باختن معنا ندارد در مسیرِ تیمِ حق

دو-سه دقیقۀ آخرِ وقتِ اضافه‌س که دیگه اهالی کم‌کم بلند می‌شن که برن. حسابی دمغن و نمی‌تونن احساسات‌شون رو کنترل کنن. خوشحالم که همه‌شون دمغن... یعنی خوشحالم که همه قلبشون برای ایران می‌تپه... خوشحالم که خائنین 70 روز دست‌وپا زدن این پرچم سقوط کنه و مردم رهاش کنن، اما نه تنها نتونستن که اتفاقا پیوندِ این مردم به هم و به پرچم رو بیشتر و بیشتر کردن... من هنوز نشستم و با تمامِ وجود دارم هم‌زمان دو حسِ کاملا متضاد رو تجربه می‌کنم؛ ناراحتی از باختِ تیمِ ملیِ جمهوریِ اسلامی... خوشحالی از ناراحتیِ مردم برای باختِ تیمِ ملیِ جمهوریِ اسلامی... 

همین‌طور درگیرِ این دو حسِ متضادم که بازی تموم می‌شه و رسما همه بلند می‌شن که برن. یکی از ریش‌سفیدای منطقه میاد کنارم رو زیلو می‌شینه و با نهایتِ دلسوزی و خلوص می‌پرسه: نمی‌شد این پسر جوونه خارجی رو بیارن برای ما گل بزنه؟ می‌پرسم: رونالدو؟ می‌گه: ها! فکر کنم همین! خب اون و میاوردن برا ما گل کنه! می‌خندم و می‌گم: پدرجان! ینی اگه سَعودِ شما خوب کار نکنه و خوب به نخلا نرسه و محصولِ یک ساله‌تون رو به باد بده، شما می‌ری یه پسرِ کاری و خوب میاری و سعود و میندازی دور؟! 

اینجا مردم سوادِ چندانی ندارن، اما بصیرت، تا دلت بخواد! این نه جملۀ ادبیه... نه شعاره! من خیلی روش فکر کردم. اصلا انگار خاصیتِ طبیعته... خاصیت کوه و کویر... طبعِ آدم و بلند می‌کنه... چشمِ دلِ آدم و وا می‌کنه... به آدم بصیرت می‌ده... عمقِ حرفم و گرفته و با تأسف سری تکون می‌ده و می‌گه نه عزیزجان! بچمه... لابد خودم خوب بارش نیاوردم... پارۀ دل رو که نمیشه عوض کرد چون خرابکاری کرده... 

چند نفر از جوونا و بزرگای دیگه هم موقع رفتن دیدن ما داریم حرف می‌زنیم، میان و دور ما می‌شینن. خانوما همه‌شون میرن چون دیگه ساعت خیلی دیره. چند تا از جوونا رو که نه میرن خونه، نه جای ما هستن و همین‌جور بیکار ایستادن و مأمور می‌کنم دم و دستگاه و جمع کنن و محیط و به حالت اولیه دربیارن. بعد حرف و ادامه میدم و می‌گم: این طفلیام بچه‌های همین خاکن... پاره‌های دلِ مان... خرابکاری هم نکردن... انصافا تلاش‌شون و کردن. بعد از بازی با انگلیس، کاملا به خودشون اومدن و ان‌شاءالله فهمیدن کی دلسوزشونه و کی دشمنشون. سرود ملی خوندن و پوزِ هرچی وطن‌فروشه به خاک مالیدن. تو همین گوشی (بگم تو همین وبلاگ متوجه نمی‌شن، این محیط‌ها رو نمی‌شناسن بزرگانشون و حتی اغلب جوون‌هاشون) کلی سرِ بازی با انگلیس شادی کردن که سرود ملی نخوندن، اما سر بازی بعدی صداشون درنیومد! (شخصا می‌رفتم کامنت می‌ذاشتم و خش می‌نداختم رو روح و روان‌شون :) یکی می‌گفت نباید این‌جوری کامنت بدی! عزیزِ من! مخاطب‌شناسی کن! جهاد تبیین رو ترامپ جواب نمی‌ده! پس باید این‌قدر تحقیرش کنی و بزنی تو سرش تا بفهمه عددی نیست! وگرنه حاج‌قاسم نمی‌گفت ترامپِ قمارباز! حرفِ زشتی زده؟! نه! مخاطب‌شناسی کرده! با همه نمی‌شه گل و بلبل حرف زد و امید داشت به راه راست هدایت شن! وقتی می‌دونیم نقطه ضعفشون چیه و چطوری به هم می‌ریزن، اتفاقا باید به هم بریزیشون و نشون بدی که دشمن این‌قدر سست و بی‌بنیاده! جنگِ روانی همینه! الآن شمایی که می‌گی جذب حداکثری، جنگِ روانی رو نمی‌پذیری؟! معلم برای هر سی نفر دانش‌آموز که یه روش نداره! کاسۀ داغ‌تر از آش نشیم، ها؟!) بچه‌های ما از بازی ولز به این‌ور تلاش‌شون و کردن، اما هم باید فشارِ روانی رو مد نظر بگیریم که روی اونها بیشتره و اصلا یه مشت وطن‌فروش همه زورشون و زدن روان‌شون و به هم بریزن و عدل شبِ بازی با آمریکا مصاحبه‌شون و پخش کردن... هم بالاخره ما فوتبالیست نیستیم، بیرونِ گود بودن و هی داد زدن که لِنگش کن لِنگش کن راحته! شاید اگه خودمون تو گود بودیم بدتر می‌شد... وقتی تلاش‌شون و کردن و نشده دیگه باید باور کرد خیر و صلاح بوده... این و اغتشاشگرا و تجزیه‌طلبا نمی‌فهمن، من و شما که می‌فهمیم. 

یکی از جوونا می‌گه: حالا حرومزاده‌ها چه شادی‌ای کنن ایران باخته! بر پدرشون لعنت! می‌گم: کاش می‌شد همیشه از باخت برابرِ آمریکا همین‌قدر دلمون بسوزه و با هم متحد شیم... 

بزرگای جمع جواب می‌دن: ای بابا جان! همیشه دلمون سوخته! کِی نسوخته که این و میگی؟! جواب می‌دم: الآن بازی آشکار بوده بابا! آمریکا 43 ساله داره با ما بازی می‌کنه و تو نبرده... ما هم بُردیم... هم باختیم... ولی همین الآن من از شما جوونا بپرسم چرا می‌گیم مرگ بر آمریکا، شما چند نفرتون می‌دونین؟! چند نفر از ته دل می‌گین مرگ بر آمریکا؟! اصلا این‌قدر به این مفهوم اعتقاد دارین که جزو نذراتون باشه مثلا دو دور تسبیح مرگ بر آمریکا بگین؟! 

جوونا می‌زنن زیر خنده و با حیرت می‌گن چی؟! تسبیح بگیریم دستمون و بگیم مرگ بر آمریکا؟! میام جواب بدم که یکی از شیوخِ بصیر با تشر جواب می‌ده: لعنِ دشمنِ خدا دیگه! لعنِ دشمنِ خدا خنده داره؟! جوونا خنده‌شون و جمع می‌کنن. صبر می‌کنم ببینم براشون توضیح هم می‌دن یا نه. کسی چیزی نمی‌گه. من شروع می‌کنم توضیح دادن که مرگ بر آمریکایی که ما میگیم اولا به مردمِ بدبختِ آمریکا نیست که خودشون اسیرِ دولتِ خونخوارِ آمریکان... ثانیا مرگ بر آمریکای ما یعنی مرگ بر استکبار... مرگ بر دروغ... مرگ بر فریب... مرگ بر ریا... مرگ بر هرچی بدی که تو دنیاست... مرگ بر اونی که دعوا و تفرقۀ بین من و توی شیعه و سنّی رو دوست داره و براش برنامه می‌ریزه... مرگ بر اونی که چشم نداره ببینه من و تو داریم کنارِ هم زندگی می‌کنیم و تو غم و شادیِ هم شریکیم... مرگ بر اونی که بچه‌های ما رو می‌خواد از ما بگیره و روبرومون قرار بده... مرگ بر آمریکای ما یعنی مرگ بر ظلم و ظالم... توی جوون نمی‌دونی آمریکا ظالمه؟! یکی‌شون می‌پره وسطِ حرفم و می‌گه شاید بقیه ندونن ولی بلوچ می‌دونه! ما بغل گوشمون پاکستانه... رفت‌وآمد داریم... اونجا و افغانستان از ظلمِ آمریکا این‌قدر ویرانه! می‌گم خدا خیرت بده! بزرگان و شیوخ هم احسنت‌احسنت‌گویان سری به نشانۀ تأیید تکون می‌دن. می‌گم ولی همینا رو برای جوونِ ما نگفتن... برای بچۀ ما نگفتن... بچۀ ما امشب ناراحت رفت خونه چون بازیِ آشکارِ آمریکا رو با ایران دید، اما کسی نمیاد براش این بازی‌های پنهان رو تعریف کنه... شده تا حالا به بچه‌هاتون بگین نفت‌کشامون تو همین عمّان چقدر از کشتی‌ها و پهبادهای آمریکایی در خطره؟! دیگه این و که خودتون دیدین! خودتون از نزدیک شاهد بودین! آمریکا عاشقِ چشم و ابروی ماست که وسطِ دعواهای خونگیِ ما سر می‌رسه و برای این و اون دل می‌سوزونه؟! اگه دلسوزه چطور دارو بهمون نمیده؟! چطور پولای بلوکه‌شدمون و نمیده؟! چطور هرکی دشمنِ ایرانه رو پناه میده و هرکی دوستِ ایرانه تحریم می‌کنه؟! حق هست برای اینها هم با همین حالی بریم خونه که الآن و به خاطرِ یه بازیِ فوتبال داریم می‌ریم؟! 

بزرگی که کنارم نشسته سرم و با دستاش می‌گیره و پیشونیم و می‌بوسه و می‌گه: الله تو را حفظ کند! الله تو را حفظ کند!

دستشون و می‌بوسم و می‌گم زیرِ سایۀ شما بزرگان. با اجازه‌تون بریم خونه و بخوابیم که فردا روزِ خداست و کلی کار داریم همه. 

هم ساعت برای بحث کردن دیر بود (زمان مباحثه)، هم موقعیت مناسب نبود، چون هوتک‌ها شب‌ها امن نیست و معلوم نیست چه جونوری ازشون بزنه بیرون (مکان مباحثه)، هم حالِ روحی و روانی بعد از باخت مساعد نیست و آستانۀ پذیرش و کم می‌کنه (مخاطب‌شناسی). بذرِ سؤال باید پاشیده می‌شد که شکرِ خدا شد. ان‌شاءالله خدا عنایت کنه، باز هم سفرۀ این بحث پهن می‌شه و بهتر می‌شه بهش پرداخت. 

همین‌طور که داریم بلند می‌شیم می‌گم حالا نیت کنیم و با هم چند تا مرگ بر آمریکای از ته دل هم بگیم :)

آخرین تصویرِ جامِ جهانیِ امسال در سیستان و بلوچستانِ عزیزِ ما؛ حدودِ 20 نفر از جوون‌ها و ریش‌سفیدهای منطقه است که دورِ هم و با صدای بلند و مشت‌های گره‌کرده دارن یک‌صدا فریاد می‌زنن:

مرگ بر آمریکا! 

مرگ بر آمریکا! 

مرگ بر آمریکا! 

    موش‌ها را می‌کِشند از لانه بیرون، یوزها

    این و قبل از شروع بازی روی پرده پخش می‌کنم قلبِ مردم شاد شه :)

    ببینید و کِیف کنید :)

     

    نیّت می‌کنم با تمامِ قوا فوتبال بازی کنم؛ قربه الی الله!

    برای فردا آماده‌تریم :) بازی شبه و برای نمایش مشکل شفافیتِ تصویر روی ملافۀ روی دیوار نداریم. تمومِ اهالیِ روستای کناری رو هم دعوت کردیم :) به امیدِ خدا شیرینیِ میلادِ حضرتِ زینب سلام الله علیها رو هم پخش می‌کنم. ببریم یا ببازیم هم مرگ بر آمریکای کوبنده‌ای از همه می‌گیرم :) از دیروز اهالی پیگیرن بازم با هم مسابقه رو می‌بینیم یا نه وَ این پیگیری لطفِ خداست... الحمدلله ربّ العالمین. 

    اگه شهر خودمون هم بودم مهمونی می‌گرفتم. همه فامیل و دعوت می‌کردم به صرف بازی رو دورِ هم دیدن. همۀ فامیل و. این وسط نه وضعِ اقتصادی مهمه، نه تفاوت عقیده و حزب، نه برد و باختِ تیمِ ملیِ جمهوریِ اسلامی که ببرن یا ببازن بچه‌های مان. وَ همین که بچه‌های ما رفتن جامِ جهانی عالیه. 

    مهم فقط نیّته. 

    این کلمه تو متنا و پستای مذهبی‌ها زیاد نوشته می‌شه، اما عمیق بهش فکر نمیشه! 

    ما هر کار می‌کنیم بی این کلمه بی‌اثره! تأکید می‌کنم: بی‌اثر! 

    ینی اگه یه لبخند دیدید، یه تعریف، یه تمجید، تعدادِ فالوور، کامنت، لایک، به‌به و چه‌چهِ دوستان و اَه و تُفِ دشمنان، یه ظاهرا اثرِ موضعی وَ فکر کردیم اثر گذاشتیم، خیلی خوش‌خیالِ نتیجه‌گراییم! خیلی بیهوده‌کاریم! خیلی الکی‌خوشیم! 

    اثر فقط به نیته! می‌تونه کوتاه‌مدت باشه و می‌تونه بلندمدت! 

    اما نیّت یعنی بدونی چرا داری کاری می‌کنی... وَ اگه به نتیجه رسید، خوشحال نشی... اگه به نتیجه نرسید، ناراحت نشی و توقف نکنی! 

    تکرار می‌کنم: 

    اگه به نتیجه رسید... خوشحال نشی! 

    اگه به نتیجه نرسید... ناراحت نشی! 

    با نیّت، کار کردن یعنی خنثی از این احساسات! 

    امام خمینی رو قبل و بعد از پیروزی انقلاب رصد کنین... اون هیچِ عظیمی که در جوابِ خبرنگار گفتن شبِ برگشت به ایران و رصد کنین... الله اکبر! 

    هر کاری کردیم که تهش شاد شدیم... نیّت خودمون بودیم نه خدا! 

    هر کاری کردیم که تهش ناراحت شدیم... نیّت خودمون بودیم نه خدا! 

    هیچ استثنایی هم نداره! بیخود هم خودمون و گول نزنیم! 

    اگه انقلابی و خوب و حزب‌اللهی می‌نویسیم ولی روزی چندین بار فالوور و کامنت و لایک و چک می‌کنیم، ینی برای خودمون می‌نویسیم! اصلا هم ماجرای جذبِ حداکثری و جهادِ تبیین و نشرِ همگانی و این کلاه شرعیا نیست! انجامِ وظیفه کنیم؛ مقدّرمون ممکنه 5 تا فالوور باشه... ممکنه 500 تا! اصلا شاید ظرفِ وجودیِ ما همون 5 تا باشه وَ ما موظفیم بهترین عملکرد و برای اون 5 تا داشته باشیم! اصلا چه پلتفرمِ ضدتقواییه این لایک و کامنت و فالوور! چه چالشیه در راهِ انجامِ وظیفه؛ اقبال و ادبارِ خلق!

    نیّت کردن برای رضای خدا؛ ینی فقط انجامِ وظیفه.

    وَ تمام! 

    این روضه‌های مکشوف برای خودم بود. برم نیّت کنم با توکل و توسل که سخت‌ترین و حساس‌ترین و حیاتی‌ترین بخشِ کار، همین نیّته! 

    لا اله الّا انت سبحانک انّی کنت مِن الظالمین...

    یا صاحب الزمان! 

    ادرکنی... ینی بی‌شما نمی‌تونم. 

     

     

    || نذرهایی کردم که خیر و صلاحِ تیمِ ملی و جمهوری اسلامی در بردن برابرِ شیطانِ بزرگ باشه... ||

    || سیاستِ ما عینِ دیانتِ ماست. ||

    جامِ جهانی در کنارِ هوتَک!

    صبح ساعت هشت و نیم کار و شروع کردیم؛ من و دو تا از جوونای منطقه و سه تا از بزرگسالاشون و تقریبا پونزده نفر از خانومایی که کلاسِ خانومم شرکت می‌کنن. 

    کنارِ هوتک (فرورفتگی‌های زمین که با آب بارون پر می‌شه، اینجا می‌گن هوتَک) رو چند تا زیرانداز که اهالی آوردن پهن کردیم. بالش‌های استوانه‌ای گذاشتن برای زیرِ دست، پشتِ سرِ این جایگاه که برای آقایون تعبیه کردیم، ایوونِ یکی از اهالی می‌شد که اون و برای خانوم‌ها مهیا کردیم. 

    روبرو روی دیوارِ خونۀ یکی از اهالی یه ملافۀ بزرگِ سفید نصب کردیم. دیتاپروژکتوری که من داشتم و روبروش روی یه تخته‌چوب گذاشتیم. دیدیم به خاطرِ روشنیِ هوا نشون نمی‌ده روی پرده، با شاخه‌های بزرگِ خشکیدۀ نخل، دورِ دیدِ پرده رو سایه‌بون بستیم. دید خیلی بهتر شد ولی هنوز شفاف نبود، پسربچه‌ها دست‌به‌کار شدن و با چند تا ملافۀ دیگه دورتادورِ پردۀ نمایش رو سایه‌بون زدن. یه نیمچه سالنِ تاریکی درآوردن که صحنۀ روی پرده رو شفاف نشون بده. 

    توی خونۀ ما خانوم و بچه‌ها با خانومای دیگه بادکنک‌هایی که روزِ قبل خریده بودم برای بچه‌ها باد می‌کردن و روشون جملاتی می‌نوشتن. مثلا ما طرفدارتیم ایران... تیمِ ملی؛ دوسِت داریم... شما بچه‌های ایرانِ قوی هستید... تا پای جان برای ایران... 

    چند تا از خانومای دیگه شیرچای درست کرده بودن و چندین فلاسک آماده کرده بودن برای وقتِ بازی... سعید؛ همسایه‌مون که جوانِ تازه‌دامادی محسوب می‌شه و به شدت به کارای من علاقه‌مند شده و همیشه داوطلبِ شماره یکه، تَرکِ موتورش می‌شینه و می‌ره بازار و با یه کیسه تخمه برمی‌گرده :) غیرِ اون، بقیه هم هرکی هرچی داشته در توان میاره (بدونِ این‌که فراخوانِ خوراکی آوردن داده باشیم و کاملا خودجوش :) کلا مردمانِ به شدت پایه‌ای هستن و به شددددددت دست‌ودل‌باز... اگه وضعِ اقتصادی و زندگی‌شون و بدونین می‌فهمین چقدر این چیزا ارزشمنده... اینا در حدی ندارن که بچه‌هاشون مجبورن از یه جایی ترک تحصیل کنن... اما در دورهمی و مهمان‌نوازی و غریب‌نوازی راستش خیلی خاصن... خیلی دل‌گنده‌ان...) یکی یه پیش‌دستی لیموترشی که تو حیاطش بار اومده رو میاره، یکی دو تا انبه گذاشته ظرف و آورده، یکی یه کاسه آجیلِ مخصوصِ منطقه رو آورده، یکی خوراکیِ تفریحی نداشته اما از ناهارِ ظهرش یه ظرف تزیین کرده و آورده، وَ اغلب خرما که محصولِ معمولِ اینجاست...

    دخترم و پسرم و مأمور کردم بچه‌ها رو دورِ خودشون جمع کنن و با کاغذباطله شرشره درست کنن... همه‌شون سخت مشغولِ شرشره ساختنن... 

    این بین هستن افرادی که خنثی باشن یا حتی به چشمِ بیکار و علاف به ما نگاه کنن و کارمون به چشم‌شون بی‌ارزشه... بذارید بشمارم... یکی... دو تا... سه تا... چهارتا... پنج‌تا... شش... نه! ششمی اومد وسط! دید دنبالِ یخ هستم برای کلمن که گفت من می‌رم از خونه میارم، شما به کارا دیگه برس... همون پنج نفر. پنج نفر بزرگسال که هنوز واردِ مشارکت نشدن... اما واردِ صفِ تماشاگرها شدن! این خوبه. قبلا حتی برای تماشا نمی‌یومدن... حالا ولی کنجکاوی‌شون تحریک شده و میان ببینن ما چیکار می‌کنیم... 

    خانوم‌ها ولی مشارکتِ صد در صد دارن. می‌تونم بگم امروز هیچ زنی نبود که توی کار دخیل نباشه. کلِ خانومای منطقه هم‌پا شدن. 

    همه‌چیز به ساده‌ترین و بدیهی‌ترین شکلِ خودش آماده شد برای دورِ هم فوتبال دیدن! تو فضای باز! با یه دیتاپروژکتور و یه ملافه و تلویزیونِ یکی از اهالی! 

    اینجا تو کل منطقه فقط دو نفر تلویزیون دارن که اهالی شب ساعتِ ده می‌رن خونه‌شون و دورِ هم سریالِ ماهواره رو می‌بینن و برمی‌گردن خونه‌شون! جالبه نه؟! حالا تلویزیونِ یکی‌شون و که بزرگتره آوردیم برای وصل کردن به دیتا که روی پرده برای آقایون نمایش بده، و خانوما که عقب‌ترن از تلویزیون ببینن. خب کارِ باکیفیت و همایش‌پسندی نشد، صدا ضعیف بود، نور زیاد شفافیتِ تصویر و گرفته بود، اما هدف فقط تماشای فوتبال نبود وَ برای همین اتفاقِ خیلی خوبی رقم خورد و به خنده‌ها و شادی‌هایی که متولد شد می‌ارزید...

    چرا بازیِ قبلی این کار و نکردیم؟! چون اولین نقطۀ کارِ فرهنگی شناساییه. باید می‌دیدیم اینجا اقبال به بازی فوتبال، جامِ جهانی و بازیِ ملی چیه. اگر می‌دیدیم کلا این مسائل براشون جذابیت نداره، نمی‌شد کار کرد، ولی دیدیم نه! فوتبال همه‌جای دنیا برای همه جذابه و کشش داره :) بعد از بازی انگلیس، اینجا واقعا از باخت ناراحت بودن. خب اینها همه نشونۀ خوبی بود برای شروعِ این کار. 

    نیم ساعت قبل از بازی همه جمع شدیم کنار هوتک. بادکنکا رو به بچه‌ها دادیم و نمی‌دونین چقد خوشحال شدن. شرشره‌های بچه‌ها نصب شده بود روی شاخۀ درختا و دورِ سایه‌بونِ پردۀ نمایش و بالای ایوونِ خانوما و خیلی شاد و جذاب شده بود. بچه‌ها کلی تشخّص گرفته بودن که تو کارِ آدم بزرگا دخیل بودن و بخشی از کارِ اونها، کارِ ما رو راه انداخته. 

    گفته بودم برای بچه‌ها خانومم تقسیمِ کار کنه و به هرکسی یه مسؤولیت بده؛ سه تا شده بودن مسؤول جفت کردن کفشا، دو تا شده بودن مسؤول کلمن و آب‌رسانی و سقّایی، چند تا از پسربچه‌ها رو مسؤول پذیرایی کرده بودیم که تخمه‌ها و خوراکی‌های دیگه رو بین اهالی تقسیم کنن، خلاصه هرکی درگیر یه کار بود. 

    چندین بار براشون توضیح دادم با گوشی‌هاتون از این فضا و دورهمی عکس و فیلم بگیرین و بفرستید برای این پویش تا پای جان برای ایران، هم تو قرعه‌کشی مسابقه شرکت کنین شاید برنده شدین، هم عشق و انرژی بفرستید برای بچه‌های تیم ملی‌مون... وَ حسابی مشغول عکس و فیلم گرفتن شدن :)

    خودم هیچ‌وقت اینجا عکس و فیلم نمی‌گیرم چون اولا روی این‌که غریبه ازشون عکس بگیره، خصوصا از دخترها و خانوم‌هاشون، خیلی حساسن... ثانیا دوست ندارم حتی یک هزارم فکر کنن من از جایی اومدم برای عکس گرفتن از اونا و استفاده ازشون... ما دیگه تقریبا یکی از اینها شدیم، دخترم داره به زبونِ بلوچی مسلط می‌شه و بلا به حدی راحت بلوچی صحبت می‌کنه که من تو کف می‌مونم! خیلی دوست دارم از لحظاتِ خوشمون کنارشون عکس داشته باشم برای یادگاری... برای نشون دادنِ این محبت و همدلی... ولی من صبورم... صبر می‌کنم تا اولین عکس و خودشون از من بگیرن و اجازۀ عکس گرفتنِ من و خودشون صادر کنن... این کمترین کاریه که می‌تونم برابرِ محبت و همدلی‌شون انجام بدم؛ احترام گذاشتن به حساسیت‌هاشون! 

    خانومم قبل از رفتن ازم پرسید اگه بازی رو باختیم چی؟ بد نمی‌شه؟ اگه سرود و بازم نخوندن؟ 

    بهش لبخند زدم و گفتم فوتبال و بازی بچه‌ها و سرود خوندنشون برامون مهمه، اما مهمه چون اسمِ ایرانِ قوی‌مون وسطه! این چیزی که از صبح داریم می‌بینیم فقط بُرده و فقط یه معنی می‌ده: ایرانِ قوی! نیت کن نذرِ سلامتی و ظهورِ آقا امام زمان ارواحنا فداه و چادرمشکیت و سر بکش و بیا :)

    رهبرانِ تمامِ سقوط‌ها و صعودها

    بازیِ بسیار بسیار خوبی بود اگه به ابزارِ کمک‌آموزشی اعتقاد داشته باشید؛

    تهش دعای یک زنِ محجبه 

    فتنه رو دبل کرد؛

     

    یه مادر!

     

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس