اِلَی الغابرین

1.

رفته بودم حرم امام رضاجان که با مددِ ایشون، شعارِ کاروان رو تعیین کنم. هر سال هستۀ مرکزی داشتیم و با مشورت شعار تعیین می‌شد، امسال ولی همه‌چیز یهویی اتفاق افتاد و با پیامکِ فهیمه‌خانم به‌راه شدیم، فرصتی نبود هستۀ مرکزیِ بچه‌های جهادی رو جمع کنیم. هر کدوم یه منطقه مشغول بودن و جمع کردن‌شون باعث می‌شد از کارشون عقب بمونن. پس چاره‌ای نداشتم جز تنهایی تصمیم گرفتن. 

تو راهِ حرم به شعارهای سال‌های قبل فکر می‌کردم؛ شروعِ تشکیلات با همسفری... صابروا و رابطوا... بهترینِ خویش... شبیهِ شمر... به احترامِ حبیب... 

داشتم به مبنای شعارها، تحقیقات، آیات و روایات، جزواتِ تهیه‌شده، سخنرانی بر مبنای شعارها، پوسترها و بنرهای مبنایی و هر چیزی که براساسِ شعار تهیه و تدوین می‌شد فکر می‌کردم. به این‌که امسال ممکنه به هیچ‌کدوم نرسیم و فقط به تئوری و گفتار منتهی شه... نگران بودم که دو هفتۀ دخترا تباه بشه... گرچه این سفر خودبه‌خود محتوا داره و تربیتیه، اما اتفاقا وقتی یه فرصتِ طلایی پیش میاد، آدمِ زبل اونه که بیشترین بهره رو از این فرصت ببره... مثلِ اینه که تو حرم باشی... شبِ جمعه باشه... وقتِ اذان باشه... بارون هم بباره... بعد تو در دعا کردن تنبلی کنی و بگی خب! خودِ امام که می‌دونن تو دلم چه خبره! برام دعا می‌کنن! بله دعا می‌کنن، اما زبل اونیه که از همۀ این شرایطِ طلایی بهترین بهره رو ببره و سنگین‌ترین دعا رو بیاره وسط! 

صحن گوهرشاد بعد از نماز واجبم، نیت می‌کنم دو رکعت نماز استغاثه بخونم به امام زمان ارواحنا فداه که کمک کنن شعارِ کاروان رو انتخاب کنم و فضا برای پیاده‌سازیش هم مهیا شه و فراتر از تئوری بتونیم در عمل کار کنیم و یادگاریِ عملی بعد از سفر برای دخترا بمونه. سلامِ نماز و دادم و به سجده رفتم برای ذکر گفتن که یکی می‌زنه به شونه‌م و قبل از این‌که سر از سجده بلند کنم، می‌گه "برای جامانده‌ها زیاد دعا کن"! 

درست عینِ همین جمله رو گفت! به شتاب سر بلند می‌کنم از سجده و شیخِ پیرمردِ موسپیدی رو از پشت می‌بینم که داره ازم دور می‌شه. ازش می‌پرسم جامونده به بهانه یا به ضرورت؟ 

حتی برنمی‌گرده که صورتش رو ببینم، فقط دستی بلند می‌کنه و جواب می‌ده؛ جامونده، جا، مونده دیگه! 

بلند می‌شم که برم برسم بهش، اما تو جمعیت گم می‌شه... 

تردید نمی‌کنم. به فهمیه‌خانم که مسؤولیتِ فرهنگیِ کاروان رو زحمت کشیدن و تقبل کردن درجا پیام می‌زنم.

شعار امسالِ کاروان: جامانده‌ها. 

 

2. 

فرصت خیلی کوتاه بود اما گروهِ فرهنگی سنگِ تموم گذاشتن. قبلا خودم یا ام‌یحیی نوشته بودیم این فهیمه‌خانم دخترِ قَدَریه. درست نیست بگم مثلِ یه مرد از پسِ خیلی کارا برمیاد، چون مرد بودن امتیاز نیست، اما برای رسوندنِ معنا اجازه بدید همین اصطلاح رو به کار ببرم که واقعا مثلِ یه مرد از پسِ کارها برمیاد. اصلا ویژگی‌های خاصی دارن که سایر خانم‌ها و دخترها ندارن. من و ام‌یحیی بارها شده تلاش کردیم برای ایشون موردِ مناسبی پیدا کنیم و زودتر ازدواج کنن، چون واقعا چنین قدرت تفکر و مدیریتی حیفه ازش بچه‌ای برای نسلِ شیعه متولد نشه، اما تا حالا مردی که کفوِ ایشون باشه پیدا نکردیم، حقیقتا همه برابرِ ایشون پسربچه‌ای محسوب می‌شن که خب حیفِ این دختر با این قابلیت‌هاست! منظورم از قابلیت مدرکِ دانشگاهی و پول و خانوادۀ خاص نیست ها! کلی آدم اینا رو دارن و عرضۀ جمع کردنِ یه زندگی رو ندارن(!) نه! منظورم دقیقا قابلیت داشتنه، به معنای مدیریتِ زندگی با همۀ پیچیدگی‌ها و بحران‌هاش! برای همین واقعا تو فرصتِ کمی که داشتیم سنگِ تموم گذاشتن و مدیریتِ عالی کردن و از آیات و روایات و احادیث و سخنانِ بزرگان، جزوۀ مختصر و مفیدی در بابِ جاماندگان تهیه کردن و مسیرِ عملی برای پانزده روزِ کاروان چیدن. 

برنامه‌ریزی‌شون خیلی جالب و پخته بود؛ از دعا و نیابت گرفتن برای جامانده‌ها شروع می‌شد، بعد بررسی وضعیت و چراییِ جاموندنِ جامونده‌ها رو داشتن، بعد می‌رسیدن به بررسی وجودِ این دلایل در خودِ زوّاری که اومدن و الحمدلله جانموندن اما ممکن بود یا هست روزی زبونم لال از تجمعِ مؤمنین جا بمونن، بعد با یه تیمِ ریاضی درصدگیری کرده بودن از میزان درصدِ وجودِ رگه‌های جاموندن در زوّار، بعد وارد مرحلۀ پیشگیری و درمان شده بودن که ریشه‌ای بهانه‌ها و شبه‌بهانه‌ها و ضرورت‌های قابل جایگزینی و چاره رو درمان کنن، و مرحلۀ آخر هم بیمه شدن از جاموندن رو اجرا کرده بودن که از پرداختن به جزئیاتش معذورم اما واقعا جذاب کار کرده بودن. کارشون تیمی بود اما خلاقیت و این ایده از خودِ فهیمه‌خانم بود که واقعا هر بار با ایشون کار کردم من و شگفت‌زده کردن! خدا حفظ و زیادشون کنه. 

خلاصه کل سفر به یاد جامونده‌ها گذشت و حتی زیر قبه هم برای جامونده‌ها دعا کردیم... 

 

3. 

دمِ سفر بابای فهیمه‌خانم زنگ زده بود که من هم می‌خوام با شما بیام! هزینۀ کم و کاروانِ آماده و بی‌زحمت، وسوسه‌ش کرده بود! من مرد با خودم نمی‌برم مگر مَحرمِ یکی از دخترای کاروان باشه که به‌عنوانِ مراقبِ گروه‌ها و برای امورِ خدمتی ازش استفاده کنم. به ایشون هم گفتم مشکلی نیست و به‌عنوانِ خادمِ دخترا می‌تونین تشریف بیارین. بنده‌خدا خیال نمی‌کرد جدی باشه یا تصورش این بود در حد دو تا داد زدنه که چرا دیر رسیدن پای قرارِ گروه(!)، با خوشحالی قبول کرد. من هم درجا قرارمدار گذاشتم فردا بیان دفترِ جهادی‌مون تا جلسۀ هماهنگیِ امور رو با هم داشته باشیم. فرداش که اومد و جلسه رو با هم داشتیم، آخرِ جلسه گفت حالا من و حتمی نبندید، من خانومم مریض‌احواله شاید نتونم بیام :) و نتونست بیاد! به خودم اجازه نمی‌دم ساحتِ یه پدر رو پیشِ دخترش بشکنم، و اگرنه دوست دارم از فهیمه‌خانم بپرسم این همه عرضه و توان و قوّتِ فکری و کششِ روحی رو با اون جثۀ نحیف که کسی باورش نمی‌شه بتونه پابه‌پای یه مرد فعالیت کنه، از کجا آورده وقتی باباش این‌قدر عافیت‌طلبه؟! 

 

4. 

لیستِ نهاییِ ثبت‌نام 286 نفر بود که اعلام کرده بودیم از این تعداد فقط بخشِ محدودی رو می‌بریم. جلسۀ معارفه که گذاشتیم و شرایطِ کاروان رو گفتیم، تعدادی خودشون انصراف دادن که ما معرفی‌شون کردیم به کاروان‌های زیارتی معمولی. 

به محضِ رسیدن به مشهد با چند تا از کاروان‌دارها جلسه گذاشتیم و قرار شد جا برای زواری که من می‌فرستم نگه دارن. می‌دونستم رویکردِ فرهنگیِ کاروانِ ما رو همه نمی‌تونن طاقت بیارن و انصراف می‌دن، از اون‌طرف کاروانی برای خانم‌ها نیست، برام مهم بود حتی یک نفر به واسطۀ من از اربعین جا نمونه. برام مهم بود حتی یک نفر رو هم که شده از جاموندن حفظ کنم. شده بود از برنامۀ فرهنگیم کوتاه بیام، میومدم اما حتی یک نفر رو نمی‌ذاشتم به واسطۀ من از قرارِ تجمعِ جهانیِ مؤمنینِ امام صادق علیه السلام جا بمونه. 

شکرِ خدا حضرت اباعبدالله علیه السلام به نیتم برکت دادن و کار به کوتاه اومدنِ من از امورِ فرهنگیم نرسید و اونایی که از کاروانِ خودمون انصراف دادن و تونستم تو کاروانای دیگه پخش کنم و برای خودم 170 نفر موندن که تعهدنامۀ فرهنگیِ کاروان رو امضا کردن و الحق و الانصاف هم زورشون رو زدن و بسیار زائرینِ خوب و بابرکتی روزیم شد. هزار الحمدالله... هزار الحمدالله... البته تغییرِ ذائقه مشهود و استحالۀ فرهنگی قابلِ رؤیت بود، اما باز هم قابل قبول بودن و دشواریِ خارج از مدیریتی پیش نیومد. 

با چهارتا اتوبوس راهیِ عراق شدیم و تو پیاده‌روی هم پنج گروه شدیم. تا برسیم به پیاده‌روی فرصت بود که روحیاتِ زوّار رو بشناسیم که براساسِ شناخت گروه‌بندی کنیم. 

محارمِ خودم و چند خانمِ بچه‌دار به مسؤولیتِ ام‌یحیی 26 نفر، جلوتر از همه فرستادم چون گروهی که بچه‌داره کندتر راه میره و توقفِ بیشتری داره، پس باید جلوتر از همه راه بیفته که در بدترین حالت به‌مرور بشه آخرین گروه و خیلی فاصله نداشته باشه با بقیه. 

حدودِ 40 نفر از زائرهای چالشی و نق‌نقوی گروه رو به مدیریتِ ناصر و خانومش راهی کردم، چون ناصر آدمِ پخته و صبوریه و بلده با هر اخلاقی چطور کنار بیاد.

حدودِ 50 نفر از دخترای جوان و دانشجو و دانش‌آموزِ کاروان رو با دخترِ خودم سپردم به فهیمه‌خانم و رفقاش. با این‌که هر کدوم از رفقاشون هم توانمندیِ ادارۀ یه گروه رو داشتن و عراق رو هم می‌شناختن و خیلی به دردم می‌خوردن اگر گروه‌ها رو با افرادِ کمتر می‌بستم، اما رفیقن دیگه، رفیقا دوست دارن با هم باشن، دیدم روا نیست برای راحتیِ خودم خوشیِ اینا رو ازشون بگیرم. هرچی شروشور و بلا بود و انداختم با فهیمه‌خانم. دخترِ خودم رو هم فرستادم که براش فرصتِ یادگیری باشه و از هم‌نشینی با فهیمه‌خانم استفاده کنه و هزار الحمدالله که چقدر بهش خوش گذشته و هنوز که هنوزه اسم فهیمه‌خانم و رفقاش از دهنش نیفتاده :) هی داره خاطراتِ خوششون از اون سه روز و نیم پیاده‌روی رو تعریف می‌کنه برای همه :)

40 نفر زوّارِ تقریبا بیمار رو که در فرم‌هاشون زده بودن نیاز به مراقبت و یه‌سری احتیاط دارن، سپردم به محمدرضا، رفیقِ جهادیِ خودمون و خانومش که هر دو پزشک هستن و سال‌هاست قبولِ زحمت می‌کنه و همراهمه در کاروان‌های زیارتی و طبیبٌ بدوّارۀ زوّار حضرت اربابه... خدا اجرشون بده... 

مابقی رو هم که حدودِ 14 نفر زائرِ بی‌چالشِ صبور بودن سپردم به یکی از دخترای کاروان که با برادرش ثبت‌نام کردن و قرار شد برادرش خادمیِ کاروان رو بکنه که خدا خیرش بده، در حد توانش کمک کرد و با وجودِ سن کم، از پسِ مسؤولیتاش براومد و باری از دوشِ ما برداشت. 

خودم هم که آخرین نفر راه افتادم و سیّار بودم که بتونم به همه سر بزنم و کاری یا موردی بود پیگیری کنم و جای خواب و استراحت پیدا کنم. 

 

5. 

معمول اینه که همه میان و از شیرینی‌ها و لذاتِ سفر اربعین می‌نویسن، دم‌شون گرم، خیلی هم کارشون درسته. باید شیرینی رو فریاد زد و کرد تو چشمِ اونایی که زور می‌زنن بگن این سفر فلان است و بیسار است! اما من اگر بخوام از اربعین بنویسم، میام و از سختیاش می‌نویسم! غلیظ و بی‌روتوش هم می‌نویسم! چرا؟! چون اربعینی‌ها مفت و مجانی که این‌قدر ارج و قرب ندارن! زیارتِ کربلا رو همه می‌رن! همه کربلایی می‌شن! اما فقط اربعینی‌ها هستن که صاحبِ احادیث و روایاتِ عجیب و غریبن! خب این همه ارج و قرب و منزلت از کجا میاد؟! کربلا که همون کربلاست! زیارتم که همون زیارته! پس چرا طبقِ احادیث و روایات بین اونی که یک هفته قبل از اربعین رفته زیارت، با اونی که اربعین رفته زمین تا آسمون فرقه؟! چرا اربعینیه صراحتاً در حدیثِ امام صادق علیه السلام "مؤمن" صدا می‌شه اما کربلایی‌ها نه؟! 

یکیش شاید سختی‌هاست! تحملِ سختی‌های واقعا سختِ اربعین! یعنی... جهاد! 

معنیِ جهاد رو یادتونه؟ 

تلاشِ همراه با سختی! 

اربعینی‌ها می‌تونستن فقط تلاش کنن برن زیارت و قبل یا بعد از اربعین عازم شن، اما انتخاب کردن تلاش کنن برن یه سفرِ سخت! انتخاب کردن برابرِ وسوسه‌های شیطانی و نفسانی بایستن و خودشون رو برسونن به میعاد و موعدِ مؤمنین! انتخاب کردن از حرف و حدیث‌ها و سرزنش‌ها و طعنه و تیکه‌ها و روشن‌فکری‌ها نترسن و استوار بمونن!

اینه که متمایزشون می‌کنه! 

خب! چطور می‌شه فهمید اربعینی‌ها چرا متمایزن؟ 

وقتی بدونیم سختی‌های اربعین چیه و اونا چیا رو تحمل کردن! به استقبال و پذیرشِ چیا رفتن! زیارت با چه شرایطی رو انتخاب کردن! 

بنابراین منتظرِ پست‌های خیلی تلخِ من از شیرین‌ترین زیارتِ تمومِ عمرِ اربعینی‌ها باشید ؛)

 

6. 

شنیدم قراره 25م فتحمون کنن :) کلی خندیدم چون دو هفتۀ کامل نیمی از ایران خالی بود و انقلابی_ولایی_مذهبیا عراق بودن و هیچ شکری نتونستن بخورن :))) حالا که ما برگشتیم و با جان‌های شارژشده هم برگشتیم! بیاین فتحمون کنین ببینم :)))

 

7.

سلام علیکم جمیعا و رحمه الله و برکاته.

زیارات و عزاداری‌ها قبول ان‌شاءالله. 

به یادتون بودم. خدا قبول کنه براتون هم مشّایه قدم برداشتم. ان‌شاءالله کسی جانمونده باشه... 

هنوز مشهدیم. ان‌شاءالله بعد از شهادت آقا برمی‌گردیم بلوچستان و بیشتر می‌نویسیم. 

علی‌علی.

    پایانِ عمرِ قطره‌ها؛ خشمِ شبِ دریاست!

    1. بلاگفا که بودیم یه دخترخانمی وبلاگ داشتن که دهۀ دومِ محرم همیشه روضه می‌نوشتن. خوب هم می‌نوشتن. دلیلش رو نوشته بودن تو دهۀ اوّلِ محرم که غصه‌ای نیست، هرچه هست شادیه... شادیِ کنارِ امام حسین علیه السلام نفس کشیدن... شب‌ها با صدای پای حضرت عباس علیه السلام راحت خوابیدن... صبح با لبخندِ آقا علی‌اکبر علیه السلام دنیا رو دیدن... دورِ همیِ یارانی که تا قیامت مثلشون نیست... غصه کجا بود؟! اما دهۀ دوم که دیگه هیچ‌کدومِ اینا نیست... دهۀ دوم که قرآن‌های ورق‌ورق‌شده روی زمین مونده و مخدّرات بی‌مرد و مَحرَم شدن... درست اونجا که مصیبت اتفاق افتاده و کمر شکسته... خیمه‌ها رو جمع می‌کنن... موکب‌ها خاموش می‌شه... هیئت‌ها و روضه‌ها از رونق می‌افته... درست با شروعِ تنهایی و غربتِ حضرت زینب سلام الله علیها... عزاداریِ ما تمام می‌شه و میریم پی زندگی‌مون... 

    وبلاگ‌شون رو وقفِ روضه‌های دهۀ دوم کرده بودن... چند سالیه وبلاگشون رو بستن و متأسفانه من هم دیگه پیداشون نکردم، اما خواستم رسمِ درست‌شون پابرجا بمونه و دهۀ دوم رو نوشتم، گرچه قلمِ من به روضه‌های ایشون نمی‌رسه... برای عاقبت بخیری‌شون سه صلوات بفرستیم. 

     

    2. باروبندیل و بستیم. کلیدِ خونه رو دادیم به سعید که چرخۀ کتابخونه متوقف نشه و در نبودِ ما اهالی باز هم بتونن کتاب بخونن و به باغچۀ کم‌سن و سالمون هم رسیدگی کنه. حالا که قراره مدتی از اینجا بریم عمقِ محبت‌ها به چشم اومده؛ تقریبا هر روز از روستاهای اطراف میان برای خداحافظی و دیده‌بوسی و ابراز دلتنگی و الطافِ بی‌شمار... یکی یه جعبه انبه آورده بیاریم برای خونواده‌هامون... یکی یه دبّه خرما از نخلستونش... مادرِ جرجیس یه ظرفِ پر شیرینی لندو درست کرده و آورده برای مادرهامون ببریم... اون یکی از روستای کناری یه کیسه موز آورده سوغات ببریم... نور برای مادرهامون شال‌های زیبای سوزن‌دوزی‌شدۀ هنرِ خودش رو سوغات داده... جرجیس بهونه‌گیر شده و طفلی بچه فکر می‌کنه ما دیگه برنمی‌گردیم... بزی‌هامون و ملّا برده تو گلۀ خودش که در نبودِ ما ازشون مراقبت کنه... ماسی قراره برای تو راهمون کلی نون بپزه که گفته پولش و محاله بگیره... ملّاصیّاد که به دخترم صیّادی یاد می‌ده پا شده از نگور اومده اینجا که از من خداحافظی کنه... اون دخترخانومی که اینجا خوندید و دیگه دوستمون شده، یه کرتۀ (لباس مردونۀ بلوچی) گرون‌قیمت برای پدرم سوغات داده ببرم و لطف... لطف... لطف...

    یا ستّارالعیوب...

    اَعوذُ بِکَ مِن نَفسی...

     

    3. پنج‌شنبه راه می‌افتیم بریم مشهد... بعد از یک سال و نیم... به محضِ رسیدن قبل از هرجا و هر کاری می‌ریم مسجد گوهرشاد... فقط امام رضاجان می‌دونن دور از ایشون به ما چه گذشته... 

    باید صلۀ رحم کنیم... امّ‌یحیی به دانشگاه سری بزنه و بخشی از امور رساله‌ش رو که نیاز به حضور داره پیش ببره... بعد من بچسبم به کارهای کاروانِ اربعین... شوخی‌شوخی یه لیستِ 251 نفره رسیده دستم از دخترانی که ثبت‌نام کردن و می‌خوان بیان... باید بیفتم دنبالِ اتوبوس... طبقِ مشورت‌هام امسال بحرانِ اربعین؛ اتوبوسه... ای کاش تمامِ راننده‌ها و اتوبوس‌رانی یارانِ اربعین باشن... 

    چون بدونِ رویکردِ فرهنگی هم کاروانِ صرف نمی‌برم باید جلساتی هم با دخترانِ توانمند و جهادگری مثلِ فهیمه خانم و دوستانش داشته باشم... بیانیۀ قواعدِ کاروان صادر کنیم... اصولِ فرهنگی برای چارچوبِ کاروان تعریف کنیم... مثلِ اجبارِ چادر در کلِ سفر به خاطرِ حساسیت‌های فرهنگی... استفاده از موکب‌های عِراقی... زیارت با رویکردِ فرهنگی... بحثِ امر به معروف و نهی از منکر... طراحیِ پوستر و پرچم... تعیینِ کادر... کسبِ اطلاعات از عراق و مرزها... جمع کردنِ مدارک... جلساتِ توجیهی... خیلی کار داریم... 

     

    4. طبقِ زمان‌بندی‌ای که کردیم، احتمالا تا پایانِ شهریور مشهدیم. با لپ‌تاپ و دم‌ودستگاه میریم اما 99 درصد در شرایط پُست گذاشتن نباشیم. می‌تونیم بخونیم و سر بزنیم، اما احتمالا نتونیم بنویسیم و کامنت بذاریم. دوستان حلال کنن و نادوستان یه نفسِ راحت بکشن :)

     

    5. من معرفیِ دوستِ متقّی، شوهرِ متقّی، زنِ متقّی، کتابِ متقّی، مغازۀ متقّی، مکانِ تفریحیِ متقّی، قلمِ متقّی و خلاصه هرچیزِ خدایی رو یکی از مصادیقِ امر به معروف می‌دونم، برای همین وبلاگ‌های ان‌شاءالله متقّی رو هم همیشه معرفی کردم. 

    بزرگوارانی که دنبالشون می‌کنم رو که می‌شناسید، نشسته بودم اسم دنبال‌کننده‌ها رو تو دفترچه بنویسم به نیابت‌شون چند قدمی مشّایه رو برم که دیدم حیفه یه چند تا وبلاگ رو اینجا آدرس ندم، البته وبلاگِ خوب زیاده، ولی آخرین به‌روز شدن‌شون خیلی گذشته، دیگه اونا رو نیاوردم و خوبانِ فعّال رو آوردم: وَ نراهُ قریبا، راه ظهور، پنجره، الطّارق، مثل دال

    این پسرِ خوب رو هم از دست ندین، حاج‌خانوم و مرا آفرید آن‌که دوستم داشت، هم داشت یادم می‌رفت. 

    میزانِ همه‌مون هم؛ "حالِ فعلیِ افراد است"، قبل و بعدمون با خدا و ان‌شاءالله همه عاقبت بخیر شیم. 

     

    6. به یادِ هم باشیم... خصوصا ظهرِ اربعین. 

     

     

    إِلَى اللِّقاء... علی‌علی. 

     

    دو به علاوۀ یک

    شبِ عاشورا که رفتیم هیئت، دخترم ترجمه کرد که حاج‌آقا گفتن امشب، شبِ مصیبته... نه من حرفی دارم، نه روضه‌خون... امشب سید بن طاووس حرف داره! 

    بعد هم در بُهتِ چشم‌های ما لهوف گرفت دستش و شروع کرد به خوندن از صفحاتِ مقتل الحسین علیه السلام... 

    تیکه‌تیکه عربی می‌خوند... بلوچی ترجمه می‌کرد... 

    برام همه‌چیز عجیب بود؛ پایین‌شهر... بومی و بلوچی... بدونِ تبلیغات... بدونِ رسانه... بدونِ پذیرایی... مردمی و بدونِ بودجه... با جمعیتِ بالای مخاطب... یه سخنرانِ گمنام... یه مداحِ گمنام... اصلا کلّ هیئت گمنام! بعد این‌قدر باکیفیت؟! الآن ائمۀ جماعت در شهرهای کلان دارن به منبری که دست‌شونه خیانت می‌کنن و با عافیت‌طلبی همه‌چیز رو برگزار می‌کنن... صدا از کسی برای قرآن و حجاب و امر به معروف و نهی از منکر و اقتصاد و راه‌حل‌ها و پیشنهادها درنیومد(!) اون‌وقت اینجا و این کیفیت؟! 

    ما رو که با مقتل‌خوانی کُشت... خصوصا اونجا که برگشت و به خونوادۀ ما و چند عزیزِ دیگه که قرآن دست گرفته بودیم اشاره کرد و پشتِ میکروفون با صدایی از هوش‌رفته گفت قرآنِ ناطق رو سر بریدن... ورق ورق کردن... ... ... ... ... 

    اما! 

    بعد از یک سال و نیم تنهایی... باز هم امام حسین علیه السلام به دادِ نوکرشون رسیدن... 

    آخرِ مراسم رفتم پیداشون کنم... که شماره بگیرم... گفتم شاید روزی به درد بخوره... چرا می‌گم شاید؟ چون خیال می‌کردم مثلِ حاج‌آقای شبِ پنجم باشن... 

    نیم ساعت با هم صحبت کردیم و شماره به هم دادیم... فرداش صبح ساعتِ هفت و پنج دقیقه دیدم موبایلم زنگ می‌خوره... برداشتم دیدم این حاج‌آقاست! گفت دیشب تو شلوغیِ مراسم نشده خیلی صحبت کنن، گفت شما گفتین مشهدی هستین اما اینجا اومدین؟ وَ بعد کلی با هم گپ زدیم! کلی یعنی تا هشت و بیست و پنج دقیقه که صدای گریۀ یحیی اومد و باید می‌رفتم کمکِ ام‌یحیی. 

    بعد تلفن‌ها شروع شد... دیدارها... پیام‌ها و چت‌کردن‌ها... رفاقت‌ها... دغدغه‌ها... حرکت‌ها... 

    یکی اینجا پیدا شد که پای دویدن باشه... چشمِ دیدن... دلِ گنده داشتن... یکی که یک ولوم از مردمِ عادی صداش رساتره... وَ از این‌که صداش بشه بلندگوی مردم، اِبایی نداره... اکراهی نداره... بلکه مشتاقه! 

    می‌دونین؟ من اینجا یه تشکیلاتیِ تنها پیدا کردم که به قولِ خودش رزقش از این ده شب، یار پیدا کردنه... 

    من اینجا یه جهادگر پیدا کردم که به قولِ ام‌ّ‌یحیی، استجابتِ دعاهای بعد از نمازشه در حقِّ شوهرش که همیشه باید نگرانش باشه... 

    من اینجا...

    بذارید بگم بالاخره شد وحدتِ حوزه و دانشگاه... همون که همیشه آرزوم بود... اما دور و محال! بارها براش تلاش کردم اما حوزه دیگه حوزۀ خمینی‌پرور و خامنه‌ای‌پرور نبود... بخشِ عظیمی از حوزه، حوزۀ عافیت‌پروری بود که به بهانۀ خودسازی، از جامعه کناره گرفته بودن تا یه روووووووزی خودساخته واردِ میدون بشن و اَجی‌مَجی لاترجی معجزه کنن(!) وَ من از حوزه و حوزویِ منفعل بیزارم! از طلبه و آخوندِ عافیت‌طلب متنفرم! حاضرم با یه آمریکاییِ کافرِ فعالِ ضدانقلاب هم‌سفره شم، اما با یه آخوندِ مسلمانِ شیعۀ منفعلِ عافیت‌طلبِ معتکفِ سجادۀ به شعار انقلابی یک کلمه هم‌صحبت نشم! 

    حالا یه روحانی... یه عمامه‌به‌سر... که بومیِ اینجاست... که گمنامه... با رگ‌های بادکرده از غیرتِ دینی... با دلی خونین از عافیت‌طلبیِ اغلبِ هم‌لباس‌هاش... با کوهی از خستگی از تنهایی و یک‌صدایی... با ذوق و شوقی از جنسِ رفقای جهادگرم... اومده جلو... با زن و بچه‌‌هاش... آدرس داده... دعوت کرده... با زن و بچه‌هام... با همۀ بزرگواری برنامه‌ریزی‌ها رو سپرده به من و گفته من تا حالا تشکیلاتی کار نکردم... بذارید اجرایی شروع کنم تا یاد بگیرم... وَ با تمومِ اخلاصی که من دیدم... من تو لرزۀ بغض‌دارِ صداش دیدم... نه که شنیده باشم... نه! با همین چشم‌های خودم خلوص رو که از حنجره‌ش به ابهام‌های کُشندۀ من تابید دیدم که گفت:

    بگید چی کار کنم دردِ مردمم کمتر شه؟... برای بلوچ چه کاری از دستم برمیاد؟...

     

    احتمالا از این به بعد زیاد تو نوشته‌هام از ایشون بخونید... دیگه فقط من و سعید نیستیم! حالا من و سعید و حاج‌آقاییم... حاج‌آقایی که چون تو شهرِ کوچیکش که حاج‌آقا کم دارن، ممکنه از گمنامی دربیان، به جای اسمِ خودشون، یه اسمِ من‌درآوردی براشون می‌ذارم؛

    دوست دارم اینجا صداشون کنم شیخ فضل‌الله. 

    رستاخیز

    شبِ نهم دیگه آدرسِ جدیدی نداشتیم و حالا می‌تونستیم بین هیئت‌هایی که دیده بودیم، یکی رو برای محلِ عزاداری‌مون با جمعیت انتخاب کنیم. متفق‌القول دوست داشتیم بریم جایی که شبِ ششم رفته بودیم. از نظرِ آدرسی که خیلی برامون سرراست و خوب بود، از نظرِ محتوایی و مشارکتِ مردم هم بالاترین رتبه رو داشت. فقط برای من و ام‌یحیی سختیِ ترجمه داشت که زحمتش گردنِ دخترم بود. 

    باید بگم هرچه به عاشورا نزدیک‌تر بود، سخنران و روضه‌خوان و مداحِ اینجا هم نقطه‌زن‌تر حرف می‌زدن. همۀ حرف‌های به‌جا و دقیق و متناسب با ابتلائاتِ زمانه‌ و بامرجعش که دقیق ذکر می‌کرد یک‌طرف، این یه بخش یک‌طرف: 

    (ترجمۀ دخترمه و نگارشِ خودم از بلوچی)

    ببین خدا چقدر سرِ ما منت گذاشته... چقدر خاطرخواهِ ما بوده... چقدر دوستمون داشته که ما رو فرزندِ این زمانه آفریده! زمانه‌ای که هر لحظه جلوتر می‌ریم تکاپوی بیشتری داره... حتی اگر نخوای، تو رو وادار به تلاش و انتخاب می‌کنه... زمانه‌ای که شکوه داره... حالِ خوب داره... داره به اکمالِ عقل‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه... 

    دوربینِ نگاه رو بیارین بالا؛ از اتفاق‌های به ظاهر تلخ عبور کنید... از کتک خوردن‌ها... خون دادن‌ها... فسق‌وفجورها... تنگی‌ها و عُسر‌ها... به خلق نگاه کنید! همه‌چیز زنده شده! مردم برای دفاع از زنِ آمرِ شیراز به پاخاسته‌ند... دلیلش و نگاه نکنید! این‌که مردم به پا خاستند قشنگه... این‌که پسرهای جوانِ 20-21 ساله به عقیده‌شون اهانت نمی‌کنن و شکنجه رو تاب میارن... چقدر قشنگه! این‌که آرمانِ علی‌وردی حاصلِ همین آموزش و پرورشیه که می‌گن فاسده... چقدر قشنگه! این یعنی بی‌صدا... بی‌خبر... بی‌بوق و کرنا... معلم‌هایی حلال‌خورده داریم... که نفسِ گرم‌شون شده روح‌الله عجمیان! همه‌چیز قشنگه! داره می‌شه اونی که پیامبر صلوات الله علیه می‌خواستن... اونی که امام علی علیه السلام غصه‌ش و داشتن... اونی که امام حسن علیه السلام رو پیر کرد... اونی که امام حسین علیه السلام براش تلاش کردن... مردم! مردم! مردم دارن زنده می‌شن! چقدر قشنگه فضای مجازی وقتی می‌بینی صبح و شب، شب و صبح، جوانِ ما... دخترِ ما... پسرِ ما... بی‌اون‌که پیامبر دیده باشن... بی‌اون‌که امام دیده باشن... دارن برای جهانی شدنِ اسلامِ نابِ محمدی مبارزه می‌کنن... همه‌چیز چقدر زیباست... وَ خدا چقدر سرِ ما منت گذاشته که ما در زمانه‌ای هستیم که خبرِ اوّلِ همۀ دنیاییم... خبرِ اوّلِ اخبارهای حکومتیِ همۀ کشورهای دنیا... خدا دیدنِ این عزّت رو روزیِ ما کرده! چقدر قشنگه همون مردمی خودجوش میان کفِ خیابون و فریادِ مرگ بر منافق می‌دن که دست‌هاشون پینه‌بسته‌ست و صورت‌هاشون آفتاب‌سوخته و جیب‌هاشون خالی... اهلِ شکیباییِ شعب بیشتر از زمانِ پیامبر شده در زمانۀ بی‌پیامبر! الّذین یؤمنون بالغیب! نه به چیزی که عینی باشه و دیدنی... بِالغیب! چقدر قشنگ شده همه‌چیز! چقدر همه‌چیز داره به بالاترین سطحِ ایده‌آلِ دوست‌داشتنیِ ما حزب‌الله می‌رسه... فکر کن! همۀ دنیا روبروت باشن و تو در تنگنا... اما شب و روز، روز و شب... پیر و جوانت در حالِ مبارزه... همۀ دنیا روبروت باشن می‌دونی یعنی چی؟! یعنی درست اومدی! درستی! درست داری می‌ری! و اگرنه همه باهات در صلح بودن! همۀ دزدها و قاتل‌ها و خونخوارها! اما درستی که همه روبروتن! چقدر قشنگ که دیدنِ این درستی و قدرت سهمِ چشم‌های ما شده!

    امید می‌دونین ینی چی؟! ینی مردمی که با چنگ و دندون عَلَم رو بالا نگه داشتن و خون می‌دن، اما عَلَم نه! دست به دست می‌کنن و پیکر به پیکر فداییِ نیفتادنِ این عَلَم هستن... 

     

     

    وقتی دخترم اینا رو ترجمه می‌کرد... من از نهایتِ افتخار و غرور، سربلند اشک می‌ریختم... سربلند... مثلِ وقتی که حضرتِ زینب سلام الله علیها فرمودن ما رأیت الّا جمیلا... 

    عاشقِ فارغ!

    شبِ هشتم آخرین آدرس رو داشتیم. وسطای شهر بود. خیلی کوچه پس کوچه بود. دیر پیداش کردیم. تقریبا وقتی رسیدیم آخرای سخنرانی بود. برای همین تحلیلی از سخنرانی ندارم. وضعیت پوشش معمولی بود، موردِ خاصی نبود. نوعِ ادارۀ هیئت ترکیبی از شهری و محله‌ای بود، یعنی نه خیلی منظم و مسؤول در مسؤول، نه خیلی رها و شلخته. 

    تنها چالشِ ما حجمِ غیرقابلِ تحملِ تحریف‌های روضه و سینه‌زنی بود... تحریف‌هایی که سال‌ها قبل شهید مطهری عمر گذاشتن تا اینها رو از تاریخِ پاک و مطهرِ عاشورا کنار بزنن... ولی به لطفِ دولت‌های اصلاحات که ریشۀ تموووووووووومِ بدبختی‌ها و تحریف‌ها و فسق‌وفجورهاست هنوز با امثالِ آقامیری‌ها داریم تاریخِ حقیقی رو از دست می‌دیم... 

    باور کنید من تا همین الآن که دارم برای شما می‌نویسم، گمونم بیشتر از 40 یا پنجاه بار این کار رو کردم؛ که فقط مقتل خوندم! لهوف! آه! بدونِ بلندگو... بدونِ صدای خوشی که داشته باشم... بدونِ حرفِ اضافه‌ای... بدونِ گریه... اصلا عادت دارم یکی از زیارتای کربلا رو در اربعین، می‌گم همگانی بریم تا هرجا که راه باز شد. بعد کاروان و جمع می‌کنم یه گوشه و می‌رم وسط و فقط شروع می‌کنم از روی لهوف خوندن... بدونِ کوچک‌ترین تغییر صدا و چهره‌ای فقط خطوطِ لهوف رو می‌خونم... وَ کار به از هوش رفتن هم می‌رسه! نه فقط اونجا که بگیم خب فضاش خاصه... شده تو یه جمعِ دوستانه وسطِ کار، این کار رو کردم، باز کار به ویرانی کشیده... می‌خوام بگم تاریخِ عاشورا این‌قدر مصیبتِ عظمی داره که اصلا نیازی نیست بابتش دست به دامانِ ادا و اصولی بشیم و چرت و پرت‌هایی بگیم که در شأنِ آقا و اهل بیت نیست که از کسی اشک بگیری(!) بابا! زیارتِ عاشورا خودش روضه است... اهلِ روضه زیارتِ عاشورای بی‌صوت هم براشون بخونی هلاک می‌شن از مصیبتِ آقا... بعد لازمه تو چنین خزعبلاتی اضافه کنی که طرف خودش و به قصد کُشت پای منبرت بزنه؟! اینا می‌دونین از کجا میاد؟! از اونجا که اهل کتاب نیستیم! اهلِ کتابِ خوب و درست نیستیم! 

    دین‌مون و از مجازی می‌گیریم(!) فلانی مذهبی می‌نویسه، پس همون تیکه‌تیکه‌های اون خوبه دیگه! کانالای مذهبی هست دیگه! صفحۀ فلانی، آدمِ درستیه، من می‌دونم! نه! نه! نه! یه بار لهوف بخونین! مقتلِ معتبر و شفافِ عاشورا! یه بار! یه بار حماسۀ حسینی بخونین! تو مجازی دنبالِ تیکه‌های پازل دین و عقیده نگردید! اینجا هر بزدلِ موش‌صفتی می‌خواد یه زری بزنه تنگش می‌نویسه کوروش کبیر(!) دکتر علی شریعتی(!) نادر ابراهیمی(!) آقا(!)... بابا! بپرسید اسم کتاب رو! برید ببینید راسته یا نه! 

    همه داشتن تو سر و صورتشون تو تاریکی خنج می‌نداختن، من داشتم کاغذ می‌نوشتم موارد تحریف رو بگم که برم بدم دستِ مداح و مسؤول... خانومم و پسرم رو با یحیی فرستادم تو ماشین اصلا که رو ناخودآگاهِ یحیی اثر نذاره چیزی که به گوشش می‌خوره. برای اون‌که نمی‌تونم الآن تبیین کنم (شب البته وقتی داشتم برای پسرم و دخترم تبیین می‌کردم گرفتمش بغلم اونم بشنوه :) ).

    خودم و دخترم نشسته بودیم تو تاریکی لبۀ پله و میرزابنویس می‌نوشتیم که آخرش بدیم دستشون. شماره هم نوشتم که بعد از من بتونن منبعِ دقیق بخوان، تو خونه می‌تونم کتاب رو بگردم با صفحه باهاشون حرف بزنم، اونجا صفحات رو از بر نبودم. برای همین شماره گذاشتم آخرش. 

    من موندم چقدر باید بابتِ کارایی که نباید می‌کردیم و کردیم جواب پس بدیم... چقدر بابتِ کارایی که باید می‌کردیم و نکردیم... 

    یکیش حداقل یک بار خوندنِ لهوف! کتابی که جمهوری اسلامی هم ننوشته که یه عده بگن عاشورای حکومتیه(!) مقتلِ آقایی که خیلی زحمتِ ما رو کشیده... ما هم خیلی دم از عشقش می‌زنیم! 

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس