آرامِ جان

حاصلِ کتابخونیِ دورهمیِ بیانی‌های بابرکت، به رهبریِ زنان، که از اینجا شروع شد، تقدیم می‌گردد :)

 

1. به افتخارِ دهۀ فجر: شاهِ کمرشکسته، تو توالت نشسته، داد می‌زنه بختیار، یه آفتابه آب بیار! :)

2. اون موقعی که مُد نبوده دخترا بعد از غروب بیرون از خونه باشن، مادرِ شهید می‌رفتن قم و جمکران و برمی‌گشتن :) حتی تنها! 

3. اون موقعی که عروسی باآهنگ نرفتن مُد نبوده، مادرِ شهید نمی‌رفته یا می‌رفته و گوشاش و می‌گرفته! 

4. حُبّ ولایت فقیه!

5. توصیۀ امام به عروس و دومادها: "با هم بسازید، اصلاح نفس کنید، به هم دروغ نگویید".

6. وسطِ عروسی‌ِ بی‌گناهتون، دنیایی‌ها خواستن گناه کنن، مثلِ همسرِ مادرِ شهید، سفت و سخت بایستید و نذارید :)

7. نشستن تو اون ماشین با لباسِ عروس... جلو چشمِ فامیل و آشنا... واقعا فقط از مادرِ شهید برمیاد! 

8. "ینی چی عروس رو بذاری توی ماشین و بوق بزنی؟ که یعنی من دارم زنمو خونه می‌برم!"

9. زایمانِ اولش تنها بود! یه دخترِ 19 ساله... زایمانِ اولش... تنها! 

10. برای رفعِ مسایلِ روزمره تا سخت‌ترین مشکلاتِ زندگی؛ توسّلاتی شبیهِ توسلاتِ مادرِ شهید داریم؟!

11. جایگاهِ ائمه علیهم السلام در زندگیِ مادرِ شهید...

12. نیتِ نام‌گذاریِ شهید... اصلا نیت‌های مادرِ شهید در کلِ کتاب... نیت‌ها رو بررسی کنید! نیت‌ها؛ سرنوشت‌سازه! حالا مقایسه کنین با زن و مردی که اسم بچه می‌ذارن که تو فامیل تک باشه(!)

13. تقوای دوبله‌شدۀ مادرِ شهید؛ وقتِ بارداری‌ها...

14. جامعۀ کبیره... جامعۀ کبیره... تا رجب و شعبان و رمضانه؛ جامعۀ کبیره... اللهم انّی اسئلک معرفت جامعۀ کبیره...

15. حتی نیتِ شیر دادن به نوزاد...

16. چقدر برای یحییِ ما این کتاب خوب بود! 

17. نیتِ دختر آوردن... اصلا این کتاب باید دو بارِ دیگه خونده شه؛ یک بار برای بررسیِ نیت‌ها... یک بار هم برای شمردنِ فتنه‌ها! 

18. املای درستِ قِسِر در رفتن و یاد گرفتم :)

19. "محمدزهرا" رو دوست داشتم :)

20. وسواسِ مادرِ شهید برای ثبت‌نامِ پسرش در مدرسه رو مقایسه کنید با وسواس‌های امروزی! مقایسه کنید ها! مدرسه، حتی مذهبی‌ها رو به دام می‌ندازه...! اعتقادِ حقیقی می‌خواد انتخابِ نوعِ مدرسه! 

21. سه تا مقنعه روی هم... با یه روسری روش...: فقط از شهیدپروران برمیاد! 

22. "اینها اگه می‌خوان نظام رو عوض کنن، باید از روی جنازۀ تک‌تکِ ما بگذرن و این انقلاب بی‌وارث شه!"

23. حامیِ بحث‌های سیاسی و روشن‌گریِ بچه‌ش تو مدرسه بود! من بازم می‌گم؛ مدرسه نقطه‌ضعفیه که خیلی مذهبی‌_ولایی‌ها رو گیر می‌ندازه! از ترسِ کنکور و آیندۀ بچه و پرونده و آموزش و پرورش زود عقب‌نشینی می‌کنن... 

24. شهید لباساش و خودش با دست می‌شسته... همین برای سرافکندگیِ یه عده‌مون بسه! راحت ازش نگذریم... شهادت به نمازشب نیست... به همین ساده‌های خنده‌دارِ پیشِ پاافتادۀ زندگیه! 

25. مقیداتِ مادرِ شهید... خودِ شهید... بررسی شه! 

26. نوکریِ امام حسین علیه‌السلام... زیارت عاشورای امام حسین علیه‌السلام... اشکِ بر امام حسین علیه‌السلام.

27. محمود کریمی عشقه :)

28. نیت‌های مادرِ شهید رو بررسی کنید... حتی پُر کردنِ قمقمه آب! چقدر برای ما اصولِ تربیتی داشت... الحمدلله! 

29. نیت‌های مادرِ شهید رو بررسی کنید... حتی پختنِ غذا! 

30. می‌خوام یه دورِ دیگه کتاب و با دخترم بخونم... بابتِ شمارۀ 17 که گفتم... هم بررسیِ نیت‌های مادرِ شهید... هم شمردنِ فتنه‌هایی که از اول تا آخرِ کتاب مرور شده بود... می‌خوام به دخترم نشون بدم ببین! جمهوری اسلامی اینه! ساااااااالهاست یکّه و تنها ایستاده تو خطرناک‌ترین نقطۀ دنیا... از همه‌طرف هم بهش تاختن... ولی آخ نگفته و جلو رفته... دشمنای داخلی و خارجی هم عُرضۀ فتحِ یه W.C پشتِ یه تپۀ دورافتاده‌مونم نداشتن :)

 

 

هدیه به آقامحمدحسین حدادیان: اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.

    پرده‌ای دیگه از همون مهمونی

    وقتی مهمونا رسیدن و هم و دیدیم، نمی‌دونم بگم ما بیشتر شاخ درآوردیم، یا اونا! 

    همکارِ شاگردبنّا که کت و شلواری و با تیپِ اداری اومده بود، خانومش اما لبِ ساحلی‌طور و بسیار بدحجاب... دوست ندارم توصیف کنم... اینجا آقایون ِ محترمی حضور دارن که توصیفِ این چیزا از سمتِ من در شأن‌شون نیست... دخترش که کنکوریه بی‌حجاب و یه شالِ زرد دورِ گردنش فقط... 

    من چادرِ رنگیِ مخصوص و بسیار گشادی که جلوش تا کمر دوخته شده و کش هم داره، زیرش روسریِ قواره‌بزرگی که خودش تا کمرم میاد و همه‌جام و پوشونده... ساقِ دست... جوراب با دمپایی رو فرشیِ مهمونی‌طور... زیرش پیراهنِ بسیار بلند و گشاد... تا حد ممکن کمترین دید از بارداریم وجود داره و به قولِ شاگردبنّا فقط از احوالاتم متوجه بارداریم می‌شن...

    دخترم هم همین‌طور؛ چادر آستین‌دارِ رنگیِ کاملا پوشیده و گشاد... روسریِ درست و حسابی که با قشنگ‌ترین گیرۀ مهمونیش سفت و محکم شده... ساقِ دست... جوراب و دمپاییِ مهمونی‌طور... 

    لباسای ما واقعا مهمونی‌طور و سِت‌شده بود و حالا بعدش می‌گم چقدر براشون دوست‌داشتنی و خواستنی بود... اما راستش نوع پوششِ اونا از دیدِ ما مهمونی‌طور نبود... 

    پسرم هم شیک‌و‌پیک با لباسِ مهمانی و عطرزده و آب و شونه‌کرده...

    وقتی واردِ خونه شدن، دیگه فقط اونا شاخ درآوردن؛ عکسای آقا و امام و سردار سلیمانی... کتابخونه... چیدمانِ سنتی... اتاقِ کار... اتاقِ عبادت... آشپزخونه‌ی پوشیده که اونا بهش می‌گفتن اتاقِ آشپزی :) 

    در عینِ این همه تفاوت و شاخ روی سرهامون... تا اینجا سلام و علیک‌ها و آشنایی‌ها به گرمی بود؛ هم از طرفِ اونا، هم از طرفِ ما. 

    من همین‌جور که پذیرایی می‌کردم تو دلم می‌گفتم خوب شد بارون‌زده و سرده و اهالی همه داخلِ خونه‌هاشونن... اینجا که شهر نیست که این ناهنجاری‌ها طبیعی باشه! اینجا به شدت غیرتی‌ان... وَ به خاطرِ مهمان‌نواز بودنشون شاید چیزی نگن، اما بهشون بی‌حرمتی می‌شه... من دوست ندارم به عزیزانم از طریقِ مهمونام بی‌حرمتی شه... 

    خلاصه تازه داشت برام جا می‌افتاد که چرا شاگردبنّا پا نمی‌داده با اینها رفت‌وآمد داشته باشیم. اینا خودشون اهلِ یکی از کلان‌شهرا هستن که به خاطرِ انتقالیِ آقا مجبور شدن بیان یکی از شهرهای اینجا. حدودِ چهار سالِ دیگه هم قراردادِ آقا تموم می‌شه و برمی‌گردن شهرشون. 

    خب تو خونه که داخل شدن، دخترشون که بلوز شلوار بود و شالش هم می‌گم، دورِ گردنش. خانومه اما دکمه‌های مانتوش و باز کرد و روسریِ نیم‌بندش و درآورد. خب نامحرمی نبود و پسرم هم به تمییز نرسیده. تا اینجا مشکلی نبود. اما شاگردبنّا که از راه رسید...

    یادتونه من وایسادم تو حیاط یکم از خدا تشکر کنم؟ شاگردبنّا رفت داخل. وقتی داشتم برمی‌گشتم داخل دیدم برگشته روی ایوون و می‌گه زیراندازِ ایوون و بیار پهن کنم. نمی‌دونستم چرا می‌خواد، فکر کردم برای قشنگیه. گفتم دیدم سرده جمعش کردم. دخترم آورد و پهن کرد و پُشتی گذاشت و نشست بیرون روی ایوون تو هوای سرد! 

    از همون‌جا با صدای بلند به همکارش گفت: حمل بر بی‌ادبی نشه، اینجا می‌شینم که خانوما راحت باشن. 

    رفته بود تو، خانومه روسری سرش نکرده بود... دخترش هم... شاگردبنّا هم بعد از سلام و علیک این کار و می‌کنه... 

    من خیلی ناراحت شدم. اینجا بیابونیه... یه بارونِ کوچیکی زده... برف نیومده مثلِ اغلبِ جاهایی که شما هستین... یه نمِ بارونی دو شبِ پیش... اما چون بیابونیه خیلی سرده... سوز داره... ناراحت شدم شاگردبنّا تو سرما نشست... ناراحتیِ من خیلی تابلویه... همکارش از چهره‌م خوند... وقتی داشتم می‌رفتم بساطِ پذیرایی از همسرم و ببرم رو ایوون دیدم درِ گوشِ خانومش یه چیزی گفت... خانومش مانتوش و بست... روسریشم سرش کرد، پوشیده‌تر از بیرون حتی. وقتی برای شاگردبنّا پذیرایی گذاشتم، بهش گفتم خانومش پوشیده شد. بیا داخل. پرسید دخترش چی؟ گفتم نه. گفت همین‌جا می‌مونم. 

    رفتم داخل. همکارش مجبور شد بره روی ایوون. یه نیم ساعتی اونا اونجا بودن و گپ‌وگفت داشتن و ما هم داخل. از هرجا و هرچی صحبت می‌کردم خانومه می‌پرسید با این وضعت سختت نیست این‌قدر خودت و پوشوندی؟! می‌گفتم نه! باز ادامۀ صحبت‌مون و می‌گرفتیم، باز می‌پرسید نفست نمی‌گیره این‌قدر خودت و پوشوندی؟! باز جواب می‌دادم نه! باز حرف می‌زدیم، یهو دخترش از دخترم می‌پرسید تو مگه چند سالته که این‌قدر پوشوندی خودت و؟! ولی دخترم مثلِ من یه نه و آرۀ ساده نمی‌گه! دخترم کپیِ همسرمه... حاضرجواب و صریح :) می‌گفت از 9 سالگی پوشش بهم واجب شده! به شما نشده؟! :)

    باز حرف می‌زدیم از چیزای دیگه، باز اونا حیرت‌های ذهنی‌شون و می‌پرسیدن! گیری کرده بودیم :) 

    بعدِ نیم ساعت صدای مَردشون درومد که خیلی سرده! تو رو خدا بیا بریم تو! من دلم کباب شد... مَرده کت داشت... شاگردبنّا یه لا پیرهن... پا شدم برای جفت‌شون پتو بردم... وقتی داشتم پتو رو می‌نداختم رو شونه‌های شاگردبنّا، مَرده گفت می‌گم داخل مراعات کنن، پاشو بیا داخل! پاشو! رفت داخل و نمی‌دونم چی گفت به زن و دخترش که هر دو سرشون و کامل پوشوندن. دخترش از اینجا دیگه رفتارش عوض شد. لج افتاد و دیگه مثل قبل گرم و صمیمی رفتار نمی‌کرد. 

    شاگردبنّا تا نرفتم بهش بگم پوشیده‌ن، نیومد داخل :) وقتی هم اومد گفت من بیرون راحتم، همسرتون سردش شد، و اگرنه نمی‌خوام شما اذیت شین. وقتی حرف می‌زد سرش و بالا نمیاورد... همین باز شد سوژه سؤالای بعدی خانومه... 

    بعدم گفت بیا ما بریم اتاق کار که خانوما راحت باشن. مَرده ولی دوست داشت همه دورِ هم باشیم. گفت نه! خانوما راحتن. بشین شما. 

    "خانوما راحتن" و امری گفت و به خانوم و دخترش نگاهی کرد که معناش این بود، پوشیده بمونین دیگه! :)

    خیالم راحت شد. حالا شوهرم هم تو خونۀ گرمشه.

    به اذان که رسیدیم و شاگردبنّا بلند شد بره آمادۀ وضو شه و دختر و پسرم هم به دنبالش... باز سیلِ سؤالای جدید... خوبیش این بود این اخلاقِ شاگردبنّا رو همکارش سرِ کار دیده بود و خودش جوابِ خانوم و دخترش و داد که آره! نمازاش اول وقته و به جماعت. من و راحت کرد. تا این و گفت گفتم با اجازه‌تون منم برم نماز. تا برمی‌گردیم شما راحت باشید. از خودتون پذیرایی کنید. 

    تو اتاق داشتیم جانمازامون و پهن می‌کردیم که دیدیم آقا و خانومه اومدن. بندگانِ خدا وضو گرفته بودن و گفتن ما هم سجاده می‌خوایم.

    برای خانومه سجاده و چادر که آوردم گفت می‌شه شما برام یه جوری ببندی موهام دیده نشه؟ بلد نبود طفلی :) دخترم بدوبدو رفت براش از قشنگ‌ترین گیره روسری‌هاش آورد و براش چادرش و قشنگ بستیم و نمازجماعت خوندیم... آقاهه تن به اصرارهای شاگردبنّا برای جلو ایستادن نداد و شاگردبنّا هم از خیرِ ثوابِ جماعت نگذشت، من خداخدا می‌کردم سورۀ جمعه رو نخونه و به توحید بسنده کنه که نمازشون طولانی نشه... ولی سورۀ جمعه رو خوند :))

    نماز که تموم شد، خانومه ازم پرسید ینی واقعا این یه اتاق و فقط برای عبادت گذاشتین؟! به خاطر چیدمان و وسایلِ داخلش می‌گفت که نشون می‌داد تنها کاربریِ اتاق عبادته. گفتم بهش نمی‌گیم اتاق عبادت... راستش چیزِ خاصی صداش نمی‌زنیم... بیشتر محتوا برامون مهم بوده... این‌که یه پناه‌گاه و خلوت باشه... همه‌مون مقیدیم در روز ساعاتی رو با امام زمان ارواحنا فداه صحبت کنیم، تأکید داریم تو خلوت باشه و با تمرکز و ادب، اینجا مناسبشه... ولی چون پناهه و حالِ خوب داره برامون، یه وقتایی درسمونم اینجا می‌خونیم... کارمونم اینجا انجام میدیم... خب هیئتای خونوادگی‌مونم شبِ جمعه‌ها اینجا داریم... ولی خواب و خوراک و دورهمی اینجا نیست. 

    بعدم کلی با ذوق و اشتیاق از چادرنمازی که بهش داده بودم تعریف کرد و واقعا تا یه ربع داشت می‌گفت چقدر قشنگه... چقد به سرم میومد... من اصلا چادر ندارم، چه رنگه، چه مشکی و از این حرفا، که دیدم ذوقش واقعیه و دلش با چادرنمازه، وقتی تاش زد، رفتم از توی کشو یه عطرِ یاسِ کوچیک که از نجف گرفتیم و آوردم گذاشتم روی چادر و بهش هدیه کردم. واقعا این‌قدر دلش پیش چادر بود که تعارف نکرد و درجا قبول کرد و کلییییی خوشحال شد. دخترم هم گیره‌ش و هدیه کرد و کلِ پکِ نماز رو به جز سجاده، تقدیمش کردیم. 

    بعد از ناهارمون باز دورِ هم بودیم و مردها صحبت‌شون کاری شده بود و ما هم صحبتای خودمون و داشتیم که شنیدم دخترش به دخترم می‌گه مانتو نداری؟! دخترم اول متوجه طعنۀ حرفش نشد. جواب داد چرا دارم. لازم داری برات بیارم؟ ولی فکر نکنم سایزمون یکی باشه. تهِ دلم خدا رو شکر کردم که دخترم ساده‌س... که قلبش این‌قدر پاک و زلاله که جز خوبی نمی‌بینه و نمی‌شنوه... من ولی قلبم زنگارگرفته‌س... همون اول طعنۀ حرفش و فهمیدم... دختره جواب داد واسه خودم که نمی‌خوام! می‌گم داشته باشی بپوشی راحت باشی! فکر کنم مانتو چون گرونه چادریا چادر سرشون می‌کنن... دخترِ صریح و حاضرجوابمم گفت چادر که سه برابرِ مانتو و شلوار و شال و روسریِ شما و مادرت روی همه! نمی‌دونستی؟! دختره ساکت شد ولی مادرش با چشمای گرد پرسید واقعا؟! واقعا چادر این‌قدر گرونه؟! دخترم گفت مامان اجازه دارم گوشی‌تون و بیارم چند دقیقه؟ اجازه دادم و رفت گوشی آورد و بَلا قیمتِ چادرا رو آورد و نشونِ دختره و خانومه داد... :) خانومه گفت ینی تمومِ چادریا این‌قدر پول خرجِ همین پارچه سیاهِ سرشون می‌کنن؟! بعد گوشی رو از دخترم گرفت و خودش قیمتِ چادررنگه رو سرچ کرد :) وقتی قیمتا رو دید گوشی رو گذاشت زمین و چادررنگه نماز و از کیفش درآورد و گرفت طرفم که این خیلی گرونه... من فکر نمی‌کردم این قیمتش باشه! من شرمنده می‌شم این چادر و ببرم... خلاصه تا وقتی می‌رفتن از اون اصرار که این و پس بگیرید و از من اصرار که این هدیۀ شماست :) تازه آخرشم برگشت چادر و گذاشت کنارِ بخاری و تندی رفت کفشاش و پاش کنه که شاگردبنّا چادر و برداشت و آورد تقدیمشون کرد. نمی‌دونم از شاگردبنّا حساب می‌برد یا چی که دیگه دستِ اون و کوتاه نکرد و با ذوقِ اولیه‌ش چادر و قبول کرد :)

    خانومه زنِ دل‌صافی بود... سؤالاش واقعا سؤال بود... تعجباش واقعا تعجب... سبکِ زندگیِ مدلِ ما رو تا حالا ندیده بود... خیلی چیزا رو بلد نبود... از روی اذیتش نبود که صحبتای معمولی‌مون و هی می‌کشوند به سؤالای عقیدتی، واقعا نمی‌دونست و ندیده بود. من هم تا جایی که ضرورت بود و مطالبۀ خودش، پاسخ دادم، دخترش اما قشنگ دنبالِ اذیت بود که ماشاءالله دخترم خودش از پسِ خودش برمیاد :)

    مَردشون و خیلی آنالیز نکردم چون جز به ضرورت باهاشون صحبت نداشتم، با این‌که ایشون خیلی من و مخاطب قرار می‌دادن و واقعا صحبت و هم‌نشینی رو مختلط دوست داشتن، خانومشون هم با شاگردبنّا مراعاتی نداشتن و راحت بودن، اما من جز به ضرورت صحبتی باهاشون نداشتم. در مجموع مهمونیِ خوبی بود و برای ما دلنشین بود. ان‌شاءالله برای اونا هم همین‌طور باشه. 

    امروز هم زنگ زدن دوباره برای تشکر و اصرار که دفعه دیگه نوبتِ شماست. شاگردبنّا دوست نداره رفت‌وآمد کنیم، از عصر داره خداخدا می‌کنه پیش نیاد ما رو دعوت کنن :)

     

     

     

    راستی ساعتای نوشتن‌تون به هم ریخته فکر کنم :) این‌جوری شده که من تو روز باید به شاگردبنّا خبر بدم آقای مرآت و آقای سرباز نوشتن، اون شب باید به من خبر بده دزیره جانم و میخک جانم نوشتن :) خب الآن که فکر می‌کنم ساعتای نوشتنِ خودمونم به هم ریخته :) شاگردبنّا روز... من شب :) خیره ان‌شاءالله :)

    شبتون بخیر و عافیت (گل)

    یه پرده از یه مهمونی

    چند ماهِ پیش شاگردبنّا گفته بود که یکی از همکاراش اصرار داره رفت‌وآمدِ خونوادگی داشته باشیم، اما دوریِ شهر و روستا و بارداری من و بهونه می‌کنه و هی پشتِ گوش می‌ندازه. چرا؟ چون همکارش در دایرۀ صلۀ رحم محسوب نمی‌شه و رفت‌وآمد باهاش جزو تکالیف‌مون نیست. بنابراین رفت‌وآمد با مردی که زمین تا آسمون عقاید و تفکراتش با ما فرق داره، به گردنِ ما نیست و بهتره همون همکار بمونه. 

    اما همکاره ول‌کُن نبود و بالاخره بعد از چند ماه اصرار خودش دست به کار شد! دیروز شمارۀ ناشناسی به من زنگ زد و وقتی جواب دادم فهمیدم خانومِ همکارِ شاگردبنّاست. بعد از سلام و احوال‌پرسی و مشتاقِ دیدار بودن و گله از این‌که چرا تا حالا نرفتیم خونه‌شون، گفتن ما دیدیم آقای شما کاری نمی‌کنه، خودمون استارتِ آشنایی رو زدیم و شماره‌تون و قبلا گرفتیم و فردا می‌خوایم مزاحم‌تون شیم. 

    مهمان حبیبِ خداست... اما من وقتی داشت این حرفا رو می‌زد نگاهم به آشپزخونه بود... فکرم به یخچال... به ظرفِ خالیِ برنج گوشۀ آشپزخونه... 

    "قدمتون سرِ چشم" رو که گفتم و خداحافظی کردیم، به سختی از جام بلند شدم و با نگرانی رفتم تو آشپزخونه‌م... فریزر خالی... فقط چند بسته هویجِ منجمد... چند بسته زرشکِ منجمد... وَ چند بسته بادمجونِ منجمد... 

    تو یخچال هم فقط چند دونه تخم‌مرغ خونگی که مادرِ جرجیس صبح آورده بود... دو تا دونه سیب و نصفِ قوطی رب... کمی خرت‌وپرتِ دیگه...

    به ساعت نگاه می‌کنم؛ شاگردبنّا الآن سرِ کاره... چند روزی شب‌کاره... قیدِ زنگ زدن بهش رو می‌زنم... باید با خیالِ راحت کارش و بکنه... 

    می‌رم سراغِ قرآن‌مون... سورۀ نساء رو باز می‌کنم... لای قرآن خالی... پولی نیست... سورۀ نور هم... سورۀ مؤمنون هم... 

    خدایا چه کار کنم؟ مهمون حبیبِ شماست... من جلو حبیبت چی بذارم؟ 

    بی‌تاب می‌شم. موبایل رو برمی‌دارم. شمارۀ شاگردبنّا رو می‌گیرم. بوقِ سوم، جواب می‌ده. تا صدای خسته‌ش و می‌شنوم از خودم خجالت می‌کشم... مردِ من مردیه که داشته باشه و دریغ کنه؟! نه! خب اگه داشت که لای قرآن پر بود... از خودم خجالت می‌کشم... از خدا خجالت می‌کشم... 

    احوالش و می‌پرسم و تأکید می‌کنم کتلتی که برای شامش گذاشتم رو حتما بخوره. قطع می‌کنم و برمی‌گردم آشپزخونه‌م. سیب‌زمینی و پیازها رو می‌شمارم. عدس و لوبیا رو چک می‌کنم. دخترم تکالیفش و نوشته و اومده آشپزخونه دنبالم. وقتی پیگیر می‌شه دنبالِ چی هستم و چرا پریشونم، بهش می‌گم فردا مهمون داریم. اما چیزِ آبرومندی برای پذیرایی نداریم. مثلِ همیشه اولین حرفش قلکشه... تنها نقطه ضعف... یا شاید هم نقطه قوتِ دخترمون... این‌که دلش طاقتِ پریشونیِ من و باباش و نداره... ما خودمون رو کشتیم که ضرورتِ قلک‌ها رو متوجه شه، اما تو اولین روزِ بی‌پولی دلش تاب نمیاره... قلکش و می‌ذاره در طبق اخلاص... 

    بهش می‌گم اولا این ضرورت نیست که بابتش دست به قلکامون بزنیم. ثانیا... سرِ این چیزا هرگز نگو قلک! پدرت و ناراحت می‌کنی... 

    پسرم هم مشقاش و نوشته و به ما اضافه شده، اما نگرانی‌مون و به اون نمی‌گیم. هنوز به قوۀ تمییزِ پریشونی‌های خونواده نرسیده. به اون کار می‌سپرم که خونه رو گردگیری کنه. 

    دخترم لپ‌تاپم و میاره تو آشپزخونه و می‌گه مامان هرچی داریم بگو بزنم تو گوگل ببینم باهاش می‌شه چه غذایی درست کرد. 

    بعد از یک ساعت از پای سیستم بلند می‌شیم در حالی که هشت تا غذا رو کاغذمونه که با همین خرده‌چیزهایی که داریم می‌شه درست کرد. چهارتاش و انتخاب می‌کنیم که کنارِ هم مکمل باشن و وجهۀ اسراف و چندغذایی هم نگیرن. 

    یه مدل آش، کتلت سیب‌زمینی و زرشک، میرزاقاسمی، سالاد گرم عدس.

    پسرم و می‌فرستم خونه ماسی که بگه آردِ نونِ فردای ما رو بیشتر بگیره که مهمون داریم و خودم و دخترم دست به کار می‌شیم. 

    آخرای شب که شاگردبنّا برای احوال‌پرسی تماس می‌گیره، میام که بگم فردا همکارت مهمون‌مونه، اما باز به فکرم می‌رسه اگه بگم نگران می‌شه دستِ خالی چه کار کنه... چیزی نمی‌گم و فقط تأکید می‌کنم فردا زودتر بیا خونه، شاید مهمان داشته باشیم. این‌جوری فکر می‌کنه مثلِ اغلب مواقع اهالیِ مناطقِ نزدیکِ خودمون هستن که برای سر زدن و صحبت با شاگردبنّا میان پیش‌مون. 

    مادرِ جرجیس از روی ایوونش دیده پسرم داره حیاط رو آب و جارو می‌کنه، ازش پرسیده خبریه و اونم گفته فردا مهمون داریم. اومده پیشم که شیرچایِ فردات با من :) 

    فردا می‌شه... ینی امروز. 

    خونه مرتبه... خودمون آماده‌ایم... ماسی کلی نون پخته برامون... مادرِ جرجیس فلاسکِ دوقلوش و پر از شیرچای کرده و آورده... غذاهام آماده است و روی گاز... همون دو تا سیب رو قطعه‌های کوچیک کردم و روش دارچین زدم... دخترم می‌گه سیبا رو نیار... زشته... من می‌گم دوست ندارم چیزی رو که دارم ازشون دریغ کنم... خلافِ سیرۀ ائمه علیهم السلامه... شاید اونا فکر کنن زشته، ولی ما باید کارِ درست رو بکنیم... 

    براشون مشک‌عنبر روشن کردم... تو قوریِ چای، هلِ کربلا ریختم و بوش خونه رو برداشته... هوا اینجا هم سرد شده و دو شب پیش بارون داشتیم و بخاری رو براشون زیاد کردم خونه گرم شه... دخترم به گل و گیاهای دور تا دورِ خونه حسابی رسیده و برگ به برگشون برق می‌زنه و زیباییِ دلنشینی به خونه دادن... 

    حالا سه تایی منتظرِ شاگردبنّاییم که زودتر برسه و بگم همکارشه... 

    صدای موتور میاد و بعد هم در زدن... سعیدِ همسایه است که با یه گونی انبه دمِ خونه‌ست و داره به دخترم می‌گه اینا رو ملّا برای شما فرستاده... تشکره برای دیوارِ خونه‌ش که شاگردبنّا بدون دستمزد براش درست کرده... 

    دخترم با خوشحالی میاد تو و می‌گه مامان! مامان! انبه داریم! یه عالمه! 

    دست به کار می‌شیم و انبه‌ها رو می‌شوریم و تو ظرف می‌چینیم. دخترم می‌ره آشپزخونه و با چند تا انبه یه دسرِ سادۀ یخچالی درست می‌کنه برای عصرونۀ مهمونا. 

    دوباره درِ خونه رو می‌زنن... این بار ماسیه... با یه ظرفِ پر از خرما... پیرزن، با دندونای یکی بود، یکی نبودش غلیظ می‌خنده و می‌گه دیدم صبح نونِ زیاد بردی گفتم حتما مهمونات زیادن، برات خرما آوردم... 

    من و دخترم از ذوق نمی‌دونیم چی بگیم... باز خرماها رو هم سامون می‌دیم و اسبابِ پذیرایی‌مون برکت می‌گیره...

    مهمونا زودتر از شاگردبنّا می‌رسن... ما پذیرایی رو شروع می‌کنیم. قصد کردم بعد از پذیراییِ اولیه به شاگردبنّا زنگ بزنم ببینم کجاست که پسرم با ذوق می‌خنده و می‌گه آخ‌جون! بابایی اومد... وَ می‌دوه می‌ره تو حیاط. همکارِ شاگردبنّا می‌پرسه از کجا فهمید باباشه؟ دخترم با خنده جواب می‌ده: گوش بدید! این صدای وانتِ باباست :) وَ اونم خودش و به حیاط می‌رسونه...

    وقتی از مهمان‌ها عذرخواهی می‌کنم که چند دقه تنها می‌مونن تا من به استقبالِ همسرم برم، دخترم از تو حیاط برگشته و با چشم‌هایی که از نهایتِ حیرت داره از حدقه درمیاد، تو چارچوبِ در زل زده به من! 

    با سر اشاره می‌کنم چی شده؟ با سر اشاره می‌کنه بیا! فقط بیا! 

    رو ایوون که می‌رسم شاگردبنّا پیاده شده و پلاستیک پلاستیک خریدش و داره می‌ده دستِ پسرم... 

    کلی میوه... سبزی... کاهو... برنج... دو تا ماهی... مقداری گوشت... 

    بچه‌ها که کیسه‌ها رو داخل می‌برن، ازش می‌پرسم شما که الآن وقتِ حقوق گرفتنت نیست... اینا از کجا؟ 

    می‌گه یادته دو ماهِ پیش برای فلان روستا دو تا خونه تعمیر کردم؟ دستشون خالی بود گفتن بعدا حساب می‌کنن؟ دیدم صبح ریختن به حسابم و زنگ زدن به تشکر... 

    وقتی بهش می‌گم همکارش مهمونمونه و بهت وقتی رفتن می‌گم چرا خبرت نکردم، اون می‌ره و من می‌مونم تو حیاط و زل می‌زنم به آسمون... 

    هر چقدرم وایسم به شکر کردن کمه... به یحیی می‌سپارم مادر شما به جای من ذکر و شکرِ خدا رو بگو تا من به مهمونا برسم... تقسیمِ کار می‌کنم و میرم داخل. 

    وقتِ ناهار که می‌شه و هنوز سفره رو پهن نکردیم، باز درِ خونه به صدا درمیاد. دخترم میره و با یه دیسِ بزرگ پر از پلوگوشتِ مخصوصِ بلوچی برمی‌گرده... 

    نور؛ دورترین همسایه‌مون، به دخترم گفته امروز مهمان دارم، غذای لذیذ گذاشتم، گفتم برای ام‌یحیی که بارداره هم بیارم... به خاطرِ مادرت فلفل هم کم ریختم :)

    این‌قدر زیاد بود که همه خوردیم و هنوز هم برای شب کمی باقی مونده... 

    شاگردبنّا می‌گه زیاد نبود... برکت داشت... هم‌دلی داشت... مع جماعت داشت... 

    خدای قرآن امروز آبرومون و خرید... خدای آیه آیۀ نساء، یه سفرۀ رنگین و شلوغ پهن کرد تو خونه‌م... خدای مؤمنون، عصرانه‌ای دلپذیر مهمون‌مون کرد... خدای بسم اللهِ سورۀ نور تنهامون نذاشت... مَردَم و شرمنده نکرد... 

    من فقط بهش اعتماد کردم... من فقط تلاش کردم حبیبش رو احترام کنم... تلاش کردم مَردم شرمنده نباشه... غرورش ترک برنداره... ببین خدا چطور برام جبران کرد... 

    وقتی سفره ناهار و جمع می‌کردیم، همکارِ شاگردبنّا داشت بهش می‌گفت؛ کاش خبر نمی‌دادیم! خانومت با این حالش خیلی به زحمت افتاده... 5_6 نوع غذا... عصرونه... میوه... شیرچای... شربت... می‌دونستم قراره این‌قدر شرمنده‌م کنی نمیومدم... 

    خانومش بهم گفت برای یه ایل تدارک دیدی... به خدا با این وضعت من دارم از خجالت آب می‌شم... 

    از میرزاقاسمیم این‌قدر خوشش اومد که گفت می‌شه اضافیش و ببریم؟!

    من و دخترم نگاه‌های معنی‌دار به هم می‌کردیم و ریزریز می‌خندیدیم... با ذوق براش جا کردم ببره. 

    مهمونا که رفتن برای شاگردبنّا و پسرم تعریف کردیم ماجرا رو... 

    شاگردبنّا گفت وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ... یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا... وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ...

    ما از این خاطره‌ها زیاد داریم... این یکی رو داغ و تازه خواستم برای شما هم تعریف کنم و کنارِ هم ذوق کنیم :)

    البته مهمونیِ امروز چند تا وجهۀ دیگه هم داشت که شاید اونا رو هم براتون نوشتم :) حالا می‌گین یه مهمون براش اومده، دور از جونتون، دیوونه‌مون کرد :)

     

    حالا وقتِ استراحت نیست!

    برای کاری به یکی از روستاهای منطقۀ دیگه‌ای رفتیم. بعد از نیم ساعتی، به راحتی متوجه حضور برخی افراد با تفکرات وهّابی می‌شیم. گرچه حضورشون در غالبِ جمعیتِ منطقه، یک به پنجاهه، اما تفکر وهابی، یکی‌ش هم زیاده! 

    از هم جدا نمی‌شیم و سعی می‌کنیم هرجا من با خانوم‌ها هستم، اونم همون‌جا با آقایون باشه، و بالعکس. 

    روی ایوونِ خونۀ یکی از اهالی با حدودِ 30 خانوم نشستیم به صحبت. شاگردبنّا هم لبۀ پلۀ ایوون می‌شینه زیرِ آفتاب. کم‌کم چند نفری دورش جمع می‌شن. همین‌جور که حواسم به صحبتای خانوم‌هاست و در صحبت هم شریکم، تمومِ حواسم و جمعِ شاگردبنّا دارم. از بینِ اون جمعیتِ حدودا 15 نفرۀ آقا که دورشن، یکی‌شون با صدای بلند داره باهاش صحبت می‌کنه. جوری که سخنرانِ جمع شده و همه رو مجبور به گوش دادن کرده. حتی برخی خانوم‌های دورِ من هم حواسشون جلبِ اون سمت می‌شه. 

    داره با حرارت ضدّ شیعه صحبت می‌کنه و حرف‌هاش تحریک‌آمیزه... نه رنگ‌وبوی صلح و صفای اهالیِ صمیمیِ سیستان و بلوچستان رو داره، نه نشونِ مهمان‌نوازی و ادبِ مردمانِ عزیزِ این خاک‌وبوم رو... 

    حتی لهجه‌ش، لهجۀ معمولِ منطقه نیست و من حدس می‌زنم ساکنِ دائمِ اینجا نباشه... 

    دلم شور می‌زنه... شاگردبنّا برعکسِ همیشه که از اومدنِ من و بچه‌ها با خودش استقبال می‌کنه، این بار اصرار داشت نیام... بچه‌ها رو هم نیاورد و سپرد به مادرِ جرجیس. من ولی دوست نداشتم اینجا رو تنها بیاد. چادرچاقچول کردم و باهاش اومدم. حالا دلم مثلِ سیر و سرکه می‌جوشه... تموم سعی‌م و گذاشتم که بخشِ خانوم‌ها روی صحبتِ خودش بمونه و جمعیت نکشه سمتِ آقایون... وَ همون‌قدر تموم سعیم و گذاشتم روی این‌که صدای اون مرد و بشنوم و یک لحظه غافل از حالِ همسرم نشم... 

    مَرده سخنرانیِ غرّایی داره! ینی فنّ بیان بلده! یه آدمِ عادی نیست... یه عوامِ ساده نیست... جمله‌بندی‌هاش خاصه... به فارسی مسلطه... به بلوچی هم! از دیدِ من داره تموم تلاشش و می‌کنه آشوب راه بندازه... عملا واردِ فازِ توهین به ائمه شده... شُبهاتِ سنگینی رو داره بیان می‌کنه... مردهای منطقه با دهانِ باز دارن نگاش می‌کنن! همه‌شون جا خوردن... اما این‌قدر تفاوتِ سطح وجود داره که کسی نمی‌تونه جوابش و بده... 

    به همسرم نگاه می‌کنم... با لبخند ایستاده و سراپا گوشه... شاید همین برخوردشه که اون مرد رو عاصی کرده و با رگ‌های بادکرده و صورتِ سرخ‌شده داره بافریاد سخنرانی‌ش و ادامه می‌ده... 

    وقتی جملاتِ استهزاکننده‌ای دربارۀ اربعین و ایامِ عزای امام حسین علیه السلام می‌گه، می‌ترسم! به وضوح می‌ترسم! نگرانم شاگردبنّا از کوره در بره... دستِ خانوم بغلی‌م و که فارسی بلده و نقشِ مترجم رو در صحبت با خانوم‌های منطقه برام ایفا کرده، می‌گیرم و دمِ گوشش ازش می‌پرسم این مرد کیه؟ اونم خیلی خوب متوجهِ اوضاع شده و دمِ گوشم جواب می‌ده دو ساله اومده اینجا... از مردمِ ما نیست. شتر داره و از همین راه زندگی می‌گذرونه. سه تا زن داره و یه ایل بچه. وَ دهنش و بیشتر به گوشم می‌چسبونه و یواش‌تر از قبل می‌گه: از دینِ ما نیست! 

    این‌قدر صداش بلنده که دیگه خانوم‌ها هم حواسشون اون سمته... حدودِ 10 مردِ دیگه هم دورشون جمع شدن... معرکه‌ای گرفته برای خودش...

    حالا داره دربارۀ امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب علیه السلام صحبت می‌کنه... من از شنیدنِ حرفاش دارم خفه می‌شم... ضربانِ قلبم بالا گرفته... تو دلم ذکرِ نادعلی گرفتم که اشکم نریزه... رنگِ صورتم عوض نشه... اتفاقی برای همسرم نیفته... اسمِ تنها امیرالمؤمنینِ عالم رو تو دلم هزار بار در هزار بار تکرار می‌کنم و بهشون متوسل می‌شم خیرترین پیشآمد رو رقم بزنن... 

    می‌گه... می‌گه... می‌گه... می‌گه... می‌گه... می‌گه... وَ آخرش به شاگردبنّا نگاه می‌کنه و می‌پرسه نظرِ شما چیه؟! 

    حالا همۀ مردا... همۀ زن‌ها... با دهان‌های باز... با شاخ‌های رو سرشون... با نگرانی... با حیرت... حتی با غصه... دارن به مهمان‌شون نگاه می‌کنن که ببینن چه جوابی به این مرد می‌ده...

    شاگردبنّا با همون لبخند جواب می‌ده: حرفای شما خیلی جذاب بود. همه استفاده کردیم. 

    بلند می‌شه و دست دراز می‌کنه سمتِ اون مرد. مرده بی‌اختیار دست دراز می‌کنه و با شاگردبنّا دست می‌ده. شاگردبنّا هم حینِ دست دادن، جوری که همه بشنون می‌گه: 

    علی علی! یا علی مدد! 

    بعد شروع می‌کنه به دست دادن با تک‌تکِ آقایون و حتی پسربچه‌های دورش و برای هر یک نفر، با همون تُنِ صدا و لبخند تکرار می‌کنه: 

    علی علی! یا علی مدد! 

    وَ می‌ره سمتِ ماشین. من نفسِ راحتِ همۀ خانوم‌ها رو شنیدم... بدوبدو دویدنِ آقایون و پسربچه‌ها رو دنبالِ شاگردبنّا برای بدرقه دیدم... فقط اون مرده مونده پای ایوون. منم بلند می‌شم و با هر بار در آغوش گرفتن و بوسیدنِ خانم‌ها، جوری که اون مرد بشنوه تکرار می‌کنم: 

    یا علی... در پناهِ خدا عزیزم... یا علی... در پناهِ خدا عزیزم... 

    وَ غرقِ بوسه‌های خانم‌ها تا ماشین بدرقه می‌شم... 

     

     

    وقتی برگشتیم خونه، دخترم پیگیر بود براش تعریف کنیم کجا رفتیم. بعد از تعریف کردنِ ماجرا بهش گفتم وقتی ما داریم استراحت می‌کنیم و دلمون خوشه وظایف‌مون و انجام دادیم و نعوذ بالله یه چیزی هم از خدا و انقلاب طلبکاریم، دشمن همین‌قدر پرتلاش و بی‌وقفه حتی برای محروم‌ترین و دورترین و کم‌جمعیت‌ترین مناطقِ کشورِ اسلامی هم برنامه داره... 

    ما خوشحالیم که دعای امام زمان ارواحنا فداه امام خامنه‌ای و انقلابِ خمینی و جمهوری اسلامی رو تضمین کرده؛ خوشحالیم همونایی که 100 روز جون کندن تا فقط یه خیابون اغتشاشگر پُر کنن و نتونستن، حالا خیابوناشون با جمعیتِ پنج هزار نفری یک‌پارچه علیه نظامِ ظلمشون اعتراض و فریاد شده؛ خوشحالیم مکرون با جمعیتِ هزاران نفریِ معترضینش سیلیِ محکمی خورده؛ خوشحالیم اسرائیلی‌ها ریختن کفِ خیابون‌های فلسطینِ مظلوم و دارن مرگ بر نتانیاهو فریاد می‌زنن؛ خوشحالیم مردمِ کرۀ جنوبی تو روی رئیس‌جمهورشون ایستادن و عواقبِ در افتادن با ایران و خوب می‌دونن؛ خوشحالیم دیوونه‌های کمپینِ وکالت می‌دهم به یه بچه‌دزدِ مفت‌خور، خودشون به جونِ هم افتادن و دیکتاتورهای پهلوی و رجوی دارن هم و می‌درن؛ خوشحالیم از تجمعِ سلطنت‌طلبا کلیپای فحش دادن به هم و دریدنِ هم دراومده و نشون می‌ده خدا خوب ظالمین و به ظالمین مشغول کرده؛ خوشحالیم از حجمِ بی‌محتواییِ معاندا و براندازا که عُرضه ندارن یه سلام فرماندۀ ما رو جواب بدن و تو تجمعاتشون از شعرای ما علیه ما استفاده می‌کنن :) ؛ خوشحالیم آمریکایی که تورمِ اقتصادیِ ما رو پیراهنِ عثمان می‌کرد، حالا قیمتِ تخم‌مرغش سوژه خندۀ عالَمی شده؛ خوشحالیم معاندای وبلاگی هر کدوم تو صفِ مشاوره‌ن و از بی‌خونوادگی و بی‌هم‌دردی با گروه‌درمانی خودشون رو به نفهمی می‌زنن؛ خوشحالیم این‌قدر از سپاهِ مقتدرِ ما می‌ترسن و مجبور شدن علنی دست به کار شن و دیگه از شونه‌های مردمِ عزیزِ ما نتونستن بالا برن؛ خوشحالیم خوب فهمیدن خلیج فارس به روشون بسته شه، چطور به نونِ شب‌شون محتاج می‌شن و پروژۀ خلیجِ جعلیِ عربی رو راه انداختن و خیال کردن 1401 ِ جمهوری اسلامی، دورۀ هرکی هرکیِ رضاپالونی و پسرِ چلمنشه!

    ما از همۀ اینها که کارِ خداست، نه من و شمای انقلابی و مذهبی و ولایی، خیلی خوشحالیم و هر روزمون رو با اخبارِ جذابِ اینها شروع می‌کنیم و برنامۀ مفصلی هم برای دهۀ فجرمون ریختیم؛ اما... چیزی از وظیفه‌مون کم نشده... وَ اتفاقا هرچه شلوغ‌تر می‌شه، یعنی آخرالزمان نزدیک‌تره... ینی به دم‌دمای صبح نزدیک‌تریم... وَ نباید خوابمون ببره! اتفاقا باید هشیارتر باشیم... آماده به کارتر... هرکی هر کاری از دستش برمیاد... هر خلأیی رو که می‌تونه پُر کنه... 

    استراحت باشه برای حکومتِ مهدوی‌مون... الهی به حقِ رجبِ محترم؛ باشیم و اون حکومت رو بچشیم و نفس بکشیم و اون دسته‌ای باشیم که امام زمان ارواحنا فداه روشون حساب باز کردن... 

     

    علی علی :)

    یا علی مدد :)

    به رهبریِ زنان

    1. روایات و احادیثی که به زیارتِ اربعین تأکید دارن رو دیدید؟ تفاسیرِ این روایات و احادیث رو چطور؟ سیرِ سخنرانی‌هایی که دربارۀ سفرِ زیارتیِ اربعینه تا حالا گوش دادید؟ مشخصا استاد پناهیان رو مثلا؟ اون سه روز پیاده‌روی رو از نجف تا کربلا... تا حالا به ابعادش دقت کردین؟ نشستین مشّایه رو خوب تحلیل کنین؟ احیانا به گوش‌تون خورده که خانوادگی یا گروهی ثوابِ این زیارت بیشتره؟ رشد و برکتش افزون‌تره؟ اثرگذاریش عمیق‌تره؟ 

     

    2. نمازِ فُرادا مقرّب‌تره یا جماعت؟ نمازِ مجرد یا متأهل؟ فلسفۀ نماز جمعه رو تا حالا مطالعه کردین؟ پشتوانۀ سیاسیِ راهپیمایی‌ها رو چطور؟ خصوصا راهپیماییِ روزِ قدس. چرا خانواده برای خدا این‌قدر مقدسه؟ چرا پدر یا شوهر یا پسر، اجرِ کار کردنش برای خونواده برابر با اجرِ مجاهدِ فی سبیل الله هست؟ فیلمِ مریمِ مقدس رو یادتونه؟ سربازِ پادشاهه که زنش مهتاب کرامتی بود و یه دخترِ مریض داشت یادتونه؟ مؤمن نبود... به بانومریم اعتقادی نداشت... سربازِ کفر بود... اما چون دغدغۀ خانواده‌ش و داشت، یادتونه بانومریم بهش چی گفتن؟ فرمودن این عشقت به خونواده‌ت یه روز نجاتت می‌ده! من ایمانِ قلبی دارم، اون مردی که خدایی نکرده باور و اعتقاداتِ درستی نداره... اصلا انقلابی و ولایی نیست... خدایی نکرده اهلِ نماز و روزه و امام حسین علیه السلام نیست... ولی از خودش و خواسته‌هاش و آرزوهاش و رؤیاهاش زده و داره برای خانواده‌ش، زنش، بچه‌ش، مادر و خواهرش کار می‌کنه که اونا تو سختی نباشن، اونم یه روز صدقه‌سرِ این از خود گذاشتن برای دیگران نجات پیدا می‌کنه... اردو جهادی چرا سختِ شیرینِ اثرگذارِ ماندگاره؟ چرا شکست‌خورده‌های زن، زندگی، آزادی حتی یه تپه رو نتونستن فتح کنن؟ 

     

    3. اربعینی‌ها می‌دونن؛ اون سه روزِ مشّایه تو جاده که راه می‌ری بعضی جوون‌ها یا پیرها، مردها یا زن‌ها رو می‌بینی که یه کوله انداختن پشت‌شون و یه عَلَم گرفتن دست‌شون و یکّه و تنها دارن از کنارۀ جاده می‌رن. من بارها دیدم که وقتی اینا از کنارمون رد می‌شن، آه از نهادِ دخترا (سؤال نشه چرا دخترا! قدیمی‌ترها می‌دونن چون اغلب کاروان‌های دخترها رو سفر می‌برم) برمیاد که خوش به حالشون! تو حالِ خودشونن... کِیفی می‌کنن با آقا! خلوتی دارن... 

    راست هم می‌گن! خلوتی دارن با خدای خودشون... با اربابِ خودشون... اما...

     

    4. تو اون سه روزِ مشّایه وقتی با کاروان یا گروه می‌ریم؛ شرایط و قوانینی وجود داره:

    توقف‌ها ساعت داره و ستونِ مشخص... کسی حقِ بی‌اجازه جدا شدن از گروه رو نداره... تک‌روی نداریم، صبحانه، ناهار، شام باید با توقفِ گروهی باشه... سرویس بهداشتی جز در مواردِ ضروری باید هماهنگ با گروه باشه... همه باید دنبالِ گروه‌دار حرکت کنن... توصیه‌های پزشکی باید رعایت شه چون اگه یکی از پا بیفته، همۀ گروه رو از پا انداخته... تو این سفر همیشه خیّرینِ مالی یا جهادگرِ مالی داریم، ینی کسانی که خدا لایقِ آزمونِ سختِ ثروت دونسته اونها رو، اونها هم با شُکرِ عملی خوب از پسِ این آزمونِ سخت براومدن. یا این‌قدری داشتن که هم خودشون بیان، هم چند تای دیگه رو تقبل کنن، یا تقبل کردن هزینۀ سفرنرفته‌ها یا مشتاقانی رو بدن که خودشون نداشتن و اونها رو نایب‌الزیارۀ خودشون می‌فرستن... همه‌چیز اینجا گروهیه؛ استراحت، خواب، خوراک، درمان، زیارت، خرید، دنبالِ گشمده‌ها گشتن، همه‌چیز... حتی انفرادی‌ها هم باید در دلِ جمع باشه، مثلا می‌خوای دعای عهدِ سحرگاهت و تنهایی گوش بدی، هندزفری می‌ذاری و آخرای گروه و یواش‌یواش راه میای، اما با گروه... مثلا عادت داری حمام‌های طولانی و یک‌ساعته بری اما به خاطرِ گروه تو یه ربع حمام می‌کنی که به نفرِ بعدی هم برسه و سرِ زمانِ مقرّر بتونین حرکت کنین... وحدت در کثرت... کثرت در وحدت... تعامل اینجا پررنگه... آدم‌هایی که تا چند روز پیش هم و نمی‌شناختن، حالا برای هم غذا می‌گیرن... کولۀ هم و نگه می‌دارن... پاهای زخمی و خونی و تاول‌زدۀ هم و ماساژ می‌دن... به خاطرِ هم صبر می‌کنن... کنارِ هم رشد می‌کنن... برای سفرِ اربعین یار جمع می‌کنن... استوری می‌ذارن... پُست می‌ذارن... کامنت می‌ذارن... به این و اون تلفن می‌زنن... حسابی شلوغش می‌کنن... 

     

    5. ید الله مع؟... جماعت! 

     

    6. همیشه تو گروه‌های اربعین سه دسته آدم داریم: 

    یه دسته رو بهشون می‌گیم تندپا... شنیدم که بچه‌های زائر چیزای دیگه‌م بهشون می‌گن... ولی من با این حُسنِ ظن که طبعشونه و دستِ خودشون نیست، بهشون می‌گم تندپا! 

    اینا دوست دارن مسیر رو یه‌روزه برن... دوست دارن زودتر برسن کربلا... بیشتر برن زیارت... واقعا هم توانش رو دارن... از توقفِ زیاد حوصله‌شون سر می‌ره... از کند رفتن عصبی می‌شن... همیشه از گروه‌دار و پرچمِ گروه جلو می‌زنن و چون زودتر می‌رسن به عمودِ قرار، باید کلی ساعت منتظر بشینن... پس اعصابشون دو برابر خراب می‌شه... به خاطرِ جوّ معنوی فضا تا حدّ ممکن به کندپاها چیزی نمی‌گن، اما قیافه‌شون داد می‌زنه! اینا منبعِ اضطراب و استرس و خودخوری و دلسردی و استهلاکِ بچه‌های کندپا هستن... خصوصا اگه بیماری داشته باشیم و گروه باید برای مراعاتِ اون، کندتر از پای کندپاها هم حرکت کنه... من دیدم این دسته چه فشارِ روحی و روانی‌ای به گروه وارد می‌کنن! 

    یه دسته برعکسِ اینها، گروهِ کندپا هستن... شنیدم که بچه‌های زائر چیزای دیگه‌م بهشون می‌گن... ولی من با این حُسنِ ظن که طبعشونه و دستِ خودشون نیست، بهشون می‌گم کندپا! 

    اینا بی‌خیالن... به خودشون سختی نمی‌دن... زمان براشون مهم نیست... دوست دارن موکب به موکب توقف کنن و دستِ رد به هیچ خوراکی‌ای نزنن... استدلال می‌کنن باید از راه بهره برد... حالا سه‌روزه برسیم یا شش‌روزه چه فرقی داره؟!... انصافا برخی‌شونم واقعا توانِ بیشتری ندارن... اما اینا زودتر خسته می‌شن! معمولا پاهاشون زودتر تاول می‌زنه... کتف و کمرشون زودتر می‌گیره... زودتر از پا میفتن و یه گروه رو از پا میندازن... چون پرهیزِ غذایی ندارن، زودتر هم دچارِ بیماری می‌شن... باز یه گروه و از پا میندازن... اینا به شدت برای گروهِ تندپا عصبی‌کننده و چالش‌برانگیزن و گروه‌دار همیشه باید هوادارِ عقبِ گروه باشه که یه وقت اینا جا نمونن...! 

    وَ دستۀ آخر، همیشه تعدادِ قلیل و گمنامی هستن که من بهشون می‌گم مؤمنات! نشنیدم تا حالا زائرا چیز دیگه صداشون کنن...

    اینا مخلوطی از کندپاها و تندپاهایی هستن که یا به خودشون کمی سختی می‌دن و سعی می‌کنن به تندپاها نزدیک شن... یا خودشون رو به صبر می‌زنن و سعی می‌کنن به کندپاها نزدیک شن... اینا همیشه دقیق و درست پشتِ سرِ گروه‌دار حرکت می‌کنن که با سنجشِ وضعیتِ کلِ گروه داره حرکت می‌کنه... نه جلوترن... نه عقب‌ترن! نه زود می‌رسن... نه جا می‌مونن... نه اضطراب می‌دن... نه روی اعصاب راه می‌رن... با گروه می‌خورن... با گروه می‌خوابن... با گروه زیارت می‌کنن... خلوت‌ها و هندزفری‌هاشونم توی گروهه... همیشه اهلِ کمکن... اینا اغلب بیمار نمی‌شن... ینی واقعا اثراتِ فیزیکی هم داره! معمولا کمک‌حالِ گروه‌دار می‌شن... وَ سرِ حال و سرِ پا می‌رسن کربلا... 

     

    7. امّ‌یحیی(heart) جمعه آزمونِ سختی داره... با حفظِ سِمَتِ کدخدایی، کدبانوی خونه هم فعلا منم :) واقعا وقت ندارم و نیومدم زیرآبِ تک‌پرها رو بزنم :) نیومدم کسی رو دلسرد یا از کوره در رفته کنم :)

    اومدم تقلّب برسونم :) 

     

    8. من چالشِ وبلاگی زیاد دیدم... تو هیچ‌کدوم هم شرکت نکردم... چالش‌ها ظاهرش جماعته، اما باطنش فُراداست! اما چند صفحه بغل‌تر یه گروه جمع شدن دورِ هم و دارن با هم کتاب می‌خونن! صرفِ همین کتاب خوندن... وَ البته کتابِ خوب خوندن، دارن کلی کار می‌کنن! گروه‌دار دارن... زمان‌بندی دارن... قانون دارن... آداب دارن... حتی جهادگرِ مالی دارن! خیّرِ اقتصادی دارن... ینی آدمایی که لایقِ آزمونِ سختِ ثروت بودن و دارن شُکرِ عملی می‌کنن و شدن حامیِ یه جمعِ بابرکت... 

    برکتش تو همین با هم بودنشه... فُراداش نکنین... تندپا و کندپا نشین... همه ان‌شاءالله یه‌دست شیم؛ المؤمنین و المؤمنات :)

     

    9. شلوغش کنید! یار جمع کنید! به دمی... یا دِرَمی... یا قدمی... یا قلمی... 

     

    10. چهل نفره رسیدن به کربلا می‌دونین چه شکلیه؟ همه با هم اشکاشون می‌ریزه وقتِ دیدنِ گنبد... چهل نفر با هم زانوهاشون شُل می‌شه و به ادب زانو می‌زنن برابرِ آقا... چهل نفر دو به دو هم و در آغوش می‌کشن... به هم چشم‌روشنی می‌گن... چهل نفر با هم خستگی‌ها و تاول‌ها و کوفتگی‌ها و کم‌خوردن و کم‌خوابیدن‌ها و بیماری‌ها رو تاب آوردن... چهل نفر با هم اجابت شدن...

    من ندیدم تا حالا اشکای یه نفر دمِ ورودیِ کربلا، نگاه‌های دیگران رو به خودش جلب کنه و اونا رو به حسرت بندازه... اما تا دلتون بخواد دیدم که عراقی و ایرانی و خارجی‌های دیگه پابه‌پای چهل نفری که رسیدن کربلا گریه کردن... کنارشون موندن... بدوبدو براشون آب آوردن، چای آوردن... خدا قوت گفتن... اهلاً و سهلاً گفتن... روی ماهِ خاکی و آفتاب‌سوخته‌شون و بوسیدن... وَ به حالِ خوشِ دسته‌جمعی‌شون حسرت خوردن و با ذوق به دیگران نشونشون دادن و برای هم تعریف کردن... 

    تصور کنید؛ 10 بهمن به‌روزشده‌های بیان رو باز کنن... ببینن هر سه خط نوشته آرامِ جان!

    تصور کنید؛ 10 بهمن ستاره‌های روشنِ صفحه‌‌هامون همه نوشته آرامِ جان

    تصوّرشم باشکوهه نه؟ :)

    بیان رو موج برداره...

    به رهبریِ زنان...

    با رمزِ آرامِ جان! :)

     

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس