شب ِ جمعه

اسامیِ شهدای این چندوقت رو جستجو می‌کردم

اغلب‌شون یه عکس دارن تو بین‌الحرمین...

دوربین و بیارین بالاتر... خیلی بالاتر... 

همه‌چیز خوبه...

همه‌چیز درست داره پیش می‌ره...

همه‌چیز روی روال و برنامه‌ست...

حزب الله 

هُم الغالبون :)

 

 

 

+ شرحِ این پُست برای اهلِ روضه مکشوفه.

    همه‌ش زیرِ سرِ عمادالدینه!

    از مدرسه که اومد اخماش تو هم بود و کلافه و عصبی. سلام کرد، حالِ داداش یحیی رو پرسید، من و بوسید و با همون اخما رفت وسایل و لباساش و بذاره سر جاش و بره تو حیاط پاهاش و بشوره. چادر سرم کشیدم و رفتم رو ایوون نشستم و همین‌جور که داشت پاهاش و می‌شست، حالش و پرسیدم که بفهمه حواسم بهش هست و می‌دونم ناراحته. نیم‌وجبی برگشته بهم می‌گه شما نگران نباش مامان! با باباجون صحبت می‌کنم حل می‌شه. 

    خواهرش که از مدرسه می‌رسه، اونم حالش و متوجه می‌شه. می‌ره پیشونی‌ش و می‌بوسه و می‌گه شماره بده، جنازه بگیر داداشی :) به اونم می‌گه مسأله مردونه‌س! فقط باید به باباجون بگم! 

    با اخم ناهار می‌خوره... با اخم تکالیفش و می‌نویسه... با اخم می‌ره به بزغاله‌ش رسیدگی می‌کنه (بزغاله رو هم باید براتون بنویسم :) )... وَ نزدیکِ اومدنِ باباش که می‌شه می‌ره رو ایوون می‌ایسته و از رو دیوار چشم می‌دوزه به جاده...

    دوباره چادر سر می‌کشم و می‌رم کنارش. می‌بوسمش و بهش می‌گم باباجون که اومد، بذار یه چای بخوره، یه خستگی در کنه، یه کم حال و احوالش و بپرسیم، اگه نیاز داشت یکم استراحت کنه، بعد به وقتش بگو. باشه؟ 

    فسقله‌پسر می‌گه خودم حواسم هست، خیالت راحت مامان‌جون :)

    باباش از راه می‌رسه و همه به استقبال می‌ریم. من و دخترم حواسمون جمعِ پسرمه... قشنگ لحظه‌شماری می‌کنه برای گفتن و طاقت نداره آدابِ صحبت کردن و رعایت کنه... ولی سخت داره با خودش می‌جنگه :) تموم این مدت اخم از صورتش نرفته! تمومِ این مدت از کنارِ باباش تکون نمی‌خوره! باباش پاهاش و تو حیاط می‌شوره، این کنارش ایستاده! باباش میره به بزغاله سر بزنه، اینم باهاش می‌ره! باباش میاد تو، حال و احوالِ من و یحیی رو می‌پرسه، اینم کنارش ایستاده! می‌ره سراغِ دخترمون که حال و احوالِ اون و بپرسه، اینم باهاش می‌ره! دخترم عادت داره کلِ اتفاقایی که براش افتاده در طولِ روز رو برای باباش می‌گه! پسرم هم همین عادت رو داره! راستش حالا که فکر می‌کنم منم همین عادت و دارم! کلا وقتی شاگردبنّا میاد خونه سه تایی می‌ریزیم سرش و کلللللل روزمون و براش می‌گیم! بدونِ جا انداختنِ حتی اون ده دقیقه چرت‌مون وسطِ روز :) بنده‌خدا آقامون :)

    ولی این پا، اون پا کردنِ پسرم و که می‌بینم، از پشتِ سر به دخترم اشاره می‌کنم که کوتاهش کن... داداشت دیگه طاقت نداره... 

    دخترم درجا نکته رو می‌گیره و به باباش می‌گه حالا باز بعد شام میام بقیه‌ش و براتون می‌گم. 

    شاگردبنّا که می‌شینه، پسرک بدوبدو میاد آشپزخونه که مامان چایی بابا رو بده من ببرم! چای و می‌دم ببره و خودم هم میوه به‌دست پشت سرش میرم. تا می‌شینه و سینی چای رو می‌ذاره جلوی باباش، شاگردبنّا دستی به سرش می‌کشه و می‌گه حالا نوبتِ سربازِ صبورِ امام زمانه! بگو ببینم از چی دمغی فدایی ِ سیدعلی؟! 

    دلم برای این القای لطیفِ آنچه شایسته است‌ها ضعف می‌ره...

    انگار دنیا رو داده باشن به پسرم، اخمِ صورتش باز می‌شه و چشماش برق می‌زنه و می‌خزه زانوبه‌زانوی باباش و دستِ پدرش و می‌گیره می‌بوسه و یه نفس شروع می‌کنه به حرف زدن! 

    از این‌که مرجعش پدرشه و تمومِ باور و اعتمادش شاگردبنّاست خدا رو شکر می‌کنم... داره با جزئیات برای پدرش تعریف می‌کنه که عمادالدین تو مدرسه خیلی اذیتش می‌کنه و امروز حتی هولش داده! بعد بلافاصله هم توضیح می‌ده چیزیم نشده که پدرش نگران نشه. شرایط و قشنگ بازسازی می‌کنه و دلیلِ دعوا رو هم می‌گه. حالا از پدرش راهکار می‌خواد و کمی زیرپوستی اجازۀ زدن. آخه زدن جزو قوانین ِ نبایدِ خونۀ ماست. 

    تمومِ این مدت شاگردبنّا که خستگی از سر و صورتش می‌باره، با صبر و دقتی مردانه به حرفاش گوش داده و دستِ پسرک و که دورِ دستش حلقه‌شده رو محکم گرفته. این ارتباطِ جسمانی برای پسرم خیلی مهمه! هر وقت مضطرب می‌شه، می‌ترسه، نگرانه، تردید داره، عصبانیه یا حتی وقتی خیلی خوشحاله، به دستای پدرش پناه میاره. الآن که کمی بزرگتر شده از بغل کردن پدرش کمی خجالت می‌کشه و برخلافِ این‌که شاگردبنّا دخترمون رو هنوز و در این سنّی که معمولا متأسفانه پدرها دخترها رو در آغوش نمی‌کشن و نمی‌بوسن، در روز بارها در آغوش می‌کشه و می‌بوستش، اما دربارۀ پسرم سخت‌گیری داره و حتی من هم اجازه ندارم زیاد این کار و بکنم. لذا پسرم تنها کهفِ امنی که براش باقی مونده دست‌های پدرشه که شاگردبنّا این و به خوبی می‌دونه و این کهف رو ازش دریغ نمی‌کنه. 

    همۀ حرفاش و زده و دلش خالی شده... پسرکم و از بعدِ مدرسه خندون ندیده بودم... ببین چه دنیای کوچیکی دارن که برای چنین چیزی این‌قدر غصه خورده... کاش دنیای غصه‌های ما بزرگا هم همون‌قدر کوچیک می‌موند... 

    پدرش این صحبت رو به جدیتِ یه جلسۀ کاری گوش داده و همیشه همه‌مون از این‌که واقعی و جدی برامون وقت می‌ذاره و از سر باز نمی‌کنه احساسِ خوبی داریم و فکر کنم برای همینه که هر وقت میاد کلِ روزمون و براش تعریف می‌کنیم :)

    داره بهش مشورت می‌ده که قدمِ اول گفتگو هست، اگه جواب نداد بعد فلان و بعد فلان و فلان و تأکید هم می‌کنه اما همیشه مراقبت کن آسیبی بهت نرسه و اگه به هیچ صراطی مستقیم نبود، برای دفاع از خودت به اندازه‌ای که می‌زنه، بزن و اما نه بیشتر و نه عمیق‌تر و نه آسیب‌زا و فلان و فلان. 

    پسربچه‌ست و از این‌که یکی هولش داده به غرورش برخورده و طبیعیه نفسِ سرکشش دوست داره با زدن تلافی کنه و این‌که باید این همه مراحل و پشتِ سر بذاره و به زدن فکر نکنه، خیلی سختشه! به وضوح می‌بینم که باز با خودش وارد جنگ شده... می‌فهمم عصبیه چون با هر دو تا دستاش به دستای پدرش پناه برده و داره با انگشتای باباش بازی می‌کنه... بُغ کرده و سفیدیِ چشماش سرخ شده... یاد بچگیش می‌افتم... اولین باری که مجبور به انتخاب شد... اولین باری که یکی از پیچیده‌ترین مراحل تربیتی رو پدرش براش اِعمال کرد... 

    دو سال و نیمه بود... دایی‌جان (داییِ من) براش پفک خریده بود... اولین پفکی که تا حالا دیده بود... چقدر من و شاگردبنّا ناراحت و دلخور بودیم... اما به احترامِ بزرگتر ریخته بودیم تو خودمون... دایی که رفت، پفک و آورد باز کنه و بخوره که شاگردبنّا سریع رفت از تو یخچال یه ظرف فرنی که از روز قبل مونده بود رو آورد و گذاشت جلوش. پسرکم عاشقِ فرنیه، مثلِ خودم :) تا فرنی رو دید، ظرف و کشید سمتِ خودش که شاگردبنّا گفت نه! یا فرنی یا پفک! و این اولین یا این... یا اونِ زندگیِ پسرم بود... 

    پسرکم با یک دنیا غصه به من نگاه کرد... پناهِ اول و آخرِ همۀ بچه‌ها؛ مادرشون... من که تمومِ این مراحل و سرِ دخترم دیده بودم، سکوت کردم و عقب کشیدم... با زبون بچگونه به باباش گفت هر دو رو می‌خواد! باباش هم خیلی جدی و قاطع اما لبریزِ محبت نشست به حرف زدن باهاش که باید یکی و انتخاب کنی بابا! یادم نیست چقدر طول کشید اما کللللللی صحبت کرد که اول قانعش کنه باید فقط یکی رو انتخاب کنه... بعد شروع کرد برای بچۀ دو سال و نیمه از ادامۀ زندگی که تمامش انتخابه و هر به دست آوردنی، یه از دست دادنی داره و پس باید درست انتخاب بشه حرف زدن... راستش هنوزم تئوری می‌گم بچۀ دو سال و نیمه این چیزا رو نمی‌فهمه، اما عملی به چشمِ خودم دیدم که فهمیده و ماندگار هم فهمیده! 

    بعد کمک می‌کنه فاکتوربندی کنه و براساس مزیت‌ها و مضرات دست به انتخاب بزنه. پسرم هم آخرسر به چهار دلیل که فرنی سرده، فرنی کاکائوییه، فرنی نرمه، فرنی شیرینه، فرنی رو انتخاب کرد و پفک رو که تا حالا نچشیده بود و تصوری ازش نداشت، داد به باباش. از اون به بعد هم همۀ انتخاب‌ها شروع شد و هیچ‌وقت طی تربیتِ سختِ پدرش نتونست همه‌چیز و با هم داشته باشه... 

    این برای دخترم هم بوده... مثلا چند سال پیش چون دخترداییش رفته بود کلاسِ گل‌سازی، اونم دوست داشت بره. تو خونۀ ما ولایتِ پدر جاافتاده‌ست و حتی بچه‌ها می‌تونن با استدلال از این مسأله دفاع کنن. هیچ کاری بدون مشورت و اجازۀ بابا انجام نمی‌شه. شب با شوق برای باباش تعریف کرد و مطمئن بود اجازه می‌گیره از باباش چون باباش اعتقاد به همه‌فن‌حریف بودنِ هر آدمی داره، اما باباش گفت نه و سطلِ آبِ یخ ریختن رو سر دخترم! وقتی وارد علل و آسیب‌شناسی شدیم، باباش از راه انتخاب براش ثابت کرد که نسبت گل‌سازی به زندگی یه نسبت فرعی و تزیینیه، بد نیست ولی اصل نیست، اما نسبتِ خیاطی به زندگی اصل و واجب و موردنیازه. بعد براش جا انداخت ما اون‌قدری وقت نداریم که سراغِ دلخواه‌های کاذب بریم. کاذب‌ها هر چقدر هم مفید و درست باشن باید بعد از اتمامِ یادگیریِ واجب‌ها و ضرورت‌ها و موردنیازها بهشون رسیدگی شه. کیک پختن خیلی خوبه، اما اونی که زندگی نیازش داره، آشپزی غذاست! پس اول باید غذا پختن رو یاد گرفت، بعد کیک پختن رو! نمیشه صبحانه کیکِ پرتقالی درست کرد، ناهار کیکِ شکلاتی خورد و شام هم کیکِ یخچالی داشت! هیچ‌کس تو دنیا با این برنامه سازگار نیست! بدن غذا می‌خواد! یا خوندن و مطالعۀ صحیفۀ پیامبر صلوات الله علیه خوبه، اما نه وقتی هنوز ترجمۀ قرآن رو یک بار نخوندی! یا آدم کفشِ کوه داشته باشه خوبه، اما نه وقتی کفشِ معمولی که روزانه نیازش داری و هنوز نداری و محدودیتِ بودجه هم هست! 

    پسرکم همۀ این روزا رو گذرونده و سختشه اما عقل و منطقش به دلخواهش می‌چربه و از پدرش بابتِ مشورت دادن و وقت گذاشتن تشکر می‌کنه و دستش و می‌بوسه و با خیالِ راحت می‌ره پی کارش. 

    بار از رو دوشش برداشتن و سبک‌باریِ پسرم و می‌بینم... میوه‌هایی که تو این مدت پوست کندم و تزیین کردم به دستِ شاگردبنّا می‌دم و با نگاهی قدرشناسانه، خستگیِ نگاهش و نوازش می‌کنم... 

     

     

     

    + ما از کی بزغاله‌دار شدیم؟ :) از مهمونی روز دانش‌آموز :) 

    یکی از اهالی بدشانسی آورده بنده‌خدا و بدهی بالا آورده بود و به خاطرِ شرایطِ بدش نمی‌تونه فعلا کار کنه... شاگردبنّا با بزرگای منطقه صحبت کرده بود و تو دورهمی یه گلریزون گرفته بود و بدهیِ بنده‌خدا جور شده و صاف شده الحمدلله. 

    دو روز بعد مهمونی یکی از بزغاله‌هاشون رو آورد گذاشت تو حیاطمون و رفت! اول خودم با این وضعم بزغاله رو برگردوندم و کلی حرف و حرف با خانومش که ما کاری نکردیم و این لطف اهالیِ خودتون بوده و از این حرفا... برگشتم باز دیدم بزغاله رو فرستاده! ظهر دخترم و پسرم اومدن و بزغاله رو دیدن، گفتن وای! بابا بیاد ناراحت میشه! باز با اونا بزغاله رو برگردوندم و باز برغاله رو برگردوند... شاگردبنّا اومد و دید و بزغاله رو گرفت و برد و گذاشت و این بار که بزغاله رو باز برگردوندن کلی قسم دادن و گفتن اگه برش گردونین برادریِ بینِ ما تمومه و قضیه رو غیرتی کردن و خلاصه ما تو معذوریت موندیم و حالا تو حیاطمون یه بزغالۀ سیاهِ نحیف داریم که بخشی از اموالِ قلبیِ پسرم شده و این‌قدر که به اون می‌رسه، حواسش به ما نیست :) هر صبحم منتظره بزرگ شه و شیر داشته باشه و این بتونه شیرش و بدوشه :)

    یادِ اون تیکۀ فیلمِ شبی که ماه کامل شد هستم که می‌گفت بلوچ اینه! بلوچ مهمان‌نوازه! بلوچ مهربونه :))

    سلامتیِ همۀ اقوامِ ایرانِ عزیزمون پنج تا صلوات بفرستیمheart

    وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ

    هم‌چنان دارم فیلم‌ها و کلیپ‌های راهپیمایی دیروز رو در شهرها و روستاهای مختلف رصد می‌کنم. ینی تو این 43 سال دیده بودید روز دانش‌آموز چنین جمعیتی بیاد؟! :) اگه حاصل این دو ماه و خرده‌ای شرارتِ کوچولوها، شده این حجم از به هم چفت شدنِ مردم و قومیت‌ها و مذاهب و سلایق و تو عرصه اومدنشون، فقط باید گفت الحمدلله :)

    اگه تا قبل از این شرارت‌ها قشرِ زیادی از مردم خاکستری بودن و جناح‌شون مشخص نبود و در نبردهای سیاسی ساکت بودن، الآن حد وسطی وجود نداره و قشنگ جبهه‌بندی شده و همه دارن اعلام می‌کنن کدوم‌وری هستن و دیگه ترس و ابهامی هم ندارن :) یا حسینی... یا یزیدی. 

    همین بیان رو یه نگاه بندازین؛ تا قبلِ این وقایع سرِ این‌که فالوور از دست نره و ریزشِ مخاطب نباشه، کسی تو بیوگرافیش مستقیم نمی‌گفت طرفدارِ رهبرم یا انقلابی‌ام. یه جوری می‌نوشتن که هم بشه از توبره خورد و هم از آخور(!) ولی الآن و ببینین! دیگه فالوور و کامنت و لایک و دیسلایک از ارزش افتاده! مورد می‌شناسم انشای بیوگرافی وبلاگش و برداشته و جاش نوشته جانم فدای رهبر! :)

    حرارت که می‌ره بالا، قُل‌قُل که به راه می‌افته، دیگه اون کِدِریِ مربّا از بین می‌ره و تفکیک اتفاق می‌افته. ناخالصی‌ها رو میاد و می‌شه با قاشق و کف‌گیر برداشت و ریخت دور. می‌مونه اصلِ محتوا... یه شهدِ زلال که ازش شربتِ شیرینی ساخته می‌شه... یه مربّای خوشمزه و خوش‌رنگ و شیرین :) حرفی می‌مونه جز الحمدلله؟! :)

    کلیپای راهپیمایی دیروز و چک کنین: 

    تو همه‌شون مردِ مُسن هست... زنِ مُسن هست... باباها... مامان‌ها... با بچّه... دبستانی... راهنمایی... دبیرستان... از همه شغلی... از همه سنّی... یعنی دقیقا اون قشری که اصلِ فشارِ اقتصادی رو دوششه... تولیدکننده‌ها... گردانندۀ خانواده... 

    بعد برین کلیپای اغتشاشگرا رو چک کنین؛ ردۀ سنّیِ غالب بین 15 تا 25! گرفتین؟ :) قشرِ بیکارِ مصرف‌کننده! تیزبین باشیم از دلِ همین چیزها صدها نکته درمیاد! یکی‌ش این‌که تربیتِ اسلامی می‌گه از نوجوانی باید کار کرد و اون‌وقت به سبکِ زندگیِ غربی دقیقا نوجوون‌هامون رو بیکار نگه می‌داریم که فقطططططط درس بخونن(!) تهش می‌شه نخبه‌نخاله‌های شریف! 

    یادمه وقتی به دخترم کارِ خونه می‌دادم، اگه فامیل یا دوست و آشنایی خونه بود چقدر منبر می‌رفت که این‌قدر رو بچه فشار نیار، بذار بره خونه شوهر کار یاد می‌گیره(!) بذار فقط درسش و بخونه(!) چرا خونه‌تون ساعتِ بیداریِ همگانی داره و هیچ‌وقت نذاشتی بچه‌ها تو خونه‌ت بیشتر از ساعتِ هشتِ صبح بخوابن(!)... کلِ کار و فعالیت و هنرآموزی رو برای دختر موقوف به آمادگی‌ش برای ازدواج می‌دونستن و می‌دونن و اعتقادی ندارن که این دختر باید برای زندگیِ حداکثری مجهز بشه... چه با شوهر... چه بی‌شوهر! تازه الآن فامیل و دوست و آشنا نیستن وگرنه حتما بمبارانِ شخصیتی می‌کردن من و که دخترم و می‌برم تو جاده‌های بیابونیِ اینجا و بهش رانندگی و مکانیکی یاد می‌دم یا تو پمپ بنزین پیاده‌ش می‌کنم که با خودم بنزین زدن رو یاد بگیره! 

    سنِ نوجوان؛ سنِ کار و فعالیته! بی‌هیچ منافاتی با درس خوندن! غیرِ این باشه هرز می‌شه! می‌شه کلیپا و فیلمایی که دارین می‌بینین! 

    باور کنین یا نکنین ذره‌ای اهمیت نداره، می‌نویسم واسه اونی که فطرتش شدن‌ها و توانستن‌ها رو می‌پذیره: دخترم از اول ابتدایی تا الآن هر سال شاگرد اول بوده با معدلِ بالای نوزده، حدودِ یک سال دیگه مشکیِ کاراته‌ش و می‌گیره، تا الآن پنج مقام تو کاراته آورده و کلی مقام تو نویسندگی، تقریبا تمامِ غذاهای یک کدبانو رو بلده بپزه، خیاطی رو در حدی که از پسِ خودش بربیاد بلده، یه چند قلم کارِ به ظاهر مردانه رو بلده، وارد سومین دورۀ مطالعاتی‌ش شده از سوم ابتدایی، شناگرِ خوبیه و با چادر تو خزر و خلیج فارس و عمّان شیرجه‌های خفنی زده، بهش خرید کردن رو یاد دادم و بازارشناسه، پس‌انداز و تنظیمِ خرج و برج رو می‌دونه و اگه مثلا بر فرض مادر و برادرش و بردارم و برم یه شهر دیگه و اون و تنها بذارم، می‌دونم که بلده از پسِ خودش بربیاد! 

    برای پسرم هم همین مسیر و خواهم داشت... یحیی رو هم همین‌طور... وَ ان‌شاءالله فرزندانِ بعدیم. 

    تربیتِ اسلامی. هفت سالِ اول غرقِ محبت. هفت سالِ دوم بردۀ مطیع. هفت سالِ سوم وزیر و مشاور. 

    تربیتِ اسلامی. تحصیل و تهذیب و فعالیت و تفریح هم‌زمان با هم.

    اگه بچه‌ای بده، شک نکنین پدر و مادرش بد تربیتش کردن و تمومِ استعدادها و امکاناتِ اون بچه رو سوزوندن... چه عمدا... چه سهوا! 

    دیدین یکی داره بر پدر و مادرای اغتشاشگرا لعنت می‌فرسته، نگین به پدر و مادرش چه کار دارید! ریشه و بنیانِ سستی و فساد رو من و توی ولیّ در بچه پایه‌ریزی می‌کنیم. 

    حالا برگردیم روی راهپیماییِ دیروز؛

    طفلی پلیسا و سربازا دیروز از راهپیمایی با گل‌هایی برگشتن که مردم بهشون دادن... اما از تجمعات اغتشاشگرا با آمبولانس راهیِ بیمارستان و قبرستان شدن...

    دیروز مردم و طرفدارای جمهوری اسلامی روزِ روشن، بدون ماسک و پوشیه، صاف تو دوربین نگاه می‌کنن و فریاد می‌زنن مرگ بر ضدّ ولایت فقیه... اون‌وقت اغتشاشگرا از دوربین فراری و اغلب روبسته، شب‌ها تو پستوها و پشتِ صندلی اتوبوس می‌گن مرگ بر دیکتاتور(!) 

    مخالفا نظام اگه تونستن یه خیابون آدم جمع کنن، حکومت و کادوپیچ بهشون می‌دیم! فقط یه خیابون :)))

    وجدانا تو این 43 سال چنین روز دانش‌آموزی نداشتیم! قشنگ مردم اومده بودن یه حرف بزنن:

     

    با آلِ علی هرکه درافتاد

    وَرافتاد ؛)

     

     

     

    + مردمم! آرزومه می‌تونستم کفِ پای تک‌تک‌تون رو ببوسم... کجای دنیا چنین مردمی داره؟! کجای دنیا چنین نجیب‌های بااصل و نسبی داره؟! کجای دنیا مردمِ ایران و داره؟! می‌شه پابوسیِ مجازیِ من و قبول کنین؟! 

    مردمِ ایرانم! دوست‌تون دارم... وَ خدا می‌دونه پای هر فیلم و کلیپِ دیروز چقدر از شوق اشک ریختم. heart

    جشنِ محلۀ ما

    تقریبا دو هفتۀ پیش داشتیم با شاگردبنّا صحبت می‌کردیم که از وضعیت دخترا و خانم‌های اینجا گفتم که غالبا خیلی بی‌حوصله و کسل و خموده هستن. زیاد وقت‌شون به بطالت می‌ره و بگی‌نگی تنبلن. بعد با هم به ریشه‌یابی و علت هم پرداختیم و مثلا به مواردی مثل آب و هوا، نبودِ آبِ آشامیدنیِ سالم، تغذیۀ نامناسب، عدم برخی آموزش‌ها، بیماری‌های موجود و چند مورد دیگه رسیدیم که بحثش یه پست مفصل دیگه می‌طلبه. داشتیم هم‌فکری می‌کردیم که باید چه کار کرد و چه کاری از ما ساخته است که هم بتونیم یه اپسیلون در اونها تغییر ایجاد کنیم، وَ هم بتونیم خودمون و خصوصا بچه‌ها رو که قراره چند سالی رو در این فضا بگذرونیم از این خصلت حفظ کنیم و مبتلا نشیم. خب الحمدلله خدا به هم‌اندیشی‌مون برکت داد و ایده‌های خوبی به ذهن‌مون رسید، خصوصا به ذهن شاگردبنّا و دخترم که خلاقیت بالایی دارن. یکی از این موارد این بود که روز دانش‌آموز رو جشن بگیریم. اینجا برخلاف ما شیعه‌ها...، به فرزندآوری خیلی اعتقاد دارن و با این‌که شرایط سخته، اما هر خونه حداقل پنج تا بچه رو داره و شکر خدا سن و سال زن و مرد مبحث خجالت‌آوری نیست و عرف غلط ندارن در این باره و هر وقت شد بچه میارن. مثلا زیاده که بین بچه اول و آخرشون 25-30 سال فاصله سنی هست. خب این خیلی خوبه و فارغ از بحث مذهب، اینها فرزندانِ ایران هستن و فردای ایران‌مون رو تضمین می‌کنن، خصوصا این خطۀ غیور، صبور و وفادار. 

    خلاصه دورمون زیاد بچه‌مدرسه‌ای هست. دیدیم بهترین فرصته برای یک تیر و چند نشان زدن:

    تألیف قلوب و دورهمی... تکاپو و انگیزه برای مهمانی همگانی... ذوق و شوق برای بچه‌ها... تزریق سبک زندگی و ساده گرفتن و راحت شاد بودن... القای اهمیت تحصیل برای بچه‌ها که اغلب آیندۀ روشنی برای خودشون نمی‌بینن و اونها هم در پارادایم خمودگی بزرگسال‌ها حل شدن و دارن شکلِ بزرگان‌شون می‌شن... شادی‌های حلال و جشن‌های بدون گناه... اِحیای صلۀ رحم و رسم مهمان‌داری و مهمانی رفتن و مهمانی گرفتن که گرچه شکر خدا اینجا هنوز زنده و سرِ پاست، اما از آفت‌های سبک زندگی غربی مثل انزوای خانواده و فامیل بی‌گزند نمونده و این ماسماسک‌های وصلِ به هزار پیام‌رسان و شبکه کار خودش و کرده... حال و احوال‌پرسی و باخبر شدن از اوضاع هم‌دیگه و بذرِ هم‌دلی و کمک به هم رو کاشتن... وَ وَ وَ...

    خلاصه از شنبه شروع کردیم و شاگردبنّا به در و همسایه گفت و اولش خیلی بی‌حال و کسل باشه‌ای گفتن و فکر نمی‌کردن ما پیگیر باشیم و عملیش کنیم :) ولی از چهارشنبه که دیدن من با این وضعِ بارداریم راه افتادم خونه‌هاشون که تقسیم کار کنم و بگم هرکی چه کار کنه، چی بیاره، چی بپزه و از این حرفا، دیدن نه! جدیه و یکم سر ذوق اومدن و اولش از روی رودربایستی و کم‌کم با شوق پای کار اومدن. 

    خودم می‌خواستم بگم یکی‌شون هم کیک درست کنه ولی شاگردبنّا حواسش بود و تذکر داد خلافِ فرهنگِ خودشون کاری نکن، همون آداب و رسومِ خودشون و غذاهای محلی‌شون و اِحیا کن. نذار فکر کنن چون ما از شهر اومدیم، اونا باید شکل ما باشن، هرکی شکلِ خودش. بگو اونا غذای خودشون، لباسِ خودشون، آدابِ خودشون و داشته باشن، ما هم غذای خودمون، لباسِ خودمون و آدابِ خودمون و داشته باشیم. نه ما ادای اونها رو دربیاریم که مثلا خودشیرینی کنیم و فرهنگِ زادبومِ خودمون و ندید بگیریم، نه اونا رو از خودِ حقیقی‌شون طرد کنیم و نگاهِ شهری_روستایی داشته باشیم. 

    خلاصه مدیریت خانم‌ها با من بود و مدیریت دخترا با دخترم، مدیریت آقایون هم با شاگردبنّا. پسرکم و هم بهش گفتیم شما مدیر مردایی که کنار پدرش کار یاد بگیره و اجتماعی‌تر شه :)

    اینجا شکرِ خدا مقیّد به جدا بودنِ اتاقِ خانم‌ها و آقایون هستن و سمتِ آقایون رو هم خودشون پذیرایی می‌کنن، ینی خانم‌هاشون پذیرایی از آقایون رو ندارن و تنها پخت‌وپز و مهیا کردنِ اسبابِ پذیرایی به عهدۀ اونهاست. برای همین برای آقایون هم کلی کار بود و همه دورِ هم در تکاپو بودیم. 

    هرکی یه غذای محلیِ خودشون و که موادش و تو خونه داشت پخته بود. تأکید کرده بودیم هیچ‌کس بیشتر از تعدادِ اعضای خانواده‌ش نپزه. دقیقا به مقدارِ یک وعدۀ غذاییِ خانواده‌ش که همه رو چیدیم تو سفره و هرکی از هرچی هوس کرد خورد و تازه باز هم کلی اضافه اومد. هم بحثِ هزینه بود که نباید از همین خشتِ اول کج گذاشته می‌شد و به اسراف و ولخرجی‌های چشم‌وهم‌چشمی تباه می‌شد، هم واقعا اینجا خانواده‌ها در مضیقه هستن و خدا رو خوش نمیاد سرِ یک مهمونی به زحمت بیفتن. خودم هم آش پختم که اونجا زیاد باب نیست و براشون تازگی داره. البته بیشترش و دخترم انجام داد و من خیلی شرایط پای گاز ایستادن نداشتم. (وقتی شاگردبنّا برای دخترمون از نُه سالگی برنامه ریخت که خوردخورد آشپزی و خیاطی و امور خانه‌داری رو کنارِ تحصیل و ورزش و سیر مطالعاتی و دخترانگی و شیطنت‌ها و علایقِ اغلب پسرونه‌ش یاد بگیره، فکر می‌کردم بهش سخت بگذره، اما شکرِ خدا تحمل کرد و تحمل کردم و سخت‌گیریِ آینده‌نگرانۀ پدرش حالا از اون دختری فراتر از هم‌سن‌هاش ساخته که این روزها شدیدا کمک‌حالِ منه :) دیگه سر سخت‌گیری‌هاش در تربیتِ پسرم، با دلسوزی‌های مادرانه بی‌گدار به آب نمی‌زنم و می‌دونم نتیجه‌ش خیره ان‌شاءالله).

    خلاصه امروز جشنِ مختصری کنار هم داشتیم که خیلی چسبید. شاگردبنّا دو_سه تا مسابقه هم دربارۀ محتوای 13 آبان آماده کرده بود که در قالب اونها بتونه پشتوانۀ فکریِ امروز رو هم منتقل کنه و برای شرکت‌کننده‌ها هم جایزه تهیه کرده بود. البته جوایز ِ بسیار کم‌ارزش مادی، نه به خاطر هزینه‌ش، به خاطر این‌که متأسفانه تو این مناطق یه گروه‌هایی در قالب خیریه، نمی‌دونم کمک‌رسانی و حتی جهادی اومدن و یه بریز و بپاشایی کردن که باعث شده عزت نفس منطقه و اهالی کمی دست‌کاری شه و متأسفانه کمی روحیۀ توقع داشتن و چشم به دست دیگران بودن اینجا به وجود اومده که از نظر فرهنگی خیلی مضره و باید برای رفعش سال‌ها کار جهادی و فرهنگی بشه... این‌که از روی دلسوزی و هم‌نوعی یه هدیه برای یه محرومی بگیریم خیلی خوب و خداپسندانه‌ست، اما اگه به شرایط و بایدها و نبایدهای جزئیِ فرهنگی‌ش دقت نشه، خودش عامل بروز کلی مسایل ضدفرهنگی و ضدبومی میشه که سالیان سال برای رفعش باید زحمت کشید...

    این‌قدر ذوق کار دسته‌جمعی داشتم که نگید! آخه ما شهر خودمون که بودیم مدام مهمونی داشتیم و رفت‌وآمد رو زنده نگه داشته بودیم و همیشه دورمون شلوغ بود، از وقتی اومدیم اینجا و دوریم از فامیل و خانواده و دوست، تقریبا این اولین کار دسته‌جمعیِ منه، حالا شاگردبنّا داشته، ولی من اولین باره :)

    البته از غذاهاشون خودم نخوردم، بس که غرقِ فلفله... اصلا بوی فلفل از سفره‌هاشون بلند می‌شه و اگه مثلِ من حساسیت داشته باشید از این بووبرنگی که نمی‌تونین لب بزنین دیوانه می‌شین :)

     

     

    + اگه دانش‌آموزی اینجا رو خوند؛ روزت مبارک عزیزم! فکر نکن صب بیدار شدن و مدرسه رفتن و ظهر خسته برگشتنت کار بیهوده‌ایه، نه! تو مهمی! می‌دونم چقدر سخته بیدار شدن ساعت شش و، هفت مدرسه رفتن و سر کلاس نشستن و درسای سخت‌سخت رو خوندن و دلم برات پر می‌کشه که باید این‌قدر تلاش کنی، اما تو خیلی مهمی! چون فردای ایرانِ ما... فردای ما پدرا و مادرا... تو دستای تو و دختر و پسرمه... شما چشمِ امیدِ ما هستین... این و از ته قلبم می‌گم... همون‌جوری که امروز به دخترم و پسرم گفتم وقتی بوسیدمشون و هدیه‌شون و تو خونه بهشون دادم... ما پیر می‌شیم و دیگه کاری ازمون برنمیاد... اما تازه نوبتِ شماست و ما مطمئنیم شما خیلی بهتر از مایید... شما قلبِ تپندۀ خیابون‌ها و کوچه‌های مایید ساعت هفتِ صبح... و تمامِ شور و اشتیاقِ زندگیِ مایید وقتی صدای خنده‌تون حوالیِ ظهر و بعد از تعطیلیِ مدرسه تو هوا می‌پیچه... شما مقدسید چون پیامبر صلوات الله علیه فرمودن هرکی برای یاد گرفتن علم و دانشی از خونه بره بیرون، تا برگرده فرشته‌ها براش دعا می‌کنن و بال و پر باز می‌کنن... تو خیلی مهمی... خیلی... الهی من دورِ کتاب دست گرفتنت بگردم، روزت مبارک عزیزم heart

    یک‌تنه برابرِ یک دنیا!

    پُست قبل و که بانو گذاشتن رو خوندین؟ به یه نکته‌ای دقت کردین؟ 

    زیاد شنیدیم که می‌پرسن مگه حکومت دستِ رهبر نیست؟ پس چرا کاری نمی‌کنن؟ 

    اختیارات رهبری بیست و خرده‌ای_سی درصده. بقیه‌ش دست دولت و قوۀ مجریه‌ست که با رأی مردم انتخاب می‌شه چون جمهوری ینی همین(همون از ماست که بر ماست!)، اما این نکته نیست! 

    دقت کنین! برگردین پست قبل و همون چند مشت از خروارِ رتبه‌های خفنِ جمهوریِ اسلامی رو ببینین! 

    دقیقا همون عرصه‌هایی که مستقیم تحت نظر رهبری هست، پیشرفتِ سرسام‌آورِ جهانی داشتیم! 

    رهبر؛ فرماندۀ کل قوا هستند. یعنی بخش نظامی تحت اختیار ایشون هست. اون وقت همین یه بخش که تحت اختیارِ ایشونه ببینید به درجه‌ای از رشد و پیشرفت رسیدیم که چند نمونه‌ش رو بانو گفتن و نمونه‌های دیگه‌ش رو می‌دونین. تاااااااازه اوجِ ماجرا اینه که این‌قدر بخشِ نظامی پیشرفته و نفوذناپذیره که دشمن تو چهل و خرده‌ای سال اصلا سمتِ گزینۀ نظامی نرفته چون می‌دونه حریف نمی‌شه :)))

     

    این است ولیّ فقیه! 

     

     

    || از سخنرانیِ امروز، فقط اونجا که فرمودن آرمانِ عزیز!

    حسودیم شد... دلم خواست... ||

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس