چریکی که معشوقِ من است.

نشسته لبۀ ایوون و داره مطالبی که می‌خواد تو جلسۀ ساعت هفتِ غروبش با بزرگانِ منطقه بگه، مرور و مرتب می‌کنه. هوا اینجا خیلی گرمه، می‌رم براش یه شربت سکنجبینِ خنک درست می‌کنم و با چند برگ کاهوی تازه که دیشب از چابهار خریده و دوست داره، آماده می‌کنم. چادررنگه‌م و سرم می‌کشم و می‌رم رو ایوون کنارش می‌شینم. 

بهش می‌گم ویار کردم شاگردبنّا...

دست از نوشتن برمی‌داره و دستاش و رو به آسمون می‌گیره و با عجز و لابه‌ای بانمک می‌گه: یا غیاث المستغیثین :)

دو تایی می‌خندیم و می‌گه: بسم الله! سراپا آمادۀ مرگم :)

می‌گم ویار یه پُستِ عاشقونه کردم :) می‌دونه وقتی می‌گم پُست، ینی تو وبلاگمون، نه تو دفترمون، نه تو نامه‌هامون. 

لبخندش جمع می‌شه و جاش تحیّر می‌وزه به صورتش. می‌پرسه: بخونی یا بنویسی؟! 

می‌گم جفتش :)

این بار خیلی جدی می‌پرسه: عاشقونۀ عاقبت بخیر یا عاشقونۀ چرت و پرت؟

می‌گم تمومِ این 17 سال و تمومِ عمرم؛ عاشقونۀ عاقبت بخیر!

دوباره لبخند پهن می‌شه روی لباش و می‌گه تو امروز بنویس که تنهایی، منم زودی برات می‌نویسم بخونی. 

یه ربعه حرکت کرده که هفت برسه منطقۀ موردنظر. بچه‌ها گرمِ دفتر و کتابای مدرسه‌شونن و حجمِ واویلای تکالیف‌شون. صبح بعد از نماز نخوابیده و خونه رو برام آب و جارو کرده و ناهار گذاشته و شام هم گفته برامون میاره و هیچ کاری برام نذاشته. کار اغلبِ این روزهاش همینه. بعد از نمازِ صبح رسیدگی به خونه و من، دو ساعت قبل از خوابش رسیدگی به بچه‌ها، و بقیه‌ش هم کارا و برنامه‌های خودش. الان خیلی بهترم تازه! خیلی! سرِ دخترمون حتی نمی‌تونستم از جام بلند شم! بچۀ اول بود و من لوس و نازنازی! خیال می‌کردم قراره بمیرم! می‌ترسیدم! الآن نه! الآن آستانۀ دردم بالا رفته... صبورم... طاقت دارم... الآن تا شاگردبنّا از خونه می‌ره بیرون، زودی از جام بلند می‌شم و خودم کارام و می‌کنم و شب که برمی‌گرده زودی می‌رم تو جام دراز می‌کشم که دعوام نکنه :) 

حوصله‌م از بیکاری سر می‌ره، درس و بحث دانشگاهم یا سبکه یا زود بهش می‌رسم... کاری برام نذاشته شاگردبنّا. میام توی وبلاگاتون روزی چند بار می‌چرخم. جز وبلاگایی که اینجا رو فالو دارید هم نمی‌رم چون کمتر پیش میاد تو به‌روزشده‌ها کسی هم‌فکر پیدا شه یا حداقل یه ضدّ ِ بافکر باشه... از خوندنِ وبلاگای بی‌فکر پرهیز دارم.

هفتۀ پیش حال‌ندار بودم... گلاب به‌روتون اسهال و استفراغ... گرمازدگی... کم‌خونی... چند بار رفتیم دکتر، اما یه شب خیلی حالم بد شد... بچه‌ها رو سپردم به مادرِ جرجیس و رفتیم چابهار بیمارستان. دکتره جوان بود. با اخم معاینه‌م کرد و بعد با کنایه ازم پرسید: اسهالت سیاهه؟ مثلِ رنگِ چادرت؟!

وا رفته بودم... متأسفانه من زود بغضم می‌گیره و دلم می‌شکنه... الآن که باردارم که دیگه هیچی! بغض گلوم و گرفت و اومدم به سختی دهن باز کنم بگم نه... که شاگردبنّای حاضرجوابِ شجاعم سریع و محکم جواب داد: نه اون‌قدر تیره، کم‌رنگ‌تره، به تیرگیِ چشمای خودتونه، می‌خواید لیوانِ آزمایش بدید همین‌جا بیاریم ببینید. 

جذبه‌ش این‌قدر بالاست که کمتر کسی جرأت می‌کنه تو جدّیت جوابش و بده. دکتره فقط نگاهش می‌کنه و بعد سرش و می‌ندازه پایین و نسخه می‌نویسه. 

از اتاقِ دکتر که بیرون میایم، نمیره داروخونه. دستم و می‌گیره و می‌بره سوار ماشین می‌کنه. راه می‌افتیم می‌ریم یه بیمارستان دیگه. می‌دونم دستش این روزا تنگه... دلم آتیش می‌گیره... ولی به حرفم نمی‌کنه، دوباره کلی پول ویزیت و آزمایش می‌ده، چون از نسخۀ دکتر قبلی مطمئن نیست و می‌ترسه با غرض دارو داده باشه. 

تا سِرم می‌زنم و آمپولام و ساعت شده یازدهِ شب. سوار میشیم و من و می‌بره کنارِ دریا. دریای شب طوفانی و موّاجه... جایی که همیشه ما رو می‌بره کسی نیست، آدمی عبور نمی‌کنه، ماییم و دریا... دریا و ما... وَ خدا... 

اون عاشقِ کوهه... من عاشقِ دریا. 

فقط دریای جنوب... فقط خلیج فارس و عمّان... بس که آبی‌ترن و عاشقانه‌تر و مهمان‌نوازتر... 

سمبوسه‌هایی که گرفته و هنوز گرمه رو با هم می‌خوریم... برام سعدی می‌خونه... کمی با هم حرف می‌زنیم... بعد داریم به صدای موج‌ها گوش می‌دیم که بهش می‌گم: ترسیدم دکتره بلند شه بزنه‌ت... 

گفت منم می‌زدمش. نگرانِ چی بودی؟ گفتم نه! می‌ترسیدم بقیه هم بیان و طرفِ اون شن... 

یه جوری نگام می‌کنه که ینی نگران نباش. می‌گم می‌شه چند وقتی شبیهِ چمران نپوشی؟! 

چمران... چمران... شهید مصطفی چمران... محبوب و معشوقِ شاگردبنّا! تنها پوسترِ اتاقِ کارش در خونه‌مون بعد از پوسترِ بزرگِ گنبدِ امام حسین علیه السلام... 

تیپِ غالبی که به یادِ چمران و به خاطرِ نهایتِ علاقه‌اش به چمران دارد؛ پیراهنِ خاکی‌رنگ... کلاهِ لبه‌دارِ خاکی‌رنگ... ساعتی شبیهِ چمران... و کیفِ خاکی‌رنگی که همیشه ضربدری روی شانه‌اش می‌اندازد... 

همان‌قدر چریک... همان‌قدر چمران... 

به جز عینکی که ندارد و چشم‌هایی که مثلِ عقاب تیز و دقیق مانده بعد از این همه خواندن و نوشتن و نوشتن و خواندن.

می‌گم می‌شه چند وقتی شبیهِ چمران نپوشی؟! 

نگاهش را از طوفانِ موج‌ها که تنها نکتۀ دریاست که عمیق دوستش دارد، می‌گیرد و با علامتِ سؤال به من تحویل می‌دهد. می‌پرسد: چرا؟! چطور؟! ویار گرفتی؟ به این مدل حساس شدی؟ 

می‌دانم حجمِ تعجبش از چیست. می‌داند چقدر این تیپِ او را دوست دارم و هر بار برایم چقدر تازه و جلبِ توجه‌کننده‌ست. اصلا باید اعتراف کنم با دخترهای جوان راهیان نور رفته بودیم... خودم شنیده بودم دخترها داشتند از این تیپ و قیافۀ چریکش چقدر تعریف می‌کردند و لذت می‌بردند... من چقدر چقدر چقدر حسودی‌ام شده بود... همان شب به هزار بهانه مجبورش کردم لباسش را عوض کند و تا خواندنِ این پُست هم این را نمی‌دانسته :)))

حالا برایش جای تعجب دارد چیزی را که این‌قدر دوست دارم چرا می‌گویم نپوش. 

می‌گم...

( ببخشید! تلفنم زنگ خورد. شاگردبنّا بود. می‌گه داری پُست می‌نویسی؟ می‌گم آره. می‌گه بگو برن چند پسُت آخرِ آقای خط‌خطی رو بخونن، خیلی خفن بود و بهتر از اون نمی‌تونم خودم بنویسم فعلا. برید پستای اخیر ایشون و حتما بخونید :)))) )

داشتم می‌گفتم. 

می‌گم تو نمی‌دونی مردم چه جوری نگات می‌کنن تو این لباس. من دقت کردم. تو این لباسِ چریک‌طور انگاری بسیجی‌ای... انگاری مأمور مخفی‌ای... اطلاعاتی‌ای... امنیتی‌ای... انگاری سپاهیِ بازنشسته‌ای... می‌ترسم بریزن سرت بلایی سرت بیارن... می‌ترسم غریب گیرت بیارن... 

آخ‌آخ! تازه می‌فهمم چی گفتم... روی این جمله حساسه... روی این جمله تعصب داره... روی این جمله غیرت داره... روی این جمله بغض می‌کنه... ساکت می‌شه... خیره می‌شه به یه دوردست و به فکر می‌ره و بعد یهو به هق‌هق اشک می‌ریزه... 

می‌دونم...

می‌دونم...

بعد از شنیدنِ این جمله هرجا و تو هر شرایطی باشه یادِ یه بیت می‌افته...

غریب گیر آوردنش

با هرچی که بود زدنش...

حالام بغض کرده... ساکت شده... خیره شده به دوردستِ دریا که تاریکه... به فکر رفته... ولی من می‌پرم وسطِ فکراش... من طاقتِ بغضش و ندارم... بزنه زیرِ گریه ویران می‌شم... من همیشه تو روضه‌های چهارنفره‌مون به گریه کردنش که می‌رسه پا میشم به بهانۀ چای آوردن می‌رم... دخترم هم طاقت نداره... به گریه کردنش که می‌رسه پا می‌شه به بهانۀ کمک کردن به من میاد پیشِ من... اصلا ما ظهرِ عاشورا کنارش نمی‌مونیم... اصلا شبِ عاشورا باهاش حرف نمی‌زنیم... نمی‌ذارم پیشِ من روضه و مداحی بذاره... اصلا من ظهرِ اربعین باهاش نرفتم حرم... باهاش نرفتم عزاداری... داغِ عزا رو دلم... دیگه طاقتِ دیدنِ شونه‌های لرزونِ مَردِ خودم رو هم ندارم... 

می‌پرم وسطِ فکراش... با دو تا دستام صورتش و می‌گیرم و می‌چرخونم سمتِ خودم... می‌بوسمش و بهش می‌گم ویار کردم! بستنی می‌خوام! همین حالام می‌خوام! زووووووووود باش! زووووووود! بچه‌ت داره من و می‌کُشه از ویار! بدووووووو! 

چشم‌هاش خیس بود ولی من بُردم. خندید. بلند شد. دستم و گرفت و بعد از دو تا خیابون به سرعت روندنِ ماشین، برام بستنی‌ای گرفت که خیلی خوشمزه بود، اما من هوسش نکرده بودم! 

عزیزم! ما هرگز به هم دروغ نگفتیم. ببخشید که اون شب دروغ گفتم... بستنی‌ای که هوس نکرده بودم و خیلی دوست داشتم... وَ از اون شب دنبالِ فرصتی‌ام که بهت بگم مجبور شدم دروغ بگم... چون این روزها هر روز صبح که از خونه می‌ری، تا شب که برمی‌گردی نگرانِ چریکمم که سالم برسه خونه... نگرانتم وقتی به دخترمون که ازت پرسیده بابا دوقطبی شدنِ جامعه ینی چی که همه می‌گن بده؟ جواب می‌دی: بد یا خوب ازش نترس بابا! تا ظهورِ امام زمان ارواحنا فداه کل دنیا دوقطبی بوده و هست و خواهد بود! ژستِ روشن‌فکرا رو باور نکن! دنیا همیشه دو قطب داشته و داره و خواهد داشت تا حکومتِ یک‌پارچه عدلِ موعود ایجاد شه و در سایۀ عدل دیگه ظلمی نیست که سپاه و لشکری داشته باشه و دو قطب شه! از زمانِ هابیل و قابیل دو قطبِ خیر و شر و حق و باطل بوده تاااااااااا تک‌تکِ پیغمبرا و ائمه و تا حکومتِ مهدوی هم هست. یا حسینی... یا یزیدی... نگرانتم چون می‌دونم هرجا و هر شرایطی باشی عقیده‌ت و میگی و راستش و می‌گی و رک و صریحش و می‌گی... نگرانتم چون...

ببینم! اصلا عاشقونۀ عاقبت بخیری نوشتم؟! می‌دونم متنم یک‌دست نیست و معیار و محاوره‌ش قاطیه... می‌دونم بی‌تمرکز نوشتم... تمرکزم تویی که تا وقتی برگردی نگرانتم چون چریک پوشیدی و رفتی... چون می‌دونم کجا رفتی و چرا رفتی... چون می‌دونم چی می‌گی و چه جوری می‌گی... چون دوستت دارم... وَ دوست داشتنِ با عقیده؛ جهادِ سختِ ما زن‌های عاشقه...

 

فالله حافظا و هو خیر الحافظین.

    مذهبی‌های نوین!

    مقلّد بودن یعنی چشم گفتنِ بدون ِ چون و چرا! 

    مرجعِ تقلید گفته امر به معروف و نهی از منکر واجب است. تو کتابِ واجبِ فراموش شده هم گفتن بگید و برید

    طرف اومده نوشته به نظرِ من کتاب دادن و گل دادن و عکس‌نوشته بهتره. 

    نظرت محترمه ولی مهم نیست! 

    تکلیفِ خودتون و با دین روشن کنین! دین براساسِ نظرِ من و شما تغییر نمی‌کنه! این من و شماییم که باید براساس دین تغییر کنیم! حالا متفکری، استادی، نویسنده‌ای، باشعوری، عاقلی، هرچی هستی، در برابرِ دین فقط وقتی قابلِ توجهی که باتقوا باشی

    دلسوزِ بچه‌هاتونین این و بهشون یاد بدین! پس‌فردا گولِ فلان بلاگرِ بیان و فلان معلم و فلان نویسنده رو نخورن! 

    این‌قدر برابرِ چِشمِ بچه‌تون به مرجعِ تقلیدتون بگید چَشم، که یاد بگیره برابرِ حکمِ دین (چه فهمید، چه نفهمید) فقط باید گفت چَشم

    همه دنیا یه ور رفتن، شما و بچه‌هاتون سمتِ علی(ع) و اولادش برید. روشن‌فکرای دینی دارن زیاد می‌شن و از منبرِ پیامبر(ص) بپربپر دارن! 

    ترسوها همیشه شکست می‌خورند.

    دیشب از خرید برمی‌گشتیم. سمت چابهار. با دختر و پسرم بودم. یه دختری حدودا 25 ساله، شالش و انداخته بود دور گردنش و مثلا جزو معترضین بود(!) داشت از دور می‌یومد و هنوز به ما نرسیده بود. همون‌جا تو پیاده‌رو ایستادم و به دخترم گفتم: باباجان اگه یه روز از ترس، چادریا چادرشون و بذارن تو کیف‌شون و فقط جاهایی سرشون کنن که کسی نیست، ینی اون روز لشکر چادریا شکست خوردن. اما تا زمانی که مثل حالا نه تنها چادرشون سُر نخورد که برعکس، محکم‌تر هم می‌گیرنش، زیر چادراشون مانتوهای بلند می‌پوشن و روسری‌هاشون و محکم‌تر گره می‌دن،بدون پیروزِ همۀ نبردهان. 

    بعد با انگشتِ اشاره اون دختر و نشونِ دخترم دادم و گفتم: ولی اون و می‌بینی بابا؟ 

    دختر و پسرم هر دو به اون زل زدن که داشت از دور به ما نزدیک می‌شد، دخترم گفت آره! می‌بینم. 

    گفتم: خوب نگاهش کن عزیزم! امثالِ اون تا زمانی که از ترس شالشون هنوز دورِ گردنشونه وُ فقط ادای معترض و مبارز و در میارن، همیشه شکست‌خورده‌ان! هر وقت جرأت کردن بدون شال و روسری که رو گردن‌شون باشه یا تو کیف‌شون، بیرون بیان، تازه یه پله اومدن بالا که ما اصلا برای مبارزه آدم حساب‌شون کنیم. 

    دخترم پرسید: ینی اینا رو جدی حساب نکنیم بابا؟ تو نبرد نیستن؟ 

    جواب دادم: تو نبردِ با ما نیستن، تو نبردِ با خودشونن. جدی حساب‌شون نکن ولی دلت براشون بسوزه... اینا خیلی طفلکی‌ان... خودشونم نمی‌دونن چی می‌خوان... چرا می‌خوان... تهش چی می‌شه... کدوم طرفن... چرا هستن... کِی اومدن اون طرف... چطور اومدن... بعدش باید چکار کنن... 

    دخترم با دلسوزیِ تمام گفت: خب چرا کسی بهشون نمی‌گه؟! 

    جواب دادم: بارها گفتن... هنوزم می‌گن... این‌قدر غرقِ اَدان متوجه نمی‌شن... می‌رن می‌رن می‌رن تا یه جایی از نهایتِ شکست تو خودشون فرو بریزن... یا فرار می‌کنن... یا خودکشی... یا می‌شن آدمای همیشه تلخِ طلبکاری که دنیا رو مقصّرِ شکست‌هاشون می‌دونن و دلیلِ خراب‌کاری‌ها و غارت‌هاشون... 

    دختره به ما نزدیک شد و ما رو دید... تیپ و قیافۀ من و چادرِ دخترم و که دید، ترسید :) شالِ دورِ گردنش و کشید روی موهاش و تندتند از کنارِ ما رد شد :) من با خنده به دخترم گفتم: زن، زندگی، آزادی رو دیدی بابا؟! 

    دو تایی‌مون خنده‌کنان رفتیم خونه :)

     

     

     

     

     

     

    + || دانشجوهای مثلا معترض، از سلف برمی‌گشتن و می‌رفتن شعارِ زن، زندگی، آزادی بدن :))) خنده‌داره نه؟! سال 88 فتنه کمی جدی‌تر و باکلاس‌تر بود؛ برخی از دانشجوها به نشانۀ اعتراض انتخاب واحد نکردن... دانشگاه رو می‌خواستن بخوابونن... واسه همین اون سال فحّاشی هم کمتر بود... تریبون آزاد و کرسی‌های آزاداندیشی هم همیشه شلوغ... 

    کمی نبردِ تفکّرها بود. تفکّر همیشه حرفی برای زدن داره. بچه‌ها تو دعوا وقتی حرفی برای گفتن ندارن، فحش می‌دن و می‌زنن :))) این‌جور وقتا بغل‌شون کنین، دست بکشین سرشون، بذارین خوب گریه کنن... بعدم بهشون بستنی بدین :) ||

    DBC فارسی

    شبا از شبکه دو DBC فارسی رو می‌بینین؟

    قبلا از پلتفرمای دیگه باید می‌دیدینش. به نظرم اوج گرفتنش اون زمانی شروع شد که سپاه کشتی بریتانیا رو تو خلیج فارس به ازای کشتی خودمون گرفت. خیلی خوب اون مسأله رو کار کرد و بین خواص (حوزه‌های هنری، خبرنامه‌ها، تحلیلگران سیاسی، متخصصین طنز، خبرگزاری‌ها و... ) مشهور شد. 

    اصل و ریشۀ این برنامه هم تو مشهد کلید خورده و حوزه هنری و حسینیه هنر روش کار کردن. حتی مجری‌های بلایی که ادای مزدورای BBC رو درمیارن، بچه‌های خفن مشهدن :) اتفاق خوبی که افتاده همین پخشش از شبکه دو هست. درسته که مردمِ عمومی متوجه‌ش نمی‌شن و اگه نگی طنزه و براشون توضیح ندی فکر می‌کنن واقعی و جدّیه، اما خوبه؛ چون سطح فکر و به مرور می‌بره بالا. 

    اون سالی که فیلم مطرب رکورد فروش و زد و مخاطب عامِ حداکثری داشت، فاتحۀ سطح فکرِ عمومی رو خیلی‌ها خوندن...

    حالا پخش این برنامه از تلویزیون هم درسته طوووووووووول می‌کشه تا جا بیافته و بتونی همه رو متوجه کنی طنزه، اما اگه استمرار داشته باشه سطح فکر عمومی رو بالا خواهد برد. 

     

     

     

    + || دم بچه‌های حوزه هنری خراسان و حسینیه هنر و تموم عوامل DBC فارسی گرم :) ||

    دردودل‌های زنانه

    دارم با فلسفۀ تجربی انگلستان دست‌وپنجه نرم می‌کنم، چهار روز است مغلوبم کرده و حسابی خسته و کلافه‌ام. شاگردبنّا تمامِ دیروز را کمکم کرده تا بتوانم از پسِ این _به قول خودش_ چغرِ بدبدن بربیایم و پایانِ هفته ارائۀ خوبی برای استادم داشته باشم. برای فهمیدنش دو رکعت نماز به امام زمان _ارواحنا فداه_ هدیه کردم و امروز صبح، در سکوتِ خانه و نبودِ بچه‌ها که مدرسه‌اند، بالاخره در فهمِ ذهنم گشایش حاصل می‌شود و رگه‌های نوری تابیدن می‌گیرد که ماجرا را برایم روشن می‌کند. 

    برگه‌های کلاسور را برمی‌دارم و تراوشاتِ ذهنم را تندتند یادداشت می‌کنم. حسابی سرِ حالم از فهمیدن که موبایلم بی‌هوا آواز سر می‌دهد. زنگِ شاگردبنّا و بچه‌ها را موسیقی‌های مشخصی گذاشته‌ام، آوازِ موبایلم نشان می‌دهد که آنها نیستند و کسی غیر از جان و دل‌های من‌اند. با اکراه به سمت موبایل نیم‌خیز می‌شوم و وقتی برمی‌دارم می‌خوانم که نوشته‌ام عمۀ مامان! 

    خدا بخیر کند! عمۀ مامان هر وقت به من زنگ می‌زند یعنی حسابی عصبانی است و باعث و بانیِ تمامِ مشکلاتِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و بین‌المللی و خانوادگی و دوستانه و شخصی و غیرشخصیِ همۀ عالم را من و همسرم می‌داند که طرفدارِ حرمِ جمهوریِ اسلامی هستیم :)

    به امام زمان _بابی انت_ توسل می‌کنم و جواب می‌دهم. 

    + سلام عمه جان! حالِ شما؟ خوب هستین ان‌شاءالله؟ 

    _ سلام عمه! چه حالی؟ چه احوالی؟ وضع و روزِ مردم و نمی‌بینی؟! تو و شوهرت این بارم برنده شدین و باز با یه راهپیمایی سر و تهِ قضیه رو هم آوردید! 

    تهِ دلم خنده‌ام گرفته ولی از بابِ حفظِ حرمتِ بزرگتر و صلۀ رحم چیزی نمی‌گویم. نشنیده می‌گیرم و احوالپرسِ دخترعمه‌ها و پسرعمه‌ها می‌شوم، ولی عمه جان ول‌کنِ ماجرا نیست :)

    گوشی را چسباندم به گوشم و حرف‌هایش را می‌شنوم و با حسرت به برگه‌های کلاسورم نگاه می‌کنم که تازه داشت از فهم کردن‌های من سیاه و پُر می‌شد. 

    نق و ناله‌های عمه از خانوادۀ خودش و جامعه و عالَم و کارِ خدا _نعوذ بالله_ تمام شده و حالا واردِ زندگیِ ما شده!

    با طعنه و کنایه می‌گوید: درست را مجازی کردی و پاشدی رفتی شهرِ دور، بینِ آدم‌هایی که دست‌بسته نماز می‌خوانند که با شوهرت کجا را آباد کنی؟! شکمِ پُر و دستِ تنها بلایی سرت بیاید کی جواب می‌دهد؟! پدر و مادرت و هر روز و شب دل‌نگران می‌کنی که چی؟ که با شوهرت و رهبرت کجای دنیا رو فتح کنین؟ 

    بی‌طعنه و کنایه و با لبخند و از ته دل و با تمااااااامِ خیرخواهی و دلسوزی جواب می‌دهم: الحمدلله! تا قلبِ آمریکا را که فتح کرده‌ایم و این همه سر و صدا هم از خشم و عصبانیت‌شان است :) اگر ما پیشروی نکرده بودیم که این همه خائنینِ داخلی و خارجی روی‌شان فشار نمی‌آمد! ما خیلی جلو رفته‌ایم که این‌قدر عصبانی‌اند و مثلِ کفتارها می‌دَرند و خون به پا کرده‌اند :)

    خدا شاهد است با تمامِ خیرخواهی گفتم که بداند جای درستی ایستاده‌ایم که این‌قدر همۀ دنیا از ما و رهبرمان و حرمِ جمهوری اسلامی‌مان حرص‌شان گرفته و خیالش راحت باشد که آیندۀ روشنی در انتظارمان است، اما انگار آتش به جانش انداخته‌ام و گُر گرفته و تندتند و با لکنتِ ناشی از عصبانیت حرف می‌زند. 

    _ این‌قدر سنگِ این نظام را به سینه می‌زنید چرا هشت‌تان گروی نُه‌تان است؟! چرا آه ندارید با ناله سودا کنید؟! چرا شوهرت کنارِ آن شغلِ باکلاسش تن به کارگری داده؟! چرا بعد از این همه سال یک‌دست مبل ندارید توی خانه‌تان؟! چرا مثلِ زن‌های مردم سال به سال پرده و فرش نو نمی‌کنی؟! عید که مشهد بودی کفشت همان کفشِ عیدِ پارسال بود ولی دو متر به پهنای کتابخونه‌ت اضافه کردین؟! چرا وقتی شوهرت به جای رسیدگی به شما دنبالِ دردسر است کارِ به آن خوبی را رها کردی؟! 

    به حرف‌هایش عادت دارم. راستش باید بنویسم به حرف‌هایش که حرفِ خیلِ عظیمی از دیگر فامیل هم هست عادت دارم... به سؤال‌هایشان... به زخمِ زبان‌هایشان... به سبکِ نگاه‌شان... 

    آن اول‌ها... اول‌های ازدواج‌مان... 17 سالِ پیش... تندتند و یکی‌یکی جواب می‌دادم... حتی یک سؤال را جا نمی‌انداختم! یا ساکت می‌کردم، یا اشک‌شان درمی‌آمد چون عصبانی‌تر می‌شدند، یا دو-سه باری هم بلند می‌شدند و می‌آمدند بخوابانند زیرِ گوشم که پدر و مادرم به دادم می‌رسیدند... 

    شاگردبنّا می‌گفت خدازده زدن ندارد که! من می‌گفتم نه! دلم برای‌شان می‌سوزد! دوست دارم عاقبت‌بخیر شوند! نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم! می‌گفت باشد! اما نه تا این حد که خودت را نابود کنی! 

    من با این‌که در تمامِ این بحث‌ها پیروز بودم، اما به خانه که می‌رسیدم می‌زدم زیرِ گریه... دلم می‌سوخت... دلم می‌سوخت عمه از حقیقت دور است و در ظلمت فرو رفته... دلم می‌سوخت پسردایی عاقبت‌بخیری را از خودش دور می‌کند... دلم برای شوهرخاله که با آن حجم از تهمت‌های ناروا و نادانسته حرف زدن آخرتش را ویران می‌کرد می‌سوخت... چندین روز بعد از هر مهمانی سردرد بودم... حالم بد بود... مدام به شاگردبنّا می‌گفتم یعنی واقعا حق به این روشنی را نمی‌فهمند؟! یعنی واقعا متوجه نمی‌شوند؟! این دو دو تا چهارتای معلومی است که عقلِ سلیم بی هیچ دین و ایمانی آن را خواهد فهمید! طفلک شاگردبنّا هم ساعت‌ها می‌نشست و برایم از تفاوتِ فهم و درک‌ها می‌گفت... گفتمانِ حیاتیِ هر شخص را تحلیل می‌کرد... ریشه‌های تربیتی، مطالعاتی، محیطی، تغذیه، ورودی‌های مغز،... همه را برایم تحلیل می‌کرد و نشانم می‌داد هر آدم را باید با این موارد بسنجی... مخرجِ کسرِ هر کس براساسِ اینها شکل گرفته... به سختی آرامم می‌کرد و تازه سرِ پا می‌شدم که باز مهمانی بعدی و روز از نو... 

    حالا ولی عادت کردم... 17 سال است سؤال‌های تکراری از من و همسرم پرسیده می‌شود... سؤال‌هایی که حداقل ده سال برای‌شان وقت گذاشتم، دانه‌دانه جواب دادم، روشن‌گری کردم، دلسوزانه تبیین کردم، ساعت‌ها مطالعه کردم، حتی گاهی از جیبِ خودم و همسرم خرج کردم... اما... نرود میخِ آهنین در سنگ! 

    زیرِ لب ذکرِ یا صاحب الزمان ادرکنی گرفته‌ام... عمه سؤال‌ها و طعنه‌هایش تمام شده... اما خشمش نه! سؤالی می‌پرسد که تمامِ عشق و عقل و عقیده‌ام را نشانه گرفته و دیگر نمی‌توانم سکوت کنم! 

    _ عمه کم خواستگارِ پولدار به دردبخور داشتی که به این شاگردبنّا بله گفتی؟! 

    قلبم تیر می‌کشد... نفسم کم می‌آید... دست می‌گذارم روی شکمم... نگرانِ فرزندم هستم که این سؤالِ بی‌رحمانه را شنیده... نگرانِ فرزندم هستم که دلش برای بابایش سوخته... اگر جواب ندهم مدیونِ خودم می‌شوم و فرزندم که شاهدِ این بی‌انصافی بوده... مردِ امنِ هر دویمان زیرِ سؤال رفته... به ناحق! به ناحق! 

    بغضم را یواشکی قورت می‌دهم و با لبخند جواب می‌دهم: حضرتِ زهرا _سلام الله علیها_ هم خواستگارهای پولدارِ زیادی داشتند... اما به امیرالمؤمنین _بنفسی انت_ بله گفتند که کفشِ پای‌شان را وصله و پینه می‌کردند...

    شروع شد! باز آتشش زدم! اصلا هرچه بگویم و نگویم عمه دنبالِ بهانه است... 

    _ واااااای! ببین به کجا رسیدین که خیال کردین زهرا و علی‌این و ادعای پیغمبری دارین! 

    + عمه جان! من کی چنین حرفی زدم؟! خواستم بدونین حتی بزرگانِ ما هم ملاک‌شون ثروت نبوده... چیزِ دیگه براشون مهم بوده... ما محبّان و ان‌شاءالله شیعیانِ این بزرگوارانیم... باید سعی کنیم شبیه‌شون زندگی کنیم... به گردِ پای کنیزِ اونها هم نمی‌رسیم ولی سعی‌مون و که می‌تونیم بکنیم! همۀ زندگی که گوشت و مرغ و لباس و مبل و پرده نیست! شما این‌قدر از وضع اقتصادی نالیدید! خب این طرزِ فکرِ شماست! ما مرغ و گوشت بتونیم بخریم می‌گیم الحمدلله! نتونیم بخریم می‌گیم الحمدلله! بی مرغ و گوشت که آدم نمی‌میره، شما بگو آب! بی ‌آب بمیریم هم می‌گیم الحمدلله چون بی‌مرغی و بی‌گوشتی و بی‌آبی ما ربطی به نظام نداره! ربطی به رهبرمون نداره! نظام و من و شما می‌سازیم! پس به تک‌تکِ ما ربط داره! ما خودمون به خودمون ظلم کردیم و می‌کنیم و اتفاقا تنها کسی که ما رو بین این همه ظلمِ خودی به خودی حفظ کرده همون رهبره! همین نظامه! شاگردبنّا هم پول نداره آره! اما اون‌قدر ایمان و غیرت داره که تو این 17 سال حتی ده دقیقه ننشست به نق زدن و آویزون شدن به این و اون که چرا این گرونه، اون گرونه! با اون مدرک و تحصیلات رفت بنّایی... رفت کارگری... هر کاری که پولش حلال بود و انجام داد و هر وقت از این در اومد تو شُکر و لبخند رو لبش بود... چیزی که شما حسرتش و دارید که این‌قدر خشمگینین... 

    دهانم باز بود و داشتم ادامه می‌دادم که صدای بوق‌بوقِ قطع کردنِ تلفن شنیده شد... موبایل را می‌گذارم زمین... ضربانِ قلبم بالا رفته و به سختی نفس می‌کشم... دوباره موبایل را برمی‌دارم که به شاگردبنّا زنگ بزنم و آرامم کند... اما چشمم به ساعتِ روی صفحۀ موبایل می‌افتد و یادم می‌آید این ساعت سرِ کلاس است... بلند می‌شوم و دستم را روی شکمم می‌گذارم و از طرف فرزندم به امام زمان _عجّل فرجه_ صلوات هدیه می‌کنم و چادرم را به سر می‌کشم و می‌‌روم حیاط... از دیوارهای کوتاهِ حیاط که مرسومِ ساخت‌وسازهای این منطقه است، حفصه را می‌بینم. خواهرِ کوچولوی عایشه که حالا مدرسه است. باز بدونِ دمپایی وسطِ خاک‌ها گرمِ بازی شده. 

    شاگردبنّا می‌گوید هر پُستی باید یک هدفی داشته باشد... هنر باید دغدغه‌مند باشد... می‌گوید اگر بعد از خواندنِ یک پُست طولانی یک نتیجۀ عاقبت‌بخیر منتقل نکنی، آن دنیا بابتِ وقتِ تک‌تکِ آدم‌هایی که پستت را خوانده‌اند ازت جواب می‌کشند... آن دنیا کم گرفتاری نداریم که نوشتن هم به آن اضافه کند!

    من خیلی تلاش کردم این پست هدف داشته باشد... اما راستش نتوانستم تا عصر که بچه‌ها و شاگردبنّا می‌آیند صبر کنم... باید حرف می‌زدم... باید داد می‌زدم... باید به یکی با صدای بلند می‌گفتم: 

    از این‌که بین زندگی براساس غرایز حیوانی و زندگی براساس عقیده، 

    زندگی براساس عقیده را انتخاب کردم

    با بند بندِ وجودم خدا را شاکرم! 

    از این‌که شاید ماه تا ماه مرغ و گوشت نخورم... لباسِ بچه‌هایم رنگ‌ورو رفته باشد...

    مبل ندارم... پردۀ نو ندارم...

    اما وقتی برای سه روز با بچه‌ها و بدونِ شاگردبنّا مشهد رفتیم و خانۀ دایی‌جان سفرۀ رنگارنگی پهن شد که کوچک‌ترین غذایش کوبیده بود، ولی پسرم گریه‌اش بند نمی‌آمد که برویم خانۀ خودمان... دلم برای بابا تنگ شده و دخترم با بی‌اشتهایی با غذایش بازی می‌کرد و آن رنگارنگیِ باشکوه به چشمش نمی‌آمد چون سه روز بود که بابایش را ندیده... 

    با سلول‌ سلول وجودم خدا را شاکرم! 

    از این همه غِنای نفس و محبّتِ سیّالِ خانه‌ و خانواده‌ام خدا را شاکرم!

    من نیاز دارم با فریاد به تمامِ دنیا یادآوری کنم:

    ما شاکریم! 

    ما شاکریم! 

    ما عمیقا... از ژرفای قلب و جان‌مان... بابتِ این امنیت... این عزت... این اشهد انّ محمدا رسول اللهی که دارد از صدای بلندگوی مسجدِ پشتِ خانه‌مان می‌آید... از این دوستی و رفاقتِ با همسایه‌هایی که دست‌بسته نماز می‌خوانند اما روزِ عاشورا را به ما تسلیت گفتند... بابتِ همۀ اینها از خدای بزرگ و مهربان‌مان سپاسگزاریم... 

    ما بابتِ این که شاکریم... خدا را شاکریم! 

    مرغ و گوشت که سهل است! قیمتِ کتاب و دفتر و کفش و چادر که سهل است! به خدا قسم... به جانِ فرزندِ در راهم قسم... آب بر ما ببندند محال است الله اکبرِ قلبِ پرچمِ کشورمان را رها کنیم! 

    خودم... همسرم... فرزندانم... پدر و مادرم... ایل و تبارم فدای یک اشارۀ حیدریِ رهبرم. همان دعایی را می‌کنم که روزِ اربعین زیر قبۀ آقا و اربابم در حق‌شان کردم:

    الهی بحقّ زینب کبری سلام الله علیها، از عمرِ من بکاه و به عمرِ رهبرم بیافزای و مراقبشان باش تا ظهورِ امام زمان و حکومتِ عالم‌گیرِ ایشان... الهی بحقّ حضرت عباس سلام الله علیه من و همسر و فرزندانم را برای رهبرمان و حرمِ جمهوری اسلامی و ظهورِ آقا امام زمان ارواحنا فداه مفید و مؤثر قرار بده.

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس