من از پشتِ مرزهای بسته... دورت بگردم!

پاسپورت! پاسپورت‌هایتان را دمِ دست بگذارید و حسابی مراقب باشید گم نشود! 

ازدحامِ مرز زیاد است! همان‌طور که مراقبِ پاسپورت‌هایتان هستید، مراقب باشید کاروان را هم گم نکنید! تویی که قبول کردی با کاروان بیایی یعنی قبول داری یدالله مع الجماعه! یعنی قبول داری امام زمان(عج) منتظر یک کاروانِ 313 نفره است، وَ منِ تنها و توی تنها به دردش نمی‌خوریم! پس کارِ تیمی رأسِ توجه‌مان باشد! این‌که دیر و زودی نرسیم و هم‌سفرهایمان را آزار ندهیم، این‌که مراقبِ وسایل و خودِ همسفرمان هم باشیم. اصلا تک‌خوری در یارانِ امام حسین علیه السلام وجود ندارد! برای همین نمی‌شود باور کرد کسی کربلا بیاید و عاشقِ امام حسین علیه السلام باشد و مسألۀ فلسطین برای‌ش مهم نباشد! نمی‌شود کربلا بیاید و عاشقِ امام حسین علیه السلام باشد و از ورودِ محمولۀ سوختِ ایران به لبنان عمیقا خوشحال و شاکر نباشد! نه! نه! نمی‌شود کسی کربلا بیاید و عاشقِ امام حسین علیه السلام باشد و دل‌ش برای حال و روزِ مسلمانانِ افغانستان نتپد! هر کربلایی‌ای که کربلایی نیست! و اگر نه شمر و عمر بن سعد و حرمله هم کربلایی بودند(!)

کربلایی_حسینی‌ها اهلِ امّت‌اند؛ امّتِ مسلمان! اهلِ یدالله مع الجماعه هستند! اهلِ زیارت‌های دسته‌جمعیِ باشکوهِ دشمن‌شکن! نه اهلِ زیارت‌های تکیِ حالا که رسیدیم مرز از کاروان جدا شویم و بزنیم به جاده و زودتر برسیم کربلا و زیر قبه نماز بخوانیم(!) آن 72 تا را مرور کنیم؛ تک‌خور بودند؟! به وداع و وصیتِ بینِ دو تا رفیق نگاه کنید؛ حبیب و مسلم بن عوسجه... تک‌خور بودند؟! 

اربعین از زیارت‌های تک‌نفره اربعین نشده! اربعین را دورِ هم جمع شدنِ تمامِ حق‌جویانِ عالَم خارِ چشمِ استکبار کرده! اربعین یک نمایشِ باشکوهِ دسته‌جمعی است! اربعین نهایتِ به رخ کشیدنِ قدرتِ ملّتِ امام حسین علیه السلام است! و اگر نه چرا دشمن از زیارت‌های غیرِ اربعینِ ما نمی‌ترسد؟ چرا جلوی زیارت‌های انفرادیِ ما سنگ نمی‌اندازد؟ چرا قیمتِ هواپیما قبل از اربعین سر به فلک نمی‌زند؟ چرا ترکیه و ارمنستان و کشورهای تفریحی ویزا ندارد و ویزای اربعینِ عراق این‌قدر سخت و گران به دست می‌آید؟ چرا دشمن با پول و هزینۀ هنگفت، شبکۀ امام حسین علیه السلام راه می‌اندازد اما پیاده‌رویِ اربعین را پوشش خبری نمی‌دهد؟! می‌بینی! اینجا و در دلِ این جمعیت خبرهایی‌ست! 

پس عشق کن از این شلوغی و بگو الحمدلله! عشق کن از شنیدنِ زبان‌ها و لهجه‌های مختلف و بگو الحمدلله! عشق کن از ساعاتِ بیشترِ منتظر ماندن در صفِ مُهر خوردنِ پاسپورت و بگو الحمدلله! عشق کن از اتوبوس‌های پرشدۀ مرز و گیر نیامدنِ جا و بگو الحمدلله! عشق کن از این سرویس‌های بهداشتیِ شلوغِ در مرز و آبی که قدرت‌ش به تارِ مویی رسیده و فشارش از فشارِ استفادۀ جمعیت کاسته شده و بگو الحمدلله! عشق کن از جای سوزن انداختن نداشتنِ نمازخانۀ مرز و بگو الحمدلله! عشق کن از تمام شدنِ گاری‌های باربری از شلوغی و بگو الحمدلله! 

همۀ اینها یعنی اربابِ ما دیگر غریب نیست... بگو الحمدلله! 

یعنی حسین علیه السلام دورش شلوغ است... بگو الحمدلله! 

یعنی دلِ زینبِ کبری (س) دیگر از غربتِ برادر نمی‌لرزد... بگو الحمدلله! 

(یعنی منی که پولِ هواپیما نداشتم و نیامدم اما پولدارها خودشان را به تو رساندند و طریق الحسین را پُر کردند، حتی به قیمتِ جاماندنِ خودم... الحمدلله...)

حالا از کدام مرز برویم؟ دوست داری از کجا راهی‌ات کنم عراق؟ 

اگر اهلِ کوه و دشت و دره‌ای و دیدنِ اینها تو را به وجد می‌آورد و از پیچیدنِ مدامِ ماشین در گردنه‌های ایلامِ زیبا دل‌پیچه نمی‌گیری و هوای سرد و خنک را دوست داری و بینِ راه هم نان‌برنجیِ خوش‌طعم و لذیذِ کُردهای جانِ دل‌مان را هوس می‌کنی؛ بیا از مرزِ مهران وارد شو. فقط جانِ دل! این مرز همیشه شلوغ است و مرکزِ عبورِ زوّار. کمی صبر و حوصله به خرج بده و از طولانی بودنِ صفِ‌ها دلخور نشو... مراقبِ پاسپورت‌ت باش! اصلا بگیرش دست‌ت! گم نشود ها! مُهر شد و از ایران خارج شدی، در سولۀ بین ایران و عراق منتظرِ ما بمان که همه با هم وارد عراق شویم. گم‌مان نکنی ها! من دل‌م برای تک‌تک‌تان تنگ می‌شود و جوش می‌زند! برو! خدا به همراه‌ت! بعد از خاکِ ایران می‌بینم‌ت :)

از مرزِ خسروی خاطرۀ روشنی ندارم... بیشتر مخصوصِ حمل و نقلِ اقتصادی بینِ دو کشور است. اما هرکس دل‌ش هوای راهیانِ نورِ غرب کرده و عبور از قدمگاه و مقتل و مزارِ شهدای غرب... بسم الله! با مدد از شهدای مظلومِ این خطه، راهیِ اربابِ آن شهدا شویم. 

هرکس که دل‌ش هوای نخل و هوای شرجی و آفتابِ داغ و خاکِ تف‌دیده و خطۀ جنوب و راهیانِ نورِ جنوب دارد هم بیاید چذّابه و شلمچه. از هر کدام که برویم عاشقی دیده می‌شود. مردمِ خون‌گرم و صبورِ خوزستان پذیرایی از زائرِ ارباب را از همین خاک شروع کرده‌اند. موکب‌ها از دلِ ایران جوانه زده... عبور از مرزِ چذّابه اما کمی سخت‌تر است، چون در ورود به عراق کمتر بسترِ رسیدگی به زائر و احتیاجاتِ او فراهم شده، اما شلمچه مرزِ بین‌المللی است؛ هر دو خاک در هر دو سوی این مرز آماده و مهیای تو هستند زائرِ حسین... علیه السلام... 

من شلمچه را بیش از همه دوست دارم... 

مرزِ شلمچه یک تیر و چند نشان است؛

هم می‌روی راهیانِ نور و زیارتِ شهدا... 

هم پا می‌گذاری به کربلای ایران... به خاکی که امام رضای جان در آنجا نماز گزارده و مردانِ به شهادت‌رسیده‌اش را هزارها سال قبل از شهادت‌شان دعا کرده... 

هم از نزدیک و با چشم‌های خودت می‌بینی همین مردمِ خوزستان... همین مردمِ در رنج و اندوه... همین مردمِ خوابیده روی نفت و کمترین بهره‌بَرَنده از این ثروت... همین مردمِ بی‌آبِ آشامیدنی اما خفته بر لبِ کارون و کرخه... همین مردمِ در هوایِ گرد و غبار... همین مردمِ مسکوت در رسانه‌های ملی... همین مردمِ هشتگ‌خوردۀ چندروزۀ فضای مجازی و به زودی از یادرونده... همین مردمی که منافق و معاند روی شانه‌های خسته‌اش موج‌سواری می‌کند... همین‌ها... همین‌ها یکی از استوارترین و رخنه‌ناپذیرترین نگهبانانِ انقلابِ اسلامی هستند... اینجا با چشم‌های خودت می‌بینی همین‌ها مؤمنانه و خالص چه با عشق آرمان‌های انقلاب را نگه داشته‌اند که این سرزمین شاید بیش از همه پای این انقلاب خون هزینه کرده...

من اینجا را... مرزِ شلمچه را... خیلی دوست دارم... خصوصا اگر دمِ غروب پاسپورت‌ت مُهر شود... دمِ غروب از زیرِ قرآنِ هم‌وطنان‌ت رد شوی و بوی اسپندِ هم‌وطنان‌ت مست و واله‌ات کند و با اشکِ چشمِ هم‌وطنان‌ت که مانده‌اند و خادمیِ زائرانِ اربعین را به جان و دل خریده‌اند بدرقه شوی... 

دمِ غروب از امام رضا جان مدد بگیری و بسم الله بگویی و از خاکِ ایران خارج شوی... 

 

خم شو روی صفحه! گوشَ‌ت را بیاور نزدیک! این خلأ را یادت مانده؟ این خلسۀ بینِ خاکِ ایران و عراق را؟ اینجا که بی‌رنگ و بی‌نشان و بی‌نژاد و بی‌جا و مکان می‌شوی؟ 

صبر کن! صبر کن برای آنها که شاید تا به حالا اربعین و این سفر روزی‌شان نشده بگویم... بعد بیا ما اربعین‌چشیده‌ها با این تکه از شدتِ التهابِ شوق از حال برویم...

وقتی ایران مُهرِ خروج به پاسپورت‌ت می‌زند و از خاکِ ایران خارج می‌شوی... شاید حدودِ اندازۀ یک زمینِ فوتبال یا بیشتر از آن باید راه بروی و برسی به مرزِ عراق و آنجا پاسپورت‌ت مُهرِ ورود به عراق بخورد و وارد خاکِ عراق شوی. 

آن تکه... همان که اندازۀ یک زمینِ فوتبال است یا شاید بزرگتر و خیلی بزرگتر... همان که نه ایران است و نه عراق... همان که پاسپورت‌ت می‌گوید تو از ایران خارج شدی ولی هنوز به جایی وارد نشدی یا بالعکس... در آن تکه تو متعلق به هیچ‌جا نیستی! یک خلأ! یک خلسه! یک... یک... چطور بگویم... ؟! 

هیچ کارِ خدا بی‌حکمت نیست... می‌دانی! من فکر می‌کنم این تکه اینجاست که آدم یک لحظه یادش بیاید حسین علیه السلام مالِ همه است! مالِ همه! برای پیوستن به حسین علیه السلام تو باید از ملّیت و نژاد و رنگ و زبان و هر وابستگی‌ای جدا شوی! یعنی کسی که باور کند «ما ملّتِ امام حسینیم» سردار سلیمانی می‌شود! یعنی رها شدن از من ایرانی‌ام و او عرب است و آن یکی افغانی! اینجا... این تکه... شروعِ ملّتِ امام حسین علیه السلام شدن است... یک آن همۀ طناب‌ها از تو بریده می‌شود و پرت می‌شوی در دلِ عالم... مثلِ فضانوردی که از جوِّ زمین خارج شده و معلّق در هوا مانده... در سکوت... در خلأ... در هیچ... 

اینجا... این تکه... شروعِ هم‌رنگ شدن است... هم‌خانواده شدن... به اشتراک رسیدن... 

حسین... حسین... حسین علیه السلام... 

تنها

نقطۀ 

اتصالِ 

ما

به یکدیگر

اینجاست؛

حسین علیه السلام! 

حالا ما همه با هم یکی هستیم! برادرِ هم‌یم... خواهرِ هم‌یم... عزیزِ هم‌یم... ما اهلِ بیتِ حسینیم... عائلۀ حسینیم... بی‌کس و کار نیستیم... آقابالاسر داریم و بَه‌بَه که چه آقابالاسری... از اینجا دیگر دل‌ت نمی‌آید همسفرت گم شود... دل‌ت نمی‌آید بدوی بروی جا بزنی توی صف که یک پُرس غذا گیرِ تو بیاید وَ نه آن یکی که جایش جا زدی... از اینجا دیگر راحت می‌شود صندلیِ خود را در ماشین تا نجف به او که وسطِ ماشین سرِ پا ایستاده و نه پیر است و نه ناتوان داد... از اینجا دیگر بخشیدن و بخشودن مثلِ آبِ خوردن است... ما همه خانوادۀ حسینیم... این برادرِ حسینیِ من است... او خواهرِ حسینیِ من است... محرم/نامحرمی جابجا نمی‌شود نه! حلال و حرامی جابجا نمی‌شود اصلا! نه نه نه! فقط دیگر برای هم غریبه نیستیم! قانونِ جنگل بین‌مان حکم نمی‌کند که هرکه زور و قدرت‌ش بیشتر؛ رفاه‌ش بیشتر! هرکه پول‌ش بیشتر؛ امکانات‌ش بیشتر! هرکه زرنگی‌اش بیشتر؛ شکم‌ش سیرتر! نهههههههههههههههه! از اینجا دیگر برای هم دلسوزیم... برای هم به‌فکریم... برای هم جوش می‌زنیم... به دادِ هم می‌رسیم... دیگر هم‌دیگر را می‌شناسیم... یادمان می‌آید عه! فلانی را زیرِ خیمۀ حسین علیه السلام دیدم... پس خانوادۀ من است! هرکه زیرِ این خیمه... زیرِ این عَلَم... زیرِ این بیرق اشک ریخته و سینه زده و راهی آمده... خانوادۀ من است! 

من اینجا... این تکه... این خلأ و خلسه را از نهایتِ عشق می‌میرم! 

اما به دل‌م وعدۀ بهشت دادم... باید عبور کنم از اینجا... از این سولۀ بینِ ایران و عراق... رد شویم و برسیم به شُرطه‌های عراقی که پاسپورت‌مان را مُهرِ ورود به عراق بزنند... 

برویم. بسم‌الله! آن سمتِ عراق باز همه به هم می‌پیوندیم. آنها که از مهران وارد شدند... آنها که از خسروی... آنها که از چذابه... وَ ما که از شلمچه! همه با هم آن سو... در خاکِ عراق... به هم می‌پیوندیم و سوارِ اتوبوس‌های تنگ و باریکِ عراقی می‌شویم و با رانندگیِ بی‌کلۀ عراقی‌ها که اعتقادی به بوق و چراغ قرمز و جریمۀ پلیس و قوانین راهنمایی و رانندگی ندارند آشنا می‌شویم و می‌رویم که فردا کاظمین باشیم... ان‌شاءالله! 

راستی! حتما صدقه بدهید! رانندگیِ این عراقی‌ها همیشه زبانزدِ ایرانی‌ها بوده :)

    این یک جلسۀ توجیهی خیلی خیلی جدی است!

    سلامٌ علیکم و رحمه الله و برکاته

    خانم‌ها/آقایان! خوش آمدید! 

    نمی‌دانم سفرِ مجازی مگر جای دل بستن دارد که بگویم الهی مقبول افتد... اما؛ الهی زیارت‌های مجازی‌مان مقبول افتد. 

    غرض از این جلسۀ توجیهی در ابتدای تمامِ کاروان‌هایی که من تا به حال با آنها سفر کردم؛ تبیینِ یک مسألۀ مهم است:

    فرض کنید قرار است به دیدارِ مادرتان بروید. مادرتان است دیگر! شما با او راحت‌ید. خیلی هم عالی! هرچه دوست دارید به تن کنید و هرچه دوست دارید با خود همراه کنید. خواستید لی‌لی‌کنان و مست و ملنگ خودتان را به مادرتان برسانید، خواستید هم جنتلمن و با یک دسته‌گل و یک لباسِ رسمی. 

    حالا فرض کنید مادرتان برای آب و هوا عوض کردن به خانۀ یکی از دوستان‌ش رفته... یا خانۀ یکی از اقوام... یا چه می‌دانم؛ خانۀ دامادی، عروسی، کسی. شما هم قرار است به دیدارش بروید. اینجا دیگر فرق می‌کند! درست است مادرتان است و شما با او راحت‌ید و خیلی هم عالی! اما برای دیدارِ مادرتان باید به منزلِ کسِ دیگری بروید! دیگر لی‌لی‌کنان و مست و ملنگ نمی‌شود رفت! حتی گاهی اوقات جنتلمن و با یک دسته‌گل و یک لباسِ رسمی هم نمی‌شود آداب را به جا آورد! باید فرهنگِ آن منزل و اهل‌ش را اول بسنجی و بعد طبقِ پسندِ همان بپوشی و رفتار کنی. 

    دقت کنیم؛ 

    فرهنگ

    در دیکشنری معنای آن آمده است: یک مفهومِ گسترده شاملِ ارزش‌های اجتماعی و هنجارهای موجود در جوامع بشری و هم‌چنین دانش، باورها، هنرها، قوانین، آداب و رسوم، توانایی‌ها و عادت‌های افراد در این گروه‌هاست. 

    پس رعایتِ یک چیزهایی؛ سخت گرفتن به زائر نیست! باید و نبایدِ و رئیس‌بازی درآوردن نیست! لج و لجبازی نیست! انتقامِ شخصی نیست! 

    بلکه احترام به طرفِ مقابل است... چه فرد باشد، چه جامعه! 

    (این بحث بماند که ناهنجاری‌های اجتماعی را می‌شود از دلِ همین باز کرد و به جاهای بسیار مسکوتی رسید...)

    برای راحت تصور کردنِ موضوع؛ بگردید یکی از رسومِ خانوادگی خود را توی ذهن‌تان بیاورید. من مثال نمی‌آورم که هرکس دقیق روی مسأله‌ای زوم کند که واقعا در خانواده‌شان یک رسم است و اگر کسی آن رسم را رعایت نکرد موجبِ دلخوری و کدورت می‌شود. 

    (کمی کمک کنم؛ مثلا خانوادۀ شما رسم دارد در عزای عزیزی تا یک سال صبر کند و مراسمِ شادی‌ای برگزار نشود، مثلا رسم دارید تمامِ دخترها قبل از 20 سالگی ازدواج کنند، مثلا رسم دارید سرِ سفره حتما باید مردِ خانه بالای سفره بنشیند، ...)

    (ابدا درست و غلط بودنِ رسوم مدّ نظر نیست! ابدا! به رسم بودنِ آن فقط توجه کنید و این‌که سهوا یا عمدا اگر زیرِ پا گذاشته شود، منجر به کدورت خواهد شد)

    خب! حالا بهتر می‌شود جلسه را ادامه داد! 

    در سفرِ اربعین، ما داریم از کشورِ خودمان به کشورِ دیگری وارد می‌شویم. یعنی از جغرافیایی به جغرافیای دیگر، از زبانی به زبانِ دیگر، از نژادی به نژادِ دیگر، و بالاخره از فرهنگی به فرهنگِ دیگر. 

    نه اجبار، نه قانون، نه مدیرِ کاروان، نه هیچ‌کسِ دیگر حکم نمی‌کند فرهنگِ آن دیار و مردمان‌ش باید رعایت شود، نه! اینجا فقط بحث؛ بحثِ انسانیت و شرافت و ادب است. 

    ادب حکم می‌کند بابِ دلِ میزبان باشیم. همین :)

    کمی سیاسی و امنیتی‌اش بکنم؟ 

    صلاحِ 

    امّتِ 

    اسلامی؛

    حکم

    می‌کند

    بابِ 

    دلِ 

    میزبان باشیم! 

    (اینجا کمی سخت می‌شود... کسی به امّتِ اسلامی معتقد باشد، این امر برای‌ش حکمِ وظیفه و تکلیف را دارد!)

    سخت‌ترش بکنیم؟ 

    شما کِشِش‌َش را دارید :) می‌دانم. 

    پس دقت کنیم ما به یک زیارتِ معمولی نمی‌رویم! شاید شاید دوزِ این مسائل کمتر می‌شد و کمتر به چشم می‌آمد اگر هر زمانی غیر از زمانِ اربعین زائرِ حرم‌های عراق می‌شدیم! اما اربعین‌رفته‌ها می‌دانند؛ کللللللی لنزِ دوربین کفِ آن جاده خوابیده! از العالم و العربیه و الجزیره بگیر تااااااا BBC و ایران اینترنشنال و هر دوربینی که فکر کنی! 

    سؤال: چرا؟! 

    چرا دشمنی که این تصاویرِ باشکوهِ زیارتِ اربعین را ابدا پوششِ خبری نمی‌دهد و کتمان می‌کند هم لحظه‌ به لحظه در جریانِ این رستخیزِ عظیم است؟! 

    بله! درست به همان دلیل که در ذهنِ شما هم آمد! پس باید خیلی مراقب بود و آتو دستِ دشمن نداد! 

    این‌که من با امام حسین (علیه السلام) راحت‌م و امام حسین (علیه السلام) مرام‌ش با شما فرق دارد و مثلِ شما گیر نیست و در خیمه‌اش همه‌جور آدمی را راه می‌دهد و ارتباطِ شخصیِ من و امام حسین (علیه السلام) به شما ربطی ندارد؛ قبول! 

    گرچه همیشه گفته‌ام و می‌گویم باید دید امامِ حسینِ (علیه السلام) هرکس چقدر شبیهِ امام حسینِ (علیه السلام) واقعیِ حقیقی است(!) اما فی‌الحال این حرف‌ها؛ قبول! 

    دلیلِ لیستِ بایدها و نبایدها هم گفته شد. دیگر شما می‌دانی و وجدان‌ت و امام حسین‌ت...

     

    وَ اما چند موردی که نیاز به رعایت در مدتِ حضورمان در عراق دارد و به خاطرم می‌آید، از این قرار است:

    1- عراقی‌ها به نمازِ اولِ وقت حساس‌اند! حساس ها! یعنی صدای اذان که بیاید همه باید بلند شوند و نماز بخوانند! پس بهتر است جهتِ همان مواردی که گفته شد... کاهل‌نمازی اتفاق نیفتد... امام حسینِ (علیه السلام) روایات و احادیث هم بسیار نماز را دوست داشته....... اِنّی اُحبّ الصلاة.... مهلت گرفتن و به تأخیر انداختنِ جنگ به خاطرِ نماز و عبادتِ شبانه... نمازِ ظهرِ عاشورا... 

    2- عراقی‌ها در ایامِ عزای سیدالشهدا علیه السلام (مابقیِ عزاهای مذهبی عراق نبودم و نمی‌دانم) همه‌شان فقط مشکی می‌پوشند! حتی بچه‌های کوچک‌شان و نوزادانشان! وَ به شدت روی رنگِ شاد و جیغ پوشیدن در این ایام حساس‌ند! 

    (در این همه سال سفر این را به عینه دیدم که چون بچه‌هایشان را از بچگی نوکرِ ارباب بار می‌آورند این همه خوب نوکری کردن را بلدند... قصدِ توهین و بی‌حرمتی ندارم، اما حقیقتا در ایامِ شهادتِ امام رضا جان، خدامِ مشهدی یا غیرمشهدی به گردِ پای عراقی‌ها هم نمی‌رسند... من فکر می‌کنم این معنایِ تامِ مهمان‌نوازی و خلوص؛ تأثیرِ همان رنگِ عزایی است که با اعتقاد تنِ بچه‌هایشان می‌کنند و اینجا در ایران پدر و مادرهای مذهبی هم گاهی می‌ترسند رنگِ مشکی در روحیۀ بچه‌شان اثرِ منفی داشته باشد(!) من که شرط کردم بچه‌مان به دنیا آمد در هر زمانی و هر ماهی و مناسبتی که بود؛ اول سربندِ مشکیِ یا حسین علیه السلام را به پیشانی‌اش ببندیم و اگر ماهِ عزای اهلِ بیت هم بود، سفت و محکم و با عقیده لباسِ مشکی تن‌ش کنیم و هرکه هرچقدر هم دل‌ش خواست بیاید و حرف بزند!)

    3- عراقی‌ها از خندۀ بلند و پرصدای زنان و دختران خوش‌شان نمی‌آید! 

    4- عراقی‌ها روی ارتباطِ نامحرم حساس‌اند! کلا هم اگر خانوادگی سفر کرده باشید حتما دیده‌اید که سالن‌هایی که برای اسکان به شما می‌دهند را جدا می‌کنند: مردانه و زنانه! خیلی هم روی این مسأله غیرت دارند! پسرخالمه، دخترعمومه هم توی کت‌شان نمی‌رود! 

    5- گرچه حجاب‌ِ دخترانِ جوان‌شان؛ حجابِ دیکته‌شدۀ مدرنِ غرب است و موها را مانندِ کوهانِ شتر بالا و قلمبه می‌بندند، وَ اغلب لبریزِ آرایش‌اند و پوششِ زرق و ورقیِ جلبِ توجه‌کننده‌ای دارند، اما به حسابِ خودشان جز گردیِ صورت و دست‌ها تا مچ دیده نمی‌شود و متقابلا هم از بدحجابی و بی‌حجابی به شدت بدشان می‌آید! 

    (باعثِ شرمندگی و خجالت است که در آخرین زیارتِ اربعین در سالِ 1398 چند موردی ایرانیِ بدحجاب و حتی بدونِ چادر آنجا دیده شد... یادتان نرود توضیحاتِ اولِ جلسه را... با توجه به آن مسایل فکر کنید ما از خجالت آب شدیم که آنها ایرانی‌ بودند...)

    6- خانم‌های بزرگسال و مسن‌شان روی آرایش حساس‌اند و حتی به کیفِ آرایش هم حساسیت و واکنش نشان می‌دهند! وَ تا درِ کیفِ آرایشی را باز نکنی و نشان ندهی که داخل‌ش قرص و دارو است وَ نه لوازمِ آرایش دست از سرت برنمی‌دارند که نصیحت‌ت کنند! :)

    7- این ربطی به ایرانی و عراقی بودن ندارد؛ همۀ آدم‌ها وقتی جایی هستند که دیگرانی به زبانِ غیرِ آنها حرف می‌زنند و وسطِ حرف‌هایشان هم هی به آنها اشاره می‌کنند و یواشکی می‌خندند و از این نمودها... ناراحت می‌شوند و فکر می‌کنند آنها دارند اینها را مسخره می‌کنند. بهتر است در حضورِ عراقی‌ها یا با رعایت با هم‌دیگر حرف بزنیم یا به هر اندازه که کلماتِ عربی را بلدیم گاهی آنها را هم در هم‌صحبتی شریک کنیم. 

    (این یکی را توصیه می‌کنم :) من کلی دوست و رفیقِ عراقی دارم با همین ال گذاشتن‌های الکیِ اولِ کلماتِ فارسی :) یک چیزهایی کلمه و زبان نمی‌خواهد؛ عشق و محبت و دوستی را همه می‌فهمند :)

    8- شما وقتی به مهمانی می‌روید با خودتان گازِ خانه را می‌برید؟ در جیب‌تان از خانه تخمِ مرغ می‌گذارید؟ وسطِ هالِ میزبان کتری و قوریِ خانۀ خودتان را روی گاز روشن می‌کنید؟ اگر شب بمانید با خودتان یک کامیون تشک و پتو و بالشِ خانۀ خودتان را می‌برید؟ 

    ما مهمانی‌م... عراق میزبان... 

    موکبِ عراقی اسکان بگیریم... غذای عراقی بخوریم... چای عراقی بنوشیم... اسراف هم نکنیم... اگر بدمان هم آمد جلوی خودشان دور نریزیم... دلِ خادمِ امام حسین علیه السلام را نشکنیم... تشکر کنیم... خوشحال می‌شوند... دلِ خادمِ امام حسین علیه السلام شاد می‌شود... بالاخره دو تا موکب جلوتر هم غذایی که دوست داشته باشیم پیدا می‌شود... دست‌شان را رد نکنیم... چهره‌مان را در هم نکشیم... اگر حساسیتِ غذایی داریم به ادویه‌های تندشان هم بگوییم برای‌مان کمتر می‌ریزند... یا اصلا نمی‌ریزند... 

    من به شما قول می‌دهم؛ مثلِ پروانه دورتان می‌گردند... آنها عجیب در خادمی خالص‌اند... 

    فقط برای حسین...

    علیه السلام :)

    9- از لحنِ تند و صدای بلند و جدّیتِ چهره‌شان نترسید! ناراحت نشوید! فکر نکنید دارند دعوایتان می‌کنند یا فحش‌تان می‌دهند! نه! سیستمِ گفتاری‌شان همین است. آنها غزلِِ لطیفِ سعدی را هم همان‌طور با شور و حماسی و پرخاشگرانه می‌خوانند :) مثلِ شیرازی‌های نازِ دل‌مان که آدم در اولین دیدار فکر می‌کند اصلا تحویل‌ت نگرفته و این یعنی دوستت ندارد... بعد کم‌کم دست‌ش می‌آید نه! همین‌طوری‌اند! بی‌حال و ظاهرا خسته :) مثلِ مشهدی‌های جانِ دلِ امام رضایی که آدم همه‌اش فکر می‌کند اینها دعوا دارند! اعصاب ندارند! نه! خلق‌وخوی مرزنشینی است! گفتمانِ تحمیلیِ جغرافیایی است... همین :)

    10- اگر در موکب‌ها دیدید زنانِ عرب دورِ هم حلقه زده‌اند و عزاداری می‌کنند و به سبک و سیاقِ خودشان دارند می‌خوانند و به سر و سینه می‌زنند، بی‌اجازه ازشان فیلم نگیرید... اگر هم اجازه ندادند رعایت کنید... فقط کسبِ فیض کنید از همراهیِ با آنها در عزای ارباب... اوقاتِ خودتان و آنها را تلخ نکنید... ناموسِ ما هم باشد دوست نداریم کسی ازش بی‌اجازه فیلم‌برداری کند وقتِ خواندن و مداحی... 

    11- مراقبِ فتنه باشید! فتنه گاهی لباسِ زائرِ ارباب به تن دارد! فتنه گاهی خادمی می‌کند! بعد درست سرِ بزنگاه می‌آید و نیش می‌زند! از دعوا پرهیز کنیم... چه بینِ خودی... چه با عراقی‌ها... سفرِ سختی است اما شدنی‌ست. اگر دعوایی هم راه افتاد ختمِ بخیرش کنیم به چشم‌ برهم زدنی. هم طرفِ ایرانی باشیم و خودی را پیشِ غریبه ضایع و غریب نکنیم... هم طرفِ عراقی باشیم و آتو دستِ دشمن ندهیم... روی هر دو را ببوسیم و غائله را ختم کنیم... خیال‌تان راحت! بوسه‌های سفرِ مجازی منجر به شیوعِ پیکِ جدیدِ کرونا نمی‌شود :) پس خسّت به خرج ندهید :)

     

    همین‌ها یادم بود. چیزی یادم آمد باز به وقت‌ش می‌گویم. بروید و مهیای مرز شوید.......

     

    معمولِ اختتامیۀ جلساتِ توجیهیِ کاروانِ زیارتی هم، اهدای پک‌های فرهنگی است. من هم برای‌تان پک بستم :) 

    با ذکرِ یک صلوات هدیه به اربابِ غریب‌مان؛ بفرمایید:

    یک

    دو

    سه

    هرکه دارد هوسِ کرب و بلا؛ بسم الله!

    دهمین روزِ صفر هم به آخر رسید... معجزه‌ای نشد... ما جا ماندیم... جا ماندیم... جا ماندیم... 

    نه از کورانِ کرونا...

    نه از نجومی بودنِ پولِ هواپیما...

    نه از سرگردانیِ ویزا...

    نه از تکمیل نبودنِ کارتِ واکسیناسیون...

    نه!

    اربعین‌رفته‌ها می‌دانند...

    تأکید می‌کنم؛ 

    اربعین‌رفته‌‌ها می‌دانند...

    اینها

    همه

    بهانه

    است...

    ما

    از

    نگاهِ حسین... علیه السلام...

    جا ماندیم...

    آه!

    آه ای دنیای بی حسین... علیه السلام...

    چه کاری از من برمی‌آید وقتی مردن از غصه‌ات را هنوز بلد نیستم؟! جز این‌که اینجا... با کیبورد و کلمات تا تو سفر کنم... 

    اگر همین را هم 

    بپذیری...

    آهای جامانده‌ها! 

    من مدیر کاروانِ خوبی نیستم... اعصابِ درست و حسابی ندارم... تندم... از بی‌نظمی بدم می‌آید... از زائرِ ولایت‌ناپذیر بدم می‌آید... از زائرِ نق‌نقو بدم می‌آید... از حساب و کتاب‌های دنیایی وسطِ سفری آخرتی بدم می‌آید... اینها مرا کم‌حوصله می‌کند... بی‌صبر و بی‌مدارا می‌کند... 

    به علاوه کنید دردِ جا ماندن را...

    پس اگر پابه‌پای من همراه شدید چیزی از من به دل نگیرید... با همینِ من بسازید... 

    برویم سفرِ مجازیِ اربعین... 

    برنامۀ سفر را بسته‌ام. می‌گذارم شما هم آمادگی داشته باشید. فقط این‌که اگر روزی شد و دیدید خبری از من نشده و ادامۀ این سفر طبقِ برنامه آپ نشده... بدانید قلب‌م دیگر نکشیده... بدانید دیگر نتوانستم صبور و مطیع غصه بخورم و مجازی سفر کنم... بدانید طغیان شده... طوفان شده... جای دیگری نشسته‌ام به داد و فریاد کردن... نمی‌دانم! نمی‌دانم! هیچ‌چیزِ این سفر سر و ته ندارد! باحوصله‌ها همراه شوند لطفا! بااعصاب‌ها! اهلِ مداراها! نویسندۀ این سفرنامۀ مجازی دل و دماغی برای‌ش نمانده... حوصلۀ آدمیزادی ندارد... ببخشید! حلال کنید! 

    آه! 

    اینجا نگرانِ ویزا نباشید... کارتِ واکسیناسیون نمی‌خواهد... حتی از کرونا هم نترسید... جیب‌تان خالی بود یا پُر هیچ اهمیتی ندارد... زورِ هیچ‌کدامِ اینها به سرزمینِ خیال و وهم نمی‌رسد...

    تنها دل‌ها را مجهز کنید؛

    ویزای دل‌ها را بروید از مادرش بگیرید... یک روضۀ کوچه گوش دهید... یک حدیث کساء بخوانید... نمی‌دانم... نمازِ استغاثه بخوانید...

    دل‌ها را به ساعتی سینه زدن برای این آقای مظلومِ غریب واکسینه کنید... دنیا؛ دنیای عجیبی شده... دینِ مدرن دارد خودی نشان می‌دهد... از آن مدل دین‌هایی که طرف اهلِ نماز و روزه است و اهل خیر و خیریه اما عاشورا را به صلح و مودت با دشمن تعبیر می‌کند! غیرِ این هم باشی برچسبِ متعصب می‌خوری(!)

    من با افتخار

    با افتخار

    با افتخار

    متعصب‌م در برابرِ دینِ مدرنِ دین‌مدارهای روشن‌فکر! 

    واکسینه کنیم دل‌ها را که دارند حتی امامِ ما را هم جورِ دیگری نشان می‌دهند! 

    دل‌هایمان برعکسِ جیب‌هایمان؛ پُر و خالی‌اش مهم است... خالی‌اش کنید از شک و تردید و ناشکری... خالی‌اش کنید از نق و ناله و اعتراض... خالی‌اش کنید از طغیان برابرِ خواستِ ارباب... پُر کنید دل‌ها را از تسلیم برابرِ خواستِ محبوب... 

    یکی درد و 

    یکی درمان پسندد

    یکی وصل و 

    یکی هجران پسندد

    من از درمان و 

    درد و

    وصل و

    هجران

    پسندم آنچه را

    جانان پسندد! 

    پسندیده جا بمانیم... پسندیده حسرت به دل بمانیم... پسندیده مغمومِ دیدن‌ش بمانیم... پسندیده ما را با خونِ دل خوردن... پسندیده با طعنۀ دنیاخواهان این ایام را سپری کردن... پسندیده به همین سفرهای مجازی دلِ خودمان را تسلی دهیم... اصلا پسندیده نگاه‌مان نکند... دوست‌مان نداشته باشد... من به قربانِ پسندت آقا! من به قربانِ پسندت...

    من از همین‌جا دورت بگردم... 

    از پای همین کیبورد...

     

    همسفرانِ مجازی‌ام! 

    این هم برنامۀ سفر:

     

    فردا شنبه= جلسه توجیهی داریم. حتما باشید! پس‌فردا توی سفر دلخوری پیش نیاید کسی بگوید این را نگفتی و آن را گفتی! بار و بندیل‌تان را هم ببندید. سبک‌بار باشید، سبک‌بارها به مقصد می‌رسند... حلالیتی قرار است بگیرید، بگیرید... وصیت‌نامه‌ای قرار است بنویسید، بنویسید... بدهی‌ای، قرضی دارید، رسیدگی کنید... لیست سوغاتیِ مدّ نظر خانواده و دوست و آشنا را هم بنویسید، سوغاتی مستحبِ سفر است... نمازی، روزه‌ای، واجبی به گردن دارید یک کاری بکنید... 

    یک‌شنبه= راهیِ مرز می‌شویم. کدام مرز؟ نمی‌دانم... من از همۀ مرزهای زمینی با عراق خاطره دارم... انتخاب‌ش سخت است که از کدام یک شما را راهی کنم... بگذارید هم به مهران سری بزنیم... هم به شلمچه... هم سمت چذابه برویم و هم خسروی... سفرِ مجازی خوبی‌اش همین است دیگر! هیچ‌کس جلودارِ خیال و وهمِ ما نیست! 

    دوشنبه= معمول است اول برویم کاظمین... ان‌شاءالله!

    سه‌شنبه= برویم با امامِ زمان درد و دل کنیم جاماندگی‌مان را... سامرّا... ان‌شاءالله!

    چهارشنبه= رسیده‌ایم به نجف... کمی نفس تازه کنید و این روز را برویم کوفه... آخ از کوفه... آخ! 

    پنج‌شنبه= بیفتیم به پای علی... علی... علی... علی... حُبُّهُ جَنَّه... بمانیم در نجف... زانو بزنیم پای تاکستانِ علی... اینجا هم برویم سوغات بخریم... بَه‌بَه به نجف... به ایوان طلای حیدر... وادی السلام هم سری می‌زنیم... شاید شاید بیت امام خمینی عزیزم هم... 

    جمعه= آخ جامانده‌های اربعین آخ! این روز پیاده‌روی اربعین آغاز می‌شود... آن سیلِ خروشانِ عشّاقِ حسین... علیه السّلام... آخ جامانده‌ها آخ از دل‌هامان... خدا بخیر کند این شب‌های دور از طریق الحسین را... خدا رحم کند این شب‌های دور از جاده را... 

    شنبه= روزِ دومِ پیاده‌روی است... آخ خدا رحم کند انگشت‌های تاول‌نزده را... خدا رحم کند صورت‌های آفتاب‌نسوختۀ غبارِ ره نگرفته را...

    یک‌شنبه= آخ خدا رحم کند دوری از مدینه الحسن را... خدا رحم کند این شبِ آخر را دور از جادۀ عشق... آی خدا به دادِ دلِ ما جامانده‌ها برس... آی خدا ما دیده‌ها گناه داریم... آی خدا ما اربعین‌چشیده‌های جامانده را بغل کن... آی خدا...

    دوشنبه= خوشبخت‌ها چنین روزی به کربلا می‌رسند... وَ ما جامانده‌ها جزوِ آنها نیستیم................................................

     

    ماییم و نوای بی‌نوایی

    بسم‌الله اگر حریفِ مایی.

    فکر نکن بی‌کس و کارن!

    دوست داشتم هم‌زمان با طوفان منم بنویسم، ولی بیرون بودم و تا بیام پای سیستم شد الآن. الآنم که رسیدم یه بیانیه رسید دستم برای امضا. امضاش کردم و اومدم اینجا هم بذارمش و پاش بنویسم:

    مسؤولین! 

    دولت!

    آموزش و پرورش! 

    مدیران! 

    مالکان! 

    خیّرین! 

    فعّالان اجتماعی! 

    یا ایّها المسلمون! 

    اصلا هر کسی که دست‌ش به درست کردن این کار می‌رسه و به عقلِ من نمی‌رسه! 

    یه مکان بدید که ما بتونیم مدرسه‌ش کنیم، 

    بعد فراخوان بدید هر معلمی که داوطلبه! 

    خب؟ 

    هر

    معلمی

    که 

    داوطلبه!

    که به تریجِ قبای کسی هم برنخوره و رفاه و امکاناتش رو در خطر نبینه که مجبور شه انسانیت رو زیر پا بذاره و وا ملّتا سر بده که چرا باید به اینها جا و مکان داد؟! امکانات و اجازۀ زندگی داد؟! چرا دارین از خودمون می‌زنین؟! دولت عرضه داشت برای جوونای ملت خودمون کاری می‌کرد(!)

    (که البته اگر به شخصه کسی جلوی من این سؤالا رو بپرسه چنان بکوبم به دهنش که اگه اروپایی‌ها و آمریکایی‌های موبور و چشم‌رنگی هم بودن همین‌جوری حنجره‌ت و پاره می‌کردی یا نه؟! ... جوابِ اینها رو بدین! همیشه سکوت جوابِ نادان نیست ها!)

    آقا! شما معلمِ بچه‌های خودمون بمون! کسی به تو کاری نداره! مام جای تو رو تنگ نمی‌کنیم! اوکی؟ 

    من! 

    من خودم داوطلبم! 

    حتی بدونِ یک قرون حقوق! 

    من داوطلبم برم اونجایی که فراهم کردین به این مهاجرای افغان درس بدم... به بچه‌های افغان که خونِ بچه‌های ایرانی ازشون سرخ‌تر نیست درس بدم... به بچه‌های مهاجرِ افغان که گوشت و پوست و استخونشون با پوست و گوشت و استخونِ بچه‌های اروپا و آمریکا فرقی نداره درس بدم... آدمن دیگه! آدمن! مث ما دو تا دست دارن! مث ما دو تا پا دارن! مث ما دو تا چشم دارن! مث ما بد دارن! مث ما خوب دارن! مث ما دزد دارن! مث ما مؤمن دارن! مث ما بی‌اعتقاد دارن! مث ما معتقد دارن! مث ما مث ما مث ما مث ما! می‌فهمی؟

    مثلِ ما! 

    یهودیه و مسیحیه نمی‌فهمه، دِ بی‌وجدان تو که مسلمونی! چرا باید تو پیجا با تویه مسلمون سر آدم بودنِ این مهاجرا کل‌کل کنم که بفهمی آدمن! آدم!

    عاریاییِ سلطنتِ کوروش! بابا پندارِ نیک گفتارِ نیک کردارِ نیک! اینا آدمن!

    مسلمان! منبری! اهلِ روضه و سینه! صفِ اولِ نماز! مسجدی! اینا آدمن! 

    دانشجو! استاد! معلم! مهندس! آقا و خانم دکتر! اینا آدمن! 

    دِ آخه برادر و پدرِ کارگر که الهی خدا عزّتت بده... که من خاکِ پاتم... فدات بشم... قربونِ چین و چروکِ صورتت بشم... دورِ پینه‌های دست‌ت بگردم... ربّ النوع ِ حلال‌ترین ِ لقمه‌ها... تو دیگه چرا؟؟؟ به تو که نباید بگم روزی‌رسونِ تو خداست... نه اون کارفرمایی که جای تو شاید کارگرِ افغان بیاره... تو که زخمِ روزگارچشیده‌ای... تو که بهتر می‌فهمی دردمندی ینی چی...

    یه دقه همین الآن برو یه تَبِ دیگه باز کن و توش سرچ کن تصاویرِ مهاجرین افغانِ آواره در مرز ایران... همین الآن! برو جانِ من...

    .

    .

    .

    دیدی؟ اون بچه‌ها رو وسطِ دست و پا و شلوغی و آوارگی دیدی؟ 

    ببین بزرگاشونم آدمن! ولی بیا فعلا بی‌خیالِ بزرگاشون شیم! 

    به من بگو بچه‌ها گناهشون وسطِ کثافتِ دنیای ما گنده‌ها چیه که سرِ یه وجب خاک داشتن و بیشتر عربده کشیدن و برده داشتن از بازیِ تو کوچه و شوقِ زنگِ تفریح بعد از زنگِ عربی کشوندیمشون پشتِ مرز و رهاشون کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    چیش سخته که داری خودت و تو مجازی شرحه‌شرحه می‌کنی که چرا اینا رو راه دادیم؟؟؟؟؟؟

    ببین لعنتی! اصلا باشه! توی نفهم راس میگی! ما طرفدارِ طالبانیم! طرفدارِ اشرف غنی‌ایم! طرفدارِ داعشیم! طرفدارِ زامبیاییم اصلا! طرفدارِ هر خری‌ایم که تو می‌گی! خب؟ راحت شدی! 

    بگو با این بچه‌ها چیکار داری که خودت و شرحه‌شرحه کردی اینا رو راه ندیم... حق ندیم... امکانات ندیم... با بچه‌هامون تو مدرسه قاطی نکنیم... تو بیمارستانای ما نیان... کار ندیم... خونه ندیم... وای خدا! تو آدمی؟؟؟؟؟؟؟ چه لقمه‌ای خوردی تو؟؟؟؟؟؟؟ به خدا لقمه ذات و می‌چرخونه... طبیعی نیست این حد از بی‌شرافتی! 

    ببین! چشمت دربیاد... شاخت دربیاد... جونت دربیاد... نمی‌دونم! من این طومار و امضا زدم... من اون طوفانِ توئیتری ساعت 20 رو نشر دادم... شکرِ خدا ترندِ دوم شده... حالام طومار و دارم نشر می‌دم... من شده مثل اربعینم دونه‌دونه بشینم و باز به ریاست جمهوری و مجلس و وزارتخونه و فلان و بهمان نامه بزنم می‌زنم... می‌نویسم من طبابت بلد نیستم وگرنه در خدمت بودم رایگان اعزامم کنین به مرز. من مهندسی بلد نیستم وگرنه می‌رفتم و خونه‌سازی رو شروع می‌کردم براشون. من خیاطی بلد نیستم وگرنه می‌رفتم و لباسای خاک و خلی از فرار و جنگ و هجرت‌شون رو ترمیم می‌کردم. من فقط معلمی بلدم و حاضرم مثلِ وقتی گلستان‌م؛ پارۀ تنِ ایرانم... سیل اومد و رفتم برای بچه‌‌ها معلمی کردم... حاضرم مثلِ وقتی زلزله اومد و رفتم برای بچه‌های ترسیده و غمگینِ وطن‌م معلمی کردم... مثلِ لرستان‌م... مثل خوزستان‌م... مثلِ هرجایی که بچه‌های ایران دلشون لرزیده بود و بندِ دلم پاره شد... برم و برای بچه‌های افغانستانیِ مهاجرِ آوارۀ مرز، معلمی کنم. 

    می‌دونی؟

    تکلیفِ من مشخصه؛

    امّتِ مسلمان...

    امّتِ محمّد...

    بچه‌های امام زمان...

    اینا بچه‌های امام ‌زمانن... 

    صاحب دارن! 

    وقتی دارین بد و بیراه می‌گین و اون خوی نژادپرستِ خودتون و نشون می‌دید که همیشه تو سرِ عربا می‌زدید و غش می‌کردید تو بغلِ غربیا(!)

    به اینم یه لحظه فکر کنین

    که اینا صاحب دارن! 

    وَ صاحب‌شونم بالاخره میاد

    اون‌وقت با شما کارها داریم............

     

     

    || حسینیاش علی علی: اینجا ||

    من از «خودم» وحشت دارم!

    بسم الله

    با بسم الله این پست رو شروع کردم چون برام خیلی مهمه بتونم دقیقا اونی که تو فکرمه رو بگم و شما دقیقا همون رو متوجه بشید. چون از نظر خودم کمی بیان و تفهیمش سخته! 

    ببینید! من تو کل این پست؛ نقدِ فیلم نمی‌کنم، هواداریِ شخصیتی از این فیلم رو نمی‌کنم، حتی فیلم رو توضیح نمی‌دم و برداشتم رو ازش نمی‌گم. شاید فقط آخرِ پست نوشتم فیلم رو دوست داشتم یا نه و توصیه می‌کنم یا نه. همین! 

    در واقع دقت کنین بچه‌ها که تو این پست محور؛ فیلم یا شخصیت‌هاش نیستند، محور منم؛ شاگردبنّا

    من دارم براساسِ این فیلم، دربارۀ خودم حرف می‌زنم. فقط دربارۀ خودم!

    تقریبا بعد از یک/سومِ اولِ فیلم، من تا تهِ فیلم گریه کردم! وَ شما نمی‌دونید برای منی که سخت گریه‌م می‌گیره ینی چی! 

    فیلم گریه‌دار نبود ها! لااقل برای من این‌طور نبود! 

    من دارم از خودم حرف می‌زنم. این یادتون باشه. 

    پس داشتم به حالِ خودم گریه می‌کردم...

    چرا؟

    چون امیرم و همون بلا سرم اومده؟! 

    نه! ابدا! 

    چون داشتم خودم رو تو اون فضا وارسی می‌کردم

    خب چه جوری بگم؟ 

    چقد سخته جمع کردنِ این پست! 

    ببینید بچه‌ها! به ظاهر و اسماً من تو تیپِ امیر و رفقاشم. ظاهر و عقیده و مرام و جبهه و جناح و از این حرفا. 

    برای همین دقیقا داشتم خودم و تو اون فضا تصور می‌کردم که من جزوِ کدوم یکی از اینام؟ 

    اون پسر مشهدیه‌م که از همون اول ثابت‌قدم و باعقیده پشتِ امیر وایساد و تا تهش هم جا نزد؟ 

    یا اون هارت و پورتیه که گفت پشت‌تم و با اولین تشرِ مأمورا پشت‌ش و خالی کرد؟ 

    یا اون سه تام که در حقش نامردی کردن؟ 

    نگاه کن! خودِ امیر نیستم اصلا! نه از نظر بلایی که سرش اومده! نه از نظر مرامی و اخلاقی! لعنتی امیر این‌قدر شرع و تکلیف براش مهم بود که از حقّ مسلمِ خودش گذشت به عشقِ این مردم... نه! من این نیستم... من حتی نمی‌تونم جلوی خودم و نگیرم که یارو رو نکشم... باور کنین می‌کشم! امیر فقط یه مشت زد...

    امیر «مؤمن» بود...

    من «مسلمان»‌م فقط...

    پس کاراکتر امیر که اصلا نیستم و بذاریدش کنار. 

    تا این لحظه فکر می‌کنم کاراکترهای مخالفِ این جبهه هم اصلا نیستم و می‌ذاریم کنار. (ان‌شاءالله هیچ‌وقت هم نباشم ولی آدم از فردای خودش مطمئن نیست... اللّهمّ اجعل عواقب امورنا خیرا...)

    دارم صحنه رو تو ذهن‌تون خلوت می‌کنم که راحت‌تر حرف‌م و بفهمید. 

    فقط زوم کنین روی رفقای امیر

    من یکی از اونام... 

    و دقیقا داشتم دو/سومِ نهایی فیلم رو گریه می‌کردم چون نمی‌دونستم کدوم...

    چون به خودم مطمئن نبودم و نیستم...

    چون خودم رو آدمِ روزای سخت... لحظه‌های سختِ انتخاب نمی‌بینم هنوز...

    چون ترسیدم روبروی رفیقم قرار بگیرم که حق بودنش اَظهرُ مِنَ الشّمسه...

    در واقع بذار روشن‌تر بگم که فکر نکنی سر رفیق‌بازی گریه کردم! نه! 

    سر این‌که اگه روزی روبروی حق وایسم چی؟ 

    حقی که اَظهرُ مِنَ الشّمسه...

    نگاه کنین؛

    رفقاش همون اول پشت‌ش رو خالی نکردن. 

    این اتفاق تدریجی بود...

    تدریج! 

    وَ با تعلقات...

    یکی به خاطرِ تفاوتِ نگاه و خودخواهی...

    یکی به خاطر تفاوتِ روش و عدمِ درک...

    یکی از ترسِ آبرو...

    یکی از ترسِ اخراج از کاری که توش استخدامه...

    یکی از ترسِ دردسرای دیگه...

    به تدریج...

    حتی پشتِ رفیق‌شون...

    نه! 

    بذار بنویسم حق

    که خلطِ مبحث نشه،

    به تدریج...

    حتی پشتِ حق رو خالی کردن...

    هیچ! 

    که هم‌دستِ ظالم شدن

    وَ روبروی حق قرار گرفتن..........

    آه خدا! 

    اینجا قشنگ به هق‌هق گریه می‌کردم...

    بعد داشتم فکر می‌کردم چرا دنبالِ استخدام شدنم؟ 

    استخدامی تو هر کاری ینی بند...

    ینی تعلقات...

    ینی وابستگی...

    وابستگی ینی نقطه‌ضعف...

    نقطه‌ضعف ینی عقب‌نشینی...

    ینی سرسپردگی...

    ینی بردگی...

    من انگشت‌شمار و نادر دیدم کارمند و معلم و پزشک و هر شاغلِ رسمی دیگه‌ای که تونسته باشه شرافت و انسانیت و عقایدش رو حفظ کرده باشه...

    پشتِ کلاه‌شرعی‌های گشاد و خوش‌آب و رنگی همیشه قایم شدن و توجیه پشتِ توجیه برای خیلی کاراشون دارن که شرعا حرامه! 

    من از این همیشه وحشت داشتم! 

    همیشه! 

    این رهایی و شغلِ آزادم رو دوست دارم چون همیشه راحت ایستادگی کردم... چون همیشه چیزی برای از دست دادن نداشتم... چون از هیچ اخراجی نترسیدم... چون پرونده‌ای جایی ندارم که توش اخراج ثبت شه و جای دیگه به‌م کار ندن... رها بودم... رها! و این رهایی برای ایستادگی روی عقایدم خیلی مؤثر بوده...

    فکر کن بعد از یک سال استخدامی...

    بعد از یک سال که به رفاه و حقوقِ ماهانه و دفترچه بیمه و حقوقِ تعطیلات و مزایا عادت کردم...

    بعد از یک سال که فکر کردم عاقبتِ خودم و خانواده‌م تأمین شد...

    بعد از یک سال که به اون آب‌باریکۀ معروفِ کارمندی به چشمِ روزی نگاه کردم و اون سازمان یا نهادِ کارفرمای من شد روزی‌رسان تو فکرم...

    بعد چطور قراره وقتی حق و ناحقی بشه و من بخوام طرفِ حق رو بگیرم و بیان من و با سلبِ رفاه‌م تهدید کنن، یا به من وعدۀ رفاهِ بیشتر بدن، من هنوز ثابت‌قدم باشم؟! 

    چَرنده هر کی بگه میشه! 

    من از ماجرای طرّماح همیشه وحشت دارم... 

    وقتی برای طرّماح اتفاق افتاد... من که دیگه جای خود دارم! 

    اوستا راست می‌گه؛ 

    استخدام شدن

    کارِ بچه‌مذهبی نیست! 

    نباید باشه! 

    استخدامی؛ مزدوریه! 

    مرگِ خلاقیت و آزادگیه! 

    مؤمن باید کارآفرین باشه... 

    حتی اگه شد کارگر باشه از همونایی که پیغمبر دست‌ش رو بوسیدن...

    ولی استخدامی... کارِ هر کسی نیست... سخته توش آدم موندن... 

    اگه کارمندی رو سراغ دارید که پایبندِ عقاید و اصول و ارزش‌هاست و هنوز آدمه؛ به نظرم برید دست و پاش و ببوسید! 

    خیلی سخته! 

    خی‌لی! 

    من تمومِ دیشب که داشتم فیلم رو می‌دیدم و اشک می‌ریختم همه‌اش از فردای خودم ترسیدم... از فردای خودم! از عاقبت‌م! 

    آی الله اکبر...

    خدا کنه اصلِ حرف‌م و گرفته باشید...

     

     

     

    || دیدنِ این فیلم جرم است؛ دوست‌ش داشتم. توصیه می‌کنم ببینید. توصیه می‌کنم بادقت ببینید! ||

    || به نکاتِ ریزش خیلی دقت کنین! مثلا اونی پای امیر موند که ظاهرا پسرِ علیه السلامی نبود و به دخترِ هم‌کلاسیش علاقه داشت... و اونی خیانت کرد که مثلا مداح بود اما آخرِ مجالس‌ش مراسمِ لعن داشت... یا به صداقتِ اونی که فقط برای کسرِ خدمتِ سربازیش اومده بود دقیق شید که اصلا خیانت نکرد... خیلی همه‌چیز به‌جا و اصولی بود... ||

    || دمِ همه عواملِ فیلم گرم ||

    || دیر دیدم چون وقت نداشتم وقتِ اکران‌ش :) ||

    || استخدامی یه ترسه... می‌دونم ترسای بزرگترم برای روزای سخت هست... اینجا خوندم‌ش... من از استخدامی گفتم چون فردا آزمونش و دارم و به اصرارِ خانواده‌س... ||

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس