسِ خطر می‌کنه و نمی‌ذاره کسی حرفی بزنه و درجا بلند می‌شه و با پذیراییِ بی‌موقع، سعی در عوض کردنِ فضا داره! 

    من دست‌بردار نیستم :) هشتگ مطالبه! وَ یکی از عزیزان برام نوشته بود من مطالبه بلد نیستم... من سوارِ مینی‌بوس ک می‌شم خودم ب هر بهانه‌ای بحث و باز می‌کنم و می‌رسونم ب جایی ک بتونم برای مردم از خدماتِ دولتِ آقای رئیسی بگم. ن چون کشته‌مردۀ آقای رئیسی‌ام! ن! چه کارۀ منه؟! چی ب من می‌رسه؟! ححححح :) کشته‌مردۀ هر کسی‌ام ک برای اسلام دوندگی داره! برای ایرانِ اسلامی دغدغه داره! کشته‌مردۀ هر کسی‌ام ک بی‌حرف و شوو و زبون‌بازی مشغولِ کاره و خدمت! کشته‌مردۀ هر کسی‌ام ک برای عزت و استقلال و سربلندیِ من در دنیا و آخرت داره از خودش مایه می‌ذاره! مطالبه یکیش همینه! 

    تو هفتۀ گذشته پنج بار تماس داشتم با صدا و سیما، ک بگم دربارۀ خدماتِ دولتِ آقای رئیسی کلیپ‌ها یا برنامه‌های کوتاه‌مدتِ باکیفیتی درست کنید مثلِ ایرانِ من یا فرزندِ ایران یا اون برنامه‌ای که بینِ فیلم‌ها احکام می‌گه و چقدر زیبا و مختصر و نیمه‌انیمیشنی کار شده. این ی وجهه از مطالبه. 

    تو هفتۀ گذشته هفت تماس داشتم با اماکن برای مغازه‌هایی ک ب کشفِ حجاب‌ها خدمات می‌دن ک چهار موردش دقیقا اخطار پلمپ گرفتن و بساطِ هرزگی‌شون جمع شده. این ی بُعدِ مطالبه. 

    در جمعِ دوستانِ همراه و هم‌فکر، ایده‌پردازی کردم و دعوت به امر به معروفِ تبیینِ خدماتِ دولتِ آقای رئیسی و مرورِ خیانت‌های دولت‌های اصلاحات، موازی با فضای مجازی؛ چون الآن تا می‌گی تبیین، همه سراشون و می‌کنن تو گوشی و فضای مجازی رو چسبیدن! بابا مردم! مردم! مردم! مردم یعنی کفِ جامعه! یعنی تو صفِ نونوایی، یعنی تو مطبِ دکتر، تو نوبتِ داروخونه، تو تاکسی و اتوبوس و مینی‌بوس و مترو، تو مهمونی و دورهمی، تو محیطِ کار، تو جلسۀ اولیا مربیانِ مدرسه، لبِ دریا برای تفریح رفتیم... سریع بحث و باز می‌کنیم و روال رو هدایت، بعد بدونِ این‌ک مستقیم اشاره کنیم موضوع می‌شه همونی ک ما می‌خوایم و شروع کنیم ب تبیین. شکرِ خدا تبیین هم در جبهۀ حق روشنه ک باید با سند و مرجع باشه، مثلِ جبهۀ باطل از دیده‌ها و شنیده‌های توهمیِ شخصی نیست! تو پاساژ نشسته بودم منتظرِ خانم و بچه‌ها، ی آقای مسنّ نشست کنارم. از هوا و در و دیوار شروع کردم ب حرف زدن و بحث رو هدایت کردم سمتِ گرونی و برگشت گفت خدا لعنت کنه رئیسی رو! خودش برج و ویلا داره، ما تو بدبختی! من هم مثلِ ی هم‌عقیده نشستم پای حرفاش و گفتم هی... خدا لعنت کنه هر دروغگوی نون‌ب‌نرخِ‌روزخوری رو! می‌بینی چ ب روزِ مردم آوردن؟! :) طرف گفت بدبختمون کردن! گفتم حالا داری عکسِ ویلاش و نشونم بدی؟ گفت ن بابا! اونا ک عکسِ ویلاشون و در دسترس نمی‌زارن! من موبایل و درآوردم و عکس‌های لاکچریِ حسن روحانی رو با ی سرچِ ساده از گوگل آوردم و نشونِ طرف دادم. گفتم چرا بابا! نگاه! روحانی گذاشته، حتما رئیسی و خامنه‌ای هم گذاشتن. بیا با هم سرچ کنیم. هی سرچ کردیم... هی سرچ کردیم... هی سرچ کردیم... بدونِ این‌ک من چیزی بگم، این‌قدر سرچ کردم جلوش ک خودش هم مجاب شد دست به گوگلِ گوشیِ خودش ببره، آخر سر برگشت گفت عجیبه از رئیسی و خامنه‌ای چیزی نیست! من با شک و تردید گفتم پس از کجا ب من گفتی برج و ویلا داره؟! اونم همین‌جور ک مشغولِ سرچ بود گفت شنیدم(!) من اینجا خندیدم و گوشیم و بستم و گفتم زرشک! مردِ حسابی من نیم ساعته دارم دنبالِ شنیده‌های تو می‌گردم؟! از روحانی و خاتمی این همه مدرک و سند پیدا کردیم، از رئیسی و خامنه‌ای جز سادگی نبود تو اینترنت! اونم اینترنتی ک دستِ دشمنه و داره تاریخ‌نگاری رو هم دست‌کاری می‌کنه! بعد تو می‌گی شنیدم؟! به تردید افتاد... با صدای نامطمئنی جواب داد چی بگم والا! انقد همه گفتن، منم شنیدم دیگ... درسته چیزی پیدا نکردیم اما تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها! گفتم الآن من برم ب خانمِ شما بگم من شما رو با ی خانمِ دیگه دیدم... پشتِ سرم هم خانمم بره بگ... چند نفر دیگ رو هم اجیر کنم برن ب خانمت بگن... حالا شما بیا خودت رو بکش ک با کسی نبودی، خانمت ببینه ما همه داریم می‌گیم با ی زنِ دیگه دیدیمت، ظاهرش هم نگه داره، دلش ب تردید می‌افته! خب اونجا هم جا داره ب شما بگ تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها! سکوت می‌کنه... وَ من ادامه می‌دم! اون‌قدر ک 45 دقیقه کنارِ هم حرف زدیم... من خدماتِ آقای رئیسی رو گفتم... حتی رسیدیم ب بحثِ رهبری ک خانم و بچه‌ها دیگ رسیدن و باید می‌رفتیم خرید. شماره‌م و گرفت. حتی خانمم و بچه‌ها رو دید دعوت‌مون کرد منزلش ک سه تا خیابون بعد از پاساژه. من هم وعده دادم حتما ی بار زحمتشون می‌دیم. 

    همین! همین‌قدر ساده است! پیچیدگیِ خاصی نداره مطالبه و حرکت! 

    راستی! دیشب خونه همکارم فهمیدم دو نفر ک با هم برادرن، قهرن! ی قهرِ سه ساله! سرِ چ مسأله‌ای مهم نیست! مهم اینه سه ساله قهرن! نمازِ اینا؟! روزۀ اینا؟! کارِ خیرِ اینا؟! سفرهای زیارتیِ اینا؟! صلۀ رحمِ اینا؟! اصلا دین ب کنار؛ قلبِ اینا؟! خاطراتِ اینا؟! اعصاب و روانِ اینا چی می‌شه؟! 

    خیلی ناراحت شدم! خیلی زیاد! ن واسه این‌ک این دو تا با هم قهرن... ن! اون جدا! واسه این ناراحت شدم ک دو تا بزرگتر... دو تا عاقل‌تر پا نشده میونۀ اینا رو بگیره و آشتی‌شون بده... اینا بعد از سه سال بخوان آشتی هم بکنن دیگ بین‌شون سرد شده و دیوار بالا اومده... سختشونه... آدمن دیگه! ناراحت شدم یکی این وسط نیست کارِ اینا رو راحت کنه... یکی این وسط نیست براش مهم باشه این دو برادر برگشتشون ب هم سهل شه... الله اکبر! نمی‌تونم تو کلمات حجمِ ناراحتیم و بیان کنم! تأکید می‌کنم ک ناراحتیم از صرفِ قهرِ این دو تا نیست... از اینه که ی عاقل... ی دین‌دار... ی انسان پا نشده وسطِ اینا رو بگیره... این دردناک‌تره... واسطه‌گریِ ازدواج شنیدین؟ خیلی‌ها انجامش می‌دن و خدا خیرشون بده... اما واسطه‌گریِ آشتی و وصل رو چرا نمی‌شنویم؟! مشاورۀ طلاق و جدایی رو راحت باد ب غبغب می‌ندازیم و برای این و اون تجویز می‌کنیم(!) اما وصل کردن چرا بلد نیستیم؟! خراب کردن و ک همه بلدن! هنر نمی‌خواد! عُرضه تو ساختنه! تو آباد کردن! پا شید ببینید کی دور و برتون قهره... آستین بالا بزنید... بزرگی کنید حتی اگر کوچکترید... عاقلی کنید... نذرِ عیدِ غدیر اصلا... من دیشب قلبم در فشار بود ک دو نفر سه ساله با هم قهرن... بعد خونواده‌ها کک نگزیده‌شون! مادره... پدره... خواهره... برادره... عمویه... عمه‌هه... خاله‌هه... داییه... یعنی چی؟! 

    ب نیتِ مولا امیرالمؤمنین؛ علی بن ابیطالب علیه السلام، این دو نفر و وعده گرفتم برای شبِ جمعه بیان خونه‌مون و ان‌شاءالله آشتی‌شون بدم. می‌خواستم کل خونواده‌شون و بگم اما قلبم با خونواده‌شون صاف نیست... سه سال این دو تا رو رها کردن گذاشتن با هم قهر باشن... یعنی چه؟! مگ پدر و مادری این‌قدر بی‌فکر و بی‌عقل و سنگ‌دل داریم ک اصلا قیامت و نماز و روزه و صلۀ رحمِ بچه‌شون و هم نفهمن، رحم و مروت و خون و عاطفه رو هم نمی‌فهمن ک گذاشتن اینا سه سال قهر بمونن؟! الله اکبر! 

    کل این پست رو زیرورو کنیم؛ حق‌الناسه! حق‌الناس! همون ک همه ازش دم می‌زنیم هرجا ب نفعمونه اما وقتی ب تکلیف و وظیفه می‌رسه سعی می‌کنیم ندیدش بگیریم! جعلِ خبر... شایعه‌پراکنی... تهمت و افترا... مسموم کردنِ فضای فکری... نشرِ ناامیدی... سیاه‌نمایی... بی‌تفاوتی... حتی زبانِ فارسی هم حق‌الناسه! از فردوسی بگیریم ک جوانی و ثروت و عزتش و پای حفظِ این زبان گذاشت، تااااااااااااااااا آیندگانی ک قراره با همین زبان، تاریخِ زندگیِ ما رو مرور کنن و عبرت بگیرن خدایی نکرده یا ب ما افتخار کنن ان‌شاءالله! 

    وقتی زبانِ فارسی رو نامحترمانه آسیب می‌زنیم و این‌جوری نصفه و نیمه می‌نویسیم ب بهانه‌های بدتر از گناه... یا مثلِ خودم لبریز از کلماتِ خارجی ک دی‌ماه 1399 شروع کردم ب دقت در استفاده تا ان‌شاءالله ملکۀ ذهن بشه و در نعمتِ زبانِ فارسی اهلِ تقوا شم... من با اطمینان می‌گم حق‌الناس گردنمونه! دیگ معلم‌ها و نویسنده‌ها و فرهنگی‌ها و دغدغه‌مندها جای خود........!

    از ما گفتن بود! 

     

    علی‌علی

    برانداز؛ فقط ام‌ّیحیی!

    من دست‌به پیچوندنم خیلی خوبه! واقعا خیلی خوبه! تمیز می‌پیچونم و عُمری! فقط دو نفر همیشه دستِ من و می‌خونن! فقط دو نفر! 

    پدرم!

    دخترم! 

    دخترِ بلا فهمیده که من کوله‌پشتیِ تولدم و یکی در میون استفاده می‌کنم! از کجا؟! خدا عالِمه! هرچی باج دادم وسوسه نشد بگه چطور فهمیده! :/

    دخترِ بلا رفته گذاشته کفِ دستِ مادرش! مادرِ بلاترش دیشب تا رسیدم خونه، چراغ آویزون کرد بالای سرم و هی تابش داد و نور اومد روی صورتم و رفت... اومد روی صورتم و رفت... اومد روی صورتم و رفت و من بازجویی شدم! 

    دخترِ بلا دستیارِ مادرِ بلاترش بود! دو تایی با نوین‌ترین شیوه‌های محرمانۀ بازجویی، مجبورم کردن به اعتراف! مُقِر اومدم! گفتم بابا! من تیپِ چمران می‌زنم... بعد کوله‌پشتی با پرچمِ دشمن رو بندازم روی دوشم؟! به خدا همه دردم اینه! خب ایرانی می‌خریدین! اُفتِ کلاسه برام دشمن‌ساز رو استفاده کنم! عارمه! ننگمه! کسرِ شأنمه! 

    ام‌یحیی بُغ کرد و یه نیم ساعتی با من حرف نزد. من حینِ منت‌کشی بودم که یهو بانو، ارشمیدس‌وار، اورکا! اورکاگویان از جا پرید و در حالی که من خیال کردم منت‌کِشیم اثر کرده و توطئۀ دخترِ بلا رو خنثی کردم، دیدم نخیر! تازه مادرِ بلاتر راهِ حل یافته و دخترِ بلا هم باز دستیارش شده و این بار پسرم و یحیی هم با جان و مالِ خویش، اسپانسر و متحدشون شدن! 

    پسرم یه کلاهِ ارتشی داره که براش کوچیک شده... جلوی این کلاه یه آرمِ پرچمِ ایرانه که دوخته شده... اون و آورده و داده خواهرش...

    دخترم با بِشکاف این آرم و از کلاه جدا کرده و داده مادرش...

    مادرش یحیی رو شیر داده و کلاهِ ارتشیِ بدونِ پرچمِ ایران و گذاشته سرِ یحیی و داده به من... 

    من حیرون تو کارِ مادر و بچه‌ها که ام‌یحیی رفت کوله‌پشتی رو آورد... با یه بشکافِ ساده، پرچمِ دشمن رو پایین کشید... با تمامِ صلابتِ یک زنِ مسلمانِ ایرانی، جاش پرچمِ مقدّسِ جمهوریِ اسلامیِ ایران رو با نشانِ درخشانِ الله، دوخت روی کوله‌پشتی... 

    آخرین کوک رو که زد، گفت یادته آقا در موردِ هسته‌ایِ عربستان چی فرمودن؟ فرمودن اگه عربستانِ سعودی تجهیزاتِ هسته‌ای هم بسازه، ناراحت نمی‌شم... چون به زودی دستِ رزمندگانِ اسلام می‌افتد! بفرما! تجهیزاتِ دشمن به دستِ ما افتاد! وقتی می‌گیم کاخِ سفید رو حسینیه می‌کنیم یعنی این! 

    وَ کوله‌پشتیِ ایرانیزه‌شده رو تحویلِ من داد! :))

     

    من کوله‌به‌پشت، آمادۀ رسوندنِ بچه‌ها به امتحانشون و رفتن به سرِ کار، روی ایوون لپ‌تاپ گذاشتم روی پام که با ایمان بنویسم؛ زن اینجاست... زندگی اینجاست... آزادی اینجاست...

    تا ام‌یحییِ من و ام‌یحیی‌های ایران هستن، این پرچم بالاست :)) ما کاخِ سفید رو یقیناً حسینیه می‌کنیم :))

     

    آیۀ مجسمِ قرآن

    ایامِ عید خبر رسید یه گروهِ جهادی به روستاهای نزدیکِ ما اومدن. پنج روزی اقامت داشتن و چند کلاس و کمی رسیدگیِ پزشکی و بعد هم می‌رن. خیلی دوست داشتم برم و از نزدیک ببینمشون ولی عید یحیی تازه‌متولد بود و شرایط نداشتم که به دیدارشون برم یا اونها رو دعوت کنم. تا این‌که یه روز دیدم سروصدا به‌پاست که یه سر اومدن روستای ما و الآن دارن بیرون کفش و عروسک و کیفِ مدرسه توزیع می‌کنن. 

    وقتی رفتم بیرون دیدم وسطِ روستا ماشین‌شون نگه داشته و دو تا پسرِ جوان و سه تا دخترِ جوان، مشغولِ خیرات هستن(!) مردم هم هجوم‌برده بهشون... یه خانمِ عباپوشِ آرایش‌کردۀ حسابی شهری و شیکان‌پیکان... مشغولِ عکاسی و فیلم‌برداری...

    تقریبا همۀ اهالی هجوم برده بودن و فقط سعید دور ایستاده بود و نگاه می‌کرد و جرجیس که درِ خونه‌شون ایستاده بود و جلو نرفت، با این‌که خواهر و برادراش همه در معرکۀ خیرات بودن...

    جرجیس که من و دید، بدوبدو اومد سمتم و کنارم ایستاد و دستم و گرفت. با جرجیس رفتم کنارِ سعید ایستادم و ازش پرسیدم چی شده؟! گفت این همون گروه جهادیه که فلان روستا اسکان گرفتن. وسیله آورده. کمی هم لوازم بهداشتی برای خانم‌ها. می‌دونستم چرا نمی‌ره جلو، اما دوست داشتم بپرسم و حتی محک بزنم. پرسیدم چرا نمی‌ری کفش بگیری؟ کفشات خیلی خرابه... سعید خندید و گفت ای شاگردبنّا! خدای ما هم بزرگه... گفتم شاید اینا واسطِ خدا باشن خب! با همون خنده جواب داد اینا خوبن ولی من این‌جوری دوست ندارم... 

    به جرجیس نگاه می‌کنم. دستم و سفت گرفته و تکون نمی‌خوره از کنارم. می‌گم جرجیس کفش و عروسک نمی‌خوای؟ حرفی نمی‌زنه و به جاش سرش و به نشونۀ نه تکون می‌ده... 

    من تهِ دلم یه الحمدللهِ خیلی بلند می‌گم... خیلی بلند! مطمئنم تمومِ کائنات اون الحمدللهِ من و مِن فضلِ ربّیِ بعدش و شنیدن و ثبت کردن... اگه خروجیِ پنج سالِ بعدِ ما از این روستا، همین جرجیس و سعید باشن، ما ان‌شاءالله به هدف‌مون رسیدیم... 

    بعدها ام‌یحیی گفت نور و همسرش هم نرفتن و چیزی نگرفتن. این یعنی به لطفِ خدا شناسایی‌ها درست بوده، انتخاب‌ها دقیق بوده و امیدِ ما به فرداها بیشتر و بیشتره... 

    تو همون چند دقیقه‌ای که اون گروه رو از دور رصد کردم، نکاتی دیدم که خوشایند نبود... نه از نظرِ من، که از نظرِ اصولِ اسلامی و جهادی! 

    به هر روی گذشت و بعد از چند روز یه شمارۀ ناشناس به همراهم زنگ زد و بعد از سلام و علیکِ صمیمانه‌ای، دیدم مسؤولِ همون گروهِ جهادیه که از مردم شنیده یه غیر بلوچ هم اینجا با زن و بچه‌ش ساکنه. وقتی فهمید با اردوهای جهادی بیگانه نیستم و سابقه‌دارم، صمیمانه‌تر پیگیر شد تا هستن هم و ببینیم و گروهش رو بیاره صحبتی با هم داشته باشیم. 

    حقیقت اینه که نه تنها بدم نمیومد که حتی سرم درد می‌کرد برای این دیدوبازدیدهای جهادی و صحبت‌های کاری و هدفمند. با خودم گفتم اگر بشه از پتانسیلِ این گروه هم برای همین منطقه به صورت متمرکز استفاده کرد، خب کلی جلو می‌افتیم و خیلی کارها رو می‌شه به فرجام رسوند. اما تجربه بهم می‌گفت نزدیکی به این گروه‌های ارگانی و سازمانی نه تنها اثربخش نیست، که حتی مانع‌تراش و عقب‌زننده هم هست! لذا راهِ پیچش و در پیش گرفتم و بهانه کردم کار دارم و پسرم تازه‌ متولد شده و مهمان، خونه دارم و شرایطم مهیا نیست. قبول کردن اما شب دوباره تماس گرفتن که از فلان ملّا شنیدن من تو فلان کار هم هستن و این ینی تجربۀ بالا دارم و هرطور شده اکیپ و دوست دارن بیارن برای کسبِ تجربه! 

    من در حالِ وسوسه‌شدن بودم که یادم اومد دختر و پسرهای فوقِ جوانی در گروه دارن... من هرچقدر به صورتِ طبیعی صراحت دارم، در کار این صراحت چندین برابر می‌شه و نکات و جزئیات دقیق‌تر به چشمم میاد. ممکنه جوان‌ها اذیت شن و حس بیهودگی و پوچی بهشون دست بده. این بار نپیچوندم. خیلی صریح گفتم من راستش به خاطرِ مسؤول بودنم خلق‌وخوی ریزبینی و ایرادگیریم زیاده... اضافه کنید صراحت و قاطعیت... اگر هم و ببینیم من حتما نکاتِ منفی رو خواهم گفت... حتی بیشتر از نکاتِ مثبت! این شاید خوشایندِ شما و گروه نباشه... با در نظر گرفتن این مسأله ببینید هنوز تمایل دارید جلسه‌ای داشته باشیم یا نه که متأسفانه بیشتر متمایل شد و پیگیر! من هم رحمی نکردم و برای فردا عصر دعوت‌شون کردم. 

    چون مهمان داشتیم و دورمون شلوغ بود، خونۀ نور رو هماهنگ کردیم که مهمان‌ها رو ببریم اونجا. همسرش که سرِ زمین بود، خودِ خانمِ نور هم برای کمک به پخت‌وپزِ ماسی به اونجا رفته بودن. خونه کامل در اختیارِ ما بود با وسایلِ پذیرایی که بنده‌خدا نور آماده کرده بود. یحیی رو پیشِ مادرها گذاشتیم و با ام‌یحیی به خونۀ نور رفتیم. ام‌یحیی نمی‌خواست بیاد، من اصرار کردم چون خودِ ام‌یحیی نزدیکِ پنج سال مسؤول گروهِ جهادیِ خواهرانِ دانشگاه بوده و نزدیکِ هفت اردوی سنگین رو با هم مشترکی رفته بودیم و هم به نکات و جزئیاتِ جهادی اشراف داره، هم به خاطرِ مهمان‌هامون کمی تحتِ فشارِ روحی بود و دوست داشتم بندازمش تو جلسۀ جهادی که می‌دونم دوست داره و کمک به روحیه‌شه، وَ هم تنها آدم در دنیاست که بلده زبانِ تندِ من و تلطیف کنه و جوان‌ها رو در تعادلِ فهمِ نکات از تندیِ من نگه داره. 

    میانۀ راه جرجیس هم با دیدنِ ما بدوبدو سمتِ ما میاد و با ما همراه می‌شه. مهمان‌ها می‌رسن و جلسه رو شروع می‌کنیم.

    یه گروهِ  24 نفره‌ان، مردِ بزرگسالی که حدس می‌زنم هم‌سن و سالِ خودم باشه مسؤولِ کل گروهه. خانمِ مجردی که فوقِ لیسانسِ دانشگاه آزاده هم مسؤول خواهرانه، شش پسرِ جوانِ جهادگر و بقیه همه دخترانِ جوانِ جهادگر. گروه هم کلا دانشجویی. بعد از سلام و علیک و پذیرایی و صحبت‌های معمولی و مختصری از زندگیِ ما که خودِ مسؤولِ آقاشون از اهالی شنیده و برای گروهشون گفت، از ما درخواست دارن مثلِ یه بزرگترِ جهادی تجاربمون رو در اختیارشون بذاریم و صحبت کنیم... من و ام‌یحیی می‌دونیم از دلِ این تعارفات چه توقعاتی بیرون میاد که ما نمی‌تونیم برآورده‌کننده‌ش باشیم... من و ام‌یحیی بارها و بارها از این جلسات دیدیم و می‌دونیم هرچه تعارف و تمجید بیشتر، یعنی توقعِ همراهی و تأیید گرفتن از ما هم بیشتر(!) هرچه به‌به و چه‌چه گفتن به ما بیشتر، توقعِ شنیدنِ به‌به و چه‌چه از ما هم بیشتر! و ما هیچ‌کدوم اهلِ کارِ رزومه‌ای نیستیم که اگه بودیم الآن یا رئیس دانشجوییِ جهاد بودیم یا رئیس کل بسیج دانشجویی و صادرکنندۀ تمومِ اردوهای جهادیِ دانشجویی یا یه کارۀ مهمی تو جهاد سازندگی(!)

    سکوتِ سنگینی به خونۀ نور حاکم شده و نه من شروع می‌کنم و نه ام‌یحیی... ام‌یحیی بعدا می‌گفت نگاه به صورتِ دختر و پسرها می‌کرده و می‌دیده خیلی جوان‌ان... ما اگه نکات رو بگیم اینا آیا بهشون برمی‌خوره و دیگه به جهادی برنمی‌گردن؟! یا بهشون برمی‌خوره و به لج و عمد، بدتر عمل می‌کنن؟! یا به فطرتِ حقیقیِ جهاد رجوع می‌کنن و با اصلاح، قوی‌تر به جهادی ادامه می‌دن؟! ام‌یحیی بعدا می‌گفت به این نتیجه رسیده که جهادیِ حقیقی کمیاب شده و این گروه‌ها یا رزومه‌ای‌ان یا برای اردو و تفریح اومدن و حکم گرفتن از بسیج برای استخدام... می‌گفت کسی دیگه دلسوزِ مناطقِ محروم نیست... نیت‌های خالص رو ارگان‌ها و سازمان‌ها اتلاف می‌کنن و آدم‌ها دیگه دنبالِ رضایتِ خدا نیستن و دنبالِ تأیید گرفتن و فالوشدنن... ام‌یحیی ناامید از حرف زدن بود... چیزی نگفت... حتی یادمه سرش و جوری انداخت پایین که یعنی دیگه نمی‌شه به گروه‌های جهادی دل بست... به راهیان‌نورهایی که حتی اونها هم کادرهاشون تغییراتِ محسوسی کرده و تو سفرنامۀ راهیان نوری که ادامه خواهم داد، بخشیش رو گفتیم... من اما راستش اهلِ ناامید شدن نیستم... عقب‌نشینی بلد نیستم... دلسرد شدن یاد نگرفتم... حاضرم طرد بشم اما اصول گفته شه... من راستش پررو هستم! 

    جرجیس نشسته کنارم و تکیه زده به زانوم. دستی به سرش می‌کشم و بسم الله الرّحمن الرّحیم می‌گم و شروع می‌کنم:

    لطفا یه صلوات بفرستید. 

    اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم. 

    آقایون! همیشه جوری بشینید که از خانم‌ها جدا باشید و کسی که نوعِ نشستنِ شما رو می‌بینه به تقوای شما آفرین بگه! 

    جا می‌خورن! فکر می‌کنم شروعِ طوفانی و سنگینی داشتم! جوان‌ها همه به هم نگاه می‌کنن و بگی تازه فهمیدن عه! نباید مختلط و این‌قدر راحت می‌نشستن، یهو جا می‌خورن! اما حرکتی نمی‌کنن و گیج‌وویج دارن به هم نگاه می‌کنن! این یعنی می‌خوان نشستن رو اصلاح کنن، اما یاد نگرفتن... این یعنی اصول در جهادی منتقل نشده... این یعنی در گروه‌های جهادی کادرسازی و پرورشِ نیرو حذف شده و فقط به برون‌گروهی و هر کاری که قابلِ عکس و فیلم گرفتن و رزومه‌سازی باشه بسنده می‌شه... این یعنی... یعنی شروعِ یک فاجعه!

    آقایون! بسم الله! بلند شید و همه بیاید این سمت و کمی جلوتر از خانم‌ها بنشینید! خانم‌ها همه این‌طرف و کمی عقب‌تر بنشینید. مثلِ نمازِ جماعت! 

    بی معطلی دختر و پسرها جابه‌جا می‌شن و دقیقا نماز جماعتی می‌شینن جز مسؤولِ آقا... همون مردِ هم‌سالم که هاج‌وواج نگاهم می‌کنه و جا خورده... نگاهش نمی‌کنم که بفهمه ما جنگ نداریم! نگاهش نمی‌کنم که بدونه اینجا یه جلسۀ جهادیه... اینجا کنارِ همیم به خاطرِ اهدافِ بزرگ... نیت‌های بزرگتر... نگاهش نمی‌کنم که بفهمه روی دوشِ ما تو این جلسه این‌قدر وظایفِ سنگین گذاشته شده که جا برای دشمنی و به رخ‌کشیدن‌ها نیست و خیالش راحت باشه من و اون هر دو تو یه تیمیم... عظیم‌ترین سرمایۀ هر ملتی دستِ ماست؛ جوان‌ها! وَ این ماییم که باید بهینه‌ترین استفاده رو از این سرمایه داشته باشیم... هم برای خودشون... هم برای دنیا... 

    بالاخره ایشون هم جابه‌جا می‌شن و وقتی بلند می‌شن، به احترامشون از جا بلند می‌شم و دعوت‌شون می‌کنم سمتِ ما جلوی جلسه بیان و کنارِ من بشینن. با بلند شدنِ من و ام‌یحیی و حتی جرجیس برای ایشون حالا نوبتِ نیروهاشونه که هاج‌وواج نگاهم کنن. انگار احترام گذاشتن به بزرگتر براشون تازه اتفاق افتاده باشه، مثلِ بچه‌هایی که دارن رفتار و کردار یاد می‌گیرن، اونا هم پیشِ پای مسؤولشون از جا بلند می‌شن و تا مسؤولشون و من ننشستیم، نمی‌شینن. 

    حالا مسؤولشون کنارِ منه و دیگه مخاطبِ چشم تو چشم نیستیم. این کارم دوباره به صمیمتِ قبلی برمی‌گردونش و دوباره همون گرمای محبتی رو ازش حس می‌کنم که تا قبل از اصلاحِ نشستن به من داشت. 

    می‌خندم و رو به بچه‌ها می‌گم؛ این می‌شه نوعِ نشستنِ باتقوا... تفکیک‌شده... جوری که خانم‌ها عقب‌تر از آقایون قرار بگیرن تا از نگاه‌های آقایون در امان باشن و راحت و اختلاط و صمیمیتِ نامحرم با نامحرم پیش نیاد...

    پسرها از شرم سرشون و پایین می‌ندازن و دخترها با خنده و پچ‌پچه نوعِ نشستن رو تأیید می‌کنن. 

    اینها قبلا به من گزارشی از عملکردِ این چند روز رو دادن. براساسِ همون‌ها دارم صحبت می‌کنم. بدونِ تعریف و تمجید شروع می‌کنم به ایرادات رو گفتن. نیروی جهادی، یعنی نیرویی که داوطلب واردِ این عرصه شده و با علاقه. دختر و پسری که از رفاه و امکانات دل کنده و به جای مهمانی‌های عید، پا شده اومده بلوچستان، یعنی نیت و اهدافِ بزرگ داره. پس قطعا نباید از تندی‌ها و ناملایمات برنجه و عقب‌نشینی کنه که اگه کرد، همون بهتر که بره! نیروی جهادی، یعنی مقاومت، تلاش برای اصلاح، و سرسختی. یعنی از در بیرون شد، از پنجره برگرده و پرتوان‌تر! نیروی جهادی اگر به خاطرِ فلان مسؤولِ خوب واردِ جهادی شه، یه روز هم به خاطرِ فلان مسؤولِ بد از جهادی می‌ره! چنین نیرویی همون بهتر که بره! نیروی جهادی اسمش روشه؛ جهادی! یعنی آدمی تهِ تهِ تهِ تلاش! تهِ تهِ تهِ مقاومت! تهِ تهِ تهِ سرسختی! تهِ تهِ تهِ اهدافِ بزرگ! نیت‌های بزرگ! و آمدن و موندن و کار کردن فقط برای خدا! تهِ تهِ تهِ لِه کردن خود و دلخواه‌ها زیرِ پا! 

    حرفام و بدونِ تشویق و تحسین شروع می‌کنم که بدونن جهادگر نباید منتظرِ تشویق و تحسین باشه! وظیفه که تشویق و تحسین نداره! وظیفه به گردنمونه و ما موظفیم انجامش بدیم! انجام دادنش وظیفه‌مونه! اگه انجامش ندیم توبیخ داره اما انجام دادنش لطف نیست که تحسین نیاز داشته باشه! جهادی؛ وظیفه‌شه دردِ مستضعفین داشته باشه! فقط و فقط باید به نکات اشراف داشته باشه که دقیق‌تر و اصلاح‌شده‌تر کار کنه. 

    کتابِ زندگی به سبکِ جهادی رو با خودم آوردم. جلوم گذاشتم. می‌گیرمش بالا که همه ببینن. ازشون می‌پرسم چند نفر این کتاب رو خوندید؟! بچه‌ها نگاه می‌کنن... با هم پچ‌پچ می‌کنن... نویسنده‌ش و ازم می‌پرسن... و در نهایت کسی نمی‌گه من! چون هیچ‌کدوم این کتاب رو نخوندن! 

    کتاب و میارم پایین و ازشون می‌پرسم به نظرتون اولین ویژگیِ جهادگر چیه؟! 

    تعدادِ زیادی می‌گن برای خدا کار کنه... تعدادی می‌گن اخلاص داشته باشه... برخی می‌گن خوش‌اخلاق باشه... وَ چند تایی می‌گن اهلِ نمازِ اول وقت باشه... 

    کتاب رو دوباره می‌برم بالا و به بچه‌ها می‌گم؛ فرماندۀ کل قوا... امام خامنه‌ای... فرمودن نظم! یک جهادگر اول از همه باید منظم باشه! و در ویژگی‌های بعدی هم نه گفتن نماز، نه خوش‌اخلاقی! ویژگی‌های دیگری گفتن که برید و بخونید! من با همین اولین ویژگی شروع می‌کنم؛ نظم! 

    اردوی جهادی، اردوی تفریحی نیست که یه شبه انجام بشه... شما گفتید نیمۀ اسفند تصمیم گرفتید بیاید بلوچستان و بعد فراخوان دادید و تو یک هفته نیرو جذب کردید و بعد هم اومدید! این یعنی برنامه‌ای ندارید! نداشتید! یعنی مصاحبۀ تخصصی نگرفتید از نیروها! یعنی تا سفر نمی‌دونستید فلانی چه تخصصی داره و اینجا قراره چه کاری بکنید! یعنی نیروهاتون از نظر اشراف به مذهب تسنّن که اینجا ممکنه باهاش به چالش بخورن، بررسی نشدن! 

    به من یه برنامۀ کلاسیِ 32 گزینه‌ای دادید! یعنی برنامه‌ای نداشتید که چه آموزشِ ثابتی داشته باشید که به خروجی برسه. یعنی فقط وقت رو پر کردید که صرفا زیادِ گزینه‌ها به چشم بیاد... رزومۀ سنگین‌تری پر بشه... عکس‌های رنگی‌تری بگیرید... به جای برگزاری یک کلاس برای هر ردۀ سنی که بعد از پنج روز حداقل تغییری رو ایجاد کرده باشه و به نفعِ منطقه باشه، 32 کلاس برگزار کردید که فقط رزومۀ سنگین بیاره و به نفعِ گروه و ارگان باشه(!)

    تفکیکِ سنیِ دقیق نداشتید! کلاسِ متأهل‌ها و مجردها قاطی بوده... برای پسرها برنامه‌ای نداشتید... پسرهای بزرگ قاطیِ کلاسِ دخترهای بزرگ شده بودن... یا در حیاط و محیط مزاحمِ دخترها می‌شدن... پسر همراه دارید اما به جای به کارگیری برای پسرهای روستا، بیکار در محیط بودن و کنارِ کلاس‌های خواهران... 

    برای بودجه و اقلام برنامه‌ای نداشتید... بودجۀ عظیمی در دست داشتید که لبریزِ از اقلامِ گران‌قیمت و کثیر هستید اما برنامه‌ای برای استفاده‌ش نچیدید... در خریدهاتون دقت نکردید... نیمی از هدایایی که به مناطق دادید عکسِ جلدهای غربی داشتن... ساختِ اجنبی بودن... نکاتِ فرهنگی در اونها رعایت نشده بود... 

    برای هدیه دادن به مناطق برنامه‌ای نداشتید! براتون مهم نبود عروسک به دخترِ دوازده ساله می‌رسه و دفتر به دخترِ سه‌ساله! کفشِ فوتبالی رو دخترِ دبیرستانی برمی‌داره و کوله‌پشتیِ مدرسه رو پسرِ هفت ساله! براتون مهم نبود هدایا هدیه‌شده و با احترام، خونه به خونه تقدیم شه نه خیراتی و با هجومِ مردم... براتون عزتِ نفس‌ها مهم نبود... اون هجوم مهم بود که در عکس و فیلم‌ها شاخص‌تر می‌افته... 

    عمدی یا سهوی بودنِ این امور مهم نیست، برای قیامت مهمه و خدا به نیت‌های ما نگاه می‌کنه، اما در کارِ جهادی مهم نیست چون قابی که از شما داره توسطِ این مردم دیده می‌شه مهمه! و اون قاب چند دختر و پسرِ شهری هستن که با هم بگو و بخند دارن... روابطِ صمیمی دارن... عدمِ حفظِ حریمِ محرم و نامحرم دارن... کفش‌ها و ساعت‌های گران‌قیمتِ فاخر دارن... کیف و روسری‌ها و چادرهای زینتی دارن... وَ حتی فکر نکردن که به خاطرِ بچه‌های روستا که محرومن، ساده‌تر بپوشن تا دلی نسوزه... تا این تفکر القا نشه که شهرنشینی بهتره از روستانشینی... تا حس سرخوردگی به بچه‌ها ندید که چرا اونا شهری نیستن و شبیهِ شما زندگی نمی‌کنن! شما به نیتِ شاد کردنِ مردمِ محروم اومدین... اما... 

    خدا به نیت‌های شما نگاه می‌کنه، درسته! اما ضربه‌ای که امثال ما به مردم می‌زنن، سنگین‌تر از محرومیت و نداشتنِ این هدایاست! 

    شما برنامۀ بلندمدت ندارید چون شناسایی نیومدید! فقط گشتید محروم‌ترین منطقه رو برای رزومه پیدا کردید که بودجه رو صرف کنید و برید و لوحِ تقدیر بگیرید! برنامۀ بلندمدت ندارید چون بودجۀ عظیمتون رو صرفِ امورِ زیربنایی نکردید و به کیف و کفش بسنده کردید که دردی از این مردم دوا نمی‌کنه... که همین هم خوب بود اگر با برنامه تقدیم می‌شد و نشد! شما برنامۀ بلندمدت ندارید چون دندان‌پزشک و پزشکِ شما به مردم نگفتن برمی‌گردن برای ادامۀ عصب‌کشی یا درمان، نفری یه بسته دارو دادید و رفتید... 

    شما مردم رو با وعده و وعیدهایی که می‌دونید حتی ده روزِ دیگه خودتون هم یادتون نیست، امیدوار کردید و نمی‌دونید امیدوار کردنِ مردمی که پشتِ کویر چشم به راهِ شما می‌مونن و ده روزِ دیگه یادشون نمیره یعنی چی...

    شما جهادی رو به پَلَشتی معنا کردید در حالی که جهادگر به نظم و تمیزی و سلیقه باید شناخته شه! جهادگر کسی نیست که روی زمینِ خاکی بشینه و وقتی چادرش سر تا پاش خاک و گِل شد بخنده و بگه ما خاکی و جهادی‌ایم! نه! جهادی اونیه که حتی تو خاک هم به نظافت و تمیزیِ ظاهرش اهمیت می‌ده و به جای این اداها به زینت‌ها و جلب‌توجه‌هایی که در پوشش داره دقت می‌کنه که اصلاحشون کنه! 

    شما برنامۀ درون‌گروهی ندارید! برنامه‌ای برای کادرسازیِ نیروهای جذب‌شده ندارید! این‌که هر سال هر گروه صد نفر جذب کنه یا هزار نفر مهم نیست! این‌که بتونه از این تعداد چند نفر رو هم‌پا و هم‌فکر و هم‌دردِ خودش کنه و معتادِ جهادی، این مهمه! شما گفتید گروهتون هفت سال سابقه داره و عین این هفت سال، این خانم مسؤول خواهران بودن و این آقا مسؤول کل... این یعنی شما تو این هفت سال برای درون‌گروهی فاقد برنامه بودید و نتونستید نیروها رو رشد بدید که یه مسؤولِ خواهرانِ دیگه هم تربیت کنید... یه مسؤول آقای دیگه... که هر کدوم می‌شن یه زیرشاخۀ عظیمِ دیگه! 

    شما برنامۀ درون‌گروهی نریختید که این چند جوان هم اینجا کار یاد بگیرن و به استقلال نزدیک شن... غذاتون تو ظرفِ یک‌بارمصرف از بیرون میومده و خودتون آشپز نداشتید! وقتی نکاتِ فرهنگی در درون‌گروهی رعایت نشده یعنی عنوانِ مسؤول فرهنگی در شما یه عنوانِ فرمالیتۀ تشکیلاتِ ظاهریه! جهادگر اعتقادی به ظرفِ یک‌بارمصرف نداره چون دردِ طبیعت داره... چون حواسش هست غذاش نباید از مردمِ روستا بالاتر باشه... اصلا جهادگری که نحوۀ خرجِ بودجه رو ندونه که جهادگر نیست! یارِ امام، کم‌خرج و پرفایده است! 

    کم‌خرج.

    پرفایده.

     

    می‌گم... می‌گم... می‌گم... می‌گم...

    فضا چنان سنگینه که حس می‌کنم روی قلبِ همه‌مون یه کوه گذاشتن... 

    بچه‌ها بهت‌زده دارن پنج روزشون و با حرفای من می‌سنجن و حس بیهودگی و پوچی داره ویرانشون می‌کنه...

    مسؤولِ آقا عصبی از این همه نقد به جای به‌به و چه‌چهی که رسمِ جلساتِ جهادیه و توقعش رو داشته، سرخ شده و از این جلسه پشیمونه...

    من و ام‌یحیی با عِرقمون به جهاد، غصه‌دارِ این اتلافِ بودجه و نیروی انسانی و وقتی هستیم که بابِ ارگان‌ها و سازمان‌ها و مردم و نیروها شده و اصولی که دیگه کسی طرفدارش نیست...

    من و ام‌یحیی غصه‌دارِ رسالتِ حقیقیِ جهادگر هستیم که این سال‌های اخیر کم دیدیم... کم دیدیم... 

    من سکوت می‌کنم... کتابم و میارم پایین... منتظرم ام‌یحیی به دادِ بچه‌ها برسه و صراحت و نقدهای طوفانیِ من رو تلطیف کنه... اما ام‌یحیی هم خسته از دینِ تحریف‌شده... خسته از مذهبی‌های صورتی... خسته از اسلامِ رحمانی... خسته از تشیعِ انگلیسی... خسته از جهادیِ خالی‌شده از معنا و پرشده از ظواهر... خسته از نیت‌های بدونِ برنامه... خسته از انتخابِ دلخواه‌ها به جای وظیفه... طوفان رو ادامه می‌ده:

    ببخشید! من هم می‌خوام نکته‌ای بگم! نکته‌م از سرِ نادانی و ندونستن نیست... من خودم جهادگرم... مسؤولیت داشتم... گروه داشتم... سال‌ها لبِ مرز فعالیت داشتم... وَ نمی‌تونم یه چیزایی رو ببینم و در سکوت ازش بگذرم... چون جهادی؛ باور و علاقه و عشقِ من و همسرمه... ما اگه سکوت کنیم، هم به شما که با نیت‌های عظیم پا به این راه گذاشتید خیانت کردیم... هم به جهادی... به فرهنگِ خدمت به مستضعفین؛ ولی‌نعمت‌های کل زمین...

    اولین و مهم‌ترین وظیفۀ یک جهادگرِ خانم؛ حفظ عفت و حیاست! این عفت و حیا اول از همه از پوشش شروع می‌شه! شما اگر گروهی امدادی بودید، یا گروهِ خیریه، یا NGO، مهم نبود که مانتویی تو گروهتون داشته باشید... یا چادری‌ای که ناخن کاشته... یا محجبه‌ای که یک لایه آرایش روی صورتش داره... نه مهم نبود! حتی مهم نبود که به جای پوشش چادر، از عبا استفاده کردید که ظاهرا خیلی پوشیده است اما در عمل جلبِ توجه داره و حتی در شهر هم ذائقۀ بصری و به مرور فکریِ آقایون رو تغییر می‌ده و ظلمیه در حقِ خودِ ما خانم‌ها... 

    اما وقتی داوطلب شدید با گروهِ بسیج دانشجویی بیاید اردو جهادی، حتی اگه شخصا قبول نداشته باشید، باید و موظفید حداقل‌ها رو رعایت کنید چون مردم شما رو به بسیج می‌شناسن! و دختر بسیجی ِ اصیل و واقعی رو همه به عفت و حیا! چیزی که من انتظار داشتم اول از همه در مسؤول خواهرانِ شما ببینم و ندیدم! 

    مسؤولِ خواهران که عبا و روسریِ رنگی پوشیده بود و یه لایۀ ظریفِ آرایش روی صورتش داشت خیلی جا خورد... ام‌یحیی ادامه داد:

    حتما با خودتون می‌گید این چه امر به معروفیه که در جمع و علنیه! حتما فکر می‌کنید ما آبرو بردیم و شما رو کوچیک کردیم! ولی فکرِ شما مهم نیست! شما افراد نیستید که ما تک به تک گوشه بکشیم و بگیم این رو رعایت کن! نه! شما یه گروهِ جهادی هستید که دارید فعالیت می‌کنید و احتمالا می‌خواید ادامه هم بدید! باید اصول رو بدونید! این‌که چرا مسؤولین به شما این اصول رو نگفتن جای سؤاله! 

    نگاهِ همۀ بچه‌ها می‌افته روی مسؤولِ کل... ام‌یحیی ادامه میده:

    ما می‌دونیم بعد از این جلسات چی می‌شه... تجربه داریم به اندازۀ موهای سرمون... ما قضاوت‌ها و حرف و حدیث‌ها رو می‌دونیم! اما محاله از اصول کنار بکشیم. ام‌یحییِ سر به زیرِ من که تا اون لحظه نگاهش روی فرشِ خونۀ نور بود و حرف می‌زد، حالا شبیهِ روزهایی که لبِ مرز چهارصد دخترِ جهادگر رو مدیریت می‌کرد، خیلی قاطع و مسؤولانه سر بلند کرده و چشم توی چشمِ بچه‌ها بهشون می‌گه برادرانِ من! خواهرانِ من! حلالِ محمد صلوات الله علیه تا قیامت حلاله... حرامِ محمد صلوات الله علیه تا قیامت حرام! فریبِ تفسیرها و تأویل‌ها رو نخورید! فریبِ ارگان‌ها و سازمان‌ها و رزومه‌ها و همایش‌ها رو نخورید! فریبِ کراوات‌ها و ریش‌ها رو نخورید! فریبِ نیم‌تنه‌ها و چادرها رو نخورید! مؤمن و متقی رو از حرف‌ها و قیل و قال‌ها پیدا نکنید! مؤمن‌ها و متقی‌ها گمنامند و ساکت! چون مشغولِ عمل‌اند! دنبالِ مؤمن و متقی‌ها بگردید و مؤمن و متقی عمل کنید! نه از عاشورا میشه درسِ صلح و مذاکره گرفت، نه از کلِ تاریخ می‌شه فقط به عفوهای پیامبر اشاره کرد! دین رو جامع و مانع بخونید و بفهمید و عمل کنید! 

    دوباره سکوت... سکوتی سهمگین... نگاه‌های شرمندۀ بچه‌ها... نگاهِ خشمگینِ مسؤولِ آقا و خانم... 

    من آخرین حرف‌ها رو می‌زنم: 

    جهادی بمونید اما مؤمن و متقی. ما از دشمن و معاند نمی‌ترسیم... از سربرهنه‌ها و لخت‌ها نمی‌ترسیم... از فاسدها و فاحشه‌ها نمی‌ترسیم... از زن، زندگی، آزادی نمی‌ترسیم... اینها هیچ عرضه‌ای ندارن... کاری ازشون برنمیاد... اینها عصرها وقتِ تراپی دارن و صبح‌ها یوگا و مدیتیشن تا بتونن زندگی کنن... از آدم‌هایی که تو زندگیِ خودشون موندن، نترسید چون کاری ازشون برنمیاد و کفِ روی آبن...

    ما از مذهبی‌صورتی‌ها می‌ترسیم! از مذهبی‌های بی‌بصیرت! از مذهبی‌های همیشه مشتاقِ تقیه! از بی‌تفاوت‌ها! از مسلمان‌زاده‌های بی‌تقوا و عمل! از قاریانِ اهلِ تأویل! از شیعه‌های انگلیسی! ما از چادری‌هایی می‌ترسیم که کفش‌های تق‌تقی می‌پوشن و لاک می‌زنن! ما از ریشوهای تسبیح به دستی می‌ترسیم که با نامحرم بگو و بخند دارن... ما از جهادگرهایی که تحتِ فرمانِ ولیّ فقیه نیستن می‌ترسیم... از اینها خیلی کارها برمیاد... اینها خیلی خطرناکن... علی بن ابیطالب رو قاریِ قرآن سر شکافت... سرِ حسین بن علی رو اهلِ صوم و صلات به نیزه بردن... مادرِ پهلوشکسته‌مون از همونی سیلی خورد که اهلِ نمازِ جماعت بود... از نفاق‌های خفی و جلی باید ترسید! از اتفاقاتی که در کاورِ دین و مذهب در جریانه! از فتنه‌های غباری و مه‌آلود که آدم رو مردّد می‌کنه... نه فساد و فحشای علنی مثل زن، زندگی، بردگی که اتفاقا جمعیتِ متدینین رو بالا برد و راهپیمایی‌های انزجاری رو دیدید... سوئد سکس رو ورزش معرفی کرده و علنی می‌خواد براش مسابقات رقابتی برگزار کنه... این فساد و فحشای علنی بیشتر از قبل مردمِ دنیا رو به پناهِ اسلام می‌کشونه... اما جشن‌های میدانِ امام‌حسین‌ها خطرناکن... مداحی‌های قِری خطرناکن... دخترمحجبه‌های اهلِ سوت و کف و سیگار خطرناکن... روحانی‌های رنگی و در عبا و جین خطرناکن... مولودی‌های بی‌تقوای میلادِ ائمه خطرناکن... عروسی‌های بدونِ رقص و آوازِ با دف‌نوازِ زنِ بی‌حجاب‌ خطرناکن... عروس‌های کاملا پوشیدۀ آرایش‌کردۀ لباسِ اندامی‌پوش خطرناکن... روضه‌های بی‌منبعِ روی منبرها خطرناکن... هیئت‌های خالی از سیاست خطرناکن... همایش‌های جهادِ تبیینِ بدونِ دین خطرناکن... اربعینیِ بدونِ ولایت فقیه خطرناکه... وَ اینها نه مأمورینِ جمهوریِ اسلامی هستن... نه زیردست‌های آقای رئیسی... اینها از ما هستن... از دلِ همین بسیج‌ها... همین ارگان‌ها... همین مصاحباتِ من و شما... همین اردوهایی که ما باعث و بانیش هستیم... از سکوتِ ما... از تأییدِ ما... از همراهیِ ما... از عدمِ مطالبۀ ما... از بی‌تفاوتیِ ما...

    بیشتر از چهل سالِ پیش، خمینیِ کبیر نشست پشتِ یه میزِ کوچیکِ چوبیِ آبی‌رنگ، تو یه خونۀ محقر. با یه خودکار و یه کاغذ یه دنیا رو جوری تکون داد که هنوز که هنوزه عظیم‌ترین کاخ‌ها و میزها... پیشرفته‌ترین سلاح‌ها و رسانه‌ها... وحشی‌ترین جلادها و آدم‌کش‌ها... حریفش نشدن و نمی‌شن و نخواهند شد... 

    این من و شماییم که باید انتخاب کنیم کجای این انقلاب بایستیم و با چه رویکرد و عملکردی... 

    برادرانِ من! خواهرانِ من! امام خامنه‌ای سال 89 فرمودن:

    "شما اگر درس قرآن هم آنجا ندهید، خودِ حضور یک جوان مؤمن و متدین و متشرع در یک مجموعۀ روستائی، در بین جوانان، در بین مردم، مظهر مجسم آیۀ قرآن است!"

    ما باید مدام از خودمون بپرسیم من شاملِ این فرمایش می‌شم؟! 

    من؛ مظهرِ مجسمِ آیۀ قرآنم؟! 

    .

    .

    .

    یه مثال می‌زنم و جلسه رو تموم می‌کنم:

    نمی‌دونم آخرین بار کی مشهد بودید. چایخونه حرم رو دیدید یا نه. تو حرم چند تا چایخونه است. چای میدن به زوار. زوار خیلی اونجا رو دوست دارن. اونجا زائرها خیلی ذوق دارن به خادم‌ها کمک کنن و استکان‌های خالی رو جمع کنن. هرکی رو می‌بینی یه سبد دستشه و دنبالِ استکان خالیه. دلش می‌خواد کمک کنه. نیتش هم خیره و ان‌شاءالله خدا به نیتش اجر می‌ده. اما دلبخواهشه... چون دوست داره کمک می‌کنه... دنبالِ وظیفه نیست! چرا این و می‌گم؟! چون برای جمع کردنِ استکان دورِ چایخونه کلللللللی خادم و زائره. اما برای جمع کردنِ پوستِ نبات‌ها یا لیوان‌های یک بار مصرف از روی زمین، جز دو تا خادم کسی نیست........ زمین مملو از لیوان و پلاستیک... همه هم می‌بینن... اما کسی پلاستیک دستش نمی‌گیره زیر دست و پای مردم خم شه برای جمع کردنِ زباله‌ها! چرا؟! چون کسی وظیفه و ضرورت رو دوست نداره! چون وظیفه و ضرورت دلبخواه نیست! چون این یکی رنج داره! خم و راست شدن داره! دست لوچ شدن و کثیف شدن داره! سختی داره! بی‌کلاسی داره! چون این مهمه که من چی دوست دارم! نه این‌که خدا و امام چی دوست دارن! نه این‌که الآن کجا نیرو لازم داره! نه این‌که کار سخته که هیچ‌کس طرفش نمی‌ره روی زمین مونده! این میشه دلیلِ این‌که چرا هیئتی زیاد داریم اما جهادگر کم! روضه‌ای و جلسه‌ای زیاد داریم اما جهادگر کم! همایشی و جلسه‌ای و مدیریتی زیاد داریم اما جهادگر کم! 

    جهاد؛ تلاشِ همراه با رنجه! وَ به استقبالِ رنج رفتن کارِ هر کسی نیست! 

    عصرهای کریسکان

    هربرت مارکوزه می‌گه: یک انسانِ تک‌ساحتی به درد نمی‌خوره، انسان بااااااید چندساحتی باشه! 

    اگه ماجرای سعید رو در قالبِ وبلاگ می‌خوندیم، یعنی یکی از ماها سعید بود و بعد میومد زندگیش و می‌نوشت، مطمئنم علیهش چندین پُست به‌روز می‌شد که بابا این داره دروغ می‌گه! چاخان می‌کنه و خیال کرده دنیا همون فضای مِتاوِرسیه فیلمای آمریکاییه! مطمئنم که علیهش چندییییین پُست به‌روز می‌شد، چرا؟! برگردیم به جملۀ اول! چون ما آدم‌های چندساحتی نیستیم! نمی‌خوایم باشیم! وَ اگه کسی پیدا شه که چندساحتی باشه و این رو هم جار بزنه، حسابی ما رو پیشِ خودمون شکسته! حسابی روی ما رو کم کرده و ما برای این‌که این شکستِ عظیم رو باور نکنیم، شروع می‌کنیم به دست و پا زدن و جیغ و داد کردن که آااااای مردم! این داره دروغ می‌گه ها! اصصصصلا چنین چیزی ممکن نیست! اما تهِ تهِ تهِ دلمون هزار ستون فرو ریخته که نه! ممکنه! وَ سعید سردشتی؛ همین آدمِ کم‌سوادی که دکتری و فوق لیسانسِ من رو نداره... کتاب‌های خفنی که من خوندم رو نخونده... همین آدم که تا خودِ 1400 زنده و سرِ پا بوده و غیر قابلِ تحریف... نمونۀ بدونِ انکارشه!

    بیاین بیشتر روی خودمون رو کم کنیم! کتاب که نمی‌خونیم که تو لیستِ خونده‌هامون شماره بزنیم و با اون لیست هرجا رفتیم اعتبار گدایی کنیم که! قراره خوندنا به عمل برسه... و اگرنه فرقمون چیه با الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا؟! این همه خوندیم و خوندیم و خوندیم، همون‌قدر هم عمل کردیم و عمل می‌کنیم و عمل خواهیم کرد؟! من از این کتاب خوشم میاد چون رُکّه :) چون می‌زنه برجکِ هرچی ادعاست رو میاره پایین :) چون بی‌تعارفه و از این‌که مخاطبش نصفه و نیمه رهاش کنه ترسی نداره! حرفش و می‌زنه :) چه من و تو فالوش کنیم، چه آنفالوش :) وَ این خصلتِ خفن، واقعا در کُردجماعتِ ماست... خفن‌های نترسِ شجاعِ صریحِ متوکّل... :)

    داشتیم بیشتر روی خودمون رو کم می‌کردیم! چطوری؟ با ساحت‌های بی‌شمارِ کتاب که اگه این‌قدر سَرسَرکی و صرفِ یه اشاره ازشون نمی‌گذشت، حتما ما از شدتِ احساسِ کمبود و کم آوردن و شکستِ بهانه‌ها، گوشه و کنارِ یک صفحه‌ای سکته می‌کردیم! 

    کتاب، بی‌رحمانه با صدای معلمِ شهید؛ مرتضی مطهری شروع می‌شه... با صدای رسای شجاعت و آگاهی... بلافاصله و بی‌اونکه رحمی به ما بهانه‌زده‌های پشتِ تقیه خواب‌رفته کنه، همون سؤالاتی رو می‌کوبه تو صورتمون که تهِ دل‌های مسلمان اما بی‌ایمان‌مون رخنه کرده: انقلاب کردیم که همه‌چیز درست شه! اما چی شد؟! 

    بعد درست وقتی که خیال می‌کنیم بَه‌بَه! قراره این کتاب هم به بهانه‌های ما دامن بزنه و سرِ کبکِ ایمانِ ما رو بیشتر در برف فرو کنه، درست وسطِ ذوق کردنمون از این سؤال، شَتَرَق! باکریِ شهیدِ مفقودالاثرِ نترسِ بی‌کلۀ مؤمن رو میاره که با جوابش صورتِ ایمان‌مون رو از سیلی سرخ کنه: "راست می‌گی! باید کار کنیم و اوضاع رو درست کنیم!"

    خدای من! این اسم‌های سهمگینی که صفحه به صفحه روبروی ما باز می‌شه رو چکارش کنیم؟! ما بهانه‌پرست‌های تقیه‌احکامِ بی‌بصیرت چه جوابی به صیاد و چمران و باکری و بروجردی بدیم؟! می‌دونی؟ تو دانشگاه درسایی که سخته رو به استادای تازه‌کار یا استادایی که فن بیان ندارن نمی‌دن... درس‌سخته، میشه برای اون استاد کله‌گنده‌هه که خیلی بارشه و هر کلاسی رو هم قبول نمی‌کنه و پروازیِ چندین دانشگاهِ خفنِ داخلی و خارجیه و کلاسش هم همیشه مملو از مستمع آزاده... 

    وقتی تو همون چند صفحۀ اول، چندین اسمِ سنگین ردیف می‌شه... یعنی بحث خیلی جدیه! یعنی درس؛ درسِ سختیه! یعنی فقط چمران باید می‌بود که این و به من بفهمونه... فقط باکری از پسِ روی زیادِ من برمیومد... فقط بروجردی... فقط صیاد... فقط مطهری... فقط این آدم‌های چندساحتی بلدن چطور روی منِ تک‌ساحتیِ پرمدعا رو کم کنن! 

    من از خودم با صدای بل________________ند به خدا پناه می‌برم: اعوذ بالله مِن الشیطانِ الرجیم... وَ مِن نَفسی... 

    وَ تکیه‌زده به زمزمۀ مصطفی چمران پا به ساحت‌هایی می‌ذارم که از صراحتِ تجلّی‌شون بر ایمانم وحشت دارم! 

    خدایا! مرا به خاطرِ گناهانی که در طولِ روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌کنم ببخش! 

     

    ساحتِ خانواده:

    "ما رفتنی هستیم. باید زود ازدواج کنی و بچه‌دار شی... بچه‌ها ماندگان و جایگزینِ ما می‌شن!"

    چمران تمومش کن! من دارم زندگیِ مردی رو می‌خونم که جَوونیش به اسارت گذشته... به شکنجه... به زجر... به ناامیدی... به تحقیر و تخریب و ترور... چمران با من از زندگی می‌گی وقتی من دارم صفحه به صفحه مرگِ تدریجی رو مرور می‌کنم؟! چمران اینها توهمه نه؟! صفحاتِ این کتاب مالِ زمانیه که انقلاب نوپا بوده... موشک و پهپاد نداشته... واکسنِ کرونا نداشته... معدن و خط لولۀ صادراتی نداشته... قدرت نداشته... عزت نداشته... سواد نداشته... داروی درمانِ سرطان نداشته... لعنتی! سیمِ خاردار نداشته... کلی کلی کلی نداشته و جاش یه لیستِ بلندبالا داشته از اسامیِ گروه‌های مختلف که تو همین خاک و با همین زبان، مسلّح روبروی انقلابِ نوپاش بودن و تو به فکرِ ماندگان و جایگزین بودی و سعید سردشتی که صفحه به صفحه زندانی و زیرِ شکنجه بوده و همسرش زیرِ بارِ ترورِ شخصیتی و حیثیتی پیر شده، پنج تا بچه آوردن و پنج تا سعید و سُعدای دیگه برای آینده گذاشتن؟! چمران ما در رفاهیم! در امنیت! ما حالا در شورای حقوق بشر ریاست داریم و شرق رو زیرِ عبای انقلاب گرفتیم و غرب به دریوزگیِ ما افتاده و ما انقلابی‌ها پشتِ آه و ناله‌های بی‌بصیرتی پنهان شدیم و از آینده سیریم که بخوایم به ماندگان و جایگزین فکر کنیم(!)

    علی؛ یه پسرِ نوجوون، بدونِ موبایل... بدونِ توپ... بدونِ ورق و قلیون... بدونِ پول... بدونِ PS5... بدونِ وبلاگی که از بی‌برنامگی مدام اونجا آنلاین باشه... بدونِ بی‌مسؤولیتی... بدونِ بی‌عاری... یهو می‌پره وسطِ صفحات که به رخِ ما پدرها و مادرهای دلسوزِ بی‌عقل بکشه که نباید پسرم و تن‌پرور بار بیارم که فرداروزی از مسؤولیت فرار کنه و به هزار بهانه ازدواج رو به تأخیر بندازه یا اگه ازدواج کرد به هزار بهانه آویزونِ خانواده بمونه و دخترِ بخت‌برگشته رو از زندگی سیر کنه... علی وسطِ صفحه‌های زندان و شکنجه و حیرت، روغنِ سوخته از زمین جمع می‌کنه و می‌بره به کرکره‌های مغازه‌ها می‌زنه و پولِ بازو درمیاره... پولِ حلالِ بازو... پولِ حلالِ مسؤولیت‌پذیری و خانواده‌داری و خانواده‌دوستی و ایثار و گذشتن از خود بدونِ هیچ منّتی... علی! یه نوجوون! که آخرش حجلۀ عروسیش، حجلۀ عزاش شد و عاقبت بخیر... عاقبت بخیر شد که ما پدر و مادرای دلسوووووزِ بی‌عقلِ امروزی، آه براش می‌کشیم که این حیفه! فقططط باید درس می‌خوند و پزشک می‌شد! یه پزشکِ تک‌ساحتیِ بی‌درکِ به‌دردنخور که چون مسؤولیت و محبت یاد نگرفته، زیرمیزی گرفتن و تو بیمارستانِ دولتی عمل نکردن و بی‌اخلاقی با بیمارِ سر تا پا نیاز و درد رو فقط خواهد آموخت(!) علی؛ یه نوجوون... که شده مردِ هشت زن و بچه و یه پدرِ پیر! 

     

    ساحتِ رسانه:

    یه زمانی معاویه گوسفندهای مردم رو می‌دزدید و چو می‌نداخت علی دزدیده! مردم باور می‌کردن و از علی بیزار می‌شدن... 

    بینِ این صفحات، فرزندانِ معاویه با لباسِ خلبان‌ها گاو و گوسفندِ مردم رو دزدیدند و چو انداختن ارتشی و سپاهی‌های انقلابی دزدیدن و مردم از انقلابی‌ها بیزار شدن... 

    امروز هم معاویه‌صفت‌ها، لباسِ روحانیت به تن کردن و سبز و بنفشِ ما شدن و جان و مال و امید و آیندۀ مردم رو غارت کردن و چو انداختن سیّدعلی غارت کرده... وَ مردم... همین مردمِ کتاب‌خونِ نایسِ باشعورِ امروزیِ باسوادِ باکلاسِ دنیادیدۀ نسلِ هوشِ مصنوعی... باز هم باور کرده... 

    اوووووو کجاش و دیدی! اینجا مردمش از اعدامِ قاتل‌ها غصه‌دار می‌شن و مذهبی‌صورتی‌هاش به مرجعیت می‌رسن و فتوا می‌دن فتحِ مکۀ پیغمبر با بخشش بود(!) معلومه این صفحاتِ رک و صریح رو تاب نمیارن چون کم‌گذاشتن‌ها رو به رخ می‌کشه و فتواهای من‌درآوردی‌ رو رسوا می‌کنه! 

     

    ساحتِ روایت:

    صفحاتِ هفتاد و هشت تا فرارِ سعید از زندان رو یادتونه؟! نویسنده داره از خودش روایت می‌کنه. اگه بیانی بود و وبلاگ‌نویس، الآن کمِ کم بیست نفر علیهش پُست نوشته بودن که چه آدمِ مغرور و متکبّری! ببین نشسته وسطِ روایتِ یکی دیگه داره از خودش تعریف می‌کنه!!! چرا؟! چون این‌قدر حقارتِ نفس باب شده که تاب نداریم یکی از نور بگه و نور نشونمون بده... چشم می‌دوزیم به انگشتی که سمتِ نور رفته و به جای نور، انگشته رو محو می‌شیم! ما کم گذاشتیم... ما از نور کم بهره بردیم... ما برای دویدن به سمتِ نور بهانه آوردیم... توجیه کردیم... دنیا رو مقصر دونستیم و خونواده و شرایط رو... معلومه تحمل نمی‌کنیم یکی تو بدترین شرایط... تو مخوف‌ترین زندان‌ها... تو بدترین شکنجه‌ها... دستِ منبسطِ نور رو روی شونه‌هاش نگه داشته باشه و هنوز از روزنه‌ها نور ببینه و گرم شه و به بقیه هم بگه و نشون بده... معلومه حسادت می‌کنیم و قیل و قال! 

     

    ساحتِ ضرورت:

    ما بستگی داره کجا باشیم(!) با کی باشیم(!) چرا باشیم(!) بابِ دلمون باشه یا نه(!) پولِ خوب بدن یا نه(!) به حرفِ ما بکنن یا نه(!) حرف، حرفِ ما باشه یا نه(!) معلومه کتاب و نصفه و نیمه رها می‌کنیم و دیگه دوسش نداریم وقتی برابرِ ما یکی رو آورده از کفِ کفِ کفِ جامعه، بدونِ شرایطِ خاص، بدونِ پول و امکانات و پارتی، بدونِ تحصیلات و منم‌منمِ ماها(!) یکی که تو هر موقعیتی باشه... تو هر شرایطی... سعی می‌کنه بهترین باشه! حتی وقتی همونایی که به خاطرشون زندانی و شکنجه و تحقیر شده، بهش شک دارن و می‌ندازنش زندان... معلومه تحمل نمی‌کنیم صفحاتی رو که یکی با مهارت روبرومون ایستاده و به جای همۀ اون چیزایی که بالاتر نوشتم، به ضرورت توجه می‌کنه! هررررجا ضرورتی احساس کنه، به رنگِ ضرورت می‌شه! دلخواهش رو سر می‌بُره و دوست دارم_ ندارم‌هاش رو دور می‌ریزه و بی هیچ چشمداشتی می‌چسبه به ضرورت! 

    اینجا آدم برای شناسایی کردن ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا راننده آمبولانس ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا ازدواج ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا فرزندآوری ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا تحملِ منافقین ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا موندن در زندان ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا فرار از زندان ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا نیروی تخریب ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا امدادرسانی ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا امر به معروف ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا معلم شدن ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا دل کندن از خونواده ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

    اینجا موندن کنارِ خونواده ضروریه؟ من هستم. بسم‌الله! 

     

    ساحتِ غیرت: 

    "من

    خاکِ 

    کشورم رو

    با پول و 

    دینار و

    دلار

    عوض

    نِ

    می

    کُ

    نَم!"

    این فریادِ بل_______________ندِ سعید تو دلِ صفحۀ صد و سیزدهِ کتاب بود! 

     

    ساحتِ عفّت: 

    دختری از کردستان عَلَم شد که روسری‌ها از سرها بیفته... اون‌وقت همون علیِ ساحتِ خانواده... همون نوجوونِ مسؤولِ باتفاوت... همون نوجوونِ کُردِ خوش‌غیرت... سر از صفحۀ صد و شانزده بر می‌آره که فریبه! دخترِ بی‌حجابی که به اسمِ کردستان قربانیش کردن تا پیراهنِ عثمانِ فساد و فحشای خودشون کنن فریبه! کُرد روی حجابِ خواهرش خیلی حساسه... کُرد نمی‌ذاره خواهراش تو کوچه هم‌بازیِ پسرها شن... کُرد برابرِ منافقین می‌ایسته چون از فساد و فحشا بیزاره!

    منافقین جایی بینِ صفحاتِ شصت و سه تا شصت و پنج، نفس‌های آخرشون رو کشیدن... رسوا شدن... سَقَط شدن... صفحۀ صد و هجده زیرِ پای کردستانِ غیورِ متدیّنِ ایرانمون خُرد شدن. 

     

    ساحتِ عزّت:

    تمامِ یک زنِ کُرد... تمامِ سُعدا... تمامِ یک زنِ ایرانی... نه! اصلا تمامِ تمامِ یک زنِ مسلمان.

     

    ساحتِ لقمه:

    مُلِئَت بُطونُکُم مِن الحَرام؛ کلامِ همون امامِ مظلومیه که تا قیامت روزی مثلِ روزِ مصیبتِ ایشون نیست... لقمه مهمه! لقمه مهمه! لقمه مهمه! لقمه است که تعیین می‌کنه تو آدمی بشی که جای جلّاد و شهید رو عوض کنی یا نه... لقمه تعیین می‌کنه برای چه آدمی استوری بذاری و هشتگ ترند کنی... لقمه تعیین می‌کنه تو روح‌الله عجمیان باشی یا محمدمهدی کرمی... لقمه تعیین می‌کنه صدام حسین باشی و به خاکِ همسایه حمله کنی و بنویسی جِئنا لِنَبقی، یا قاسم سلیمانی باشی و برای نجاتِ همسایه بری و برای داعشی نامه بنویسی که حلالت کنه چون از خونه‌ش چندروزی استفاده کردی... لقمه مهمه که بچه‌های خمینی میانۀ صفحۀ صد و بیست و سه، زخمی و گرسنه‌ وسطِ شهرِ جنگ‌زده‌ان اما دست به گلابی‌های درخت‌ها نمی‌زنن چون مالِ مردمه... تا بادِ خدا نَوَزه و روزی رو از جایی که خیال نمی‌کنن برسونه، دست به مالِ مردم نمی‌زنن... چون لقمه برای عاقبت بخیر شدن مهمه! 

     

    ساحتِ الگو: 

    سوره باوه؛ تیزهوشی، توکّل به امدادِ غیبی، تاکتیک، استفاده از اختلافاتِ دشمن علیه خودشون، وَ...

    گمنامی! حتی در صفحاتِ گوگل و کتاب‌های تاریخ! 

     

    ساحتِ تربیت: 

    نامه‌نویسی‌های همین بیان رو مرور کنیم... حتما به پُستِ چند وبلاگ خوردید که نامه‌نویسی داشته... وَ اغلب پُست‌هایی که بعد از خوندنشون باید دلت برای ورودیِ ذهنت بسوزه و این‌قدر استغفار کنی تا خروجیِ ذهنت نشه همون... garbage in ,garbage out! وَ در خوش‌بینانه‌ترین حالت، مملو از بیهودگی! 

    حالا نامه‌های مردی که جوونیش در زندان و زیر شکنجه پا به سن گذاشته رو ببینیم! نق و ناله؟! ناامیدی؟! بیهوده‌انگاری و احساس‌گراییِ صرف؟! سیاه‌نمایی و تلخ‌نویسی؟! بابا چی‌ می‌گم! طرف نامه‌هاش کنترل می‌شده، آیا می‌رسیده، آیا نمی‌رسیده! برمی‌داره برای خانواده‌ش می‌نویسه "سرآمدِ اخلاق باشید! مانعِ انحراف باشید! با خانواده همکاری کنید!" طرف دنده‌هاش زیرِ شکنجه خُرد شده و زخم‌هاش عفونت کرده... اون‌وقت تو نامه‌ای که چک می‌شه و رسیدن و نرسیدنش با خداست، امر به معروف و نهی از منکر کرده! معلومه مادر و پدرِ دلسوزِ بی‌عقلی که به بهای جایزه بچه‌ش رو مجبور کرده یه سفره پهن کنه برای شام، این کتاب رو نمی‌تونه بخونه و زود خسته می‌شه و می‌ذارش کنار! این کتاب ما رو با خودمون درمی‌ندازه! نویسنده و سبکِ قلم و نوعِ کاغذ و سیاه و سفید بودنِ عکس‌ها و ایراداتِ نگارشی و ویرایشی بهانه است! ما پای این کتاب تربیتِ فرزندمون به باد می‌ره و به روی خودمون نمیاریم دوست داریم بخوابونیم زیرِ گوشِ روانشناسای غربی که حاصلِ توصیه‌هاشون شده بچه‌های لوس و زودرنج و شکننده و عقده‌ای و بی‌تلاش و زورگو و پرخاشگر و افسردۀ ما! ما پای این کتاب تربیتِ خودمون بر باد می‌ره که همین انسان‌های تک‌ساحتیِ آویزوونِ مدارک و مقاله‌ها و خانواده و مال و اموالیم و بوی گندِ ادّعا و تکبّر سر تا پامون رو برداشته! 

     

    ساحتِ شجاعت:

    نه خاطرۀ کودکی... نه انهدامِ توپ‌کوره! فقططططط این‌که بفهمی "زرنگی از ما نیست، معبر با لطفِ خدا باز می‌شه!"

     

    ساحتِ شهادت: 

    یه سیلیِ محکم از صفحۀ صد و پنجاه و سه به گوشِ هرکی به جای درس خوندن و تلاش کردن و جهاد کردن و ازدواج کردن و بچه آوردن و کار کردن و کار کردن و کار کردن، مدام التماسِ دعای شهادت داره؛

    "دعا کن پیروز شیم و کسی کُشته نشه!"

     

    ساحتِ اخلاص: 

    دلسرد می‌شیم می‌نویسیم اما فالو نمی‌شیم؟! دلسرد می‌شیم فالو می‌شیم اما موردِ پسند واقع نمی‌شیم و آنفالو می‌شیم؟! دلسرد می‌شیم لایک نمی‌گیریم؟! دلسرد می‌شیم دیس‌لایک می‌گیریم؟! دلسرد می‌شیم نویسندۀ فلان وبلاگ برای همه پیام می‌ذاره اما به ما محل نمی‌ده؟! دلسرد می‌شیم آدرس وبلاگمون لینک نمی‌شه؟! دلسرد می‌شیم از نور بنویسیم اما کسی از نورنوشته‌های ما خوشش نمیاد؟! دلسرد می‌شیم پویش و بررسی می‌ذاریم اما کسی لبیک نمی‌گه؟! دلسرد می‌شیم امر به معروف و نهی از منکر می‌کنیم اما اثر نمی‌کنه؟! دلسرد می‌شیم فحش و تهمت می‌شنویم؟! دلسرد می‌شیم بهمون ایرادهای بنی‌اسرائیلی می‌گیرن؟! دلسرد می‌شیم اونی که لینکش کردم و فالو، نه لینکم می‌کنه و نه فالو؟! دلسرد می‌شیم فلان ارگان کار می‌کنیم اما قدرمون رو نمی‌دونن؟! دلسرد می‌شیم دلسوزی می‌کنیم اما توهین برداشت می‌شه؟! دلسرد می‌شیم به خانواده محبت می‌کنیم اما اونا ذره‌ای تغییر نمی‌کنن؟! دلسرد می‌شیم با دوستمون مدارا می‌کنیم اما اون وقیح‌تر می‌شه؟! دلسرد می‌شیم با فامیل صلۀ رحم می‌کنیم اما اونا بددهنی می‌کنن؟! دلسرد می‌شیم از عزیزمون پرستاری می‌کنیم اما قدردانی نمی‌شیم؟! از هر کارِ خوب و خیری که شرعیه و دقیق دلسرد می‌شیم؟! 

    چون برای خدا نیستیم :) بی‌خود اما و اگر نچینیم و توجیه نیاریم! چون ما متکبّرین ِ خودخواهِ خودپسند برای خدا کار نمی‌کنیم!

    صفحه‌ش و یادتونه؟! این‌که کی گفته یادتونه؟! 

    "کار

    برای 

    خدا

    دلسردی

    ندارد!"

    تمام!

     

     

     

    || این دورِ سومِ کتابخونی خیلی به من چسبید! خیلی کِیف داد! پیر شدم پای این کتاب بس که به رُخم کشید هیچی نیستم و هیچ کار نکردم! هییییییییچ کار! سرشکسته شدم دیدم ایییییین همه تک‌ساحتی و به‌دردنخورم... صفحه به صفحه جون دادم بس که هی با خودم گفتم اگه من جای سعید بودم چه کار می‌کردم و جوابِ آبرومندی نداشتم... اما سعید هم‌وطنِ منه... هم‌سنگرِ منه... هم‌جبهۀ منه... هم‌باورِ من... هم‌دین و هم‌مسلک و هم‌آیین و هم‌فکرِ من... سعید؛ خودیه... دوسته... من انتخاب می‌کنم دوستم من و از خوابِ خرگوشیم بیدارم کنه تا این‌که زیرِ پای دشمن از خواب بِپَرم!||

    || اگه صفحات رو خواستید رجوع کنید، من کتابِ واقعی خوندم، نه مجازی. نمی‌دونم صفحاتش یکیه یا نه. تا می‌تونید کتابِ واقعی بخونید که هم بتونین صفحات و چک کنین، هم آدم‌ها و بچه‌ها به جای موبایل... کتاب دست‌تون ببینن :)||

    || تولدِ ولی‌نعمت‌مون مبارکمونheart... اگه کسی مشهده، خواهش می‌کنم از طرفِ من و خانواده‌م دورِ آقا بگرده و قربون‌صدقه‌شون بره و براشون غزل‌غزل شعر بخونه و به ذکرِ صلوات، گل‌بارونشون کنه...........||

    || نتایج این خوانش دسته‌جمعی: لینک||

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس