ارباب شدی که دل ز عالم ببری :)

این روزها وقتِ سر خاراندن ندارم... اما نه برای شما! 

وقتِ پای لپ‌تاپ نشستن و پُست گذاشتن را ندارم... اما نه برای شما!

وقتِ سرِ ساعت شام و ناهار خوردنِ درست و حسابی را ندارم... اما نه برای شما!

راستش وقتِ سوره‌های روزانه‌ام را که می‌خواندم هم ندارم... اما نه برای شما!

 

برای شما؛ هرچه دارم! 

فدای شما؛ هرچه دارم! 

خودت به جای هرچه ندارم!

آمدم قدرِ همین چند خط، کلمه به کلمه برای‌تان تعظیم کنم...

 

از دور... از خیلی دور... دورت بگردم!

از دور... از خیلی دور... فدایت شوم!

 

آقا و اربابِ من!

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

بیشتر از بیشتر از بیشتر.

heart مبارک است و خیر؛ تولدتان heart

    اسم رمز

    تو جادۀ شاهرود_سبزواریم. با ماشین دوستش. بچه‌ها عقب، منم جلو کنارش. از دیروز یکی از همکاراش بابت کار مشترکی که اجبارا دست‌شونه، مدام تماس می‌گیره و ویس می‌فرسته. شاگردبنّا یه مطلبی رو که من و بچه‌ها حتی فهمیدیم، چندین بار از دیروز داره براش توضیح می‌ده، ولی طرف یا نمی‌فهمه، یا نمی‌خواد بفهمه! 

    کارشون بالا گرفته و به مشاجره رسیده... پشت فرمون داره رانندگی می‌کنه و هندزفری گذاشته و داره ویس می‌فرسته. عصبیه و صداش کمی بلند شده... بچه‌ها متوجهن باباشون عصبیه و سکوت کردن... منم که قبلا گفتم، اصلا همین‌جوری جذبه داره، وای به این‌که عصبی شه... همه سکوت کردیم و چیزی نمی‌گیم که زمان عصبانیتش بگذره... 

    ولی همکارش هی ویس می‌فرسته! هی عصبی‌ترش می‌کنه! 

    هرچی بیشتر عصبی می‌شه، سرعتِ رانندگیشم بیشتر می‌شه... 

    دینگ‌دینگِ ماشین وقتی سرعت بالای 120 تاست، درومده...

    نگاه می‌کنم می‌بینم داره 140 تا میره...

    ماشینم جلوش میاد، ردش می‌کنه و لایی می‌کشه...

    اولش برای ماشینِ دوستش ترسیدم، تصادفی بشه امانته بالاخره!

    ولی حالا برای جون همه‌مون ترسیدم... 

    چند بار آروم می‌گم شاگردبنّا! عزیزم! آروم برو... بذار رسیدیم ویس بفرست... ولش کن... نمی‌خواد بفهمه... 

    اما طرف هی ویس می‌فرسته و اوضاع رو بدتر می‌کنه... متمرکز شده روی بحث و صدام و حتی نمی‌شنوه... چیزی نمی‌گه...

    برمی‌گردم عقب بچه‌ها رو چک کنم، می‌بینم جفت‌شون ترسیدن...

    برمی‌گردم و با نگرانی شروع به صلوات فرستادن برای امام زمان (عج) می‌کنم که یا چاره‌ای به ذهنم برسه، یا طرف ساکت شه و دیگه ویس نفرسته...

    صلوات سومم که یهو یادم میاد چیکار کنم! 

    با همون صدای آروم و مملو از خواهش زنانه می‌گم:

    عزیزم! به خاطر امام حسین (ع) آروم برو... بذار وقتی جایی توقف کردیم جواب این مرد و بده...

     

    مکث کوتاهی می‌کنه و بعد...

    هندزفری و درمیاره...

    موبایل و سایلنت می‌کنه و میذاره کنار...

    سرعت و میاره پایین...

    از لاین چپ، می‌کشه وسط جاده... 

    وَ تا توقف نکردیم، سراغ موبایلش نمی‌ره...

     

     

     

     

     

    مطمئنم عشقش به امام حسین (ع)؛ آخرت نجاتش میده...

    سفرنامۀ راهیان نور (روز سوم)

    بعد از نماز صبح تقریبا تمام بچه‌ها باز می‌خوابند و تنها همان سه نفر فوق لیسانسه به مزار شهدای هویزه می‌روند. ما که سه وعده غذای پیش رو را پخته‌ایم، برای صبحانه املت آماده می‌کنیم و حدود ساعت 7 صبح بیدارباش می‌گوییم و بعد از صبحانه و یک ساعتی زیارت که آن هم همۀ دخترها برای گرفتنِ شوهر فقط سرِ مزار علی حاتمی بودند(!)، سوار اتوبوس می‌شویم که به سمت طلاییه برویم. 

    خب روز سوم است و یخ‌ها همه آب شده... اصلا سیل سرازیر شده!!! مسؤول خانم که دخترِ جوانِ بسیار محجبه‌ای است... با راوی که مردِ متأهلِ فرزنددارِ بسیار خوش‌سیمایی است... بسیااااااار صمیمی شده‌اند!!! بگو و بخندها بالا گرفته... صحبت‌های غیرضروری بالا گرفته... ابراز خوش‌نمکی بالا گرفته... بعد هر دو هم جلو می‌نشینند... بعد وقتی حریمِ ارتباطیِ بینِ دو بچه‌مذهبی از بین برود، خب حتما بقیه هم به خودشان اجازۀ خیلی چیزها را می‌دهند! مثلا شاگردراننده هم به خودش اجازه داده با خانمِ جوانِ مسؤول کاروان صمیمی شود!!! با دخترها صمیمی شود و بین اتوبوس راه برود و هم‌صحبت پیدا کند!!! بعد مثلا وسطِ خوش‌وبش‌های مسؤول خانم و راوی، راننده به خودش اجازه دهد آهنگ بگذارد!!! آهنگ ها! فکر کنم هایده گذاشت!!! این را مسؤولِ خانم گفت با خنده!!! بعد مثلا کار کشید به عشوه‌های خرکیِ آقای راوی! از این مدل که هی راه برود و هی دخترها قربان‌صدقه‌اش بروند و او هم هی بگوید ای بابا! ما خادمِ شهداییم... ما خادمِ شماییم... ما نوکر و کارگرِ شماییم!!! بعد هی با هم عکس بیاندازند... بعد دخترها هی روی عکس‌هایشان از راوی ادیت بزنند... هی استوری‌های دلبر بسازند... بفرستند روی گروه... بعد راوی هی ژست شهدایی بگیرد... بعد بچه‌ها هی ازش کلیپ بسازند برای فرداروزی که شهید شد... بعد کم‌کم دخترها با ما حس صمیمیت کنند... صمیمیتی که محرم/نامحرمی را بی‌خیال شود... بعد مثلا چادرها از سَر، سُر بخورد... درآورده شود... توی اتوبوس با مانتو باشند... به منطقه که رسیدیم سرشان کنند... دورِ راوی که جمع می‌شوند خیلی مراقب فاصلۀ هم نباشند... آقا چه بگویم؟! چه بگویم؟! چه بگویم؟! 

    امر به معروف را عملی ترجیح می‌دهم، زبانی را وقتی انتخاب می‌کنم که عبوری و گذری باشم، که بگویم و بروم. وقتی قرار است جایی با افرادی، مدتی را سر کنم، امر به معروف و نهی از منکر را فقط عملی می‌پسندم و مؤثر می‌دانم. 

    راننده که آهنگ می‌گذارد و راوی و مسؤول خانم هم مشغولِ خوش‌وبش هستند و جمعی از دخترهایی که چادرهای سرشان هم سُر خورده، دورشان را گرفته‌اند، بلند می‌گویم ای بابا! نفسم گرفت! انگار آتشِ جهنم به من نزدیک شده! وَ بلند می‌شوم و می‌آیم درِ وسطِ اتوبوس، روی پله‌ها می‌نشینم. به محضِ آمدن ِ من وسطِ اتوبوس، تعداد زیادی از دخترها می‌آیند و روی زمین دورِ من می‌نشینند و سیلِ سؤالات‌شان شروع می‌شود. دخترم مثلِ شیر خودش را می‌رساند و باز همه را کنار می‌زند و نزدیک‌ترین مکان به خودم می‌نشیند و از این غیرتِ رک و پوست‌کنده و شامۀ قویِ دخترانه‌اش کیف می‌کنم :) دخترم در زبانِ دراز... در حاضرجوابی... در تیزی... در صراحت و جسارت... در سرسفید بودن... در مدیریت شرایط... اصلا به قولِ همه در همه‌چیز به خودم رفته! حتی در شکل و شمایل! اصلا دخترم، کپیِ من است روی کرۀ زمین! وَ نمی‌دانید من از این بابت چقدر چقدر چقدر خوشبختم! چقدر چقدر چقدر قابلِ ِ حسادت ورزیدنم :) آدم دختر داشته باشد، نور داشته باشد، برکت داشته باشد، یکی از درهای بهشت را روی خودش گشاده داشته باشد، بعد آن هم کپیِ خودش :))) من همین‌جا و از همین تریبون اعلام می‌کنم اگر دعا کنید من و همسرم باز هم فرزنددار شویم، وَ خدا به ما عنایت کند و 4 تا دخترِ دیگر و 4 تا پسرِ دیگر هم بدهد، من نظرات اینجا را باز می‌کنم :))) البته که من عینِ 10 سالی که بلاگفا بودم نظراتم باز بود، هم فحش‌خورِ ملسی دارم، هم تمجیدشنوی چاق و چله‌ایم :)) اما در بیان، فعلا حوصلۀ معاشرت ندارم مگر دعا کنید خدا به ما باز هم فرزند عنایت کند که همین که به دنیا بیاید می‌آیم و نظرات را باز می‌کنم :)))

    خلاصه که بخش زیادی از سفر را تا پایان، جای من همان‌جا روی پله‌های درِ وسطی اتوبوس و تکیه‌زده به در بود، و جمعی از دخترها هم روی کفِ اتوبوس دورِ من نشسته و لبریزِ سؤال. برخی سؤالات را خیلی دوست داشتم و عمیقا برای پاسخ دادن وقت می‌گذاشتم، اما برخی سؤالات هم مرا خسته می‌کرد و اصلا نمی‌فهمیدم چرا باید زمان و عمرِ دخترها به چنین پرسش‌های بیهوده‌ای تلف شود! مثلا سؤالاتِ خیلی شخصی دربارۀ ازدواجِ من و همسرم!!! چون جلوی چشم‌شان بودیم و خانوادگی با هم سفر آمده بودیم و الحمدلله روابط حسنه هم بین‌مان جاری است، برای‌شان محل کنجکاوی زیادی داشت که اغلب شانه خالی می‌کردم و ازدواجی‌ها را به همسرم پاس می‌دادم :) شکرِ خدا به همت خودم و همسرم، حدودِ 20 نفر از دخترها را سمتِ خودمان کشاندیم و حداقل در مباحثات و دورهمی‌ها توانستیم کمی کارِ فرهنگی کنیم، آن 5 نفر بدحجاب و آن دو نفر متفاوت هم که اصلا سمتِ هیچ گروهی نمی‌رفتند. فقط مانده بود 5 نفری که زیادی سمت راوی و مسؤولِ خانم رفته‌اند و اصلا دوست ندارم توی ذهن‌شان این‌طور جا بیفتد که مذهبی بودن فقط به ریش و چادر و چفیه است و مابقی چیزها گند هم بود، بود! 

    همین‌طور مشغولِ خودخوری هستم که به طلاییه می‌رسیم. تا اذان ظهر خیلی مانده و ما هم ناهار را آماده کردیم. با طیبِ خاطر بچه‌ها را وسطِ بیابانِ خلوت و خالیِ طلاییه که حتی درِ حسینیه‌اش را خودمان باز کردیم و منبعِ آبِ سرویس بهداشتی را خودمان راه انداختیم، به سه‌راهی شهادت می‌بریم و راوی روایتِ جانانه‌ای می‌کند و یکهو از طرفِ ارگانِ خودشان وعدۀ سفرِ اربعین می‌دهد و از بین همین 40 نفر هم قرعه‌کشی می‌کنند و سه نفر را به قید قرعه وعدۀ اربعینِ رایگان می‌دهد. نامِ اباعبدالله(ع) مثلِ همیشه شور و شوقِ زیادی آورده و بچه‌ها حسابی احوالشان آسمانی شده. از بی‌خوابیِ دیشب خسته‌ام و می‌روم دورتر از جمعیت، گوشه‌ای از بیابانِ خدا کفش‌هایم را از پا می‌کَنَم و کاپشنم را زیر سرم می‌گذارم و تخت می‌خوابم! آخ که چه حالی داد! کلا همین مدلی خوابیدن وسطِ دشت و بیابان را خیلی دوست دارم! دلتان نخواهد، اصلا چند باری کوه رفتم که قله را فتح کنم و روی قله بخوابم :) یک بار هم سفر رفتم خلیج فارس که لبِ ساحلِ خیلجِ فارس بخوابم :) همه‌شان هم خیلی حال داد :) 

    با صدای اذان که راوی از بلندگوهای حسینیه پخش کرده بیدار می‌شوم. نماز را به جماعت در حسینیه می‌خوانیم و برای صرف ناهار به سولۀ کنارِ حسینیه می‌رویم. جوجه‌های مقبولی زدیم و بچه‌ها خیلی دوست داشتند. بعد هم تا دیگ و قابلمه و ظرف و ظروف را بشوییم، بچه‌ها زیارت می‌روند و عده‌ای هم کمک ظرف شستن می‌آیند. 

    باز محیط برایم قابل قبول نیست و ترجیح می‌دهم در شستن ظرف‌ها کمک نکنم که حضور و سکوتم تأییدِ روابط غیرضروری و خنده و شوخیِ راوی و شاگردراننده و دخترها و مسؤولِ خانم نباشد! 

    داخل حسینیه می‌شوم و کنارِ ضریحِ چوبیِ طلاییه می‌نشینم به قرآن خواندن. حدودِ 15 نفر از بچه‌ها پشتِ پردۀ حسینیه دور هم نشسته‌اند و دارند دربارۀ... 

    الله اکبر! 

    دارند دربارۀ چشم و ابروی راوی... خوش‌اخلاقی و نمکِ راوی... خوش‌عکسیِ راوی... آقا چه بگویم؟! 

    صدایم را بلندتر می‌کنم و قرآنم را بلند می‌خوانم بلکه بدانند من هستم و بحث را ادامه ندهند... اما با شنیدنِ صدای من ذوق می‌کنند و به من التماسِ دعا می‌گویند و به حرف‌هایشان ادامه می‌دهند! خب مرا پدرِ قابلِ اعتمادی دیده‌اند که دعوا نمی‌کند، تشر نمی‌زند، به رخ نمی‌کشد و سعی می‌کند درک کند... از این بابت خدا را شکر، اما کاش از راوی و مسؤول خانم هم حیا و عفاف دیده بودند و... استغفرالله...

    بعد از اتمام کار ظروف، راهیِ پاسگاهِ زید می‌شویم. به قولِ یکی از دخترها؛ آسمانِ قاصدک‌ها :) 

    هرچه روایتِ طلاییه سنگین بود و بچه‌ها از ماجرای چشم‌هایی که از حدقه درآمدند و حالا خاکِ پای قدومِ مایی شدند که زائرشانیم، به درد آمدند و قلبشان ملتهب شد، پاسگاهِ زید را با این‌که ماجرای رمضان و روزه و عطش‌ش جان‌گداز است، اما به خاطرِ زیباییِ منحصر به فردِ منطقه، خیلی دوست داشتند و خیلی برای‌شان رؤیایی بود. خصوصا که همیشه تنها از مسیرهای مشخص فقط سمتِ حسینیه می‌رفتیم و زوّار اجازۀ ورود به میانۀ هور و عبور از بین نیزارها را نداشتند، اما حالا که بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر، همه‌چیز در قُرُقِ ما بود و ما هم همه را بردیم میانۀ هور و بین نیزارها. دورتادورشان نیزار بود و داشتند در سکوت عبور می‌کردند که چاقوی جیبی‌ام را بیرون آوردم و شروع کردم به نی بریدن و در هوا تکاندن. قاصدک‌های نی‌ها از تنه آزاد و در هوا پخش می‌شدند. شبیه فیلم‌های عاشقانه، فضا پر از قاصدک بود و ذوق و خندۀ دخترها به راه. سریع شروع به عکس و استوری می‌کنند. حتی همسرم خیلی ذوق کرد و لذت برد. برایش یک دسته نی جدا می‌کنم و روی چادرش می‌تکانم و چادرش لبریزِ قاصدک می‌شود. دخترم خودش را به من می‌رساند و می‌گوید بابای قاصدکیِ من! به منم بده! برای او هم دسته‌ای جدا می‌کنم و به دستش می‌دهم. و بعد تا به میانۀ هور برسیم همین‌طور دسته‌دسته نی جدا می‌کنم و به دخترها می‌دهم. 

    حالشان حسابی خوش است و روی ابرها سیر می‌کنند. راوی بساط روایت را همان میانۀ هور و نیزارها و در فضایی لبریزِ قاصدک می‌گشاید و ماجرای لب‌های روزۀ رزمندگانِ این خاک را برای دخترها می‌سُراید. بعد از روایت تا اذان مغرب وقت آزاد می‌دهیم و خودم هم با همسر و بچه‌ها همان مسیرِ بینِ هور را ادامه می‌دهیم. دارم روایت می‌کنم که اگر همین مسیر را تا انتها برویم، خاکِ عراق است و دلتنگی‌ام را برای عراق اشک می‌ریزم که متوجه می‌شوم صدای پای تعداد بیشتری از خانواده‌ام از پشت سرم می‌آید. 7_8 نفر از دخترها هم به ما پیوستند و روایتِ مرا از عراق گوش می‌دهند. دلیلی برای تقیه و خودسانسوری نمی‌بینم و بی‌آنکه اشک‌هایم را پاک کنم، از اربعین می‌گویم... از طریق الحسین... از کربلا... از عراق... عراق با کسرۀ عین... عِراق! عِراق! 

    با صدای اذان از حسینیه، به حسینیه برمی‌گردیم و کنارِ مزارِ 12 شهید گمنام نماز را به جماعت می‌خوانیم. بعد هم دورتادورِ مزار حلقه می‌زنیم و راوی یاسین می‌خواند. بعد از ختم سوره هم نفری یک دعا می‌کنند و فضای فرهنگیِ اتفاق‌افتادۀ اینجا را دوست می‌دارم. 

    برای شام و اسکانِ شب راهیِ خرمشهر می‌شویم. مقصد یادمانِ شهدای غواص است. کنار اروندِ خروشان... منطقۀ عملیاتی کربلای 4... روبروی جزیرۀ امّ‌الرصاص و بوارین... 

    نم‌نمِ بارانی زده و خاکِ یادمان گِل شده... راوی اگر راویِ زبلی بود، می‌شد به راحتی کربلای 4 و غواص‌های مظلوم را در همین هوا روایت کرد... کربلای 4 دی‌ماه بوده... یعنی جوانانِ ما... خودآگاه و خوددانسته... دل به عملیاتی زده‌اند که تقریبا می‌دانستند لو رفته... اما برای پوشش عملیات بعدی لازم بوده... 

    کربلای 4 ماجرای غواص‌های شجاع و فداکار و ایثارگری است که آگاهانه دل به دریایی زده‌اند که می‌دانستند برگشتی ندارد... 

    پیکرِ 72 شهید غواصِ دست‌بسته یادتان مانده؟! از همین عملیات بودند... از همین جایی که ما هستیم... من راوی بودم، دستِ بچه‌ها را می‌گرفتم و توی همین باران... توی همین سرما که بچه‌ها تحمل نمی‌کنند و روی خودشان پتو انداخته‌اند تا از اتوبوس پیاده شوند و وارد حسینیه شوند... می‌بردم کنارِ همین اروندِ خروشان و برای‌شان کربلای 4 روایت می‌کردم... برای‌شان از دست‌های یخ‌زدۀ جوانانی می‌گفتم که حتی نا نداشتند زیپِ فلزیِ سردِ لباسِ غواصی‌شان را ببندند و یکی دیگر کنارِ رود برای‌شان این کار را می‌کرد... از بعثی‌های منتظرِ آن سوی رود می‌گفتم که در کمینِ بچه‌های ما بودند و گورِ دسته‌جمعی‌ هم برای‌شان آماده کرده بودند... می‌گفتم بلکه یادشان بیاید برای چه اینجایند... زیارت چه کسانی آمدند... وَ چه باری به دوش‌شان نشسته... 

    اما پای عهدم می‌مانم و در کار دیگری دخالت نمی‌کنم... دوست داشتم همسر و بچه‌ها را ببرم ولی برای هماهنگی و توزیع شام باید باشم. بعد از شام عده‌ای از دخترها سر مزار دو شهید گمنام می‌روند و ساعاتی را در هوای سرد بیرون با پتو می‌مانند. عده‌ای دیگر هم می‌خوابند و ما باز به خاطرِ اسکان و امکاناتِ خوب دو_سه وعده غذای پیش رو را دست‌به‌کار می‌شویم که بپزیم. چند نفری از دخترها هم برای کمک می‌آیند که ترجیح می‌دادم نباشند... بیش از کار کردن باز مشغولِ دل و قلوه دادن به راوی می‌شوند و درگیرِ خنده‌های بی‌تقوای مسؤولِ خانم... 

    در دلِ تمامِ این فرصتها، پتانسیل‌های فرهنگی که دارد می‌سوزد را خودتان مرور کنید و نیازی به گفتنِ من نباشد... 

    من بودم تقسیمِ کار می‌کردم. خودم و همسرم را به پختِ غذا می‌گماشتم... راوی را به حلقۀ معرفتی و مباحثه می‌فرستادم، و مسؤولِ خانمِ بی‌تقوا را به رتق‌وفتقِ امورِ کاروان... اما چه بگویم از فرصتهایی که سوخت... به فنا رفت... 

     

    سفرنامۀ راهیان نور (روز دوم)

    اتوبوس با سرعتِ بالایی حرکت کرد و ما را نیم ساعت مانده به اذانِ صبح، به دوکوهه رساند! شکرِ خدا روز دومِ سفر را با نماز اوّل وقت شروع کردیم. در حسینیۀ دلبرِ دوکوهه. 

    رفته‌ها که می‌دانند و چشیده‌اند و نگفته دلشان پرکشیده... اما نرفته‌ها... اول کمی دوکوهه را سرچ کنند... موقعیت جغرافی و اهمیت نظامی آن را در دوران دفاع مقدس کمی بخوانند... و بعد بیایند و ادامۀ سفرنامه را دنبال کنند... 

    دوکوهه و خصوصا حسینیۀ آن را به نام حاج ابراهیم همت می‌شناسند... البته حالا خیلی دست‌کاری شده و به اسم بازسازی و حفظ آثار ارزشمند دوران دفاع مقدس، خیلی آن روح و بکری اولیۀ یادمان‌ها را از بین بردند. اینجا هم گرچه نونوار شده و قابلیت زائرپذیری بالایی پیدا کرده، اما برای منی که همان حسینیۀ ویران‌شده در جنگ را دیده بودم و بوی شهدا را از قبرهای پشت حسینیه که شب‌ها در آنها نماز می‌خواندند و با خدای خود راز و نیاز می‌کردند، با تمام وجودم حس کرده بودم، این تازگی و نونواری چندان دلچسب نبود... حتی ساختمان‌ها دیگر خیلی جای گلوله نداشت... جای گلوله‌ها روی ساختمان‌های پادگان با آدم حرف‌ها می‌زد... اصلا دوکوهه جزو آن جاهایی بود که اگر راوی هم نمی‌بردی، خودِ خاک و حسینیه و پادگان روایت‌ها برای زائرین‌ش داشت... بارها شده بود در سکوت... بدون راوی... بدون مداحی... بی زورِ موسیقی‌های حماسی... زائرین را دو ساعت در منطقه رها کرده بودیم و بعد می‌دیدیم یکی پای دیوارهای پرگلولۀ ساختمان‌ها، زانوی غم به بغل گرفته و یکی کنارِ حوضی که شهدا و رزمندگان در آن وضو می‌گرفتند های‌های می‌گرید و یکی رفته توی قبرهای پشتِ حسینیه و سیمش به آسمان متصل شده و یکی هم گوشه‌ای از حسینیه به بوی حاج همت، دلِ خویش از زنگار دنیا می‌شوید... دوکوهه همین‌قدر حرف برای گفتن داشت بی‌نیاز از هر راوی‌ای! 

    حالا ولی سنگ و سیمان، دوکوهه را پادگان مجهزی کرده و باید به سختی روایت کنی این در و دیوارها چه دیده و چه شنیده... حوض را دست‌کاری کرده‌اند و مزار شهید را از دل آن بیرون آورده‌اند و کنارش گذاشته‌اند... به زورِ نماد، نشان داده‌اند بر این خاک چه گذشته؛ چند تانکِ نیم‌سوخته در محوطه گذاشته‌اند و یکی_دو تا قایق... بعد هم تزیینات سربند و پرچم و تیر و تفنگ و گلوله... 

    راویِ ما هنوز موتورش روشن نشده! حرفی برای گفتن ندارد! مردِ جوانی است که متأهل است اما به تنهایی سفر آمده. ظاهرش دقیقا ظاهر بچه بسیجی‌های شهدایی است؛ ریش... چفیه... بلوز و شلوارِ خاکی و پارچه‌ای... یقه شیخی بسته... و یک تسبیح همیشه در دستش... 

    بچه‌ها را خواب و خمار، دمِ حسینیه پیاده می‌کنند و اعلام می‌شود بعد از نماز صبح راه می‌افتیم! 

    برای کارهای هماهنگی بیرون می‌مانم و همین‌طوری هم فکرم مشغول است که خب! نیم ساعت دیگر اذان است! اینها نیمِ بیشترشان که خواب‌اند! نیمی که هشیارند هم می‌روند سرویس بهداشتی و وضو! بعد از نماز هم که راه می‌افتیم! پس دوکوهه چه؟! روحِ دوکوهه! روایتِ جانِ دوکوهه! حقیقتِ این سنگ و سیمان‌ها چه می‌شود؟! چه کسی حاج همت را نشانِ این دخترها می‌دهد؟! قرار نیست کسی دوکوهه را با تمامِ وجودش نفس بکشد؟! مگر سفر فقط به آمدن است؟! که بیاییم دوکوهه و نمازی بخوانیم و برویم؟! خب بله! البته! می‌دانم همین هم توفیق است! می‌دانم و قبول دارم همین هم اثر وضعی دارد! می‌دانم همین هم یک روزی... یک جایی... دست‌گیر همین بچه‌ها و راوی و من است! می‌دانم شهدا خودشان کارشان را بلدند! می‌دانم زائرین‌شان را رها نمی‌کنند و برای‌شان برنامه دارند! وَالله می‌دانم! 

    اما حرفِ من؛ وظیفۀ ماست! تکلیفِ ماست! بارِ روی دوشِ ماست! ما! مایی که راهیان نور آورده‌ایم! مایی که متولی شده‌ایم! حرمتِ امامزاده با متولیِ آن است! 

    من می‌نویسم خون، خونم را می‌خورد و شما بعید می‌دانم بدانید یعنی چه! اما پای عهدم با خودم ماندم! تنها زیر لب توسل می‌کردم و راهِ چاره می‌جستم... 

    از سمت ورودی برادران وارد حسینیه می‌شوم. معمولا همیشه از سمت خواهران سر و صدا و شلوغی می‌آید، این بار ولی سکوت! از پشت پردۀ بین قسمت خواهران و برادران، همسرم را صدا می‌زنم. انتهای حسینیه می‌آید سمت آقایان که فقط منم. می‌پرسم چه خبر است که سر و صدایی نیست؟! جواب می‌دهد خبری نیست! چند تایی سرویس بهداشتی‌اند، بقیه هم خواب! فقط همان سه تا فوق لیسانسه‌ها آخر حسینیه نشسته‌اند و برای خودشان دعای عهد گذاشته‌اند و نماز می‌خوانند که آن هم یک‌سره از طرف دخترها تذکر می‌گیرند که صدای دعایشان را کم کنند(!) همین! 

    دارم دیوانه می‌شوم! دیوانه! چه ظرفیتی دارد از دست می‌رود... چه پتانسیلی دارد به فنا می‌رود... چه فرصتی که دارد می‌سوزد... 

    راستش اصلا این چند سال اخیر سبک بسیجی‌ها و مذهبی‌ها و فعالان فرهنگی و جهادی‌ها خیلی عوض شده! ببخشید... خیلی ببخشید... اما نمی‌توانم نگویم! خیلی عوضی شده! 

    همه افتاده‌اند توی مسابقۀ رزومه‌سازی... توی مسابقۀ منم‌منم! همه افتاده‌اند توی مسابقۀ ما بهترینیم! ما مسجد فلانی‌ها! ما جهادی‌های فلان دانشگاه! ما بسیجی‌های فلان ارگان! 

    خدا نکند حضرت آقا بیایند و سخنرانی کنند و فرمانی بدهند! همه! همه! همه کارهای قبلی‌شان را... وظایف نیمه‌تمامِ قبلی‌شان را رها می‌کنند که یک وقت از مسابقۀ جدید عقب نمانند! که یک وقت رزومه‌شان از این نکتۀ جدید خالی نباشد! که یک وقت توی فلان همایش جهادی‌ها گروه‌شان امتیاز کمتری نداشته باشد! آخ من چه بگویم؟! چه بگویم؟! چه بگویم؟! 

    توی سیل گلستان به ما بودجه ندادند برای عملیات بازسازی! به ما بودجه ندادند برای کادو گرفتن برای بخش کودکان که خواهران فرهنگی بروند و کاری کنند! با کمترین بودجه رفتیم که گوشه‌ای از سیل را جمع کنیم... بعد که برگشتیم برای ما یک همایش گرفتند... برای قدردانی! فکر کن! برای قدردانی! مگر جهادگر قدردانی می‌خواهد؟! کارمند و کارکن است که قدردانی می‌خواهد و همیشه هم دو قورت و نیمش باقی است! جهادگر مگر پی وظیفه و تکلیف‌ش نرفته؟! انجام وظیفه و ادای تکلیف، قدردانی می‌خواهد؟! 

    بعد به ما شام دادند... چه شامی! به ما جایزه دادند... چه جوایزی! به این روز عزیز قسم می‌خورم تمام مخارجِ آن همایش سه ساعته، ده تا خانه را بازسازی می‌کرد... قدرِ 30 بچه هم کادوهای خوب را جواب می‌داد... آخ که چه بگویم من! چه بگویم! 

    همین حالا یک نگاهی به فعالان دوروبرتان بکنید! همه‌شان افتاده‌اند دنبال هشتگِ جهادِ تبیین که حضرت آقا چند روز پیش فرمودند! نیفتاده‌اند؟! خب یکی نیست بگوید باشد! آقا فرمان دادند قبول! اما نه این‌که یکهو همه، همۀ کارهای زمین‌مانده و نیمه‌تمام را رها کنیم و بچسبیم به جهاد تبیین! آقا کمی بصیرت! کمی معرفت! کمی تفکر! کمی نیازسنجی! ظرفیت‌شناسی! تعامل! تقسیم کار! چقدر مسابقه؟! چقدر کار نیمه‌تمام؟! چقدر رزومه‌سازی؟! 

    البته این را هم بگویم که بی‌انصافی نکرده باشم؛ بدنۀ این فعالیت‌ها که جوانان، دانشجویان و مردم هستند، مخلص و پای کارند، و اگر همین سر سوزن هم کاری از پیش می‌رود صدقه‌سر همان‌هاست، اما مسؤولین و ارگان‌ها و رأس‌ها... آقا گند زدند به همه‌چیز! 

    حالا هم توی این بلبشوی نسلِ جوان، 30 تا دخترِ نسلِ امروزی جوان پا شدند آمدند راهیان... 30 نفر دختر جوان می‌دانید یعنی چه؟! یعنی 30 تا مادرِ آینده! یعنی یک نسلِ بعد! یعنی 30 تا نسل‌ساز! هرکدام اگر یک بچه هم بیاورند یعنی دو نسلِ آینده! دو نسلِ آینده را می‌شد با بهترین برنامه‌ریزی، هدایت فرهنگی کرد! اما همین‌طور رها... آورده‌اندشان سفر تفریحی(!)

    نه دعای سحری... نه سخنرانی‌ای... نه روایتی... نه دعوت به تفکری... نه معرفتی... نه دعایی... نه مناجاتی... نه رزق شهیدی... نه برنامه‌ای... نه هدایتی... هیچ! هیچ! هیچِ هیچ! نمازِ صبح را به جماعت خواندیم و دختران را همان‌طور نیمه‌خواب سوار اتوبوس کردیم و راه افتادیم! 

    در اتوبوس دوباره همه خوابیدند... من تمام مدت فکر می‌کردم و خودم را می‌خوردم و دنبال چاره بودم که بی آن‌که دخالت محسوب شود و بالاخره سفرِ اول مدیریت این خانم هم خاطرۀ تلخی نشود، کاری کنم... اما برکت از فکرم هم رفته بود... 

    حدود ساعت 9 صبح به شرهانی می‌رسیم. 

    شرهانی را سرچ کنید... از این بقیع مظلوم حتما بخوانید... آقا شرهانی خیلی مظلوم است... خیلی! خیلی! 

    بکرترین منطقه توی این همه سال اینجا بود... شکرِ خدا هنوز هم دستبردِ کمی به این یادمان رسیده و هنوز رنگ و روی سنگ و سیمانِ سرد و بی‌روح نگرفته... اما دست به کار شدند و بولدوزر و تیر و آهن‌ها را کار گذاشته‌اند و به گمانم دو سال دیگر که به شرهانی بروم، اینجا هم برج و باروی شهری شیکی شده که باز باید به زورِ راوی و روایت، جانِ ماجرایش را به رخ کشید! 

    اینجا راستش دیگر دلم طاقت نمی‌آورد... همین که همه پیاده می‌شوند و بی‌هدف وسط این بیابان رها می‌شوند... دستِ همسر و بچه‌ها را می‌گیرم و می‌برم روی تپه‌های شرهانی... خودم شروع می‌کنم به روایت برای خانواده‌ام... نشان می‌دهم آنجا عراق است... آنها خط لوله‌های گازی عراق‌اند... آن طرف هنوز پاکسازی نشده... مین دارد... خطر دارد... اینجا کلی مفقودالاثر دارد... بس که بین ایران و عراق چرخیده... یک بار عراق اینجا را فتح می‌کرد و بار دیگر ایران... باز عراق و دوباره ایران... عملیات محرم اینجا محرمی به پا شد... معراج شهدای اینجا مشهور است... مشهور! همین‌جا... هزار شهید پیدا شد... هزار شهید... هزار نفر بچه‌های مادرهایی که دسته گل دادند و چشم به راه نشستند بلکه یک استخوان به‌ آغوش‌شان برگردد... 

    عنان از قلبم پاره شده و با شور و اشک دارم برای خانواده‌ام تعریف می‌کنم... باد می‌وزد... پرچم‌ها با سرعت تکان می‌خورند و همه‌چیز آدم را به جنون می‌کشاند... هوا شرجی است... آفتاب و خنکی؛ توأمان... برمی‌گردم با دست یادمان وسطِ منطقه را نشان دهم که بر سر یک شهید گمنام ساخته شده و نمادی از غربت شرهانی است که می‌بینم حدود 10 نفر از دخترها و راننده و شاگردش هم پشت سرم هستند و به روایتِ من گوش سپرده‌اند و برخی‌هاشان هم سیلِ اشک‌شان جاری شده... 

    به خودم می‌آیم و کمی خودم را جمع‌وجور می‌کنم... صحبتم را مختصر تمام می‌کنم و سرم را پایین می‌اندازم و از تپه پایین می‌آیم و برای خودم دنبال خلوتی می‌گردم... شکر خدا راوی، فضا را آماده دیده و با بلندگوی سیار که روی دوشش انداخته صدا می‌زند خواهرها تشریف بیاورید زیارت شهید گمنام و بعد هم وارد معراج شهدا شویم. 

    من بیرون می‌مانم و همه به معراج می‌روند و راوی روایت می‌کند. خب خب الحمدلله! شرهانی روایت شد! حرف‌های شرهانی زیر این خاک دفن نشد... شکر خدا 40 نفر آدم بعد از دو سال به خاک شرهانی آمده‌اند... شکر خدا سکوتِ شرهانی شکست... شکر خدا این بقیع هم زائر پیدا کرد... 

    می‌مانم در محوطه... وسط این بیابان... زیر این پرچم‌های رقصنده در باد... به سکوت و غربتِ شرهانی نگاه می‌کنم... هر بار راهیان نور بود و می‌آمدیم تا چشم کار می‌کرد اتوبوس و ماشین بود که دمِ یادمان پارک بود... تا چشم کار می‌کرد زائر بود... تا چشم کار می‌کرد خادم الشهدا بودند... چراغ بود... تزیینات نو بود... ایستگاه چای و شربت بود... گوشه‌گوشه راوی بود... مداح بود... سخنران بود... دنبال جای خلوتی می‌گشتی، مهیا نبود... بس که شلوغ بود... بس که شلوغ بود! 

    حالا ولی غریب... غریب... غریب... بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر! بیانِ خدا بود و ما 40 نفر! آی استغفرالله از هر گناهی که از ما سلبِ توفیق کرد... استغفرالله از هر خطایی که بین ما و شهدا فاصله انداخت... استغفرالله از هر آلودگی‌ای که ما را از نور دور کرد... 

    کنارِ بدی‌ها و تلخی‌ها، اگر خوشی‌ها را نگویم خیلی بی‌انصافم! از خوشی‌های این کاروان، غذای جهادیِ آن بود! یعنی بی‌ریایی و سادگی در تهیۀ خوراک! شام و ناهار را خودمان می‌پختیم! خودمان یعنی گاهی من و راوی و همسرم... گاهی 4_5 تا از بچه‌های داوطلب... گاهی همگی با هم... گاهی هم همه خسته بودیم و سرِ راه از شهرها گوجه و تخم‌مرغ می‌گرفتیم و املت درست می‌کردیم... راستش از نسلِ جوان توقع این راحتی و سختی توأمان را نداشتم! راستش نسلِ جوان را کمی سوسول در خوراک و با ناز و ادا می‌دانستم... حالا یا چاره‌ای نداشتند، یا چه، نمی‌دانم! اما نق و ناله‌ای نبود هیچ، با اشتیاق هم آمدند کمک وقتی فهمیدند خودمان آشپزیم و قرار نیست چلوکباب و کوبیده از رستوران‌ها بگیریم! خیلی خوش گذشت و خیلی برای همه خاطرۀ خوبی شد! برای همین خوشی‌ها؛ هزار الحمدلله :)

    همین صبحانۀ جهادی را به پا کردیم و کنار اتوبوس... روی زمین... روی دو تا روفرشی خوردیم. روی پیک‌نیک چای دم کردیم و به بچه‌ها چای هم دادیم. انگار یک خانوادۀ شلوغ بودیم پر از بچه و نوه و نبیره که با هم آماده‌ایم سیزده‌بدر! دقیقا جمعِ‌مان همین بود :)

    برای همین افسوس می‌خورم چه پتانسیلی از دست رفت! 30 نفر دخترِ جوانِ هم‌دل و پایه! اگر زائرهایی نق‌نقو و حساب‌گر بودند که مدام در حال حساب و کتاب هزینۀ سفرشان بودند که شام و ناهار مناسب هست یا نه، این‌قدر افسوس نداشتم! اما این دخترها... این دخترهای پاک و زلال و قانع و راضی... این دل‌های آماده... این بذرهای تازه و سرسبز... می‌شد بابرنامه تبدیل به درختانِ استوار و همیشه‌سبزی شوند که در طوفان فتنه‌ها و بلایا خم به ابرو نیاورند و میوه بار دهند... خدا حافظِ همه‌شان باشد و کمِ ما را جبران کند... 

    بعد از صبحانه راه می‌افتیم و نمازِ ظهر را هم شکرِ خدا اولِ وقت در دشت عباس و امامزاده عباس(ع) می‌خوانیم. جای بکرِ بکرِ بکری که خیلی به همه چسبید و باز بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر... یک مهمانیِ اختصاصی برای این 40 نفر آدم :)

    برای نماز ظهر و ناهار راه می‌افتیم سمتِ فکه... فکۀ نازنینِ من... فکۀ دوست‌داشتنیِ من... فکۀ دلبرِ من... 

    خب حتما دانستید فکه را خیلی دوست می‌دارم... فکه را خیلی عاشقم... فکه را خیلی دلتنگ بودم... فکه را حتی الآن که دارم می‌نویسم خیلی دلتنگم... به خدا قسم وسطِ این همه کار اگر همین حالا به من زنگ بزنند که بیا برو راهیان، بدونِ کلمه‌ای پرسش راه می‌افتم و دلم از همه بیشتر برای فکه پر می‌زند... 

    رفته‌ها که نگفته دلشان رفت... اما نرفته‌ها سرچ کنند... فکه را دقیق سرچ کنند... اصلا سرچ کنید؛ مقتلِ فکه... مقتل... این کامل‌ترین اسمِ فکۀ مظلوم است... 

    دخترها را پیاده می‌کنیم و راهِ حسینیه را نشان می‌دهیم. تا آنها استراحت کنند من و راوی و همسرم پلوقیمۀ خوشمزه‌ای می‌پزیم که دلتان نخواهد :) 

    سفره را پهن می‌کنیم و دورِ هم ناهار می‌خوریم. نماز ظهر اول وقت هم خوانده می‌شود و حالا همه را جمع می‌کنیم ورودی یادمان و آمادۀ زیارت می‌شویم. 

    بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر :)

    راوی اینجا سنگِ تمام گذاشت... شکرِ خدا روایت و زیارتِ خوبی بود... معرفت داشت... تفکر داشت... اتصال داشت... حتی آن 5 بدحجاب هم پابه‌پا آمدند... حتی آن 2 نفر هم که گفتند تا آخر مشکی‌پوش و با کلاه و هدفون بودند، همراهی کردند... خب الحمدلله پرچمِ قبۀ حضرتِ زینب(س) هم روزی این سفر بود که اینجا رونمایی شد و با پرچمِ عمۀ سادات هم روضه‌ای در مقتلِ فکه به پا شد... الحمدلله... الحمدلله... خیلی خوب بود... جای همه سبز... الهی اگر دلی سوخت و خواست، روزی‌اش شود به زودی... الهی خدا باز هم از غیب... از فضلِ خودش... برای ما جور کند و دوباره راهیان برویم... خیلی خوب بود... بعد از دو سال تحریمِ نور خیلی چسبید... خیلی سبک شدیم... خیلی بال و پر گرفتیم... نفس گرفتیم... 

    هوا تاریک شد و ما دل از مقتل نکندیم... شب و سکوتِ مقتلِ فکه را همه با هم بودیم... نه مداحی گذاشتیم... نه سخنرانی کردیم... گذاشتیم فکه خود روایت کند شب‌های خود را... وَ فکه چه راوی خوبی بود... چه خوب حقِّ آسِدمرتضای آوینی را ادا کرد...

    صدای گریه‌های غریبانۀ دخترها بود که در تاریکیِ مقتل به گوش می‌رسید... باد می‌وزید... رمل‌ها زیر پای برهنه‌مان جابجا می‌شدند... هرکس توی حال خودش بود... تنها پسرم با من بود که هنوز از تاریکی می‌ترسد و من قرص و محکم دستش را در دستم گرفته بودم که دلش محکم باشد... می‌گویم بابا! دراز بکشیم روی رمل‌ها؟!

    از تاریکی هول دارد... مردّد است... من بدون این‌که دستش را رها کنم، دراز می‌کشم روی رمل‌ها و صورتم را انگار می‌چسبانم به آسمان... بس که آسمانِ خدا در فکه به تو نزدیک است... ستاره‌ها توی چشمت چشمک می‌زنند... 

    بی‌آنکه دستم را رها کند، دراز می‌کشد کنارم... پهلو به پهلوی من... انگار چسبیدن به من بهش آرامش می‌دهد و ترسش را می‌گیرد... تا دراز می‌کشد و صورتش انگار به سقفِ آسمان می‌چسبد با ذوق می‌گوید بابااااااا! چقدر ستاره‌ها نزدیک‌اند! چقدر نمل‌ها نرم‌اند! 

    می‌گویم نمل نه بابا! رمل! رمل‌ها نرم‌اند! حالت خوب است؟! از تاریکی نمی‌ترسی؟! 

    با ذوق می‌گوید نه دیگر! فقط یکم! 

    می‌گویم بابا! اینجا خاکِ شهداست! تا با شهدایی، از هیچ‌چیز و هیچ‌کس نترس! تا با شهدایی... حریفِ همه دنیایی! دستت را رها کنم، دستِ شهدا را بگیری؟! 

    جواب می‌دهد نه! می‌ترسم! 

    می‌گویم نترس! تا خودت اجازه ندهی دستت را رها نمی‌کنم. خیالت راحت! اما بابا... شهدا بهتر از من‌اند... همیشه دستِ بهترین را بگیر... همیشه به بهترین وصل شو... همیشه از بهترین کمک بگیر... به بهترین تکیه کن... شهدا از من بهترند بابا... از من قوی‌ترند... از من مهربان‌ترند... شهدا حتی تو را از من بیشتر دوست دارند... 

    به حرف‌هایم گوش می‌دهد... وَ دستم را کمی شل‌تر می‌گیرد... فکر کنم دلش به شهدا قرص شده :)

    بعد از نماز مغرب در مقتلِ فکه، راهیِ هویزه می‌شویم. تا هویزه راه بسیار است. شام را در اتوبوس می‌خوریم. دخترها دورِ من را گرفته‌اند... با من صمیمی شده‌اند... نشسته‌ام روی پله‌های درِ وسطِ اتوبوس که خیلی نزدیک‌شان نباشم، بالاخره دخترند و نسلِ جوانِ امروزی، نه این‌که بد باشند، اصلا! اصلا! خیلی هم زلال و پاک‌ند. اما یک چیزهایی را یا یاد نگرفته‌اند یا نمی‌دانند. اگر روی پله‌ها و تکیه به درِ وسطی اتوبوس نمی‌نشستم، خیلی راحت و نزدیک به من می‌نشستند و تقوا می‌گوید بهتر است همه‌چیز رعایت شود. دورهمیِ اتوبوسی ما از اینجا استارت می‌خورد. اول می‌آیند و ازمن می‌پرسند مگر من چند بار راهیان نور آمده‌ام؟! چرا شرهانی را این‌قدر خوب می‌شناختم؟! دخترم مثلِ شیر ایستاده بالای سرشان و رک و پوست‌کنده می‌گوید: خانوما! یکم عقب‌تر بشینید ببینم! از دورم میشه سؤال پرسید! بعد خودش می‌نشیند روی پلۀ اول، روبروی من و شروع می‌کند به سیر تا پیازِ بابایش را گفتن :) از تمااااااامِ سفرها برای دخترها می‌گوید :) کم‌کم سؤالات دیگر شروع می‌شود و دغدغه‌های نسلِ امروز رو می‌آید. از من دربارۀ حقوقِ زنان می‌پرسند... چراییِ حجاب... چرایی ازدواج... چراییِ گیر دادنِ خانواده‌ها به بچه‌ها... بعد سؤال‌های ریزتری که نشان می‌دهد بچه‌ها واقعا می‌فهمند! مثلا می‌پرسند چرا دختر شما با شما رفیق است؟ چرا با هم سفر آمده‌اید و این‌قدر به همه‌تان با هم خوش می‌گذرد؟ چرا ما نمی‌توانیم با باباهایمان حرف بزنیم؟ سفر برویم؟ سؤال‌های سخت و اسفناکی که وقتی دلم را به درد می‌آورد، بی‌رحمانه پاس می‌دهم به همسرم و می‌گویم این را بروید از خانومم بپرسید! بعد 4_5 تایی می‌روند آخر اتوبوس دورِ همسرم و شروع می‌کنند او را سؤال و جواب کردن! خلاصه رفاقت من و بچه‌ها دارد کم‌کم اوج می‌گیرد و دستم برای خیلی کارها باز می‌شود... توسلم به شهدا جواب داده... نه که توسلِ من! نه! که عنایتِ آنها بر من باریدن گرفته... بی آن‌که لایق باشم... از فضلِ خودشان... فقطططط از فضلِ خودشان!

    به هویزه که می‌رسیم اسکان و سرویس بهداشتی و حمام راحتی دارد. بچه‌ها حسابی خوشحال‌اند. اسکانِ بزرگ... حمام‌ها و سرویس‌های بزرگ... باز بیابانِ خدا و ما 40 نفر... 

    به خاطر امکاناتِ خوب هویزه، قرار است سه وعده غذای پیش رو را امشب درست کنیم، ما آقایان که بیداریم و پای کار، برای خرد کردن سیب‌زمینی‌ها هم داوطلب صدا می‌زنیم که 6 تا از دخترها می‌آیند. بقیه شب را استراحت می‌کنند و به امور شخصی‌شان می‌پردازند. عده‌ای هم دوست دارند تا صبح را یادمان و سر مزار شهدا باشند که نیمه‌های شب حدود 400 نفر از سربازان وظیفه اتوبوس‌شان به هویزه می‌رسد و شب را قرار است هویزه بخوابند و نماز صبح به راه‌شان ادامه دهند. آنها در مسجدِ یادمان مستقر می‌شوند و ما هم به دخترها اعلام می‌کنیم تا نماز صبح یادمان نروند. بچه‌ها هم همه حسینیه می‌روند و تخت می‌خوابند. 

     

     

     

     

     

    || خانم بذر دوباره می‌نویسن :) ||

     

    مبتلا شدن در بیان

    سلام

    اومدم بگم فکر کنم بالاخره تو بیان یه وبلاگ اسیرم کرد! 

    ینی پنل و که باز می‌کنم دوست دارم ستاره‌م روشن شده باشه 

    وَ وقتی می‌رم ببینم کدوم یکی از چهار تا وبلاگیه که دنبال کردم

    ببینم خودشه :)

     

    هم خوب می‌نویسه؛

    هم تمیز و درست و روی اصول زبان فارسی می‌نویسه؛

    هم

    خووووووب می‌نویسه!

     

     

     

     

     

     

    || هرگز هیچ‌کس خوب و بد مطلق نیست! شاید فرداروزی مطلبی نوشت که بد بود! معیار «حال» است. ||

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس