حرف‌های بدونِ ویرایش

از خانومِ یه خونۀ هفت نفره به همۀ شما دوستانمون سلام :) سالِ نوتون مبارک (گل) صد سال به این سالها :) 

دزیرۀ عزیزم که دلم یه عمّان برات تنگ شده؛ سلام بانوی فرهیخته و مسؤولیت‌پذیر و عالِمِ عامل، حالِ فاطمه جانت خوبه؟ 

فاطمه صادِ عزیزم سلام دخترم :) خدا قوّتِ جهادی‌هات... قلبِ مهربونت خوبه؟ مادرت شاهدِ یه دخترِ قوی و امیدوار هست؟ زندگی رو زندگی می‌کنی؟

از طرفِ شاگردبنّا و خانواده‌ش به برادرانِ بزرگوارم آقای سرباز، آقای مرآت و آقای شنگول العلما هم سلام عرض می‌کنم. به همۀ دوستان‌مون که از سرِ کم‌توفیقی کمتر باهاشون آشنا هستم اما قدم‌رنجه می‌کنن و به اینجا سر می‌زنن هم سلام عرض می‌کنم. الهی که سالتون، پر برکت باشه به ظهورِ امام زمان علیه السلام. الهی که سالتون سالِ فرج باشه به فرجِ مولامون صاحب الزمان. 

پیشاپیش معذرت می‌خوام که با یه پستِ شلوغ پلوغِ بی‌آراستگی روبرو خواهید شد. شاگردبنّا همیشه حواسش به آراستگیِ محتوایی و ظاهری هست و براتون هِدِر عوض می‌کنه و پست‌ها رو ویرایش می‌زنه و بخش‌بندی می‌کنه و روایتِ داستانی بهش می‌ده و خوشگل و موشگل تقدیمتون می‌کنه، من از این هنرا ندارم :( این‌قدرم دلم براتون تنگ شده بود که نتونستم تحمل کنم شاگردبنّا سرش خلوت شه، چون حالاحالاها طفلی سرش شلوغه... الآن 48 ساعته فقط سه ساعت خوابیده و من نگرانشم... ولی کاره که ریخته سرش... 

یحیی؟ نه! یحیی سرشلوغی نداره :) کلا بچه سرشلوغی نداره اگه یاد بگیری تو با اون تنظیم شی، نه اون با تو، سرشلوغیِ ما همیشه از آدم بزرگاست :(

چرا یه خونۀ هفت نفره نوشتم پس؟ چون به جز دختر و پسرم و یحیی، دخترِ خواهرشوهرم هم پیشِ ما موند تا دوازدهم که برادرم بیاد ما رو ببینه و اون و هم برگردونه که به مدرسه برسه، و جرجیس هم که کلا بچۀ ماست و همیشه اینجا، پس ما الآن پنج تا بچه داریم :) سفره‌مون شلوغه و صدای خنده‌هامون همیشه بلند :)

خب از کجا شروع کنم؟ نمی‌دونم :( همین‌جوری می‌نویسم دیگه :)

یحیی شبیهِ پدرشه... مثلِ دخترم... من از این بابت خوشحالم :) فامیلمون هم که از مشهد اومدن تا می‌دیدنش می‌گفتن یه شاگردبنّای دیگه داریم :) یحیی خیلی گریه می‌کنه... شاگردبنّا می‌گه مثلِ خودِ حضرتِ یحیی علیه السلامه... اگه بگم سخت نیست دروغ گفتم، چرا! سخته! بچه‌ای که زیاد گریه کنه سخته... اما جالبش اینه که تو نوبتِ من بیشتر گریه می‌کنه و تو نوبتِ باباش خیلی بچۀ آرومی می‌شه :) این نوبت که می‌گم، منظورم نوبتِ نگهداری از بچه است تو شب‌ها یا اوقاتِ خواب. از همون بچۀ اول شاگردبنّا نوبتی کرد. می‌گفت سیرۀ امام خمینیه. امام شب‌ها دو ساعت خودشون بچه رو نگه می‌داشتن، همسرشون می‌خوابیدن و دو ساعت همسرشون نگه می‌داشتن که امام بخوابن. ما هم برای همۀ بچه‌هامون این و داشتیم. لطفا تهِ دلتون نگین چه زنِ ظالمی! شوهرم می‌ره سرِ کار و گناه داره... به خدا من راضی نبودم و نیستم. تا بتونمم سرِ شاگردبنّا رو شیره می‌مالم و بیدارش نمی‌کنم، ولی هم خودش سرِ ساعتی که بخواد اراده کنه بیدار می‌شه، هم اصرارِ خودشه. سیرۀ امام رو خیلی مقیده. نه فقط بچه نگه داشتن و، مثلا یه چیزِ ساده مثلِ حمام کردن رو هم به سیرۀ امام خمینی میره، مثلِ امام سه‌شنبه‌ها و جمعه‌ها می‌ره حمام. خلاصه که شب‌ها هم نوبتی بچه نگه می‌داریم؛ ده تا دوازده شاگردبنّا، دوازده تا دو من، دو تا چهار شاگردبنّا، چهار تا شش من. تو ساعتای من یحیی خیلی گریه می‌کنه، اما تو ساعتای باباش یه بچۀ آروم و حرف‌گوش کنه:) مثلا ده تا دوازده می‌بینم شاگردبنّا داره براش شاهنامه می‌خونه و اونم آروم و بی‌صدا گوش می‌ده :) برای همه بچه‌هامون همیشه شاهنامه خونده که شجاع بار بیان :) شبی یه صفحه. از رو خودِ اصلِ شاهنامه هم می‌خونه، نه تفسیر و کتاب قصه و بازنویسی شده. خودِ شعرِ شاهنامه رو برا بچه‌ها همیشه خونده. 

من براش قرآن می‌خونم، لالایی می‌خونم، باهاش حرف می‌زنم، خوبه پسرکم، گوش می‌ده، اما بازم گریه می‌کنه. شاگردبنّا سرم و شیره می‌ماله... می‌گه آخه تو بوی بهشت می‌دی، یحیی می‌فهمه، دلتنگِ بهشت می‌شه و بی‌قراری می‌کنه... می‌گه تو یحیی رو یادِ بهشت میندازی:) 

دو تا چهار قشنگ می‌خوابه بچه و شاگردبنّا به کاراش می‌رسه. راستی من مرخصی تحصیلی هم نگرفتم. خودم خواستم ولی شاگردبنّا گفت این ترم و تحمل کنی و رساله رو بدی دیگه راحت می‌شی. گفت ما همه یحیی رو نگه می‌داریم، فقط تو تموم کن و راحت شو. واقعا هم دلم می‌خواد تموم کنم. راااااااحت بشینم تو خونه با بچه‌هام و جلسه کتابخونیم زندگی کنم. 

الآن که تعطیله ولی اون اولا که صبحا بچه‌ها مدرسه بودن و شاگردبنّا سر کار، همسایه‌ها مدام بهم سر می‌زدن. نور یه روز اومد خونه‌م و حریفش نشدم و پا شد کلِ خونه و زندگیم و تمیز کرد... این‌قدر شرمنده‌شم که نمی‌دونم چطور جبران کنم... مادرِ جرجیس که نگم... طفلی هی با غذا میومد، ما که قبول نمی‌کردیم می‌گفت جرجیس صبح تا شب اینجاست، سرِ سفرۀ شما، من هر چی هم بیارم کمه... حالا ما هی می‌گفتیم خودمون جرجیس رو دوست داریم، ولی قبول نمی‌کرد... جرجیس به من خیلی وابسته است... بچه مدرسه نمی‌ره، ان‌شاءالله دو سالِ دیگه. از همون اول که اومدیم، میومد اینجا، چون سیزده تا خواهر و برادر داره و خونه‌شون شلوغه، نبودِ این خیلی به چشمشون نمیاد :( کم‌کم به من وابسته شد. کاری نمی‌کنم ها! مثلا باهاش بازی و اینا ندارم، همین‌طوری میاد خونه، می‌شینه دمِ آشپزخونه‌م و فقط به من که دارم کارام و می‌کنم نگاه می‌کنه. شاگردبنّا بیاد میره می‌شینه کنارِ اون. این‌قدرم بچه ساکته و آروم که نگو. البته زبانِ هم‌دیگه رو هم خیلی نمی‌فهمیم، تازه یکی_دو ماهه من بلوچی رو خیلی کم متوجه می‌شم و اونم فارسی رو کمی یاد گرفته. 

خلاصه که مادرِ شاگردبنّا باور نمی‌کنه ما واقعا اینجا دست تنها نیستیم... ما تا همین 29م خونه‌مون پر بود. مادرا و پدرا و خواهر برادرا از مشهد اومده بودن. برای اولین بار. مادر و پدرم دامادشون و خیلی دوست دارن، کمک‌حال بودن، اما مادرِ همسرم خیلی سخت‌گیرن، خیلی همسرم تحت فشار بود... می‌خواستن من و با خودشون ببرن مشهد ولی من راضی نشدم همسرم و تنها بذارم. مادرِ شاگردبنّا به محضِ رسیدن و دیدنِ منطقه و خونه‌مون... خونۀ قشنگمون... شروع کرد به بازخواستِ شاگردبنّا که چرا زن و بچه‌ت و آوردی تو این بیابون... چرا با این وضعِ زندگیت باز بچه‌دار شدی... چرا وسطِ اهل تسنن زن و بچه‌ت و نگه داشتی... چطور صبح میری سر کار و اینا رو می‌ذاری به امانِ خدا... چرا دست از جهادی برنمی‌داری و مثلِ مردمِ عادی زندگی نمی‌کنی... چرا فلان... چرا بهمان... وَ مردِ حاضرجوابِ من که برای همۀ چراها همیشه جوابی در آستین داره، در مقابلِ مادرش فلا تقل لهما افٍّ هست... من هم تا میومدم پشتِ همسرم دربیام، شاگردبنّا با ایما و اشاره دعوتم می‌کرد به صبر... 

این تنها فشارِ روزهای گذشتۀ ما بود؛ سرزنشِ فامیل. برای چیزهایی که ما شاکرشون هستیم... برای چیزهایی که ما حالمون باهاشون خوشه... وقتی عمه‌ و پسرخاله و مادرهمسر و برادرِ همسر و وووو دست به دستِ هم می‌دادن و سرزنش پشتِ سرزنش... نق پشت نق... ناله پشت ناله... وقتی سم بود که واردِ فضای پاکِ خونۀ قشنگم می‌کردن... دلم خیلی می‌شکست... ای کاش کسی من و سرزنش می‌کرد... اما همۀ انگشت‌های اتهام به سمتِ همسرم بود... همسرم که تنها مردِ امنِ دنیای منه... 

خدا رو شکر پدر و مادرم بودن... خدا رو شکر هرچی من نمی‌تونستم جواب بدم، مادر و پدرم می‌گفتن... خدا رو شکر سکوتِ مؤدبانۀ همسرم رو پدر و مادرم جبران می‌کردن... وگرنه دلم می‌ترکید... 

فرقِ همسرم با مردهای فامیل اینه که بالا و پایین رفتنِ دلار براش مهم نیست... فرقش با مردای فامیل اینه که تهِ تهِ تهِ نگرانیش سفرۀ شام و ناهارِ خودش نیست... فرقش اینه که با وانت بار بره سر کار یا شاسی بلند یا اسبِ ملازهی، براش اهمیتی نداره... فرقش اینه که برای خانواده‌ش فقط عابربانک نیست... فرقش اینه نمازش از ترس جهنم نیست... فرقش... 

یحیی وقتِ ما رو نگرفته... ما با بچه‌ها وقتمون گرفته نمی‌شه... همین پریشب بود که به شاگردبنّا گفتم ما تا الآن هرچی بچه آوردیم برای خودمون بوده، از حالا باید برای امرِ ولیّ فقیه باشه، دختر و پسرامون و برامون جهاد نمی‌نویسن، نه! ما بچه آوردیم چون بچه دوست داریم، چون خونۀ شلوغ دوست داریم، چون با بچه حالمون بهتره، اما حالا باید برای جهاد بچه بیاریم. شاگردبنّا گفت بذار یکم بگذره، اذیت می‌شی، گفتم از خودت یاد گرفتم اجرِ جهاد برای چیزیه که اذیتت کنه... چیزی که راحته که جهاد نیست دیگه! خندید! وقتی درسم و خوب پس میدم می‌خنده... خنده‌ش و نزدیکِ سه هفته‌ست ندیده بودم... سه هفته که فامیل اینجا بودن و به همسرم تا تونستن تاختن... وَ همسرم فقط سکوتِ مؤدبانه کرد و فلا تقل لهما افّ... حتی افّ نگفت! حتی افّ نگفت! فقط وقتی یحیی گریه‌ش بند نمیومد و بغلِ مادربزرگا و عمه‌ها و عموها و پدربزرگا ساکت نشد... وقتی شاگردبنّا خسته و کوفته از سرِ کار رسید و بغلش کرد و براش سلام فرمانده خوند... فقط وقتی اون موقع یحیی ساکت شد و آروم گرفت... فقط وقتی عمه‌ها شروع کردن به بد و بیراه گفتن به رهبرمون و اعتراض کردن چرا برای بچه سلام فرمانده می‌خونه... فقط وقتی دخترم عصبانی شد و خواست جوابشون و بده... فقط وقتی شاگردبنّا نگاهِ تندی به دخترم کرد و دخترم ساکت شد و حرمتِ عمه‌هاش و نگه داشت... فقط اونجا دیدم شوهرم دیگه صبرش ته کشیده... اونجا که چای‌نخورده... شام‌نخورده... لباس عوض‌نکرده... خستگی در نکرده... یحیی به بغل سوارِ وانتش شد و رفت... رفت که تندی نکنه... رفت که جواب نده... رفت که بی‌احترامی نکنه... رفت که حرمت نشکنه... رفت که مهمونش روی فرشِ خونه‌ش محترم بمونه... 

نونِ یحیی رو خدای یحیی میده و پدرِ یحیی... شکرِ خدا تو این هفده سال دستمون پیشِ هیچ‌کس دراز نشده... شکرِ خدا حتی یک هزار تومن تو این هفده سال از پدر و مادرامون یا یکی از فامیل قرض نگرفتیم... قرضامون همیشه از رفقای جهادگرِ شاگردبنّا بوده... به قولِ شاگردبنّا باید فقط از مؤمن قرض گرفت... فقط مؤمنه که برای رضای خدا قرض میده و تقوای قرض دادن داره... مسلمون اما بهش اعتباری نیست... شکرِ خدا یه لقمه نون سرِ سفرۀ کسی نبودیم که اگر بودیم چه‌ها که نمی‌گفتن! 

من می‌خوام برای ولیّ فقیهم بچه بیارم... الهی که بازم به زودی بیام و خبرِ بچۀ چهارممون و بدم... فرقِ ما اینه که از بچه آوردن تو این وضعِ اقتصادی نمی‌ترسیم... فرقِ ما اینه که مطمئنیم روزی‌رسان خداست...  فرقِ ما اینه که تو بلبشوی مهمانداری و بچه‌داری، از مدرسۀ دخترم زنگ می‌زنن که بیاین دخترتون و ببرین چون دیگه اخراجه! اخراجه چون معلمِ انشاش مسمومیتِ دانش‌آموزا رو به پای نظام نوشته و دخترم بلند شده گفته شما که ضدِ نظامی چرا تو آزمونِ آموزش و پرورش شرکت کردی و محتاجِ نونِ همین نظامی پس؟! شما که نگرانِ جونِ دانش‌آموزایی چطور پای پول و منفعت و بیمه که رسیده، به همین نظام پناه آوردی و ماه به ماه نون‌خورِ همین نظامی؟! وَ معلمش دخترم و از کلاس بیرون کرده و بعد هم زنگ زدن که بیا اخراج! چون پدرش تو این بلبشوی زندگیِ ما و زخمِ زبون‌هایی که بیشتر شده، می‌ره مدرسه و این بار خیلی قاطع و محکم حد و حدودِ معلم و مدیر رو مشخص می‌کنه و دخترم با سرافرازی به کلاس برمی‌گرده... 

درد اونجایی بود که وقتی دخترم به خونه برگشت، به محضِ ورودش به خونه، موردِ شماتت قرار گرفت... مادربزرگش... عمه‌هاش... عموهاش... که تو هم مثلِ مادر و پدرت طرفدارِ این نظامی؟! اصلا چرا تو این وضع مدرسه میری؟! تو چرا راهِ پدر و مادرت و داری میری؟! به تو چه که معلمت چی گفته؟! ووووووو.... 

درد اونجایی بود که دخترم اومد جواب بده اما باز هم نگاهِ پدرش یادش آورد، صلۀ رحم واجبه... حرمتِ خانواده واجبه... 

اون روز دخترم وسطِ اون همه شماتت، نگاهش و دوخت به دهانِ من... به مادرش که تو بستر بود... وَ وقتی آغوش براش باز کردم و جلوی اووووووون همه سرزنش گر براش خوندم وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ... وقتی بهش گفتم بهت افتخار می‌کنم دخترِ زینبیِ من... فقط اونجا دخترم نفسِ راحت کشید... فقط اونجا دخترم امن و پناه پیدا کرد... دخترم که مدرسه رو قیام داده تا معلمِ منافقشون که تهش محتاجِ پولِ نظامه رو رسوا کنه :)

سختی‌های ما اینا بود... نه بچه... نه زایمان... نه بیماری‌های بعد از زایمان... نه بی‌پولی... که سه روز بعد از تولدِ یحیی، به شاگردبنّا یه کارِ جدید پیشنهاد شد که از پنجم شروع می‌شه و هم کار، کارِ بابرکتیه، هم ان‌شاءالله حقوقش زندگی‌مون رو سهل‌تر می‌کنه... 

راستی! شاگردبنّا هم تو آزمون آموزش و پرورش شرکت کرده :) همین‌جا رو هم زده :) آزمون دکتری رو رتبۀ خوب گرفت، این و هم مطمئنم قبول می‌شه :) قراره خیلی کارا بکنیم... خیلی برنامه‌ها داریم... شاید بیشتر از پنج سال اینجا موندیم... تا وقتی که... :)

الآن هم صدای سلام فرمانده خوندنِ شاگردبنّا برای یحیی میاد :) ما از روی گوشی برای بچه چیزی نمی‌ذاریم، کلا گوشی برای بچه نمی‌ذاریم، نه صدا و نه تصویر، خودمون می‌خونیم. 

گوشی تا هفت سالگی دورِ بچه تو خونۀ ما ممنوعه. حتی دیگران هم نمی‌تونن این کار و بکنن. یعنی در عین این‌که بسیار به حرمتِ مهمان متوجهیم، اما قواعدِ تربیتی‌مون سر جاشه، کسی حق نداره نوزادِ دختر و ببوسه، کسی حق نداره با گوشی برای بچه چیزی پخش کنه، کسی حق نداره بچه رو برقصونه یا براش شعرِ بی‌محتوا بخونه... من و همسرم و دختر و پسرم مثلِ شیر بالای سر بچه‌مونیم. مثلِ شیر مراقبِ لوحِ سفید و بهشتیِ وجودِ بچه‌مون هستیم که کسی آلوده‌ش نکنه. 

خصوصا برادرش... 

از بیمارستان که اومدیم، شاگردبنّا یحیی رو گذاشت بغلِ پسرم... لب‌های یحیی رو گذاشت رو دستِ پسرم و یحیی دست‌بوسیِ برادرش رو کرد... بعد رفت وضو گرفت و چفیۀ عراقیش و آورد و انداخت رو دوشِ پسرم... این تو خونۀ ما؛ یعنی یه اتفاق مهم! 

به پسرم گفت، شما کفیلِ یحیایی... پسرم معنای کفیل رو می‌دونه چون همین مراسم رو وقتی اون به دنیا اومد داشتیم و دخترم کفیلِ برادرش شد و تو این همه سال کفالت به عمل انجام شده... ما برای بچۀ تو خونه کادو نمیاریم که حسودی نکنه... نه! حتی نمایشِ کفالت هم اجرا نمی‌کنیم! ما دقیقا کفالت می‌دیم و کفالت حسادت‌ رو می‌شوره و می‌بره! 

بعد هم رو کرد به دخترم و گفت بابا! حالا که برادرت به کفالت رسیده، یعنی بزرگ شده و دیگه به تمییز رسیده. از حالا شما باید برنامه‌های آموزشی براش داشته باشی. هرچی که من تو این سال‌ها به شما یاد دادم، حالا شما باید به برادرت یاد بدی. بچۀ بعدی‌مون که بیاد، برادرت به یحیی یاد می‌ده و یحیی کفیل می‌شه. این موارد هم برای ما ملاکِ سنی نداره، مثلا اعتقادی نداریم بچه هجده سالش شد باید براش ماشین بگیریم یا گوشی یا هرچی! سن یه عدده! میزان درک و شعور به سن و سال نیست، آدم به آدم فرق داره. روحیه به روحیه فرق داره. توان به توان فرق داره. مثلا دخترم تو همین سن می‌تونه یه زندگی رو بچرخونه، اگه براش خواستگارِ مؤمن و متقی‌ای بیاد همه‌مون راضی‌ایم. حالا شما بگو کودک‌همسری، برای ما مهم نیست :) کودک‌همسریِ عاقلانۀ ما شرف داره به دوست دختر و دوست پسریِ شهوت‌اساسِ شما! 

پسرم حالا کمک‌حالِ جدیِ ماست. حتی سخت داره پوشک کردنِ بچه رو یاد می‌گیره. حتی شب‌ها از استرسِ یحیی بیدار می‌شه و ما به زور به خواب برش می‌گردونیم. 

ان‌شاءالله دو ساله هم بشه مثلِ قبلی‌ها حدودِ یک سالی تلویزیون می‌گیریم که تو خونه باشه و نحوۀ استفادۀ ما ازش رو ببینه. اما موقعِ درس خوندنِ من و کار کردنِ پدرش پای لپ‌تاپ کنارمونه. علمی بار میاد ان‌شاءالله که العلم سلطان :) و البته منظور از علم؛ قطعا می‌دونید علمِ دانشگاهی منظورمون نیست! علمی که بصیرت‌زا و حکمت‌آفرین و متقّی باشه ان‌شاءالله.

اینم یه پستِ شلوغ پلوغ که قدرِ شاگردبنّا رو بدونین :))

 

دعاگوتون هستیم، شما هم ما رو دعا کنید که سخت محتاجیم برای ثابت قدم بودن...

الهی که سالِ امام زمانی‌ای داشته باشیم (گل)

پیام‌هاتون رو هم ان‌شاءالله به زودی پاسخ میدیم. ممنونم که با صبوری و مدارا کنارِ ما هستین :)

 

    همسایه‌های خانم جان

    نمی‌دونم اخبارِ زلزلۀ ترکیه و سوریه رو چقدر و چطور دنبال کردید. اگه پابه‌پای رسانه فقط باشید، قطعا ترکیه براتون پررنگ‌تر بوده! رسانه اونی که ما می‌خوایم رو اطلاع نمی‌ده، اونی که خودش می‌خواد ما مطلع باشیم رو جار می‌زنه! اما اگه پابه‌پای بصیرت باشید؛ حتما از حال و روزِ سوریه هم باخبر هستید. مثلا قطعا باخبرید یکی توئیت زده و آمارِ کودکانی رو داده بود که زیرِ آوارِ زلزلۀ سوریه موندن و از دنیا رفتن و بعد با تعجب و طعنه نوشته بود: سوریه که قبل از این تو جنگ با داعش بود! ینی حتی تو جنگ و نکبت هم اینا بچه میاوردن؟! وَ تا یک جاهایی ازش سوخته بود که حالاحالاها جاش خوب نمی‌شه :) گرچه اصلِ خبر، یعنی زلزله و اون آمارِ کودکانِ از دنیارفته محزونم کرد، اما عمقِ خبر، یعنی تکاپو و امیدواریِ سوری‌ها در دلِ جنگ و ناامید کردنِ دشمن، اون هم در جنگی به وحشتناکیِ هجومِ داعش، خیلی سربلندم کرد! حس و حالی داشتم مثلِ بعد از خوندنِ دو قرن سکوتِ استاد زرین‌کوب که همه گمان می‌کردن همه‌چی از بین رفته... اما از دلِ فَترت و سکوت، به ناگاه سعدی و حافظ و مولوی سر بلند می‌کنن و چنان ریشه می‌دوونن به خاکِ این سرزمین که هنوز هم کسی نتونسته این ریشه‌ها رو بخشکونه... وَ تا قیامت هم نخواهد تونست! 

    یحیی داره صدام می‌زنه؛ با زنده‌ترین زبانِ دنیا :) الآن نوبتِ دو ساعتِ منه که مراقبِ یحیی باشم. 

    .

    چی داشتم می‌گفتم؟ ها! مسألۀ سوریه. سوری‌ها در دلِ جنگی به اون وحشتناکی... که ساده‌ترین فقره‌ش همون محلّ الصبایا بود که خوندیم و چقدر خونمون به جوش اومد، امیدِ به زندگی رو حفظ کردن! امیدِ به زندگی، یعنی ادامۀ نسل! من و شما چند خط خوندیم و درد کشیدیم! بیاین کمی سوری فکر کنیم... چشم‌هامون و ببندیم... اصدقاء نباشیم... حاجزها برامون باز نباشه... عنترها (وانت‌بار) برامون مجوّزِ عبور نداشته باشه... یعنی ایرانی به ماجرای سوریه فکر نکنیم، نه! سوری باشیم! سوری به ماجرای سوریه نگاه کنیم! 

    کشورمون نقطه به نقطه‌ش داره سیاه می‌شه... یعنی سقوط می‌کنه و به دستِ داعش می‌افته... مردهامون بی‌استثنا کشته می‌شن... زن‌ها و دخترامون بی‌استثنا به بردگی فروخته می‌شن... بچه‌هامون بی‌استثنا برای سپاهِ داعش تربیت می‌شن... زیرساخت‌های کشور در بمباران‌های هدفمندِ دشمن از بین رفته... خاکی برای کشاورزی نمونده... آبی برای ادامۀ زیست نمونده... منابعِ نفتی و سوخت به تاراج رفته... کلِ ملّت پاره‌پاره شده و هر قبیله و طایفه و عقیده، به جون دیگری افتاده و در حالِ دریدنِ هم‌ان... مدارس... دانشگاه‌ها... بیمارستان‌ها... پمپ بنزین... اداره‌جات... اماکنِ فرهنگی... اماکن عقیدتی... همه... همه... همۀ اونچه برای فرزندِ من باید باشه، نیست! ما تبدیل شدیم به انسان‌های اولیه... ساکنِ غارها... ملبّس به برگ‌ها... بدونِ زبان... بدونِ پیشینه... بدونِ تاریخ... بدونِ یک ستون که تاریخِ اجدادمون رو روی اون ثبت کرده باشن... 

    در چنین شرایطی آدم جز مرگ چی می‌‌خواد؟! 

    اما سوری‌ها... عِراقی‌ها... یمنی‌ها... بحرینی‌ها... فلسطینی‌ها... کشمیری‌ها... لبنانی‌ها... غزّه‌ای‌ها... در چنین شرایطی هنوز فرزندآوری دارن... خیلی باغیرت و همّت هم فرزندآوری دارن! شما یه مقایسۀ کوچیک و خنده‌دار کن با خودمون... با خودمون ایرانی‌ها که بهانه‌مون اقتصاده(!)... در کشوری که همۀ اونچه سوری‌ها از دست دادن رو چندین برابر داره... و برگرد به خطوطِ اولیۀ این پُست و رسانه...

    این گزارۀ عجیب، هم‌خانواده است با اون گزارۀ عجیب که خوندیم حاج‌قاسم اجازۀ ورود به شهر و نداده تا زمانی که زن و بچه‌ها تو شهرن... حالا زن و بچۀ دشمنن که باشن! شما فکر کن تو چنین گزاره‌هایی چطور می‌شه زن، زندگی، آزادی رو تحلیل کرد! 

    بانو بیدار شده. نگرانِ یحیی‌ست. برم بگم من فعلا بیدارم و دارم پُست می‌نویسم و حواسم به یحیی هست. برگرده بخوابه. 

    .

    رسیدیم به گزاره‌های عجیب و غریب! اصلا این کتابِ دومین مرحلۀ کتابخونی‌مون، برای خیلی‌ها عجیب و غریبه! مثلا فکر کن طرف هنوز نفهمیده خودِ دفاعِ از حرم ینی چی و هنوز داره رگ پاره می‌کنه که سوریه به ما چه(!) بعد تو بیای و این کتاب و بدی دستش و بگی بخون! اصلا طرف ضربه مغزی می‌شه! سنکوپ می‌کنه! محتوای کتاب خاصه! قلمِ نویسنده نه، خودِ موضوعِ کتاب خاصه! این موضوع خاصا رو هرکسی نمی‌تونه هضم کنه! مثلِ الغاراته... که خیلی از شیعه‌های دوآتیشه رو هم به تردید می‌ندازه! بی‌خود نیست که روایات می‌گن وقتِ ظهور مذهبی‌های سفت و سختی روبروی امام می‌ایستن که حتی فکرش و هم نمی‌کردیم... خدا نکنه که خودمون... اللّهُمّ اجعَل عواقب اُمورَنا خَیرا...  

    هضمِ این مسأله که هزینه کنی... نیرو بفرستی... بیمارستان بنا کنی... پرچمِ سه‌رنگِ کشورت رو در بلندای زمینی عَلَم کنی که فتحِ دشمنه و سرآخر هم جوشِ نبودِ سیتامول برای زن و بچۀ دشمن رو داشته باشی... سبحان‌الله! این‌طور می‌شه که شهادت رو به هر کسی نمی‌دن و هر کسی روح‌الله و سلمان و حسین و دانیال و حدادیانِ آرامِ جان نمی‌شه! 

    یحیی رو به پهلو کنم برمی‌گردم، زیادی بچه به پشت بوده... پشتش درد می‌گیره... نفس کشیدنش سخت می‌شه.

    .

    از دلِ این گزاره‌های عجیب و غریب... که حتی برای بچه‌هیئتی‌ها و مذهبی‌ها هم گاهی سخته... که در فتنۀ 88 و حالا هم جلوتر، خیلی از ولایی‌ها، داناتر از ولایت فقیه شدن و به ولیّ فقیه‌شون نقد دارن(!)... قراره به چه خروجی‌ای برسیم؟ 

    به صفحۀ 164 ِ کتاب (من کتابِ فیزیکی داشتم، از طاقچه نخوندم). همۀ ماجرا همینه. به حرف ساده است... اما در عمل... می‌بینیم که! هیئتی‌ها و حسینی‌ها و ولایی‌ها و انقلابی‌هاش هم کم میارن(!)

    قبلا هم نوشته‌م؛ اسلام رو عاقلانه عاشقم چون دینِ تسلیمه! دینِ دلبخواهی نیست... دینِ تکلیف‌تراشی و خود رو راضی کردن نیست! تکلیف رو برات نوشتن! باید تسلیم شی! هرچقدر هم گردنت کلفت باشه، گردنت و خم می‌کنن... می‌شکنن... چون دینِ گردن‌کلفتا نیست... دینِ گردن‌های از مو نازک‌تره... دینِ مستضعفینه... وارثانِ کلِّ زمین! 

    موضوعِ کتاب؛ عجیب مَن‌شکن بود! اصلا وادیِ تکلیف؛ عجیب مَن‌شکنه! تشخیصِ تکلیف... تسلیم برابرِ تکلیف... تن دادن به تکلیف... استقامت پای تکلیف... استوار به فرجام رسوندنِ تکلیف... وَ بعد با شهامت و افتخار و بدونِ واهمه از سرزنش‌ها و انکارها و طردها، حرف زدن از تکلیف! 

     

     

     

    || الحمدلله الذی هدانا لهذا... دومین کتاب رو هم دورِ هم خوندیم... خدا کنه امام ‌خامنه‌ای یکی از وبلاگ‌های ما رو ببینن... خدا کنه کمی قلبشون آروم بگیره... خداقوّت به همتِ مدیرگروه و حامیانِ مالی و هم‌گروهی‌های بااستقامتِ تکلیف‌شناس... مأجورین ان‌شاءالله. ||

    || نمی‌دونستم ساعتِ نشر چه وقتیه، پست، نزدیکِ سحر نوشته شده اما به روالِ کتابِ قبلی، برای یازدهِ صبح کوکش کردم. ||

    || اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ ||

    || عید مبارک ولی این عید... عیدِ شرمندگی‌مونه... برای امامی که هست، در غیابش جشن می‌گیریم... در غیابش شربت و شیرینی میدیم... وَ فردای میلادش هم همه‌چیز یادمون می‌ره... با این‌که کار فقط لَنگِ 313 نفره... ینی هفت اتوبوس از اربعینی‌ها... یا پنجاه کوپه راهیان نوری‌ها... یا سه گروه جهادی‌ها... یا حتی در سخیف‌ترین حالتش؛ قدّ مهمونای یه عروسیِ نه چندان شلوغ... یه تالارِ چهل میزه... چیش نشدنیه که هزار و اندی ساله نشده؟!... جز تکلیف... ||

    || توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟! ||

    متولّدِ سومِ شعبان؛ چابهار

    1. الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ. حالا شما بگو تظاهر به خوشبختی! بگو ریا! بگو خودسانسوری! بگو جار زدنِ قسمت‌های شادِ زندگی و قایم کردنِ تلخی‌ها! شما هرچه دوست داری بگو و بیندیش! نه فقط اینجا و در بیان... که در تمامِ پیام‌رسان‌ها... که در زندگیِ حقیقی... در اتوبوس... تاکسی... صفِ نانوایی... اداره... دانشگاه... فیلم و سریال... شعر و نقاشی... حتی در دلِ صحنِ حرم و صفِ نمازِ مسجد... دارند به حُزن‌ها و غصه‌ها و نداشتن‌ها می‌پردازند(!)... اصلا رسالتِ دین و قلم و انسانیت و صداقت را فقط و فقط در جار زدنِ تلخی‌ها می‌دانند(!) دین‌مدار و غیرِ دین‌مدار(!)... رُک بگویم؛ خدای ما انسان‌های مذهبیِ مُدرن، مُرده یا نعوذ بالله حواس‌پرتی دارد... برای همین ما باید غرقِ غصه باشیم و برای خودمان فکری برداریم(!) اما خیر! خیر بزرگوار! خدای من و خانواده‌ام نه مُرده و نه حواس‌پرتی دارد! ما غصه‌هایمان برای خودمان است و شادی‌هایمان را با شما تقسیم می‌کنیم. ما پُست‌های پرغصه و پرنالۀ شما را نمی‌خوانیم و فقط پیگیرِ شادی‌های شما هستیم که دلمان از شادی‌تان شاد شود... خدای ما حیّ و حواس‌جمع است! پس الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ وَ تمام. پس، من از فردای سختی‌ها می‌نویسم. از سختی‌ها؟ هرگز! بانو هم فکر نکنم بنویسد، مگر طبعِ زنانه‌اش غلبه کند که نوشتن و گفتن، بانوان را سبک می‌کند. طبع هم جنگیدن ندارد، مدارا دارد. اما من از فردای التهاب‌ها و طوفان‌ها می‌نویسم. از ساحلِ امن. از طلوعِ سپیده. از یای یاعلیِ تازه و از نو بلند شدن. از فَرَج. 

     

    2. سرش را که از کفِ دستِ من کوچک‌تر است، در دستم گرفتم و سخت به سینه‌ام فشرده‌ام... دخترم همان لحظه از ما عکس می‌گیرد... به عکس که نگاه می‌کنم گریه‌ام می‌گیرد... خودم را حفظ می‌کنم که دخترم پریشان نشود... اما تنها که می‌شویم هر دو با هم گریه می‌کنیم... هر دو... در آغوشِ هم... من و یحیی... هر دو رمزِ قاب را خوب فهمیده‌ایم؛ 

    یا راحِمِ شیخِ کبیر...

    یا رازقِ طفلِ صغیر...

     

    3. نوزاد، قلب را رقیق می‌کند... اشک را روان می‌کند... خدا را از رگِ گردن نزدیک‌تر می‌کند... دل را رئوف می‌کند... تمامِ عمر را مرور می‌کند... بعد این‌طور می‌شود که شیخِ کبیر زیاد گریه می‌کند... 

    کفِ پای طفلِ صغیر... اندازۀ انگشتِ اشارۀ شیخِ کبیر است... شیخِ کبیر هم روزی طفلِ صغیر بوده... طفلِ صغیر هم به چشم برهم زدنی، شیخِ کبیر می‌شود... چه می‌ماند؟ انّ الانسان لَفی خُسر! 

     

    4. دلم برای پدرم پَر می‌کشد... برای روزی که سرم از کفِ دستِ او کوچک‌تر بود... روزی که طفلِ صغیری بودم، سخت فشرده به آغوشِ شیخِ کبیری... بال‌های رحمتش را بر من گشود و من تا پدر نشدم... نفهمیدم پدر یعنی چه! 

     

    5. سخت به سینه‌ام فشرده‌ام... گریه‌هامان را سر داده‌ایم... هر دو با چشم‌های سرخ و صدای گرفته، نشسته‌ایم پشتِ درِ اتاقِ زنانِ بیمارستان و با آهسته‌ترین صدای ممکن، با هم حرف می‌زنیم... 

    زبانِ یحیی ثبتِ رسمیِ هیچ کشوری نیست... اما زبانِ زندۀ دنیاست... پدرها و مادرها این زبان را بلدند... 

    تلویزیونِ سالن، مولودیِ تولدِ امام حسین علیه السلام را پخش می‌کند... فکر کنم شبکۀ سه... من زیرِ گوشِ یحیی از زکریا حرف می‌زنم و یحیی چه مستمعِ خوب و بادقتی است... 

     

    6. زکریا از خدا خواست نامِ پنج‌تنِ آلِ عبا را به او بگوید... خدا به اسمِ حسین علیه السلام که رسید، قلبِ زکریا زیر و رو شد... اشک‌هایش جاری... دلیلش را از خدا پرسید... خدا ماجرای حسین علیه السلام را برایش فرمود... زکریا از شدت غصه تا سه روز از بیت‌المقدس بیرون نیامد... اشک ریخت و اشک... از خدا پرسید علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها به چنین مصیبتی مبتلا شوند؟!

    بعد دعا کرد! دعا! 

     

    7. الدُّعا... سِلاح المؤمن. وَ دعای پدر در حقِّ فرزند... مستجاب و بی‌حائل است با خدا. وَ دعای پدر... سرنوشت‌ساز است و عاقبت‌ساز... یا... عاقبت‌سوز... 

    زکریا دعا کرد؛ خدایا به من فرزندی بده که چشمم را روشن کند... مرا به او علاقه‌مند کن... بعد همان‌طور که محمّدت را به مصیبتِ حسینش مبتلا کردی... مرا به مصیبتِ پسرم مبتلا کن... تا هم‌دردِ پیامبرت شوم... 

     

    8. باز من و یحیی زده‌ایم زیرِ گریه... 

    مستمع، صاحب‌سخن را بر سرِ ذوق آورد... 

     

    9. طفلِ صغیر، سخت فشرده شده به آغوشِ شیخِ کبیر... هر دو با چشم‌های سرخ و صدای گرفته... پرستار دارد می‌آید که یحیی را از من بگیرد و به آغوشِ مادرش برساند... خیال کرده گریه‌اش برای طلبِ شیر نوشیدن است... چه خیالِ خامی که از هم‌صحبتیِ ما بی‌خبر بوده! تا مزاحمِ خلوتِ پدر و پسری‌مان نشده، دهانم را به گوشِ یحیی می‌چسبانم... برایش دعا می‌کنم! دعا! الدّعا... سِلاح المؤمن. وَ دعای پدر در حقِّ فرزند... مستجاب و بی‌حائل است با خدا. وَ دعای پدر... سرنوشت‌ساز است و عاقبت‌ساز... یا... عاقبت‌سوز... 

    یحیی، بابا! الهی عاقبت بخیر شی... الهی سردارِ سپاهِ امامِ زمان شی... الهی شهید شی... 

    یحیی، بابا! سرت فدای بی‌سرِ کربلا...

     

    10. یادتان مانده نوشته بودم اوایلی که آمدیم اینجا، نمی‌توانستم انقضای دبّه‌های آب را تدبیر کنم؟ نوشته بودم زن و بچه‌ام گاهی تا چند ساعت تشنه می‌ماندند چون نتوانسته بودم مقدارِ آب را براساس روز و ساعت پیش‌بینی کنم؟ 

    نه این‌که بی‌فکر باشم! نه! که من هیچ‌وقت مردِ بی‌فکری نبودم... 

    نتوانسته بودم تدبیر کنم! 

    چند تا پیام دارم... چند تا هم ستارۀ روشنِ وبلاگ‌هایتان که نگرانِ ما بوده... 

    نه این‌که بی‌فکر رها کرده باشم و رفته باشم و نگرانیِ شما را ندید گرفته باشم... نه! 

    نتوانستم تدبیر کنم که این بی‌خبر رفتن‌مان شبیهِ بی‌خبریِ سه ماهۀ اولِ امسال نبوده که کسی نگران‌مان نشد... که سه ماهۀ اولِ امسال دوستی‌ها شکل نگرفته بود و حالا از دوستی فراتر رفته و در بیان، ما را یک اکیپ می‌شناسند... یک گروه... یک تیم... یک تشکیلاتِ کوچکِ ان‌شاءالله در آینده وسیع! باید تدبیر می‌کردم و خبری می‌گذاشتم... اما عقلم نرسیده بود! شیخِ کبیری که هنوز عاقله‌مرد نشده! این شد که گند زدم! وَ دل‌های بزرگواری را چند صباحی پریشان کرده‌ام... 

    من متولدِ هوای حرم هستم. بزرگ‌شدۀ حوالیِ حرم. من رعیتِ حرمم. رعیتِ امام‌رضا. از زمانی که طفلِ صغیر بودم... تا همین حالا که شیخِ کبیرم... یاد گرفته‌ام هر وقت گند زدم، پناه ببرم به دامانِ امام الرئوف... 

    یا امام الرئوف! 

    دل‌های بزرگواری که به مِهر، نگرانِ بی‌تدبیریِ من شده‌اند، با شما! 

    آبروداری کنید... مثلِ همیشه... 

    دلجویی از این دل‌طلایی‌ها، با شما آقا. حساب و کتابِ رعیت‌تان را خودتان صاف کنید. شما... مرا و یحیی را از خجالت‌شان دربیاورید. 

    .

    .

    .

    حالِ همه‌مان خوب است؛ به دعای شما. دوباره می‌نویسم:

    حالِ همه‌مان خوب است... هر پنج تایمان... به دعای شما

    ممکن است دیر بنویسیم. کمی دورمان شلوغ است. سرمان هم زیاد... یحیی حسابی غافل‌گیرمان کرده :) 

    آقای مرآت... خانم دزیره... خانم هیچ... برادر سینا... حلال کنید. خیلی عمیق‌تر و قیامت‌پسندتر از همین چند صباحی نگرانی حلال کنید... که خدا ستّارالعیوب است و نیکان، همه را به کیشِ خود پندارند... مأجورین ان‌شاءالله. دربارۀ شما با امام الرئوف، خاص‌تر صحبت کردم. بدهیِ من به شما را، آن‌که رعیتش هستم صاف می‌کند :)

    علی‌علی... یا علی مدد. 

    از دورهمی‌های مجازی تا تولیدِ زباله!

    1. تمومِ امروز با جمعی از اهالی، مشغولِ کارای فردا بودیم. اینجا شهر نیست که راهپیماییِ خیابونی داشته باشه، صرفا مردم میان مرکزِ منطقه و چند دقیقه‌ای شعار می‌دن و برمی‌گردن خونه. ولی فردا قراره ان‌شاءالله متفاوت باشه و براش یک ماهه داریم بدوبدو می‌کنیم... فردا قراره خیلی به ما خوش بگذره... ان‌شاءالله چند سال دیگه که از سیستان و بلوچستان برگشتیم، اون‌وقت می‌تونم با جزئیات بنویسم چرا و چطور... فقط بگم که به لطفِ خدا برای فردا کل منطقه بی‌قرارن... حتی خبرمون به مناطقِ اطراف هم رسیده و بوش میاد که جمعِ چند روستا باشیم... توکل به خدا... توسل به امام زمان ارواحنا فداه. 

     

    2. اینجا کسی پشتِ بومِ خونه خودش نرفت برای الله اکبر، آقایون رفتیم پشتِ بومِ مسجد، خانم‌ها هم روی ایوونِ خونه‌های خودشون. یه بیابون بود و طنینِ الله اکبرِ ما... :)

    شب باید نماز شکر بخونم... چنین روزهایی رو دیدن، فقط از فضلِ خداست و بس. 

     

    3. هم‌زمان با آرامِ جان، دو بار دعوت شدم به راهیان نور... ولی اینجا بارونیه و خونه‌های خراب زیاد... تشخیص دادم ضرورت اینجاست، توفیقِ خدمتِ شهدا ازم سلب شد... 

    حالا هم با شروعِ پویشِ جدید کتابخونیِ دورهمی‌مون؛ همسایه‌های خانم‌جان، زنگ زدن گروهِ جهادی‌مون برای 15 روز بره سوریه؛ کمک به زلزله‌زده‌ها. ولی لایقِ زیارتِ عمۀ سادات هم نیستم... گروه فعلا خوی هست، تقسیم‌شون کردیم نصفی بمونن همون خوی، نصفی برن سوریه. خودم همین‌جا هستم؛ هم بانو پابه‌ماهه، هم کارِ زمین‌مونده زیاده...

    این سلبِ توفیقا تلخه... دعا کنین خدا لایقم کنه... پاکم کنه... این کتابخونیِ جمعی (با این‌که اصلا سلیقۀ کتابخونیم نیست و چون بانو خودش جلسه کتابخونی داره و موازی‌کاری اشتباهه، خودم فقط کتاب رو می‌خونم) مثلِ همۀ کارهای جمعی برام برکت داشته... این‌که نه راهیان رفتم و نه سوریه، از ناپاکی و بی‌لیاقتیِ خودمه، اما نورِ جرقۀ چنین پیشنهاداتی تو زندگیم، برکتِ کارِ تیمیه... برکتِ تشکیلاتِ آیندۀ این کتابخونی ان‌شاءالله... یه سیاهی مثلِ من، قاطیِ سفیدها شده... خدا وقتی عملِ سفیدها رو می‌خره، درهم می‌خره... مالِ منِ سیاه رو هم می‌خره... اسمِ منم قاطی سفیدا میره... ما اَدا سفیدا رو درمیاریم، ان‌شاءالله خدا ما رو هم سفید می‌‌کنه...

     

    4. یادتونه گفته بودم براندازی عُرضه می‌خواد؟ یادتونه تو اون 100 روز اغتشاش و وحشی‌گری یه عده‌تون تهِ دلتون خالی شده بود؟ آقا فرمودن غصه نخورید... ما برتریم! انتم الأعلون! 

    22 بهمن شد :) 44 ساله شدیم :) دشمنامون امشب با پوشک رفتن رختخواب :) با مشتی قرصِ خواب‌آور :) خوابشونم نبرده از ترس و حرص و غصه :) فردام گروه‌درمانی دارن و دورِ هم براندازی‌ِ خیالی‌مون و به هم تبریک می‌گن که به لحاظِ روانشناسی تخلیه روانی شن، کار دستِ خودشون ندن :) 

    هیچی نشد! دیدین؟

    به حرفِ شهدا ایمان داشته باشید! به حرفِ شهید دیالمه ایمان داشته باشید!

    "انقلاب هر زمان یک موج می‌زند و یک مشت زباله را بیرون می‌ریزد." 

    فقط تلاش و دعا کنیم هرگز زباله نشیم! همین! 

    اللّهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

     

    heartتولد انقلابِ اسلامی‌مون مبارک باد :)heart

    عیدانه

    روز

    خونه مملو از شرشره‌های دست‌سازه با خرده‌کاغذها و خرده‌پارچه‌ها... مملو از بادکنک... گل‌های زینتیِ دست‌ساز با کاغذباطله‌ها... درِ خونه پرچمِ رنگی‌رنگی زدیم... بدون اسم و نشون... درِ بیرونیِ خونه هم پرچمِ بزرگِ ایران که حاصلِ خیاطیِ دخترمه زدیم... سعیدِ همسایه هم پرچمِ ایران زده... مادرِ جرجیس هم... ملّای روستا هم که پرچمِ ایران زد درِ خونه‌ش، مابقیِ اهالی هم به تکاپو افتادن...

    ما جز پرچمِ ایران ولی پرچمِ رنگارنگِ کوچولو هم داشتیم... زدیم درِ داخلیِ خونه که از روی ایوون به بیرون دید داره... 

    از یک ماهِ پیش با دخترم و یحیی (یحیی هم شریکه خب :) پابه‌پای ما برای امام علی جانمون تو گل‌دوزی شریک بود :) ) شروع کردیم به شاخه‌گلِ نمدی دوختن... تونستیم 110 تا درست کنیم... تو یه سبدحصیری که از طرقبه‌مون :) خریده بودیم، یه روسری‌سبزِ ساتن انداختیم و گلا رو چیدیم توش... دوست داشتم خونه به خونه ببرم و بهشون گل هدیه بدم، اما شاگردبنّا صلاح ندونست. گفت با شناختی که از مردمِ اینجا دارم، مثلِ روزِ عاشورا که خودشون اومدن به ما تسلیت گفتن، امروز هم خودشون میان به ما تبریک بگن... اگر اومدن، گل‌ها تقدیم‌شون، اگر نیومدن، گل‌ها رو 22 بهمن تقدیم‌شون می‌کنیم. هر تصمیمی که محرّکِ ضداتحاد باشه، نه جهادیه، نه علوی. ما اینجا مهمانِ اونها هستیم و موظفیم به حفظِ احترام‌شون. 

    اولِ صبح درِ خونه به صدا دراومد... فکر کردیم جرجیسه که آفتاب‌نزده پا میشه میاد پیشِ من... صبحونه‌ش و با من می‌خوره و بی‌حرف و سروصدایی می‌مونه کنارِ روزمره‌هام... پسرم رفت در و باز کرد و دیدم باباش و صدا می‌زنه... بعد هم شاگردبنّا یاالله یاالله‌گویان خبر داد مهمانِ مرد داریم و من و دخترم چادرچاقچول کردیم... 

    کی بود؟ ملّای روستا و چند نفر از ریش‌سفیدا و بزرگانِ منطقه... اومده بودن امروز و به ما تبریک بگن... برای تبرک هم برامون دو قرصِ نونِ تازه‌پختِ ماسی رو آورده بودن... وقتی سبدِ گل رو دیدن خیلی خوشحال شدن... وقتی شاگردبنّا گفت دوست داشتیم اینها رو به اهالی تقدیم کنیم ولی بی‌اجازۀ شما نکردیم، بیشتر خوشحال شدن... پیشونیِ شاگردبنّا رو بوسیدن و کلی برامون دعای خیر کردن... 

    تو این نزدیکِ یک سالی که اینجاییم، هر وقت از مهمان‌نوازیِ اهالیِ اینجا رزقی به سفره‌مون رسیده، حتی اگه یه لیوان آب، قبلِ خوردنش ذکرِ الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب علیه السلام گرفتیم و حبّ مولاعلی علیه‌السلام رو چاشنی‌ش کردیم... این دو قرصِ نون ولی برای ما لبریز از حبّ علی علیه السلام بود... بوی گرمِ اتحادی می‌داد که تا قبل از این فقط شاگردبنّا گفته بود حتی عید غدیر رو بهت تبریک می‌گن و تو جشنت شرکت می‌کنن... 

    با رضایت و رخصتِ ملّا، پسرم و دخترم گل‌ها رو بردن که خونه به خونه تقدیم کنن. متفاوت‌ترین روزِ میلادِ امیرالمؤمنینِ ما بود... وَ قشنگ‌ترین... وَ باشکوه‌ترین...

    دورت بگردم مولای من... 

     

    مرد

    چفیۀ عِراقیش و انداخته رو دوشش و ایستاده روی چهارپایۀ حمام و با شور می‌خونه: دلم امشب، هلاکِ یاره... هوای دیدنِ نجف داره... میونِ دل‌هامون تا محشر... ولایتِ حیدرِ کرّاره... علی دنیامه... علی بابامه... چقدر خوشبختم... که علی آقامه... 

    همه‌مون دورش و گرفتیم و شلوغ‌کاری می‌کنیم؛ دخترم کِل می‌کشه... پسرم تندتند دست می‌زنه و بالا و پایین می‌پره... من 7 تا دونه شکلات رو که داریم پاش می‌دم رو سرمون... یحیی هم ورجه‌وورجه می‌کنه :)

    چند تا از فامیل زنگ زدن که شماره‌حساب بدید مبلغی رو واریز کنیم، اینجا نذری بدید. شاگردبنّا خیلی محترمانه قبول نکرد و گفت همونجا تو مشهد بدید به یتیما و مناطقِ محروم و حاشیه‌شهر... اما وقتی چند تا از جهادگرا بهش زنگ می‌زنن که شما که اونجایی شماره‌حساب بده مبلغی واریز کنیم یا نذری بده یا بزن به یه زخمشون و یه کار جهادی کن... قبول می‌کنه. 

    نیازی نیست ازش بپرسم چرا! بارها از این موارد داشتیم و اون اوایل می‌پرسیدم و حالا می‌دونم چرا و من هم موافقشم. می‌گه نذرای فامیل، نذرای از سرِ اخلاص و محبته، اما برای ثوابِ اخرویِ خودشونه... وَ خواه‌ناخواه نگاهِ برتری رو داره... ینی طرف از عشقش به امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روزی دوست داشته خرج کنه و سراغِ مناطقِ سنّی‌نشین اومده... خدا ازش قبول کنه ولی چرا تا قبل از این یادش نبود به این مناطق نذری بده؟! چون نگاهش از مرحلۀ حبّ به وظیفه و تکلیف و خونواده بودن نرسیده! چون تفکّرِ تمدنی نداره! اون جهادگری که ولی دستش تنگه و مثلا آقامصطفی خودش مستأجره ولی ماشینش و فروخت و برای اون پیرزن تو سفیدسنگ بعد از زلزله خونه ساخت، اون نگاهش تمدنیه! غدیر به غدیر سر و کله‌ش پیدا نمی‌شه و بعد بره که حاجی‌حاجی مکه! نگاهش بالا به پایینی و این سنّیه و من شیعه نیست! نگاهش ثوابِ اخرویِ خودش تنها نیست! این سنّی ازش جدا نیست؛ پارۀ تنشه! غیرِ عید هم دستش برسه کمک می‌کنه اینا تو سختی نباشن... همون‌جور که کمک کرد زلزله‌زده‌های کرمانشاه تو سختی نباشن... نگاهِ تمدنی، شیعه و سنّی نداره که عید و میلاد یادِ نذری بیفتی! بعدم بشینی و پاشی بگی من روزِ میلادِ امام علی علیه السلام به مردمِ سیستان و بلوچستان نذری دادم(!) 

    نگاهِ تمدنی گفتنی هم اگه داره، برای یار جمع کردنه... برای دست زیاد کردنه... برای سرِ سفره نشوندنه... تک‌خوری نکردنه... برای اینه که فهمیده مستضعفین وارثینِ زمینن... پس اونی که نیازمنده ماییم... این‌که کاری از دستمون برای وارثینِ زمین بربیاد، برای ما نعمته! برای ما! پس اونی که بدهکاره ماییم! اونی که باید شاکر باشه ماییم! اونی که این و فهمیده دل تو دلش نیست آدمای بیشتری رو سرِ این سفرۀ نعمت بنشونه... می‌گه که منم بیام... تو هم بیای... اون یکی هم مشتاق شه... نمی‌گه که بگه آره دیگه! کاری بود که ازمون برمیومد! بالاخره داشتیم و زکاتِ مالمون و دادیم! 

    نکتۀ جالبش برای من می‌دونین کجاست؟ این‌که فامیل‌مون خیلی پولداره... اما مبلغی که می‌خواست نذر کنه، می‌شد چند جعبه شیرینی... ولی رفقای جهادگرش و می‌شناسم... همه شغلِ آزاد... خونه‌های مستأجری... پرجمعیت و عیال‌وار... اما پولشون رو هم شد خرجِ ساختِ آب‌انبارِ یکی از روستاهای اطراف که شرایطِ آبیش از همه سخت‌تره... چقدر من دوستای جهادگرش و دوست دارم... اینا کجا سیر می‌کنن؟! دنیا چطور براشون این‌قدر بی‌مقداره و بازیچه‌س؟! 

    خوش به سعادتشون... 

     

    مبارک

    فرشته‌های کوچولو که با دیدنِ امام خامنه‌ای ذوق می‌کنن و بپربپر دارن، من و دخترم اشکامون می‌ریزه... میاد بغلم و می‌گه خوش به حالشون... چرا من جشن تکلیفم آقا نداشتم؟!... دست می‌کشم سرش و ادامۀ لحظات رو با هم می‌بینیم... پسرم از فضای رنگی‌رنگیِ حسینیه ذوق کرده و هی به خواهرش می‌گه چه قشنگه... چه نازه... هر از گاهی هم یهو خم می‌شه روی صفحۀ لپ‌تاپ و صورتِ آقا رو می‌بوسه... 

    وقتی تموم شده و لپ‌تاپ و خاموش می‌کنیم، چشمای من و دخترم هنوز خیسِ اشکه... پسرم هی میاد صورتِ من و خواهرش و می‌بوسه که دیگه اشکی نباشیم... از شاگردبنّا می‌پرسم به چی فکر می‌کنی که چشمات این‌جوری برق می‌زنه؟ می‌خنده... می‌گه دیدی تو جشنِ تکلیفا خونواده‌ها... مربی‌ها... معلما... فامیل... چه جوری با دخترا حرف می‌زنن؟ 

    متوجهِ نکته‌ش نمی‌شم! از دخترم می‌پرسه بابا یادته تو جشنِ تکلیفت معلما بهت چی می‌گفتن؟ فامیل؟ دوست و آشنا؟ 

    دخترم هم متعجب نگام می‌کنه و می‌گه نه! فقط یادمه می‌گفتن چه فرشتۀ قشنگی شدی... ماه شدی... 

    شاگردبنّا یهو بشکن می‌زنه و می‌گه ها! همین! خودشه! ببین! حتی تو ذهنشون می‌مونه! همه می‌گن فدات شم! چه ماه شدی! چه قشنگ شدی! شبیهِ فرشته‌ها شدی! 

    همه همین‌قدر براشون جشنِ تکلیف، یه جشنِ مرسومِ بی‌محتواست که دخترا رو مثلِ همیشه تزیین می‌کنن که بذارن تو ویترین و بگن واااای! چه ناز شدی! یه بار بی‌حجاب تزیین می‌کنن و می‌ذارن ویترین؛ می‌شه زن، زندگی، آزادی! یه بار باحجاب تزیین می‌کنن و می‌ذارن ویترین؛ می‌شه جشنِ تکلیف! دختر منهای فکر و شعورش، فقط با بدن و چهره‌ش(!)

    ولی دیدی آقا چطور با این دخترا و همۀ دخترای دنیا حرف زد؟ آقا براشون سخنرانی کرد! سخنرانی خانوم! مثلِ دیدارشون با فرماندهانِ ارتش! مثلِ دیدارشون با مردمِ قم! مثلِ دیدارشون با بانوان! مثلِ دیدارشون با رؤسای سه قوّه! یه سخنرانیِ مغزدار! با راهکار! با چراغِ راه! فقط آقا شأنِ این دخترها رو مراعات کرد... چه جوری بگم؟ فقط آقا دخترا رو آدم حساب کرد! 

    "دختران و نوگلان عزیز من! جشن تکلیف یک جشن و عید واقعی است چون از لحظه تکلیف این قابلیت را پیدا کرده‌اید که خدا با شما حرف بزند و به شما تکلیفی بدهد که آن را انجام دهید و این رتبه یعنی «مخاطبِ خدا شدن»، رتبه‌ای بسیار با ارزش در انسانیت است."

    آقا فقط اونها رو این‌قدر بزرگ و مهم تلقی کرد که بهشون تکلیف داد! تکلیف! 

    "جشن تکلیف یعنی شما دیگر کودک نیستید بلکه نوجوان و مسئولیت‌پذیرید و می‌توانید در خانواده، مدرسه و محیط بازی با دوستان خود اثرگذار باشید و دیگران را نیز به راه راست هدایت و راهنمایی کنید که این مسئولیتی بر عهده همه ما است... امروز زنان برجسته و مسئولیت‌پذیر ما در بخشهای علمی، عملی و جهادی که مایه افتخار کشور هستند، زیاد و بیش از گذشته هستند. شما نیز سعی کنید با درس و کتاب خواندن و کار و فکر کردن، در آینده جزو زنان بزرگ کشور عزیزتان شوید."

    فقط آقا این دخترا رو تا این حد بزرگ و مهم حساب کرده که از مبارزه باهاشون حرف می‌زنن! از مبارزه! فکر کن! حتی مقیدترین پدر و مادرها هم بعید می‌دونم با دخترِ 9 ساله از مبارزه حرف بزنن! فقط تو سیرۀ ائمه چنین چیزی رو داشتیم! پیامبر با حضرت زهرا سلام الله علیها! امیرالمؤمنین با حضرت زینب سلام الله علیها! امام حسین علیه السلام با خانم‌ها سکینه و رقیه سلام الله علیهما... امام موسی کاظم علیه السلام با خانم معصومه سلام الله علیها... 

    فقط تو سیرۀ بزرگان چنین چیزی رو داریم! نامه‌های امام خمینی به دخترخانم‌هاشون یادته؟! 

    کی و دیدی از مقیدای دور و برمون که با دخترِ 9 ساله‌ش روزِ جشنِ تکلیفش چنین صحبتِ عمیقی کنه؟! 

    "شما می‌توانید در این مبارزه عظیمی که ملت ایران در دوران انقلاب با ظلم، بدبختی و تبعیض آغاز کرده است، نقش‌آفرین باشید همچنانکه قبلاً نیز زنان زیادی نقش‌آفرینی کردند و امروز مردم با مطالعه کارهای بزرگ آنها در کتابها از زحمات برجسته آنها در طول سالهای انقلاب آگاه می‌شوند."

    با چنان شور و حرارتی از فرمایشاتِ آقا صحبت می‌کنه که همه‌مون به وجد اومدیم... بلند می‌شه و همین‌طور که داره می‌ره به سعید سر بزنه، زیرِ لب می‌گه هر عقلِ سلیمی عاشق و والۀ این مرد می‌شه... 

    من لپ‌تاپ و دوباره روشن می‌کنم و این بار از نگاهِ شاگردبنّا به مراسم نگاه می‌کنم... اصلا انگار بارِ اول هیچی نشنیدم... بارِ اول شور بودم و این بار شعور... بارِ اول عشق و این بار عقل... چه سخنرانیِ مبارکی... 

    بابای ما! ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس