زیارتگاهِ اهلِ یقین

سر تشییع شهدای شاهچراغ تو مشهد خیلی دلم سوخت نبودم...

سر تشییع دانیال و حسین هم... رفقا از اونجا زنده برام فیلم می‌فرستادن و شورِ مردم رو نشونم می‌دادن و واقعا حسرت می‌خوردم تو تشییع شهدا نیستم...

تشییع روح‌الله رو که بماند چی به دلم گذشت...

تشییع آرمانِ عزیز رو هم رفقای تهران برام فیلم می‌فرستادن و از حسرت قلبم تیر می‌کشید...

تشییعِ شهیدِ مظلوم رفتن؛ کمترین وظیفۀ به دوشمه... هر چقدر هم دور باشم و توجیهِ قیامت‌پسند داشته باشم، این دل ولی راضی نمی‌شد...

بالاخره دستِ ما هم به دامانِ شهیدی رسید... گرچه از دنیا رفتنِ یک عبد، داغِ سنگینیه برای زمین... ولی خونِ شهید جریان‌ساز و هدایتگره... 

امروز تشییعِ شهید مولوی عبدالواحد ریگی رفتم و بعد از چندین ماه دور از حرم و امامزاده و هیئت و مزار شهید بودن، کنارِ  بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ نفسی تازه کردم...

111 تا شهید هم پریروز به خونه برگشتن... اگه تو شهراتون تشییع شدن، به نیابت از ما هم چند قدمی پشتِ تابوت‌هاشون برید و دعای فرج بخونید...

 

 

|| شهدا امامزادگان عشقند که مزارشان زیارتگاه اهل یقین است. ||

    شکارِ شکاری!

    بعد از تماس گرفتن با مرکزِ ارتباطاتِ مردمیِ قوۀ قضاییه وَ تشکر کردن بابتِ رسیدگیِ فوری به پروندۀ محاربان،

    تا الآن شاید ده بار کلیپِ مقتلِ آرمانِ عزیز رو نگاه کردم...  وَ کلیپِ مقتلِ روح‌الله عجمیان رو بیشتر...

    شکاریِ اینها هم شکار می‌شه...

     

    وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.

    پاسخگویی و اشاره به یک میان‌بُرِ مهم

    گفتم امروز زمان دارم بیام جواب یکی از سؤالای شما رو بدم :) بله، با وجودِ این قالبِ روی اعصاب که خبر دارم چه روح و روانا رو ریش‌ریش کرده، ما در حد توان ارتباط رو با شما داریم و بالاخره سؤالا و ابهامات و فحش و ناسزاها به گوش‌مون می‌رسه :) پس نفسِ عمیقی بکشید و با هم دسته‌جمعی ول‌کن جهان را قهوه‌ات یخ کرد بخونیم :)

    و اما سؤال: آیا می‌شود یکهو جمع کرد و با خانم_بچه‌ها رفت هجرت و کار جهادی و خروارخروار ثواب جمع کردن؟! 

    جواب: خیر! اینی که فرمودید تنها راهِ خروارخروار لعن و نفرین جمع کردنه :)

    شرح مسأله: 

    وقتی از ما پرسیدین، ینی ما مرجعِ فعلیِ شما هستیم، پس این‌که بر مبنای زندگیِ خودمون توضیح می‌دم، واسه اینه که خودم تجربه‌ش کردم، شما از ما پرسیدید، وَ دور و برمون هم این مدلی داریم. شاید مدل‌های دیگه‌ای، خصوصا مدل شما باشن، که از قضا موفق و در راهِ ثواب و صواب هم هستن، اما ما مطلع نیستیم. بنابراین شرح رو در قالب چند نکته و بر مبنای زندگی خودمون، و نهایتا دوست و رفیق و هم‌جهادی‌هایی که اونام مدلِ خودمون هستن بیان می‌کنم.

    1) من و اُمّ‌یحیی(heart) قبل از ازدواج هر دو فعالِ جهادیِ روستایی و حاشیه‌شهر بودیم. ینی سبکِ زندگیِ جهادی رو چشیده بودیم و با سختی و چالش‌ها آشنا بودیم. این نه تنها مهمه، که جهاد رو به ثواب و صواب نزدیک می‌کنه. چون می‌شه که یکی‌تون تو این مسیر باشه و اون یکی به خاطرِ شما پا به این مسیر بذاره، اما قطعا به خاطرِ سختی‌هایی که داره به خاطر طرفش متحمل می‌شه، ثوابش از داعی و بانیِ این مسیر بیشتره. اما نظر شخصیِ من اینه که در درازمدت نمی‌تونه دیگه تحمل کنه و همه‌چیز به هم می‌ریزه. ببینید! در هجرت زندگی کردن، راحت نیست! شما همین‌جوری به بلادِ پیش‌رفتۀ کفر هم مهاجرت کنید، سختی‌های خاص خودتون رو خواهید داشت، چه برسه به هجرت به مناطقِ محروم و با هدفِ کارِ جهادی! 

    ینی فاکتورهای سختی هی داره اضافه می‌شه:

    هجرت (دوری از تمام خانواده و دوست و رفیق... این شوخی نیست! اصلا شما همۀ دوست و آشنا و رفیق و کامیون کامیون پول و امکانات و همممممه‌چی رو بردار با خودت ببر، همین که زاویۀ تابشِ آفتاب با موطنِ خودتون فرق داره، وزشِ بادش، فرهنگِ مردمش، نوع غذاشون، تا ریزترین چیزها که از دور به چشم نمیاد، اما وقتی تو دلش قرار بگیرید متوجه می‌شید چیه، همینا به مرور اگه اهلش نباشید یا به خاطر همسرتون تحمل می‌کنید، باعث استهلاکِ روحی می‌شه و زندگی رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده) + مناطقِ محروم (من بارزترین مثالِ خودمون رو می‌زنم، ما در مشهد تو خیابون و پرت‌ترین منطقه هم یه شیرِ آب پیدا می‌کردیم، راحت ازش می‌خوردیم چون تمومِ مشهد آبِ آشامیدنی داره، اما اینجا اومدیم و تازه فهمیدیم آب چه نعمتیه... چه نعمتیه... چه نعمتیه... ببین این‌که الآن هی دارن می‌گن بحرانِ آب، بحرانِ آب، شما که تو کلان‌شهرید یا نهایتا هفته‌ای چند ساعت آبتون قطع می‌شه، هنوز عمقِ فاجعه رو نفهمیدید! ما اینجا آبِ آشامیدنی نداریم. اینجا شیرِ آب دیدید فقط باید صورت‌تون رو باهاش بشورید یا زمین و حیوون رو آب بدید. آبِ اینجا آشامیدنی نیست. فقط در مناطقی چاه و آب‌انبار و منبع داره که اون هم مدت‌زمان داره و اگه دیر و زودی بهش برسن باید صبر کنیم تا آب بیاد. اینجا بخش اساسیِ پولِ ما و تمامِ اهالی صرفِ خریدِ بطری‌های آب‌معدنی یا دبه‌های آب می‌شه! اوایل نمی‌تونستم برنامه‌ریزی کنم کی آب تمومه که قبل از تموم شدنش دبۀ بعدی رو آورده باشم، چندین بار زودتر از حساب و کتابم آبِ خونه تموم شد و بچه‌هام و خانومم تو این هوا تشنه موندن! اون‌قدر تلاش کردم تا الآن می‌تونم دو روز قبل از اتمامِ آب رو پیش‌بینی کنم و برم از منبع یا آب‌انبار یا چاه آب بیارم یا در بدترین شرایط برم شهر و بطری بخرم. من نمی‌دونم شما سیستان و بلوچستان اومدید یا نه، اما وقتی اینجا میاید، برای پذیرایی اولین چیزی که برای شما میارن، یه لیوان آبه! این شاید دور از سیستان براتون خنده‌دار یا بی‌معنی باشه، اما وقتی اینجا میاید و اون لیوان آب رو جلوتون می‌ذارن و شما از نهایتِ تشنگی با ولع سر می‌کشید و خون به مغزتون می‌رسه، تاااااااازه می‌تونین بفهمین مردمِ اینجا چقدر چقدر چقدر مهمان‌نواز و دست و دلبازن! اون یک لیوان آبی که جلوتون گذاشتن، اینجا تمامِ داراییِ یک خونواده است! اونها تمامِ دارایی‌شون و جلوت می‌ذارن!) + کارِ جهادی (کارِ جهادی ریزه‌کاری داره... ایّوب ایّوب صبر می‌خواد! اهلِ صبر نیستین سمتِ این گزینه نیاید! تو شهر کارِ جهادی کنین، تو وبلاگ‌تون، تو حاشیه‌شهر حتی، اما با خانواده... در هجرت... در منطقۀ محروم... نه! این شوخی رو با خودتون نکنین! خانواده و خودتون و عالمی رو از کارِ جهادی بیزار نکنین! 

    اگه در حالتِ زن و شوهری نگاه کنیم، در هجرت و منطقه محروم و کارِ جهادی، حتی اگر هر دو جهادی‌چشیده‌اید، صحبتِ من با مرد هست؛ سنگِ زیرینِ آسیا باش! جهادیِ منطقۀ محروم مستحبِ من و تویه، خوش‌اخلاقی و مدارا با همسرمون، واجبِ من و تو! اگه هجرت و منطقه محروم و کارِ جهادی خسته‌ت می‌کنه... بداخلاقت می‌کنه... بعد میای خونه و خستگی و بداخلاقیت و سرِ خانومت می‌ریزی... اونم خسته می‌کنی... اونم بداخلاق می‌کنی... از جات تکون نخور! دنیا می‌خوای، عاقبت می‌خوای، از جات تکون نخور! من قسم می‌خورم جهادِ من و تو، واجبِ جهادِ من و تو اول از همه، خوش‌اخلاقی و مدارا با خانواده است. من قسم می‌خورم. ینی اگه از تهِ دل آه کشیدی که کاش می‌تونستی هجرت کنی و کارِ جهادی، بعد هیچ‌رقمه شرایطش و نداری، من بهت یه پیشنهاد می‌دم، اگه انجام دادی و اون دنیا مقامِ معنویِ چشم‌گیری بهت ندادن، یقۀ من و بگیر و تف کن تو صورتم! همین‌قدر با اطمینان می‌نویسم؛ 

    به جای هجرت، با خانواده‌ت مدارا کن... به جای منطقه محروم، با خانواده‌ت مدارا کن... به جای کارِ جهادی، با خانواده‌ت مدارا کن... 

    پسر و دخترِ خونه‌این؛ نیت کنین به نیابت از کارِ جهادی در منطقه محروم از همین ساعت با خانواده خوش‌اخلاق باشید. زن و شوهرید همین‌طور. با کلِ دایرۀ خانواده؛ پدر و مادر و خواهر و برادر و زن و شوهر و فرزند. قوی شدین تو این، دایره رو بازتر کنین و به فامیلِ درجه یک برسید. قوی شدید، بازتر کنین دایره رو بسطش بدید به دوستان، به همسایگان، همین‌جور الی آخر. 

    منظورم از خوش‌اخلاقی و مدارا چیه؟! 

    ببین! میای میگی برادرم این کار و کرده من نمی‌تونم باهاش مدارا کنم! ولی اگه بیای منطقه محروم، طرف بهت فحشم بده، چطور ژست می‌گیری و خودت و صبور نشون می‌دی و می‌گذری که جذبش کنی؟! چون فکر می‌کنی اون ثواب داره، برادرت نه! جهادی ینی همین! اصلا جهادی اون کاریه که تو دوستش نداری، با زجر داری انجامش می‌دی، اما چون می‌دونی وظیفته خودت و مجبور می‌کنی! واسه این بهت پاداش می‌دن! واسه نمازِ تکراریِ روزی پنج بار خدا سفت و سخت وایساده که نمازت قبول نشه، هیچ کار دیگه‌ت و قبول نمی‌کنم، نه اون نمازِ مستحبی که حالش و داری تو صحنِ حرم با رفقا بخونی و حسابی هم کِیف می‌کنی! وگرنه آدم واسه همه غریبه‌ها صبور و شیک و باکلاس و مهربونه(!)

    خواستی دستِ زن و شوهرت و بگیری یا مادر و پدرت و بیاری غربت که کار جهادی کنی، اولین جهادت؛ خوش‌اخلاقی و مدارا! مهمترین جهادت؛ خوش‌اخلاقی و مدارا! ضروری‌ترین جهادت؛ خوش‌اخلاقی و مدارا! اینجا اونی که باهات اومده سختی می‌کشه، خسته می‌شه، به استهلاک می‌رسه، اگه وایسادی تو روش و گفتی خب منم با تو همین‌جام! منم سختی می‌کشم! منم خسته می‌شم! رک بهت بگم: جمع کن بساطت و! نه جهادی برات می‌نویسن، نه ارج و قربی بهت می‌دن، تازه کارتم اون دنیا گیرتر و گیرتر و گیرتر می‌شه! 

     

    2. اگه بچه دارید که واویلاااااا! این و دو تا گوش داری، دو تا گوشِ دیگه هم قرض کن و بیا بشین برادرانه و دلسوزانه نصیحتای من و گوش کن! 

    وقتی زن و شوهرید، یا با پدر و مادر، همه‌تون آدم بزرگی هستید که با انتخابِ خودتون پا به این راه گذاشتید. هرچی بشه خودتون خواستید. 

    بچه‌ها رو گرچه حق نداریم مجبور کنیم، اما اگه هم به میلِ خودشون بیان چون جز ما پدر و مادر کسی و ندارن! امیدشون ماییم، دلگرمی‌شون ماییم! نیاد کجا بره؟! نیاد دلش می‌گیره نکنه مامان و بابام دلخور باشن! 

    دوباره و با تأکید می‌نویسم ما حق نداریم بچه‌ها رو مجبور کنیم! بچه‌ها حتی اگه یک سالشونم باشه، باید بهشون بگید قراره چه اتفاقی بیافته، باید بدونه ممکنه دیگه دوستاش و نبینه، مدرسۀ دلخواهش و نره، ممکنه جایی بره زبانشون و سخت متوجه بشه... خدا لعنت کنه من و اگه قبل از این‌که رضایتِ قلبیِ بچه‌م و بدونم، راه بیفتم دنبال ثواب! ثواب، آرامشِ بچۀ منه! ثواب، روح و روانِ بچۀ منه! ثواب قبل از دلِ همۀ بچه‌های دنیا، دلِ بچۀ منه! باید این‌قدر بزرگ بار آورده باشمش که خودش پاپیش بذاره برای ازخودگذشتگی، مثلِ فرزندانِ شهدا و جانبازها... و البته فرقِ مستحب و واجب رو هم بدونم و سرِ خودم و شیره نمالم! 

    ما زودتر از اینها می‌خواستیم بیایم اینجا، اما هر بار با پسرم مطرح کردیم گفت نه! از مشهد نمیرم. صبر کردیم بزرگ شد و خودش مایل شد به تجربیاتِ جدید. یهو نیاوردیم بچه رو اینجا بگیم خب! از حالا دوستای تو این بچه‌هان، با پوششِ متفاوت، زبانِ متفاوت، مذهبِ متفاوت و فلان! ننشستیم هم مثلِ آدم بزرگا براش جلسه بذاریم نه! به زبونِ خودش با همون مدارایی که گفتیم. عکس و فیلم نشونش دادیم از اینجا، عید اومدیم فضا رو در قالبِ سفر نشونش دادیم، بردیم با بچه‌های اینجا آشناش کردیم، برگشتیم گذاشتیم فکر کنه، چه جوری بگم؟ اونم جزوِ اتاقِ فکرمون بود. ما تصمیم نگرفتیم، بچه‌ها موظف باشن به اطاعت! یا دخترم به شدت روی حمام و تمیزی حساسه، باید شرایط آبیِ اینجا رو می‌دونست، باید وضعیت بهداشتی اینجا رو بهش می‌گفتیم. 

    از طرفی هر چقدر هم آماده باشن، باز والدین باید اولین و مهم‌ترین و ضروری‌ترین جهادشون رو مدارا و خوش‌اخلاقی با بچه‌ها بدونن. بارها شده دلم خواسته اون پدری که اومده هیئت یا حرم و بچه‌ش داره تو بغلش گریه می‌کنه و از یه چیزی ناراحته، اما محلش نمی‌ده که از روضه و زیارتش جا نمونه رو تا حد کُشت بزنم! بارها دلم خواسته اون مادری که راه می‌افته تو بازار و بچه‌ش و کشون‌کشون دنبالِ خودش می‌کشونه و حواسش نیست اون بچه قدش کوچیکه و اون پایین فقط سیاهی و پاها رو می‌بینه، نه رنگ و لعابِ مغازه‌ها رو، بعد هم به گریه‌ها و خستگیِ بچه محل نمی‌ده، بندازم گوشۀ زندون و بچه‌ش و ازش جدا کنم تا یادش بیاد اولین ضرورتِ زندگیش چیه! اینا شوخی نیست! ریزریزِ اینا صد سالِ بعدِ نسلِ من و شکل می‌ده! 

    ما سرِ هر هجرت می‌ریم پیشِ یه استادِ عزیزی که قبولش داریم و ازشون اجازه می‌گیریم. تو این همه سال و این همه هجرت حرف‌شون همیشه یکیه؛ همیشه فقط از من می‌پرسن! چه وقتی بچه نداشتیم، چه حالا که پدر هستم. ینی همیشه دو تایی می‌ریم پیش‌شون و دو تایی حرف می‌زنیم و برنامه‌هامون و می‌گیم و کسبِ اجازه و مشورت می‌کنیم، اما ایشون همیشه به من نگاه می‌کنن و همیشه سؤال رو فقط از من می‌پرسن: 

    می‌تونی تحت هر شرایطی با زن و بچه‌ت مدارا کنی؟ یادت نمی‌ره دلگرمی و امیدِ اینا تو غربت بعد از خدا فقط تویی؟ 

    من هر بار بغض می‌کنم و سرم و میندازم پایین و بعد از کلی جنگِ روانی در درونم به سختی و مردّد جواب می‌دم ان‌شاءالله همۀ تلاشم و می‌کنم. 

    بعدم ایشون می‌فرمایند دستِ خدا به همراهتون. هر وقت دیدی نمی‌تونی بی فوتِ وقت برگرد!

    همۀ اینها ینی باید بسترِ چنین فضایی آماده باشه، زن و شوهر پایۀ هم باشن، بچه‌ها رو تو این فضا بار آورده باشن و بیگانه با این محیطِ فکری نباشن. شما اگه بیست سال تو یه شهر بودید، بچه‌تون و شکنجه می‌دید اگه یهو جمع کنید برید هجرت برای کارِ جهادی! 

    من نمی‌گم نشدنیه! دقت کنید! نشدنی نیست! هیچ‌کاری با توکل به خدا و تلاش نشدنی نیست! هیچ کاری نشدنی نیست! 

    من می‌گم بستر باید آماده باشه؛ اول از همه اخلاق ِ خودمون! مدارا مدارا مدارا. 

     

    3. برنامه داشته باشید. یهو جوگیر نشید پاشید برید! چه بسا اصلا چند سال فقط باید برنامه‌ریزی داشته باشید که قراره کجا برید؟ چرا برید؟ چه کار کنید؟ کوتاه‌مدت یا بلندمدت؟ چه امکاناتی می‌طلبه؟ چه اهرمِ حمایت‌گر یا منع‌کننده‌ای خواهید داشت؟ زندگی‌تون و شغل‌تون چی می‌شه؟ آموزش و پرورشِ بچه‌تون چی می‌شه؟ اهدافِ شخصیِ زندگیِ خودتون چی می‌شه؟ و و و... هم حواستون به پیشِ رو باشه، هم مراقبِ پشتِ سر باشید. آینده‌نگری و آینده‌پژوهی کنید. بی‌گدار به آب نزنید دست از پا درازتر با خانواده‌ای که درگیرِ آزمون و خطای شما شده برگردید شهرتون که دیگه کار سخت می‌شه! 

     

    4. آخرین نکته هم که لازم می‌دونم بگم رو از دلِ کلامِ امام صادق علیه السلام بگیرید که؛ کسی که خود را برای روزی خانواده‌اش به زحمت می‌اندازد و کار می‌کند مانند رزمنده است که در راه خدا می‌جنگد.

    این ینی کار اقتصادیِ ما برای رفاهِ خانواده، برابرِ همون جهاد فی سبیل الله هست! نداریم که طرف خونواده‌ش در سختی و عذاب باشن که می‌خواد بره مستحب انجام بده! قرار به ریاضت کشیدنه، من باید ریاضت بکشم، نه خانومم، نه بچه‌هام! استاد پناهیان هم می‌فرمودن که مثلا اگه شأن خانومتون داشتنِ مبله، براش بگیرین، شما می‌خوای ریاضت بکشی نشین روش! مثلا خودم می‌خواستم بگیرم خانومم گفت نیاز ندارم. تلویزیون اهلش نیستیم گفت نمی‌بینم. ولی جفت‌مون دیوانۀ اینیم که بشینیم با هم پلی‌استیشن بازی کنیم :) وقتی هر دو سر کار می‌رفتیم پولامون و جمع کردیم رفتیم psخریدیم :) دیوونه هم خودتونین :) 

    به دلِ خانواده باشید... خیرش و می‌بینین... مثلا روایت یا حدیث داریم منافقه که به میلِ خودش می‌گه خانواده غذا بپزن! اگه مؤمنی همیشه به دلِ خانومت و بچه‌هات و پدر و مادرت غذا بخور... هوسا و دلخواهات یه جای دیگه جبران می‌شه... یا مثلا یادم نیست کدوم امام تو خونه قرمز می‌پوشیدن چون خانومشون دوست داشتن :) بله! دین همین‌قدر ظریفه... عامل باشیم بچه‌هامون با دو تا شعارِ توخالی هیجان‌زده نمی‌شن! 

     

    ان‌شاءالله جوابم کامل باشه و مفید و هدایت‌گر و امیدبخش. نبود حلال کنید و برای این‌که عاقبتِ من و به خطر نندازید بازم با چند نفر دیگه مشورت کنید. این زاویه دیدِ ماست، می‌تونه خطا باشه، می‌تونه درست باشه، آدمیم دیگه، عقلِ کل که نیستیم. 

    تا پاسخگویی‌های بعدی؛ در پناهِ خدا باشید :)

     

     

    || یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ... کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ... ||

    || توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟! ||

    || لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ ||

    زِ مادرست میسر، بزرگیِ پسران!

    کتیبۀ عزا رو به دیوار زدیم و تمِ اهالیِ خونه مشکی شده. از ما نمی‌پرسن چرا مشکی پوشیدیم، خودشون حواسشون به ایامِ ما هست. شاگردبنّا می‌گه چند سال پیش برای کار جهادی، روز عید غدیر اینجا بودن، حتی میان و با روی خوش بهت تبریک می‌گن. راست می‌گه. ما نمی‌دونیم همۀ مناطق این‌طوره یا نه، اما جای ما اشتراکات حرف اول و آخر رو می‌زنه. 

    تنها چالشِ ما در اینجا؛ مدارس هستن! 

    معلم‌ها بومیِ استان نیستن و از استان‌های دیگه‌ان. اغلب از کلان‌شهرها. دچارِ همون فسادِ فکری که زیرساختِ آموزش و پرورش درگیرشه... معلم‌هایی که نونِ همین حکومت و می‌خورن و خائنانه برای همسایه لبخند می‌زنن و این‌قدر شجاعت ندارن که رو بازی کنن! منافقانی در ردای مقدسِ معلمی!

    قبل از ادامۀ این پست باید بنویسم، تو همین سیستمِ فاسد، کلی معلمِ مؤمن و معتقد داریم که حاصلِ زحمات‌شون شده محسن حججی و علی لندی و آرمانِ عزیز و روح‌الله عجمیان و دانیال و حسین و سلمان و دهه نودی‌هایی که سرودِ سلام فرمانده‌شون حساااااااابی دشمن و کلافه کرده و به قول شاگردبنّا سوزونده :)

    نخاله‌ها کم هستن، اما نباید باشن. نبودنشون به احساسِ مسؤولیتِ ما برمی‌گرده. فقط و فقط همین. 

    اینجا مدارسِ خاص یا وجود نداره، یا بسیار دور هست و در شهرهای مرکزی و اصلیه. منظورم از مدارسِ خاص، مدارسِ از پایه غلطِ تیزهوشان و نمونه‌دولتی و غیرانتفاعی‌ها نیست، ابدا! هرگز بچه‌هامون و به این مدارسِ سر تا پا غلط نفرستادیم و نخواهیم فرستاد! منظورم مدارسیه که آموزش و پرورش رو شانه به شانۀ هم پیش می‌برن، وَ همون‌قدر که نگران‌ان دانش‌آموزِ مدرسه‌شون آیا می‌تونه در کنکور براشون رتبه بیاره یا نه، نگرانِ کنکورِ قیامت هم هستن و به شدت پیگیرن که اونجا هم رتبه داشته باشن و باقیات صالحات براشون ثبت شه. 

    دخترم ان‌شاءالله مراحلِ اساسی و خطرناکِ شکل‌گیریِ هویت رو گذرونده و نگرانی‌مون براش کمتره، اما دربارۀ پسرم واقعا نگران هستیم و هر روز بلااستثنا هم من، هم شاگردبنّا دو رکعت نماز براش می‌خونیم که معلم و مدیر و دوستانی مؤمن روزیش بشه و در مدرسه‌ مسیرِ زندگیش خطا رقم نخوره. گرچه برای هر سه فرزندمون دعا می‌کنیم، اما پسرم چون به قوۀ تمییز نرسیده و ذهنش لوحِ سفیده، نگرانیم مدرسه چه کار می‌کنه و چی بهش می‌گذره. برای همین از وقتی اومدیم اینجا و مدرسۀ معمولی می‌ره، هر روز که از مدرسه برمی‌گرده به ترفندهای مختلف به حرفش می‌کشیم و سر از کلاس و مدرسه‌ش درمیاریم. خیلی غیرمستقیم روندِ آموزشی و پرورشی رو دنبال می‌کنیم و نمی‌ذاریم حتی یه جملۀ سادۀ معلم از دستمون در بره. از مسایل کلان بگیرید مثلِ پوششِ معلم در کلاس و نحوۀ تکلیف دادن، تا مسایل ظاهرا خُرد مثل این‌که چرا بوفۀ مدرسه رو سرایدار می‌چرخونه! شاگردبنّا رفته بود و بعد از کلی صحبت، کادر رو متقاعد کرده بود باید از دانش‌آموزان در کار استفاده شه و بوفه‌داری رو بااعتماد به اونها بسپارن تا نقش‌های اجتماعی رو زندگی کنن. 

    این حساسیت برای دخترم نیست، چون خودش تا از راه می‌رسه شروع می‌کنه به گفتن. مواردی که بهش نقد هست رو خوب شناسایی می‌کنه و براش راه حل می‌ده. مواردی که عقلش نمی‌رسه رو با ما به اشتراک می‌ذاره، غصۀ یه چیزایی رو می‌خوره که واقعا هم‌سن و سال‌هاش متوجهش نیستن، و برای چیزهایی مقاومت و ایستادگی می‌کنه که خودِ مدیرِ مدرسه هم متعجبه! هر بار من یا شاگردبنّا جلسات مدرسه رو می‌ریم، باید پاسخگو باشیم که چرا دخترمون می‌فهمه و با فهمیدنش داره دخترای دیگه رو هم از راه به در می‌کنه(!) اگه زبون و مردم‌داریِ شاگردبنّا نبود تا حالا ده بار دخترم و از مدرسه اخراج کرده بودن! ولی به اونا می‌گه چشم و میاد خونه و به دخترمون می‌گه همون کاری که امام زمان ارواحنا فداه رو خوشحال می‌کنه انجام بده :) 

    امروز هم با مدرسۀ دخترم چالش داشتیم. البته وقتی داشتیم برنامه‌ می‌ریختیم، پیش‌بینیش و کرده بودیم...

    دبیرِ یکی از درسا هفتۀ پیش تکلیف داده که برید بیانیه‌های این دو ماه رو دربارۀ زن‌ها و حق و حقوقشون بررسی کنید. بفهمید چرا دارن تلاش می‌کنن حقشون(!) رو بگیرن و شما هم با آگاهی(!) به اونا ملحق شید! مثلا حرفای فلان بازیگر و جستجو کنین، فلان نخست‌وزیرِ فلان کشورِ غربی رو، ببینید چقدر دلسوزِ(!) ما هستن، اما به این راحتی شکست خوردیم و بازم سرکوبمون کردن! 

    دخترم می‌گه اومدم بلند شم همون‌جا جواب بدم، به ذهنم رسید تکلیف، خطبۀ حضرت زهرا سلام الله علیها یا حضرت زینب سلام الله علیها رو ببرم و با تکلیفم جوابِ معلمم و بدم. 

    با پدرش که مطرح کرد، گفت خوب به ذهنت رسیده، اما آیا فضای کلاستون طوری هست که بتونی کامل خطبه رو بخونی و درباره‌ش حرف بزنی؟ یا نه، ممکنه وسط حرفت ازت بخوان بشینی و دیگه فضای توضیح نداری؟ دخترم گفت احتمالِ این‌که نذارن کامل بخونه هست. بعد براساس ویژگی‌هایی که از هم‌کلاسی‌هاش می‌دونیم و هم‌چنین اتمسفر غالب بر مدرسه‌ش، دیدیم چون متأسفانه عقلشون به چشم‌شونه و هرچیزی رو که قلمبه‌سلمبه باشه، ولو این‌که نفهمن!، رو دوست دارن و براش وقت می‌ذارن، انتخاب کردیم خطابۀ زن و تاریخِ پروینِ اعتصامی رو بخونه. ظاهرش خیلی آشکار نیست و تا بیان متوجه بشن که نذارن بخونه، تموم شده، از طرفی یه زن نوشته در دلِ ویرانیِ غارت‌های قاجارِ رو به اتمام و روی کار اومدنِ رضامیرپنجِ مستبد که والاترین نقشِ زن در این ایام سوگلیِ حرمسرا شدن و سوپراستارِ کاباره‌ها بودنه! یعنی والاترین نقشِ زن؛ بردگیِ (نا)مردها! 

    گرچه این خطابه، از دیدِ زنِ ترازِ انقلابِ اسلامی، ابدا کامل نیست و نقطه‌ضعف‌های بنیادین داره، اما دغدغۀ از فساد نجات‌دادنِ زنان در اون دوره و شرایط وَ با تکیه بر عفت و مادرانگی و تفکر، حائز اهمیته. 

    امروز معلمه می‌گه کی داوطلبه شروع کنه وُ دخترم دستش و بلند می‌کنه. وقتی خطابه‌ش و می‌خونه و تموم می‌شه، طبقِ حدس‌مون هم‌کلاسی‌هاش خیلی متوجه ماجرا نمی‌شن. براش دست می‌زنن اما سؤالاتی دارن که نمی‌دونن چطور بپرسن که درکِ خودشون زیر سؤال نره. معلم هم ظاهری‌ترین برداشتش رو از خطابه می‌گه و با لحنی استهزاکننده از دخترم می‌پرسه: ینی تو عالی‌ترین مفهوم برات مادر شدنه؟! دخترم قاطع می‌گه بله. معلم به مسخره می‌خنده و بهش می‌گه خب پس همۀ مرغ‌ها هم در عالی‌ترین مرتبه هستن! کلاس می‌خنده، ولی دخترم بی‌توجه به کلاس جواب می‌ده؛ مرغ یه موجودِ مادۀ بی‌درک و شعور هست، انسان و خلیفه الله نیست، اما یک زن، قبل از هر چیز انسانه، و در درجۀ بعد میزان درک و شعورش (به خاطر مخاطب این و گفته وگرنه فراتر از درک و شعورِ خالیه) به اون جایگاه خلیفه اللهی می‌ده. یک زن، واسطۀ آفرینشِ یک انسانِ بالفعل و یک خلیفه اللهِ بالقوه شده. یعنی به مقامی رسیده که می‌تونه در جهان اثرگذار باشه. شما معلمید، هر سال سی نفر به کلاسِ شما میان، این سی نفر، از شما منقطع هستن، شما ممکنه با هدفِ والای خدمت به بشریت معلم شده باشید، اما منقطع بودنِ این سی نفرها از شما، خروجیِ متقنی رو برای شما نداره. از هر سی نفر شاید پنج نفر دکتر شه، پنج نفر معلم یا مهندس شه، از اون پنج نفرها شاید یک نفر فقط به بشر خدمت کنه و بقیه‌شون دکترها و مهندس‌ها و معلم‌هایی باشن که خودتون همیشه می‌گین به دنیا ضرر می‌زنن و کارشون و درست انجام نمی‌دن، از اون یک نفرها شاید فقط یک نفرشون تا آخر عمر درست بمونه و وسط راه خسته نشه. یعنی از بین هر سال سی نفر، شما نهایتا ممکنه یک نفر خروجی داشته باشید! اما یک مادر از فرزندش منقطع نیست، از فرزندِ فرزندش هم همین‌طور، از فرزندِ فرزندِ فرزندش هم همین‌طور. یک مادر حتی اگر از دنیا بره، تا آخرین فرزندی که از فرزندانِ اون وارد دنیا می‌شه و می‌تونه به مقامِ خلیفه اللهی برسه، در اون خروجی سهیمه که هیچ، اصلا مبدأ اون نتیجه و خروجیه! مبدأِ همیشه متصل به نسل در نسلِ خلیفه اللهی که برای خدمت به بشریت به دنیا آورده! یعنی تمدن‌ساز! این عالی‌ترین مفهوم رو اگر من بخوام، با مرغ یکی‌ام؟! 

    معلمش سکوت کرده و با تندی بهش گفته برو بشین! اما زنگ تفریح هم‌کلاسی‌هاش ازش می‌پرسن چقدر سخت حرف زدی! می‌شه چیزی که سر کلاس گفتی رو برای ما توضیح بدی؟ وَ بابِ بحث شروع می‌شه و دخترم می‌گه دو زنگِ تفریح فقط پیگیر بودن با هم در این باره صحبت کنیم. دخترم دعوت‌شون کرده اگه دوست دارن بیشتر بدونن، یه روز باباش بره دنبالِ همه‌شون مدرسه و اونا رو بیاره خونه. بعد با خنده بهشون گفته، همیشه که برا تولد نباید بریم خونه هم، یه بار بیاین مهمونیِ مباحثه :) بعدم وعدۀ کلی خوراکی و خوش‌گذرونی بهشون داده و دوستاشم استقبال کردن :)

    اما امروز از مدرسه به من زنگ زدن و گفتن باید بیاین مدرسه، کارتون داریم. گفتم من که سنگینم و نمی‌تونم، می‌گم پدرش خدمت برسه. می‌دونیم باز چی می‌خوان بگن :) شاگردبنّا می‌ره و می‌گه چشم چشم! من با دخترم صحبت می‌کنم. به خدا همیشه با دخترم صحبت می‌کنم:) بعد هم میاد خونه و با دخترمون صحبت می‌کنه که کاری رو بکن که می‌دونی صاحب الزمان ارواحنا فداه راضی و خشنود می‌شن. همین و بس :)

     

    تو روضه‌هامون برای هم عاقبت‌بخیری بخوایم... روزیِ یک سال رو میشه از این ایام و گوشۀ چادرِ مادر گرفت... از دست ندیم... بچه‌هامون و از روضه دور نکنیم... نذاریم مهدِ هیئت یا پیش مادرمون و خودمون بریم روضه... هوای روضه‌ها، عاقبت‌بخیری میاره... خصوصا فاطمیه... 

    چند گزارۀ مضحکِ حیرت‌آور!

    1. وقتی می‌گیم عصبانی بودم، نتونستم خودم و کنترل کنم. هرچی به دهنم اومد گفتم. 

    مگه در موقعِ غیرعصبانیت باید خودمون و کنترل کنیم؟! مگه وقتی عصبانی نیستیم و همه‌چی روبه‌راهه، نیازه مراقبِ گفتار و کردارمون باشیم؟! در مقابلِ آدم‌هایی که عصبانی‌مون نکردن، مگه نیازی به رعایتِ ادب و احساس هست؟! 

    در وقتِ خوشی که همه گل و بلبلن! دقیقا در وقتِ عصبانیت، متّقی شناخته می‌شه! 

    راننده‌ای که در خیابونِ خلوت و جادۀ باز، راحت می‌تازه و خوش‌اخلاقه، هنر کرده؟! شما خواستگارت و ببر تو پرترافیک‌ترین خیابون‌ها... پشتِ چراغ قرمزهای متوالی... در تنگ‌ترین کوچه‌هایی که به سختی جای پارک پیدا می‌شه... ببر در موقعیتِ تصادف‌های جزئی... 

    اگر عصبانی نشد و فحش نداد و بد و بیراه نگفت و داد نزن؛ استارت بزن که احتمالا بتونی روی تقواش (ادب و متانت و عقل و صبر و بزرگواری) حساب کنی! 

    شما رفیقت و ببر سفر. سفرِ سختی که اسکان‌تون مناسب نباشه... خوراک‌تون مناسب نباشه... هزینه‌تون مهیّا نباشه... وسیلۀ رفت و آمدتون عذاب‌آور باشه... اگه هنوز گفت و خندید و به شما خوش گذشت، تازه یه قدم جلو اومدی که شاید بتونی روی تقواش (ادب و وفا و اعتماد و رازداری و همراهی و گرمابه و گلستان) حساب کنی! 

    سؤال: واقعا مگه در غیرعصبانیت نیازی به کنترلِ خودمون داریم که وقتِ عصبانیت و بعد از بد و بیراه گفتن و تخلیۀ خشم و آسیب زدن، برای توجیه می‌گیم "عصبانی بودم! نتونستم خودم و کنترل کنم!"؟!

     

    2. وقتی می‌گیم کالای ایرانی خریدن یه جهاده، بعد جواب می‌دن خب کالای ایرانی کیفیت نداره... کالای ایرانی گرونه... کالای ایرانی موندگاری نداره... کالای ایرانی رو باز باید به ماه نکشیده عوض کرد... کالای ایرانی قابل اعتماد نیست... 

    ببخشید! اگه همۀ اینها بود، جهاد بود آیا؟! خب همه می‌رفتن می‌خریدن(!) 

    جهاد یعنی کاری که دوست نداری یا تحملش و نداری انجام بدی! جهاد ینی کاری کنی که همه نمی‌کنن! جهاد ینی خودت و به سختی بندازی! وگرنه چرا برای کاری که همه می‌تونن انجام بدن خدا باید این‌قدر پاداش‌های عجیب و غریب بذاره؟! 

     

    3. وقتی می‌گیم "چه در روزِ خوب و چه در روزِ بد، هواداریت می‌کنم تا ابد"، این ابد ینی چی؟! ینی تا کِی؟! تا وقتی تحریم نیست؟! تا وقتی فتنه نیست؟! تا وقتی گرونی نیست؟! تا وقتی جنگ نیست؟! تا وقتی خون و شهادت نیست؟! 

    وقتی همه‌چیز خوبه که خب... همه هوادارن! کمی خنده‌دار نیست؟! مضحک و مسخره به نظر نمیاد؟! 

    بذار یه جور دیگه بگم! 

    ببین طرف می‌گه من خیلی اهلِ خدا و پیغمبر بودم... این‌قدر دیدم فلانی و فلانی که مسلمون و مذهبی‌ان چه کارای خلافِ شرعی کردن، دیگه بیزارم از خدا و پیغمبر (نعوذ بالله)... 

    ببخشید! خنده‌تون نمی‌گیره؟! من می‌گم بهتر! چقدر خوب که بیزار شد و یه شل و وِل کنار رفت! اونی که میزانِ مسلمونیش، مسلمونان، نه اسلام، همون بهتر بره! ینی در صورتی جذبِ اسلام می‌شه که هممممممه مسلمونا سلمان و اباذر و عمّار باشن(!) 

    ببخشید ببخشید! واقعا خنده‌داره! خب اون‌جوری همه مسلمونن! ینی مسلمون بودن دیگه هنری نیست! یه خصلتِ عام هست! 

    وقتی می‌گیم طرفدارِ نظامم... بعد تو دلِ فتنه... تو وانفسای گرونی... وقتی سرِ پوشکِ بچه‌مون می‌مونیم... وقتی قبضِ آب و برق و گاز می‌مونه... وقتی صاحب‌خونه حکمِ تخلیه می‌ده... وقتی قوم و خویش و در و همسایه، طرفداری از نظام و به سرمون می‌کوبن و بابتش استهزا و طرد می‌شیم... وقتی شبا شرمندۀ زن و بچه برمی‌گردیم خونه... وقتی جوون‌مون بیکار تو خونه جلو چشم‌مونه... وقتی دعادعا می‌کنیم کسی از خانواده مریض نشه و تو پول دوا درمونش نمونیم... اینجا دیگه نظام و حکومتِ اسلامی رو دوست نداریم؟! 

    نمی‌دونم می‌رسونم نکتۀ خنده‌دار و مضحکش و یا نه! 

    ینی چون نفعی از اسلام... از دین... از مذهب... از نظام... از انقلاب اسلامی به ما نرسیده... تف می‌کنیم روش و رهاش می‌کنیم؟! 

    خب خب بله از دیدِ اسلامی و پیامبرگونه و دلسوزیِ برای بشر باید دلمون بسوزه که ریزش اتفاق می‌افته، 

    اما واقع‌بینانه‌ش اینه که خب بهتر! تو خوشی که همه پای سفره‌ان! وقتی جمهوری اسلامی مشکلِ اقتصادی نداشته باشه... مشکل اجتماعی نداشته باشه... مشکل فرهنگی نداشته باشه... هیییییییچ مشکلی نداشته باشه، خب همه طرفدارشن! دیگه طرفِ نظام بودن اجر و ثوابی داره؟! یا محکِ سنجشِ عقیده و استقامته؟! 

    شرایطِ حکومتِ مهدوی رو تو ذهنتون نیارین! من از مدینۀ فاضله حرف نمی‌زنم! دارم از مضحک‌ترین مفهومِ رایج صحبت می‌کنم: 

    از ریزش‌ها در سختی‌ها! 

    ابدا عَلَم نکنین که سختی نیست و خیانتِ مسؤولینه! نه! الغارات خوندم! علی از زبان علی علیه السلام خوندم! تاریخِ جنگِ صفین خوندم! وَ می‌دونم امام علیِ ما رو که برای ما مظهرِ عدله، دقیقا خائن و دزد و ترسو و منفعت‌طلب خوندن! (نعوذ بالله)

    ریزش در سختی! 

    در صورتی که آسانی خب ریزش نداره! آسانی اجر نداره! آسانی استقامت و صبر نمی‌خواد! آسانی توسل و توکل نمی‌خواد! آسانی محکِ عقیده و اخلاص نیست! 

    کمی خنده‌دار نیست یه سری جملات؟! یه سری حرف‌ها؟! یه سری ریزش‌ها؟! 

    خنده‌دارِ قهقهه‌ای نه ها! خنده‌دارِ مضحکِ حیرت‌آور! 

    خب البته تاریخ داشته... زیاد داشته... 

    ریزش‌های مفهومِ عدل؛ علی بن ابیطالب علیه السلام... ریزش‌های حرمتِ دخترِ پیغمبر... ریزش‌های کریمِ مدینه... ریزش‌های تا ظهرِ عاشورا... 

     

    4. یکی از قاتلای شهید روح‌الله عجمیان... (آه! من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روضۀ ظهرِ عاشورا رو بتونم ببینم... آه... وَ آهی که از سینۀ تنگم برمیاد بعد از شنیدنِ اسمِ روح‌الله عجمیان که نفس کم میاره... سر این اسم یه پست باید بنویسم که تا الآن ننوشتم چون احتمال دادم باور نشه... به درک که نشه... می‌نویسم... به زودی می‌نویسم...) 

    یکی از قاتلای شهید روح‌الله عجمیان... پزشکه! 

    ببین! پزشک! 

    کسی که سوگند خورده جانِ انسان‌ها رو نجات بده... فارغ از رنگ و نژاد و ملیت و دین و مذهب و جنس و حزب و عقیده و...

    ازش تو دادگاه پرسیدن درآمد ماهانه‌ت چقدره؟

    گفته بین 50 تا 100 میلیون! 

    گوش کن به من! برجی 50 تا 100 میلیون! 

    از گرونی بود؟! از وضعِ خرابِ اقتصاد؟! هنوز کلیپا رو مرور می‌کنی؟! رسیدی به این‌که بین‌شون تولیدکننده و مردِ خانواده و کسی که فشارِ اقتصاد روش باشه نیست یا نادر و انگشت‌شماره؟!

    طرف پزشکه...

    با برجی 50 تا 100 میلیون! 

    اون بلا رو سرِ یه جوونِ بی‌دفاعِ از قشرِ معمولی ِ کشور درمیارن! قشرِ معمولی میدونی ینی چی؟! ینی مردم! ینی تو وانفسای گرونی... وقتی سرِ پوشکِ بچه‌مون می‌مونیم... وقتی قبضِ آب و برق و گاز می‌مونه... وقتی صاحب‌خونه حکمِ تخلیه می‌ده... وقتی قوم و خویش و در و همسایه، طرفداری از نظام و به سرمون می‌کوبن و بابتش استهزا و طرد می‌شیم... وقتی شبا شرمندۀ زن و بچه برمی‌گردیم خونه... وقتی جوون‌مون بیکار تو خونه جلو چشم‌مونه... وقتی دعادعا می‌کنیم کسی از خانواده مریض نشه و تو پول دوا درمونش نمونیم...

    من یکی قسم می‌خورم خش روی این نظام نمی‌افته! ببین ینی حتی یه پرچمِ روی میلۀ یه مدرسۀ متروکۀ یه روستای مرزیِ دورافتاده‌مون رو هم نمی‌تونن بیارن پایین! 

    میشه جانِ کلامِ من و خودت بگیری؟! میشه من توضیحِ بیشتر ندم؟! میشه گزاره‌ها رو بچینی کنارِ هم و تحلیل کنی و جایگاهِ خودت و خودم و مردم و نامردم و تو این جغرافیای رویش و ریزش پیدا کنی؟! 

    سردردم... یه سردردِ شدید با چشم‌های سرخِ ورم‌کرده که معمولِ بعد از روضه‌هاست... معمولِ بعد از مقتل خوندن‌ها... معمولِ بعد از زیارتِ ناحیه شنیدن‌ها... 

    من تو موبایلم زیارتِ ناحیۀ روح‌الله عجمیان و آرمانِ عزیز رو نگه داشتم... ما اهلِ روضه شنیدن بودیم... اما آدمِ روضه دیدن نه... ما جگرِ مقتل دیدن نداشتیم که! 

    سیده زینب چی دیده رو تل؟! سیده زینب چی دیده رو تل؟! 

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس