بَرنده

جرجیس و پسرم دارن پلی‌استیشن بازی می‌کنن. طبیعیه که پسرم چون مدام این بازی رو کرده، هر بار پیروزِ نبرد بشه، ولی هم‌زمان برای جرجیس هم دکمه می‌زنه و راهنماییش می‌کنه که اونم بتونه برنده شه. همین‌طور که دارم عدس‌ها رو از سنگ‌ریزه و خُرده‌اضافات پاک می‌کنم، حواسم به پسرا و بازی و مکالماتشونم هست.

بازی واردِ مرحلۀ جدید شده و دستگاه داره برای هر دو تا مبارز انتخاب می‌کنه. بازیکنِ پسرم یه گرگِ آقا انتخاب شده و بازیکنِ جرجیس یه خرگوشِ دختر که دامن داره و یه پاپیونِ صورتی روی گوشِ راستش. جرجیس دکمۀ شروع و زده و داره تندتند به گرگه مشت و لگد می‌زنه و پسرم هیچ دکمه‌ای رو فشار نمیده! جرجیس بازی رو نگه می‌داره و از پسرم می‌پرسه چرا نمی‌زنی پس؟! پسرم جواب می‌ده: 

من هیچ خانومی رو نمی‌زنم. این دست، تو برنده‌ای.

وَ جرجیس بی‌میل بازی می‌کنه تا مرحله تموم شه و بازیکنش عوض شه که پسرم هم بازی کنه.

دلم برای شاگردبنّا که سرِ کاره تنگ می‌شه و تو دلم بهش مرحبا می‌گم. همیشه می‌گه بازی؛ بسترِ تربیتیِ پویا و ماندگاری داره. بدونِ امر و نهی و نصیحت و آموزشِ مستقیم، می‌شه آموزش داد. بعد یادِ تموووومِ بازی‌هایی می‌افتم که هروقت بازیکنِ زن براش انتخاب می‌شد، همین جمله رو می‌گفت و هیچ دکمه‌ای رو فشار نمی‌داد و اون دست و می‌باخت. 

همونی رو که می‌خواست یاد بده، یاد داده :)

    فرحه

    داشتیم کارامون و می‌کردیم که برای من پیام اومد هیئت آنلاین، فیلم فرحه رو داره پخش می‌کنه. زدم رو پخش و داشتم می‌دیدم که دخترم اومد پرسید چی می‌بینی بابا؟ گفتم داره این و پخش می‌کنه، نوشته نامزد اسکاره. دارم نگاه می‌کنم ببینم چیه. خانوم و پسرم هم صدام و شنیدن و اومدن. گفتم خب اگه می‌خواین همه با هم ببینیم که برم لپ‌تاپ بیارم. 

    خلاصه لپ‌تاپ آوردیم و همه کارا رو نصفه‌نیمه رها کردیم و نشستیم پا سیستم. یه کم که گذشت حس کردم پسرم نباید پای فیلم باشه، بهش گفتم بابا حس می‌کنم کار به کُشت و کشتار می‌رسه، شما نباید تو این سن ببینی. پا شد رفت سرِ مشقاش. ما موندیم و دخترم و اُمّ یحیی. 

    دیر فهمیدم برای خانم‌های باردار هم دیدنش می‌تونه آزاردهنده باشه، هشداری، چیزی هم نداده بود قبلِ فیلم، اونجایی هم که فهمیدم باید به بانو بگم شما هم نبین، دیگه دیر شده بود... با چشمای اشک‌بارون گفت می‌خوام ببینم. نشست و تا ته دید! 

    حالا بانو در حالِ گریه است... پسرم در حالِ بوسیدن و ناز کردنِ مامانش... دخترم در حالِ تعریف کردنِ فیلم (البته با اضافه کردنِ لطافت) که سؤالای پسرم و جواب بده که مگه چی نشون داده که مامان گریه می‌کنه؟... منم که اومدم برا شما بنویسم که پیگیر باشید ببینید، ولی اگه باردارید یا روحیۀ حساس دارید نبینید... زن، زندگی، آزادی رو خیلی خیلی خیلی خوب نشون داده(!)

     

     

    || از اسرائیل 25 سالِ آینده را نخواهد دید، فقط 18 سالش مونده که به عنایتِ خدا هستیم و بعدِ اربعین یه مشّایه هم تا قدس می‌ریم :) ||

    جمعی از خوبانِ ساندیس‌خور :)

    گفتم تو این مدت که سرمون شلوغه و کمتر فرصتِ نوشتن داریم، بیام یه معرفی وبلاگِ تازه بذارم و هم جورِ قالبم و بکشم که لینک‌دونی نداره :) هم نوشتۀ خوب معرفی کنم. من تقریبا همیشه به قسمتِ به‌روزشده‌ها سر می‌زنم و بیان رو رصد می‌کنم، اما وبلاگایی که خودم دنبال می‌کنم و حتی آدرسشون و حفظ هستم و می‌تونم مستقیم تایپ کنم و وارد شم، به ترتیبِ علاقه از این قراره:

     

    1. آقای خط‌خطی: صاف و ساده و همه‌فهم می‌نویسه، اصلا تو وبلاگش انگار داره زندگی‌ می‌کنه و راحت از همه‌چیز می‌گه، اما نکته‌سنج، به‌روز، دلسوز و مقداری چندبُعدیه و حواسش اغلب به همۀ وقایعِ هم‌زمان هست! ینی من این‌جوری خوندمش. 

    2. برادر سرباز: یه طلبۀ بااحساس که خیلی رو ثابت بودنِ وبلاگش نباید حساب باز کرد! یهو میای می‌بینی کرکره رو کشیده پایین و رفته! یهو هم برگشته! هم طولانی‌نویسه که بابِ دلمه، هم بالاخره یه طلبه‌ست که به جای خزیدن در حُجره و وقفِ خودسازی شدنِ صرف، داره به سیاست و مسایلِ روزِ جامعه هم سرک می‌کشه و نقدِ حوزه هم داره و دغدغۀ جریان‌سازی تو کلّه‌شه! 

    3. استاد مرآت: بیهقیِ بیان :) راویِ ادیبِ سرای سیاست! البته جز سیاست، ابعادِ دیگر رو هم پوشش می‌دن. از نحوۀ مدیریتِ وبلاگشون هم خیلی خوشم میاد؛ سن و سال و تجربه و تحصیلات‌شون باعث شده فقط روی محتوا متمرکز باشن و در دامِ بازیِ بلاگرها نیفتن و فضای اندیشه‌ورزی که در وبلاگ‌شون مهیّا کردن، نظیف و قابل تأمله. درواقع مخاطب بر محتوای ایشون امیر نیست، ایشون بر مخاطب امیره و جریانِ فکری می‌ده. 

    4. بزرگوار شنگول‌العلما: ستاره‌ش دیر به دیر روشن می‌شه اما هروقت روشن می‌شه انگار داری وبلاگِ خانم فضّه سلام‌الله علیها رو می‌خونی؛ بس که کلامِ عادی و معمولشون هم آیاتِ قرآنه :) این اِشراف به قرآن و نکته‌سنجی در ارتباطِ مفاهیمِ قرآنی با مسایلِ روز، هم‌چنین تعهدشون به آدرس دادن و بسطِ کلام برای فهمِ دقیق نشونۀ تحقیق، تلاش‌ و وقت گذاشتن برای هر یه پُستِ وبلاگشونه که به شخصه از این همه احترامی که برای مخاطب قائل بودن خیلی خیلی لذت می‌برم. کلا هم چون با قرآن صحبت می‌کنن، با آرامش از وبلاگش بیرون میای :)

    5. جناب حبّذا: به خودشون شناختی ندارم اما قلم‌شون و دوست دارم. 

     

    اینم بگم که میزان، حالِ آدم‌هاست. شاید فرداروزی مسیرِ فکریِ هر کدوم از ما از هم جدا شه، اما نمی‌شه از ترسِ فردای هم، خوبان رو به هم معرفی نکنیم! 

    تن‌تون سالم و ستاره‌تون تندتند روشن :)

    ادیانِ من‌درآوردی به تکرارِ مدامِ تاریخ!

    ماجرای فرار نجّاشیِ شاعر به سمتِ معاویه رو یه نگاه بندازید. ماجرای عجیبیه! خیلی از خواصی که دم از عدلِ علی علیه السلام می‌زدن، سرِ این ماجرا ریزش کردن و علی علیه السلام دیگه براشون مصداقِ عدل نبود(!)

    چرا؟ چون دین رو اونجوری که دوست داریم می‌خوایم... امام رو اون‌جوری که خودمون می‌پسندیم می‌خوایم... حکومتِ اسلامی رو اون‌جوری که به نفعِ ماست، تایید می‌کنیم... ولیّ فقیه اون‌جوری که ظرفِ فهمِ ما می‌فهمه باید باشه... نه اون‌جوری که باید!

    ولی نخیر! از این خبرا نیست! دین و امام و حکومتِ اسلامی و ولیّ فقیه، همون‌طوریه که بااااااید باشه، چه من و تو خوشمون بیاد، چه نیاد :)

    به شخصه اینِ دینه که خیلی دوستش دارم :) حرف‌بردار و سلیقه‌بردار و زوربردار نیست :) تسلیمت می‌کنه :) اونم نه جسمت و که هر حیوانِ گوشت‌خواری هم با یه عربده می‌تونه تسلیم کنه! نه! قلبت و! اون نقطه‌ای که همۀ دنیا هم جمع بشن و از تو اقرار بگیرن ضدّدینی، ولی قلبت با دین باشه، هییییییچ غلطی نمی‌تونن بکنن! اما دین... قلبت و تسلیم می‌کنه... تمامِ وجودت و تسلیم می‌کنه... همین‌قدر باشکوه و پرصلابت :)

    تو یه سایتی هم خیلی قشنگ کار کرده بود :) نوشته بود اگه وطن‌فروشای ما موقۀ ابن ملجم بودن، وقتی امام حسن علیه السلام می‌خواستن قصاص کنن، براش توییت می‌زدن اعدامِ یک کارگرِ حافظِ قرآن به اتهام اقدام برای ترور علی بن ابیطالب :) این کارگرِ زحمتکش در آستانۀ ازدواج بود و نامزد وی قطام نیز به خاطرِ حالِ روحیِ نامساعد و از ترس نیروهای امنیتی به مکان نامعلومی گریخته است :))

    حالا خدایی خوارج که روبروی حکومتِ امام ایستادن، وااااااقعا حافظان و قاریانِ قرآن و افرادِ دین‌مداری بودن ولی کج‌فهم، ولی شما یه نگاه بنداز به نقادای امروز... طرف پنجاه آیۀ روزانه‌ش و نمی‌خونه بعد برای ما آیه قرآن میاره برا محاربه :)

    لذا به قولِ آقای اژه‌ای: از شماتتِ شماتت‌گران مطلقاً نگران نباشید! 

     

    چاقوکشِ مشهدی هم به سزای عملش رسید...

    خدا صبر بده به مادرای دانیال و حسین... دانیال دو روز بعد از شهادتش اولین سالگردِ عقدش بوده و حسین تازه شرایطِ کاری براش جور شده بود... خدا صبر بده به مادراشون... 

     

     وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.

    چند خط زندگی

    مادر

    اغلب من روزها پُست می‌ذاشتم و شاگردبنّا شب‌ها، حالا ولی روزهای همه‌مون شلوغه و از دعاهای بعد از نمازهامون شده؛ برکتِ وقت. همه‌چیز در حدِ عالی اما سخت و پیچیده داره پیش می‌ره. ما مجبوریم به سخت‌کوشی و کم‌کاری نکردن. مجبوریم چون وظیفه‌مونه. سخت مطالعه می‌کنیم، سخت مباحثه داریم، سخت مشاوره می‌دیم، هم‌دیگه رو تقویت می‌کنیم برای ادامۀ راه. هرکدوم به ظاهر یه راه می‌ریم. هر کدوم به ظاهر یه بخش از نوشتۀ یه پُستیم، اما در نهایت همه یک پُستیم. 

    کلاسم به لطفِ خدا شلوغ شده. کلاس که اسمِ باکلاسشه، اینجا شبیهِ دورهمی و قرآن‌دوره و جلسه خونگیه. خانوم‌ها به خانوم‌های مناطق اطراف هم گفتن و چند روزیه من مهمان‌های جدید هم دارم. خانوم‌هایی از روستاهای اطراف. وقتی دور تا دورِ خونه‌م می‌شینن پنج_شش نفری باید مسجدی و وسط دایره بشینن. چند نفری کتاب قرض گرفتن. کتاب می‌خونن. جز کتابی که دورِ هم می‌خونیم، کتاب بردن خونه‌شون. چند نفری بچه‌هاشون اومدن درِ خونه و کتاب قرض گرفتن. وَ چند نفری مردهاشون به شاگردبنّا گفتن به خانوم‌هامون کتاب می‌دی، به ما نمی‌دی؟ وَ اونها هم کتاب دست گرفتن. جمعه عصر اینجا یک جوون زیرِ درخت نشسته بود و دستش کتاب بود. من برای دیدنِ این صحنه از روی ایوون سه تا دو رکعتی نماز خوندم... وَ احساس کردم هنوز هم کمه... اما حالم مساعد نبود و به جای رکعت‌رکعتی که کفافِ شکرِ خدا رو نمی‌داد، تسبیح دستم گرفتم و حمد گفتم. 

    تا این لحظه شش نفر از خانواده تماس گرفتن که امسال یلدا جاتون خیلی خالیه... ما امسال یلدا خیلی دلتنگ‌تون میشیم... کاش یلدا میومدین اینجا و باز برمی‌گشتین... 

    چرا؟ چون درست از وقتی دخترم به دنیا اومد، میزبانِ هر سالۀ یلداها ما بودیم. شاگردبنّا یک روز پیشنهاد داد می‌تونی زحمتِ یلدا رو تقبل کنی و ما فامیل رو دورِ هم جمع کنیم؟ گفتم ما که بزرگتر نیستیم، یک‌وقت ناراحت نشن! گفت اینها که عُرفه! بیا از خدا حرف بزنیم! توی مهمونی‌های یلدا خیلی چیزها داره فدا می‌شه... هدف، دورهمی و صلۀ رحم و باخبر شدن از هم و گره‌گشایی بود، شده چشم‌وهم‌چشمی و گره به کارِ هم زدن و فرار کردن از هم! 

    ما بسم الله گفتیم و سال به سال به تجربه‌مون اضافه شد... سال‌های اول کمتر مهمان میومد و وقتی هر سال با تجربه، کیفیتِ کار رو بالا بردیم، خبر دهان به دهان می‌چرخید و اشتیاق هم زیاد می‌شد. حتی در دورانِ کرونا هم تدبیر کردیم و دورهمی رو داشتیم.

    ساده برنامه‌ریختیم، ساده گرفتیم، ساده برگزار کردیم. ساده بودیم و خودمون. به همه ساده گذشت و خوش. 

    مثلا وقتی پول نداشتیم فقط نخود و کشمش گرفتیم، ظرفِ آجیلِ ما پسته نداشت، بادوم نداشت، فندق نداشت... دو_سه سال همون نخود و کشمش هم برامون سخت شد، اصلا آجیل نداشتیم، عروسِ دایی شب به من پیام داده بود خدا خیرت بده، من خجالت می‌کشیدم بی‌آجیل مهمون دعوت کنم، از بعدِ مهمونیِ شما دیگه غصۀ این چیزا رو نخوردم... یا وقتی رفته بودیم خونۀ دخترعموی شاگردبنّا، من و کشیده بود کنار و بهم گفته بود دیدم شبِ یلدا دستِ ظرفات متفاوته، از هر گلی و جنسی هر چی داشتی، با سلیقه جلومون چیدی، نرفته بودی ظرفای یک‌دست بخری و چشمِ ما رو دربیاری، من دیدم اون شب به همه خوش گذشت، منم سخت نگرفتم. راستش همیشه سر این‌که همۀ ظرفام باید یه‌دست باشه با شوهرم دعوا داشتیم... هر مهمونی یه دعوا... اصلا بچه‌هام از مهمونی بدشون میاد چون می‌دونن ما قبلش دعوا می‌کنیم... تا مهمونیِ شما رو دیدیم و همه‌چی عوض شد :)

    اون‌قدر بازی اسم و فامیل، لیگِ لِی‌لِی بزرگسالان، جامِ جهانیِ یه‌قل‌دوقل، مسابقۀ اسب‌سواریِ بچه‌ها پشتِ پدرها، و و و داشتیم که همیشه موقۀ تموم شدنِ شب‌نشینی و مهمونی، بچه‌ها با گریه از خونۀ ما می‌رفتن و بزرگا با اکراه و دلتنگی... وَ این حاصلِ سال‌ها توکل و تلاش و عشقِ ما به تک‌تکِ فامیل بود... 

    چرا! بحثم میشد... سیاست... اقتصاد... فرهنگ... اما اون شب؛ شبِ یلدا بود و مدیریت می‌شد حولِ محورِ یک دقیقه بیشتر دورِ هم بودن بگذره... تا می‌دیدیم بحثِ سازنده داره تنش و کدورت می‌شه، شب رو حواله می‌دادیم به شاهنامه... به حافظ... چقدر مسابقۀ اِستُپ سوختیِ شاهنامه بازی کردیم! یک مسابقۀ من‌درآوردی که از یک کنار شروع می‌کردیم به شاهنامه خوندن از رو، هرکس تُپُق می‌زد، سوخته بود! باید استُپ می‌کرد و می‌رفت نفرِ بعد. نفرِ بعدی باید با لحنِ جدیدی می‌خوند. مثلا لحنِ خنده‌دار، لحنِ عصبانی، لحنِ اخبار، خیلی می‌خندیدیم... پدرجونم (پدرِ شاگردبنّا) همیشه آخرش برای همه‌مون فالِ حافظ می‌گرفت... وَ همیشه این فال خوش می‌یومد... حتی اگر غزلی که می‌خوندن و ما می‌گفتیم این‌که داره از غصه می‌گه، ایشون فال و نیک می‌زد... می‌گفت نخیر! خیره! سر تا پای غزل خیره! داره می‌گه زندگیاتون قراره قشنگ‌تر بشه... لباتون خندون‌تر... قراره بچه‌هاتون بیشتر بشن و رزق‌وروزی‌تون بابرکت‌تر... پدرجون... چقدر دلم براتون تنگ شده... اگه شاگردبنّا رو هیچ‌وقت و هیچ‌وقت در حال ناشکری و نق و غُر ندیدم، دسترنجِ تربیتِ شماست که همه‌چیز و خیر می‌بینید و خیر می‌شنوید... خدا برای ما حفظتون کنه... شما که اینجا رو نمی‌خونید... یادم باشه بعد از این پست بیام و بهتون زنگ بزنم و ازتون بخوام برام فقط حرف بزنید... خیر بگید و خیر بگید و خیر بگید... آخرشم مثلِ همیشه وقتِ خداحافظی بگید خیر ببینی دخترم...

    از همین یلداها چند تا جوون به هم وصل شدن... چند تا مقروض، آبروشون خریده شد... چند تا بی‌خونه، خونه‌دار شدن... چند تا قهر، آشتی شد... الحمدلله... الحمدلله... 

    یلدای فامیل رو شاگردبنّا پیشنهاد داد... یلدای اینجا رو من پیشنهاد دادم... به لطفِ خدا اینجا هم میزبان می‌شیم... اینجا هم یلدا دورِ همیم... با خانوادۀ جدیدم... با عزیزانِ تازه‌م... با پاره‌های تنی به وسعتِ وطن... 

     

    دختر

    همون معلمِ دخترم باز بحث راه انداخته... این بار محسن شکاری... بچه‌های کلاس حتی نمی‌دونستن!... دخترم تبیین کرده... باز زنگ زدن و ما رو خواستن... پدرش رفته مدرسه... بعد از ساعتِ تعطیلی... مدیر ازش خواسته... همیشه زود تموم می‌شد... این بار طول کشید... دلم هزار راه رفت... هی زنگ می‌زدم و نگو روی سکوت بوده... دلشوره فشارم و انداخت... تا بالاخره بعد از سه ساعت دیدم گوشی زنگ می‌خوره و شاگردبنّاست... 

    مدیر بوده و معلمه و شاگردبنّا و دخترم... مدیر گفته ما فکر می‌کنیم دخترتون حمایتِ شما رو داره... تا حالا چند بار با شما صحبت کردیم و قرار بوده با دخترتون حرف بزنید؟! این بار می‌خوایم جلوی ما با دخترتون صحبت کنید... مگه این‌که معلوم بشه با حمایتِ شما داره بحثِ درسی رو از کلاس خارج می‌کنه و به مباحثی می‌پردازه که جاش مدرسه و کلاس نیست! 

    شاگردبنّا می‌گه داشتیم با دخترم از خنده منفجر می‌شدیم :) ولی برگشته بهش نگاه کرده و پرسیده: بابا! راسته؟! شما وقتِ درس و گرفتی؟! دخترم گفته نه! معلم شروع کرد! من از وقتِ درسم دفاع کردم اتفاقا! معلم دستپاچه می‌شه و شروع می‌کنه به توجیه! خلاصه آخرسر مدیر یه تعهد از معلم و دخترم می‌گیره که دیگه حرفی جز درس، سر کلاس نباشه. بعد هم پدر_دختری می‌رن با هم یه بستنی می‌زنن و برای ما هم آب‌شده‌ش و میارن :) (از شهر تا اینجا خیلی دوره، آب شده بود و گذاشتیم یخچال که ببنده)

    پنج‌شنبه هم میزبان هم‌کلاسی‌های دخترم هستم :) دارم برای هر کدومشون یه آدم‌برفیِ نمدی درست می‌کنم که بهشون هدیه بدم :) امیدوارم خوششون بیاد و امکانش پیش بیاد که یلدا هم با خونواده‌هاشون دعوتشون کنیم. 

     

    پسر

    خانومشون گفته گوشه‌های هر ورقِ دفترشون نقاشی بکشن. دوستاش زنبور کشیدن، پروانه، فرشتۀ دریایی، سیندرلا، ... همون‌چیزایی که تو گوشی‌ها و ماهواره‌ای که شبا ساعت ده با خونواده می‌رن می‌بیننن دیدن. پسرم نقشۀ ایران کشیده، امام زمان ارواحنا فداه، مامانی، بابایی، خواهری، یحیی :)، پرچمِ ایران، مامان‌بزرگا، بابابزرگا، پسردایی، محمدکوچولوی همسایه تو مشهد، شهید سلیمانی، حرمِ امام‌رضا، جانمون به فداشون، جرجیس رو با لباسِ محلی، نخل، دریا... :)

    خانومشون بهش ستاره داده و تو دفترش برای من و باباش نوشته: خدا حفظتون کنه که مراقبِ فکر و ذهنِ گل‌پسرتون بودید... خواستم بنویسم وظیفه‌مون و انجام دادیم و کم هم انجام دادیم، اما دخترم گفت براشون فرنی درست می‌کنم بفرست، آخه وقتی پسرم گفته فرنی دوست دارم، معلمش گفته به‌به! منم دوست دارم، خصوصا زعفرونیش و... قراره دخترم درست کنه و بدیم براشون ببره :)

     

    پدر

    پروژۀ جدید... دورهمیِ یلدا... مدرسۀ بچه‌ها... پنج‌شنبه آوردن و بردنِ هم‌کلاسی‌های دخترم... هم‌فکری دادن به من و بچه‌ها... کارای خونه... بعدِ یلدا هم می‌دونم سالگردِ سردار می‌افته به ذهنش... بعدش هم می‌دونم دغدغۀ دهۀ فجر و داره... شلوغ‌تر شده... خیلی شلوغ‌تر... کمتر می‌بینیمش... دلتنگ‌ترش می‌شیم... خسته‌تر میاد خونه... بیدارتر خوابش می‌بره...

     

    یحیی

    روزی دو بار براش دعای عهد می‌ذارم... صبحا بعد از نماز... غروب‌ها بعد از نماز... اذان به اذان سعی می‌کنم غذا بخورم که عادت کنه وقتِ اذان‌ها بیدار باشه... به دنیا بیاد هم اذان به اذان بهش شیر می‌دم که همیشه اون‌موقه گرسنه شه و بیدار باشه... روزی بیست دقیقه براش روضۀ امام حسین علیه السلام می‌ذارم... با هم برای ارباب اشک می‌ریزیم... به خاطرش به تصویرهای زیبا بیشتر نگاه می‌کنم؛ به صورتِ ماهِ حضرتِ آقا... به آسمون... به نخل‌ها... به خنده‌های جرجیس... به دندون‌های یکی بود، یکی نبودِ حفصه... به خواهرش وقتی با صوتِ حزین قرآن می‌خونه... به برادرش وقتی بزغاله‌ش و بغل کرده و می‌بوستش... به دست‌های پدرش وقتی زخم و زیلی از سرِ کار برگشته... به دست‌های زحمت‌کشِ پدرش... به پرچمِ کشورش وقتی از روی ایوون، اهتزازش و روی سقفِ دهیاری می‌بینم... به تربتِ کربلا... به چادرِ دخترم... به عقیقِ انگشتِ همسرم... به یافاطمۀ روی پیراهنِ پسرم... 

     

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس