اتوبوس با سرعتِ بالایی حرکت کرد و ما را نیم ساعت مانده به اذانِ صبح، به دوکوهه رساند! شکرِ خدا روز دومِ سفر را با نماز اوّل وقت شروع کردیم. در حسینیۀ دلبرِ دوکوهه.
رفتهها که میدانند و چشیدهاند و نگفته دلشان پرکشیده... اما نرفتهها... اول کمی دوکوهه را سرچ کنند... موقعیت جغرافی و اهمیت نظامی آن را در دوران دفاع مقدس کمی بخوانند... و بعد بیایند و ادامۀ سفرنامه را دنبال کنند...
دوکوهه و خصوصا حسینیۀ آن را به نام حاج ابراهیم همت میشناسند... البته حالا خیلی دستکاری شده و به اسم بازسازی و حفظ آثار ارزشمند دوران دفاع مقدس، خیلی آن روح و بکری اولیۀ یادمانها را از بین بردند. اینجا هم گرچه نونوار شده و قابلیت زائرپذیری بالایی پیدا کرده، اما برای منی که همان حسینیۀ ویرانشده در جنگ را دیده بودم و بوی شهدا را از قبرهای پشت حسینیه که شبها در آنها نماز میخواندند و با خدای خود راز و نیاز میکردند، با تمام وجودم حس کرده بودم، این تازگی و نونواری چندان دلچسب نبود... حتی ساختمانها دیگر خیلی جای گلوله نداشت... جای گلولهها روی ساختمانهای پادگان با آدم حرفها میزد... اصلا دوکوهه جزو آن جاهایی بود که اگر راوی هم نمیبردی، خودِ خاک و حسینیه و پادگان روایتها برای زائرینش داشت... بارها شده بود در سکوت... بدون راوی... بدون مداحی... بی زورِ موسیقیهای حماسی... زائرین را دو ساعت در منطقه رها کرده بودیم و بعد میدیدیم یکی پای دیوارهای پرگلولۀ ساختمانها، زانوی غم به بغل گرفته و یکی کنارِ حوضی که شهدا و رزمندگان در آن وضو میگرفتند هایهای میگرید و یکی رفته توی قبرهای پشتِ حسینیه و سیمش به آسمان متصل شده و یکی هم گوشهای از حسینیه به بوی حاج همت، دلِ خویش از زنگار دنیا میشوید... دوکوهه همینقدر حرف برای گفتن داشت بینیاز از هر راویای!
حالا ولی سنگ و سیمان، دوکوهه را پادگان مجهزی کرده و باید به سختی روایت کنی این در و دیوارها چه دیده و چه شنیده... حوض را دستکاری کردهاند و مزار شهید را از دل آن بیرون آوردهاند و کنارش گذاشتهاند... به زورِ نماد، نشان دادهاند بر این خاک چه گذشته؛ چند تانکِ نیمسوخته در محوطه گذاشتهاند و یکی_دو تا قایق... بعد هم تزیینات سربند و پرچم و تیر و تفنگ و گلوله...
راویِ ما هنوز موتورش روشن نشده! حرفی برای گفتن ندارد! مردِ جوانی است که متأهل است اما به تنهایی سفر آمده. ظاهرش دقیقا ظاهر بچه بسیجیهای شهدایی است؛ ریش... چفیه... بلوز و شلوارِ خاکی و پارچهای... یقه شیخی بسته... و یک تسبیح همیشه در دستش...
بچهها را خواب و خمار، دمِ حسینیه پیاده میکنند و اعلام میشود بعد از نماز صبح راه میافتیم!
برای کارهای هماهنگی بیرون میمانم و همینطوری هم فکرم مشغول است که خب! نیم ساعت دیگر اذان است! اینها نیمِ بیشترشان که خواباند! نیمی که هشیارند هم میروند سرویس بهداشتی و وضو! بعد از نماز هم که راه میافتیم! پس دوکوهه چه؟! روحِ دوکوهه! روایتِ جانِ دوکوهه! حقیقتِ این سنگ و سیمانها چه میشود؟! چه کسی حاج همت را نشانِ این دخترها میدهد؟! قرار نیست کسی دوکوهه را با تمامِ وجودش نفس بکشد؟! مگر سفر فقط به آمدن است؟! که بیاییم دوکوهه و نمازی بخوانیم و برویم؟! خب بله! البته! میدانم همین هم توفیق است! میدانم و قبول دارم همین هم اثر وضعی دارد! میدانم همین هم یک روزی... یک جایی... دستگیر همین بچهها و راوی و من است! میدانم شهدا خودشان کارشان را بلدند! میدانم زائرینشان را رها نمیکنند و برایشان برنامه دارند! وَالله میدانم!
اما حرفِ من؛ وظیفۀ ماست! تکلیفِ ماست! بارِ روی دوشِ ماست! ما! مایی که راهیان نور آوردهایم! مایی که متولی شدهایم! حرمتِ امامزاده با متولیِ آن است!
من مینویسم خون، خونم را میخورد و شما بعید میدانم بدانید یعنی چه! اما پای عهدم با خودم ماندم! تنها زیر لب توسل میکردم و راهِ چاره میجستم...
از سمت ورودی برادران وارد حسینیه میشوم. معمولا همیشه از سمت خواهران سر و صدا و شلوغی میآید، این بار ولی سکوت! از پشت پردۀ بین قسمت خواهران و برادران، همسرم را صدا میزنم. انتهای حسینیه میآید سمت آقایان که فقط منم. میپرسم چه خبر است که سر و صدایی نیست؟! جواب میدهد خبری نیست! چند تایی سرویس بهداشتیاند، بقیه هم خواب! فقط همان سه تا فوق لیسانسهها آخر حسینیه نشستهاند و برای خودشان دعای عهد گذاشتهاند و نماز میخوانند که آن هم یکسره از طرف دخترها تذکر میگیرند که صدای دعایشان را کم کنند(!) همین!
دارم دیوانه میشوم! دیوانه! چه ظرفیتی دارد از دست میرود... چه پتانسیلی دارد به فنا میرود... چه فرصتی که دارد میسوزد...
راستش اصلا این چند سال اخیر سبک بسیجیها و مذهبیها و فعالان فرهنگی و جهادیها خیلی عوض شده! ببخشید... خیلی ببخشید... اما نمیتوانم نگویم! خیلی عوضی شده!
همه افتادهاند توی مسابقۀ رزومهسازی... توی مسابقۀ منممنم! همه افتادهاند توی مسابقۀ ما بهترینیم! ما مسجد فلانیها! ما جهادیهای فلان دانشگاه! ما بسیجیهای فلان ارگان!
خدا نکند حضرت آقا بیایند و سخنرانی کنند و فرمانی بدهند! همه! همه! همه کارهای قبلیشان را... وظایف نیمهتمامِ قبلیشان را رها میکنند که یک وقت از مسابقۀ جدید عقب نمانند! که یک وقت رزومهشان از این نکتۀ جدید خالی نباشد! که یک وقت توی فلان همایش جهادیها گروهشان امتیاز کمتری نداشته باشد! آخ من چه بگویم؟! چه بگویم؟! چه بگویم؟!
توی سیل گلستان به ما بودجه ندادند برای عملیات بازسازی! به ما بودجه ندادند برای کادو گرفتن برای بخش کودکان که خواهران فرهنگی بروند و کاری کنند! با کمترین بودجه رفتیم که گوشهای از سیل را جمع کنیم... بعد که برگشتیم برای ما یک همایش گرفتند... برای قدردانی! فکر کن! برای قدردانی! مگر جهادگر قدردانی میخواهد؟! کارمند و کارکن است که قدردانی میخواهد و همیشه هم دو قورت و نیمش باقی است! جهادگر مگر پی وظیفه و تکلیفش نرفته؟! انجام وظیفه و ادای تکلیف، قدردانی میخواهد؟!
بعد به ما شام دادند... چه شامی! به ما جایزه دادند... چه جوایزی! به این روز عزیز قسم میخورم تمام مخارجِ آن همایش سه ساعته، ده تا خانه را بازسازی میکرد... قدرِ 30 بچه هم کادوهای خوب را جواب میداد... آخ که چه بگویم من! چه بگویم!
همین حالا یک نگاهی به فعالان دوروبرتان بکنید! همهشان افتادهاند دنبال هشتگِ جهادِ تبیین که حضرت آقا چند روز پیش فرمودند! نیفتادهاند؟! خب یکی نیست بگوید باشد! آقا فرمان دادند قبول! اما نه اینکه یکهو همه، همۀ کارهای زمینمانده و نیمهتمام را رها کنیم و بچسبیم به جهاد تبیین! آقا کمی بصیرت! کمی معرفت! کمی تفکر! کمی نیازسنجی! ظرفیتشناسی! تعامل! تقسیم کار! چقدر مسابقه؟! چقدر کار نیمهتمام؟! چقدر رزومهسازی؟!
البته این را هم بگویم که بیانصافی نکرده باشم؛ بدنۀ این فعالیتها که جوانان، دانشجویان و مردم هستند، مخلص و پای کارند، و اگر همین سر سوزن هم کاری از پیش میرود صدقهسر همانهاست، اما مسؤولین و ارگانها و رأسها... آقا گند زدند به همهچیز!
حالا هم توی این بلبشوی نسلِ جوان، 30 تا دخترِ نسلِ امروزی جوان پا شدند آمدند راهیان... 30 نفر دختر جوان میدانید یعنی چه؟! یعنی 30 تا مادرِ آینده! یعنی یک نسلِ بعد! یعنی 30 تا نسلساز! هرکدام اگر یک بچه هم بیاورند یعنی دو نسلِ آینده! دو نسلِ آینده را میشد با بهترین برنامهریزی، هدایت فرهنگی کرد! اما همینطور رها... آوردهاندشان سفر تفریحی(!)
نه دعای سحری... نه سخنرانیای... نه روایتی... نه دعوت به تفکری... نه معرفتی... نه دعایی... نه مناجاتی... نه رزق شهیدی... نه برنامهای... نه هدایتی... هیچ! هیچ! هیچِ هیچ! نمازِ صبح را به جماعت خواندیم و دختران را همانطور نیمهخواب سوار اتوبوس کردیم و راه افتادیم!
در اتوبوس دوباره همه خوابیدند... من تمام مدت فکر میکردم و خودم را میخوردم و دنبال چاره بودم که بی آنکه دخالت محسوب شود و بالاخره سفرِ اول مدیریت این خانم هم خاطرۀ تلخی نشود، کاری کنم... اما برکت از فکرم هم رفته بود...
حدود ساعت 9 صبح به شرهانی میرسیم.
شرهانی را سرچ کنید... از این بقیع مظلوم حتما بخوانید... آقا شرهانی خیلی مظلوم است... خیلی! خیلی!
بکرترین منطقه توی این همه سال اینجا بود... شکرِ خدا هنوز هم دستبردِ کمی به این یادمان رسیده و هنوز رنگ و روی سنگ و سیمانِ سرد و بیروح نگرفته... اما دست به کار شدند و بولدوزر و تیر و آهنها را کار گذاشتهاند و به گمانم دو سال دیگر که به شرهانی بروم، اینجا هم برج و باروی شهری شیکی شده که باز باید به زورِ راوی و روایت، جانِ ماجرایش را به رخ کشید!
اینجا راستش دیگر دلم طاقت نمیآورد... همین که همه پیاده میشوند و بیهدف وسط این بیابان رها میشوند... دستِ همسر و بچهها را میگیرم و میبرم روی تپههای شرهانی... خودم شروع میکنم به روایت برای خانوادهام... نشان میدهم آنجا عراق است... آنها خط لولههای گازی عراقاند... آن طرف هنوز پاکسازی نشده... مین دارد... خطر دارد... اینجا کلی مفقودالاثر دارد... بس که بین ایران و عراق چرخیده... یک بار عراق اینجا را فتح میکرد و بار دیگر ایران... باز عراق و دوباره ایران... عملیات محرم اینجا محرمی به پا شد... معراج شهدای اینجا مشهور است... مشهور! همینجا... هزار شهید پیدا شد... هزار شهید... هزار نفر بچههای مادرهایی که دسته گل دادند و چشم به راه نشستند بلکه یک استخوان به آغوششان برگردد...
عنان از قلبم پاره شده و با شور و اشک دارم برای خانوادهام تعریف میکنم... باد میوزد... پرچمها با سرعت تکان میخورند و همهچیز آدم را به جنون میکشاند... هوا شرجی است... آفتاب و خنکی؛ توأمان... برمیگردم با دست یادمان وسطِ منطقه را نشان دهم که بر سر یک شهید گمنام ساخته شده و نمادی از غربت شرهانی است که میبینم حدود 10 نفر از دخترها و راننده و شاگردش هم پشت سرم هستند و به روایتِ من گوش سپردهاند و برخیهاشان هم سیلِ اشکشان جاری شده...
به خودم میآیم و کمی خودم را جمعوجور میکنم... صحبتم را مختصر تمام میکنم و سرم را پایین میاندازم و از تپه پایین میآیم و برای خودم دنبال خلوتی میگردم... شکر خدا راوی، فضا را آماده دیده و با بلندگوی سیار که روی دوشش انداخته صدا میزند خواهرها تشریف بیاورید زیارت شهید گمنام و بعد هم وارد معراج شهدا شویم.
من بیرون میمانم و همه به معراج میروند و راوی روایت میکند. خب خب الحمدلله! شرهانی روایت شد! حرفهای شرهانی زیر این خاک دفن نشد... شکر خدا 40 نفر آدم بعد از دو سال به خاک شرهانی آمدهاند... شکر خدا سکوتِ شرهانی شکست... شکر خدا این بقیع هم زائر پیدا کرد...
میمانم در محوطه... وسط این بیابان... زیر این پرچمهای رقصنده در باد... به سکوت و غربتِ شرهانی نگاه میکنم... هر بار راهیان نور بود و میآمدیم تا چشم کار میکرد اتوبوس و ماشین بود که دمِ یادمان پارک بود... تا چشم کار میکرد زائر بود... تا چشم کار میکرد خادم الشهدا بودند... چراغ بود... تزیینات نو بود... ایستگاه چای و شربت بود... گوشهگوشه راوی بود... مداح بود... سخنران بود... دنبال جای خلوتی میگشتی، مهیا نبود... بس که شلوغ بود... بس که شلوغ بود!
حالا ولی غریب... غریب... غریب... بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر! بیانِ خدا بود و ما 40 نفر! آی استغفرالله از هر گناهی که از ما سلبِ توفیق کرد... استغفرالله از هر خطایی که بین ما و شهدا فاصله انداخت... استغفرالله از هر آلودگیای که ما را از نور دور کرد...
کنارِ بدیها و تلخیها، اگر خوشیها را نگویم خیلی بیانصافم! از خوشیهای این کاروان، غذای جهادیِ آن بود! یعنی بیریایی و سادگی در تهیۀ خوراک! شام و ناهار را خودمان میپختیم! خودمان یعنی گاهی من و راوی و همسرم... گاهی 4_5 تا از بچههای داوطلب... گاهی همگی با هم... گاهی هم همه خسته بودیم و سرِ راه از شهرها گوجه و تخممرغ میگرفتیم و املت درست میکردیم... راستش از نسلِ جوان توقع این راحتی و سختی توأمان را نداشتم! راستش نسلِ جوان را کمی سوسول در خوراک و با ناز و ادا میدانستم... حالا یا چارهای نداشتند، یا چه، نمیدانم! اما نق و نالهای نبود هیچ، با اشتیاق هم آمدند کمک وقتی فهمیدند خودمان آشپزیم و قرار نیست چلوکباب و کوبیده از رستورانها بگیریم! خیلی خوش گذشت و خیلی برای همه خاطرۀ خوبی شد! برای همین خوشیها؛ هزار الحمدلله :)
همین صبحانۀ جهادی را به پا کردیم و کنار اتوبوس... روی زمین... روی دو تا روفرشی خوردیم. روی پیکنیک چای دم کردیم و به بچهها چای هم دادیم. انگار یک خانوادۀ شلوغ بودیم پر از بچه و نوه و نبیره که با هم آمادهایم سیزدهبدر! دقیقا جمعِمان همین بود :)
برای همین افسوس میخورم چه پتانسیلی از دست رفت! 30 نفر دخترِ جوانِ همدل و پایه! اگر زائرهایی نقنقو و حسابگر بودند که مدام در حال حساب و کتاب هزینۀ سفرشان بودند که شام و ناهار مناسب هست یا نه، اینقدر افسوس نداشتم! اما این دخترها... این دخترهای پاک و زلال و قانع و راضی... این دلهای آماده... این بذرهای تازه و سرسبز... میشد بابرنامه تبدیل به درختانِ استوار و همیشهسبزی شوند که در طوفان فتنهها و بلایا خم به ابرو نیاورند و میوه بار دهند... خدا حافظِ همهشان باشد و کمِ ما را جبران کند...
بعد از صبحانه راه میافتیم و نمازِ ظهر را هم شکرِ خدا اولِ وقت در دشت عباس و امامزاده عباس(ع) میخوانیم. جای بکرِ بکرِ بکری که خیلی به همه چسبید و باز بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر... یک مهمانیِ اختصاصی برای این 40 نفر آدم :)
برای نماز ظهر و ناهار راه میافتیم سمتِ فکه... فکۀ نازنینِ من... فکۀ دوستداشتنیِ من... فکۀ دلبرِ من...
خب حتما دانستید فکه را خیلی دوست میدارم... فکه را خیلی عاشقم... فکه را خیلی دلتنگ بودم... فکه را حتی الآن که دارم مینویسم خیلی دلتنگم... به خدا قسم وسطِ این همه کار اگر همین حالا به من زنگ بزنند که بیا برو راهیان، بدونِ کلمهای پرسش راه میافتم و دلم از همه بیشتر برای فکه پر میزند...
رفتهها که نگفته دلشان رفت... اما نرفتهها سرچ کنند... فکه را دقیق سرچ کنند... اصلا سرچ کنید؛ مقتلِ فکه... مقتل... این کاملترین اسمِ فکۀ مظلوم است...
دخترها را پیاده میکنیم و راهِ حسینیه را نشان میدهیم. تا آنها استراحت کنند من و راوی و همسرم پلوقیمۀ خوشمزهای میپزیم که دلتان نخواهد :)
سفره را پهن میکنیم و دورِ هم ناهار میخوریم. نماز ظهر اول وقت هم خوانده میشود و حالا همه را جمع میکنیم ورودی یادمان و آمادۀ زیارت میشویم.
بیابانِ خدا بود و ما 40 نفر :)
راوی اینجا سنگِ تمام گذاشت... شکرِ خدا روایت و زیارتِ خوبی بود... معرفت داشت... تفکر داشت... اتصال داشت... حتی آن 5 بدحجاب هم پابهپا آمدند... حتی آن 2 نفر هم که گفتند تا آخر مشکیپوش و با کلاه و هدفون بودند، همراهی کردند... خب الحمدلله پرچمِ قبۀ حضرتِ زینب(س) هم روزی این سفر بود که اینجا رونمایی شد و با پرچمِ عمۀ سادات هم روضهای در مقتلِ فکه به پا شد... الحمدلله... الحمدلله... خیلی خوب بود... جای همه سبز... الهی اگر دلی سوخت و خواست، روزیاش شود به زودی... الهی خدا باز هم از غیب... از فضلِ خودش... برای ما جور کند و دوباره راهیان برویم... خیلی خوب بود... بعد از دو سال تحریمِ نور خیلی چسبید... خیلی سبک شدیم... خیلی بال و پر گرفتیم... نفس گرفتیم...
هوا تاریک شد و ما دل از مقتل نکندیم... شب و سکوتِ مقتلِ فکه را همه با هم بودیم... نه مداحی گذاشتیم... نه سخنرانی کردیم... گذاشتیم فکه خود روایت کند شبهای خود را... وَ فکه چه راوی خوبی بود... چه خوب حقِّ آسِدمرتضای آوینی را ادا کرد...
صدای گریههای غریبانۀ دخترها بود که در تاریکیِ مقتل به گوش میرسید... باد میوزید... رملها زیر پای برهنهمان جابجا میشدند... هرکس توی حال خودش بود... تنها پسرم با من بود که هنوز از تاریکی میترسد و من قرص و محکم دستش را در دستم گرفته بودم که دلش محکم باشد... میگویم بابا! دراز بکشیم روی رملها؟!
از تاریکی هول دارد... مردّد است... من بدون اینکه دستش را رها کنم، دراز میکشم روی رملها و صورتم را انگار میچسبانم به آسمان... بس که آسمانِ خدا در فکه به تو نزدیک است... ستارهها توی چشمت چشمک میزنند...
بیآنکه دستم را رها کند، دراز میکشد کنارم... پهلو به پهلوی من... انگار چسبیدن به من بهش آرامش میدهد و ترسش را میگیرد... تا دراز میکشد و صورتش انگار به سقفِ آسمان میچسبد با ذوق میگوید بابااااااا! چقدر ستارهها نزدیکاند! چقدر نملها نرماند!
میگویم نمل نه بابا! رمل! رملها نرماند! حالت خوب است؟! از تاریکی نمیترسی؟!
با ذوق میگوید نه دیگر! فقط یکم!
میگویم بابا! اینجا خاکِ شهداست! تا با شهدایی، از هیچچیز و هیچکس نترس! تا با شهدایی... حریفِ همه دنیایی! دستت را رها کنم، دستِ شهدا را بگیری؟!
جواب میدهد نه! میترسم!
میگویم نترس! تا خودت اجازه ندهی دستت را رها نمیکنم. خیالت راحت! اما بابا... شهدا بهتر از مناند... همیشه دستِ بهترین را بگیر... همیشه به بهترین وصل شو... همیشه از بهترین کمک بگیر... به بهترین تکیه کن... شهدا از من بهترند بابا... از من قویترند... از من مهربانترند... شهدا حتی تو را از من بیشتر دوست دارند...
به حرفهایم گوش میدهد... وَ دستم را کمی شلتر میگیرد... فکر کنم دلش به شهدا قرص شده :)
بعد از نماز مغرب در مقتلِ فکه، راهیِ هویزه میشویم. تا هویزه راه بسیار است. شام را در اتوبوس میخوریم. دخترها دورِ من را گرفتهاند... با من صمیمی شدهاند... نشستهام روی پلههای درِ وسطِ اتوبوس که خیلی نزدیکشان نباشم، بالاخره دخترند و نسلِ جوانِ امروزی، نه اینکه بد باشند، اصلا! اصلا! خیلی هم زلال و پاکند. اما یک چیزهایی را یا یاد نگرفتهاند یا نمیدانند. اگر روی پلهها و تکیه به درِ وسطی اتوبوس نمینشستم، خیلی راحت و نزدیک به من مینشستند و تقوا میگوید بهتر است همهچیز رعایت شود. دورهمیِ اتوبوسی ما از اینجا استارت میخورد. اول میآیند و ازمن میپرسند مگر من چند بار راهیان نور آمدهام؟! چرا شرهانی را اینقدر خوب میشناختم؟! دخترم مثلِ شیر ایستاده بالای سرشان و رک و پوستکنده میگوید: خانوما! یکم عقبتر بشینید ببینم! از دورم میشه سؤال پرسید! بعد خودش مینشیند روی پلۀ اول، روبروی من و شروع میکند به سیر تا پیازِ بابایش را گفتن :) از تمااااااامِ سفرها برای دخترها میگوید :) کمکم سؤالات دیگر شروع میشود و دغدغههای نسلِ امروز رو میآید. از من دربارۀ حقوقِ زنان میپرسند... چراییِ حجاب... چرایی ازدواج... چراییِ گیر دادنِ خانوادهها به بچهها... بعد سؤالهای ریزتری که نشان میدهد بچهها واقعا میفهمند! مثلا میپرسند چرا دختر شما با شما رفیق است؟ چرا با هم سفر آمدهاید و اینقدر به همهتان با هم خوش میگذرد؟ چرا ما نمیتوانیم با باباهایمان حرف بزنیم؟ سفر برویم؟ سؤالهای سخت و اسفناکی که وقتی دلم را به درد میآورد، بیرحمانه پاس میدهم به همسرم و میگویم این را بروید از خانومم بپرسید! بعد 4_5 تایی میروند آخر اتوبوس دورِ همسرم و شروع میکنند او را سؤال و جواب کردن! خلاصه رفاقت من و بچهها دارد کمکم اوج میگیرد و دستم برای خیلی کارها باز میشود... توسلم به شهدا جواب داده... نه که توسلِ من! نه! که عنایتِ آنها بر من باریدن گرفته... بی آنکه لایق باشم... از فضلِ خودشان... فقطططط از فضلِ خودشان!
به هویزه که میرسیم اسکان و سرویس بهداشتی و حمام راحتی دارد. بچهها حسابی خوشحالاند. اسکانِ بزرگ... حمامها و سرویسهای بزرگ... باز بیابانِ خدا و ما 40 نفر...
به خاطر امکاناتِ خوب هویزه، قرار است سه وعده غذای پیش رو را امشب درست کنیم، ما آقایان که بیداریم و پای کار، برای خرد کردن سیبزمینیها هم داوطلب صدا میزنیم که 6 تا از دخترها میآیند. بقیه شب را استراحت میکنند و به امور شخصیشان میپردازند. عدهای هم دوست دارند تا صبح را یادمان و سر مزار شهدا باشند که نیمههای شب حدود 400 نفر از سربازان وظیفه اتوبوسشان به هویزه میرسد و شب را قرار است هویزه بخوابند و نماز صبح به راهشان ادامه دهند. آنها در مسجدِ یادمان مستقر میشوند و ما هم به دخترها اعلام میکنیم تا نماز صبح یادمان نروند. بچهها هم همه حسینیه میروند و تخت میخوابند.
|| خانم بذر دوباره مینویسن :) ||