وارونگیِ عامدانۀ حافظه‌ها

شب‌ها اغلب کار دارم، نمی‌رسم گاندو رو ببینم. روی فلش ضبط می‌کنم و روز بعدش نگاه می‌کنم. از گاندو 1 هم داره جذاب‌تر می‌شه! دیشب نکتۀ پررنگ‌ش برام اون دانشجوهایی بود که گورستان انگلیسی‌ها رو در بوشهر تخریب کرده بودن. وطن‌پرست‌های حقیقی و معتقدی که هر ایرانی به‌شون افتخار می‌کنه. زحمت‌کش‌های حقیقی و مدافعانِ این خاک در برابرِ استکبار. 

این روغن‌فکرا و گداهای عقیدتی_فکری که به راحتی قابل سواری گرفتن‌ان که هیچ، اما این افراد مقیّد و معتقد رو آدم با خودش می‌گه اینا که نباید فریب استکبار و بخورن. ولی فریب خوردن راحته! خصوصا که در آخرالزّمانیم! 

یادمه سال 98 که کلی راهپیمایی و تظاهرات پیش اومد، هر خبری که از راهپیمایی به‌م می‌رسید ساعت‌ها می‌نشستم به چون و چرایی‌ش فکر می‌کردم. تا جایی که عقلِ خودم می‌رسید تصمیم می‌گرفتم، هرجا عقل‌م نمی‌رسید از افرادِ موثق و معتمدی که به‌شون اعتماد دارم و می‌دونم خط‌شون؛ خط مستقیمِ ولایت فقیه و امام خامنه‌ای هست می‌پرسیدم که این راهپیمایی مورد تأییده یا نه؟ پا نشیم بریم پس‌فردا عکس و فیلمی در بره و بگن این انقلابی‌ها خلافِ حرفِ امام خامنه‌ای عمل کردن! یادمه یکی_دو تا رو شرکت نکردم و بعد فهمیدم مورد تأیید جبهۀ انقلاب بوده ولی من چون به نتیجۀ شفافی نرسیدم نرفتم که یه وقت از ما انقلابی‌ها بهره‌برداری نشه. 

سواری گرفتن از کور و کودن‌ها راحته. برای خودِ استکبار هم اون افراد ارزشِ خاصی ندارن! استادها و دانشجوهای روغن‌فکر، مردمِ بی‌فکرِ جاهل، بنده‌های شکم و زیرشکم، اینها برای هیچ‌کس ارزشی ندارن. 

اما خدا می‌دونه چه سرمایه‌ها دارن خرج می‌کنن برای سواری گرفتن از نیروهای معقولِ انقلابی و ولایی! 

گاندوی دیشب باعث شد کلی استغفار کنم از هر کار و حرفی که احتمالا در طولِ زندگیم داشتم که بدونِ پشتوانۀ معقول بوده و ناخواسته گل به خودی زدم... خدا کنه چنین خیانتِ ناخواسته‌ای تو پرونده‌م نباشه ولی خدایا! اگر هست معذرت می‌خوام... از نادونی بوده... و اگر نه جان و مال و همه خانواده‌م فدای اسلام و انقلاب و امام خامنه‌ای. از هر خطایی که خدایی نکرده باعث شده ضربه‌ای از جانبِ من به این نظامِ مقدس و جهانی برسه، استغفرالله ربّی و اتوب الیه...

خصوصا که بلاگر هستم و سال‌هاست می‌نویسم و سلاحِ اولیه و اصلیِ این روزها قلم و مخاطب‌ش تفکّر بشریته! 

.

.

.

من مزارِ رئیسعلی دلواری و دیدم. قلبِ آدم فشرده می‌شه که به اون مزار رسیدگی نشده...... شنیدم که ساختنش و لحظه‌شماری می‌کنم برم عراق و ببینم که راسته! وطن‌پرستِ امروز معناش شده وطن‌فروش! معمولا اینهایی که آه وطن‌م سر می‌دن همون سگ‌های درِ خونۀ استکبارن که برای ظالم دم تکون می‌دن، ولی وقتی می‌گیم رئیسعلی دلواری ِ وطن‌پرست؛ یعنی اون آدمی که با جان و مال و همه وجودش مقابل ِ متجاوزین به وطن‌ش ایستادگی کرد و در همین راه هم به شهادت رسید! سه روز دیگه هم سالروزِ شهادتشه... کاش سه روزِ دیگه بلاگستان پر شه از مراسمِ یادبودِ این وطن‌پرستِ راست‌راستکی! 

 

 

#مرگ_بر_انگلیس

#مرگ_بر_منافق

#مرگ_بر_انگلیسی_پرست

#از_عصبانیت_بمیرید :)

    روز آخر

    برای لمسِ التهابِ زیرِ گونه‌هاش، باید خم شوم و روی دوزانو بنشینم. حالا هم‌قدّیم؛ شانه به شانه و چشم در چشم. قدّ ِ امن و امانِ کشورم زیرِ سایۀ رهبری باصلابت و مدبّر اما، به قدّ ناامنی و آوارگیِ کشورِ بی‌رهبر و مقتدایش نمی‌رسد! دو کفِ دست‌م را می‌گذارم روی گونه‌های سرخِ آفتاب‌سوخته‌اش وقتی در آوارگیِ فرار و پناهندگی، لابلای سنگ‌ها و صخره‌ها در ستیز با خورشیدِ سوزان بوده. پوستِ باحرارتِ زمخت‌شده‌اش را از غبار و اشک نوازش می‌کنم. دو انگشتِ شست‌م را به نرمی و عطوفت زیرِ پلک‌های پف‌کرده از گریه‌اش می‌لغزانم و ردّ نمک‌ها را لمس می‌کنم. به چشم‌های بادامیِ زل‌زده به من‌ش لبخند می‌زنم. 

    دخترِ کوچکِ همسایه! 

    شیعۀ علی بن ابیطالب - که جانم به فدای قنبرش - باشی یا پیروی سنّت، چه فرقی می‌کند؟! تو امّتِ محمّدی! پارۀ جگرِ منی! تو همسایۀ کشورِ علی هستی! علی کجا خواب‌ش می‌برد وقتِ تب کردنِ کودکِ بی‌پناهِ همسایه؟! اصلا اگر بگویم همۀ دعواها سرِ همین اسم است، باور می‌کنی؟! 

    علی! 

    علی! 

    علی! 

    همان چند درصدِ اندکی از شیعیانِ خانه‌ات، چشمِ استکبار را کور کرده و به بهانه‌های واهی به سرت ریخته‌اند! به سرت ریخته‌اند که شیعه حقّ زندگی نداشته باشد! تو شیعه باشی یا پیروی سنّت چه فرقی می‌کند جانِ رسول الله؟! مهم این است که کشورت 30 درصد شیعه دارد... هَزاره دارد... مسجد کبود دارد... مکتب سیدالشّهدا دارد... بعد خاکِ خانه‌ات... خاکِ مادری‌ات... به لطفِ خدا کلّی انرژی دارد... موادّ معدنی دارد... سرمایه و ثروتِ طبیعی دارد... شرایطِ خاصّ جغرافیایی دارد... وَ تو را 20 سال است سرگرم کرده‌اند که غارتِ ناموس و سرمایه‌ات را نبینی! تو را 20 سال است به خود مشغول کرده‌اند که باور نکنی آغوشِ مادرِ وطن‌ت، امن و امانِ حقیقیِ توست... تو را 20 سال است آواره کرده‌اند که خانه‌ات را با تمامِ اسباب و لوازم‌ش سند به نامِ خودشان زنند... تو را 20 سال است جوری خوابانده‌اند که بعد از بیداری هم یادت نیاید خانه و کاشانه‌ات کجاست! تو را 20 سال است به رگِ غیرتِ شیعه و سنّی جنبانده‌اند و چه سواری‌ها از تو گرفته‌اند... تو را 20 سال است فریب داده‌اند چون خواستی جمهوری باشی و اسلامی

    آه همسایه! 

    پارۀ تنِ ایران... 

    ای نقشۀ مشترکِ چند صد سالِ پیش...

    ای آسمانِ مشترک... خاکِ مشترک... آبِ مشترک... دردِ مشترک... دینِ مشترک... قبله و پیغمبرِ مشترک... ای قرآنِ مشترک... 

    20 سال آوارگی ِ این چشم‌های بادامی‌ات را کجا گریه کنم امّتِ محمّد؟! همسایۀ کشورِ علی؟! 

    علی! 

    علی! 

    علی! 

    20 سال که نه! 1400 سال است این اسم خون به پا کرده... این اسم؛ این مظلومِ مقتدر... وَ تو کشورت فداییِ این اسم دارد... وَ تو کشورت فداییِ دخترِ علی دارد... وَ تو کشورت صدها و بلکه هزارها مدافعِ حرم دارد! وَ تو کشورت چشمِ استکبار را در سوریه کور کرده! وَ تو کشورت دستِ استکبار را در عراق قلم کرده! وَ تو کشورت نفرنفر فرزندِ دلیرِ با غیرت دارد که اگر جمع شوند... اگر جمع شوند... وَ چقدر از جمع شدنِ شما هراس دارند که آواره کردنِ شما از اهدافِ اولیۀ استکبار است! مثلِ همان روزی که از جمع شدنِ امّتی به دورِ علی ترسیدند... از جمع شدنِ امّتی به دورِ پسرهای علی... به دورِ دخترهای علی... به دورِ خاندانِ علی... که علی حق است و حق؛ مدامِ علی! 

    تو مجسّم‌ترین روضۀ این روزهایی همسایه! 

    مکشوف‌ترین روضه‌های این محرّم! 

    خون... ظلم... آوارگی... ترکِ وطن... غریب‌کُشی... کودک‌کُشی... شهادت... اسارت... بی‌پناهی... یتیمی... استهزاء... فریب... شایعه... حرف و حدیث... اصلا بگو کلّ ارضِ افغانستان؛ کربلا... کلّ یوم افغانستان؛ عاشورا... 

    آخرین روضۀ دهۀ دومِ من باید تو می‌بودی امّتِ محمّد! همسایۀ کشورِ علی! 

    وَ علی! 

    علی! 

    علی! 

    من به چشم‌های بادامیِ تو قول می‌دهم همسایه! 

    روزی زیرِ بیرقِ این اسم

    صاحب و وارثِ تمامِ این عالَمیم؛

     

    وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَ‏ عَلَى‏ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ

    وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً

    وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین

     

    همسایه!

    وَ صَدَقَ اللَّهُ الْعَلِی الْعَظِیمُ.

     

    روز نوزدهم

    کی می‌دونه یعنی چی

    بیچاره‌تر

    اون‌که دید

    کربلات و؟!

    کی می‌دونه یعنی چی

    بیچاره‌تر اون‌که هر سال اربعین بود...

    قسم می‌خورم هیچ‌کس نمی‌دونه

    هیچ‌کس نمی‌فهمه

    جز همونی که هر سال اربعین می‌رفته

    وَ حالا شده دو سال که...

    .

    .

    .

    اینجا؛

    تو مغزم...

    خاطرۀ زنده دارم

    از هرجا که اسم ببرین...

    مرز... هم مهران... هم شلمچه... هم چزابّه...

    حرم... هم نجف... هم سامرا... هم کاظمین... هم کربلا...

    موکب... هم ایرانی... هم عراقی... هم هندی... هم لبنانی...

    آسمون... نیم‌ابریِ نجف... بارونیِ سامرا... آفتابیِ کربلا... پرستارۀ کوفه... 

    جاده... ابتدای میدونِ ثوره العشرین... ایلام تا مهران... بغداد تا کاظمین... نجف تا کربلا...

    عمود... شماره یک... شماره دو... شماره سه... شماره چهار... .... .... شماره هزار و چهارصد و پنجاه و دو...

    تاول... خوش‌خیم... بدخیمِ آب‌آور... ترکیده... دُرّ نجفی... گوشۀ پا... کفِ پا... 

    می‌کُشه من و یه روز خاطرات............

    روز هجدهم

    یک هفته از بیماری می‌گذرد. سرپا شدم الحمدلله اما هنوز خستگی زودرس و ضعف دارم. خانواده هم الحمدلله ربّ العالمین سرپا شدند. امروز رفتم حمامِ عافیت. قشنگ بیماری را کیسه کردم و لیف کشیدم و سنگ پا زدم و از تنم زدودم. بعد بسم الله الرّحمن الرّحیم گفتم و غسل جمعه و زیارت و شهادت را با هم انجام دادم. آمدم بیرون و رفتم زیارت. الحمدلله که جزو ارقامِ اموات نشدیم و خدا باز هم به دیدۀ عنایت به من و خانواده و عزیزانم نظر انداخت. در حرم نشستم و برای اباعبدالله _جانم به فدایش_ چند قطره‌ای اشک ریختم. الحمدلله که هنوز هم این چشم‌ها برای ارباب اشک می‌ریزد. الحمدلله که عافیت حاصل شد و هنوز خدا اجازۀ نام ِ ارباب را بردن به این تن ِ رنجور از گناه می‌دهد. 

    حالا وقتِ روضه‌های عملی داشتن برای آقاست. خبرِ این‌که ژاپن تزریقِ واکسنِ آمریکایی مدرنا را متوقف کرده و مواردی از آلودگی در این واکسن دیده شده را دو روز پیش دیدم. اما حالِ مساعدی برای کار کردن نداشتم. امروز برای پست کار کردم و کوبیدم توی دهانِ آنها که وقتی امام خامنه‌ای همان اول اجازۀ ورودِ این واکسن را ندادند، دهان‌های دریده‌شان را باز کردند و شکرِ اضافه خوردند! 

    گرچه گاوها همیشه گاوند، اما لازم است این‌جور وقت‌ها لگدی به‌شان بزنی و میزان نفهم بودن‌شان را یادشان بیاوری و به ماما که افتادند از خنده ریسه بروی :)

    من هنوز هم می‌گویم؛ اگر عرضۀ براندازی داشتند، این کار را می‌کردند! چون عرضه‌اش را ندارند چپیده‌اند توی مجازی‌هایشان و اینجا ماما می‌کنند و از قضای روزگار هم هی گاوشان دوقلو می‌زاید :)

    .

    .

    .

    امام حسین علیه السلام را هم گفتند خارجی است! گفتند صلاحِ امّت را نمی‌داند! (همان‌ها که دربارۀ برادرش وقتِ صلح هم همین را گفتند!) (دربارۀ پدرش هم همین را گفتند هر وقت و هر زمان که کاری کرد!) 

    کلا همیشه عده‌ای اعم از مذهبی و غیرمذهبی هستند که یا عقب‌تر از ولیّ فقیه‌شان‌اند یا جلوتر! وَ دقیقا همین‌ها هم همیشه ضربه می‌خورند و مضحکۀ خاص و عام می‌شوند! ولیّ فقیه را فقط باید گفت چَشم! و اگرنه دورِ دنیا چشم‌شان را مثل ِ حالا که آبروی واکسنِ آمریکایی‌شان رفته و تشت‌شان از بام افتاده و صدا داده خوب کور می‌کند :)

    .

    .

    .

    قرار است دانه‌دانه آنهایی که به امام خامنه‌ای نقد داشتند و خیال می‌کردند خیلی می‌فهمند(!)، مذهبی و غیرمذهبی، زنگ بزنم و لگدی که گفتم را نثارشان کنم :) 

    انّی سلم لمن سالمکم 

    و حرب لمن حاربکم

    و ولیّ لمن والاکم

    و عدوّ لمن عاداکم!

    نه از همین گریه و روضه‌های اشک تمساحی ِ بی‌اثر و بی‌خاصیت! 

     

     

     

    || باید شش هفته صبر کنم تا بتوانم واکسن بزنم :( چقدر ذوق داشتم نوبت‌م شود با افتخار می‌روم و می‌گویم: فقط برکت :) ||

    || یکی از آشناها افتاده دنبال ِ کپسول گاز جور کردن برای همسایگانِ عزیزِ افغانستانی که پناهنده شدند به ما و در مرز آواره‌اند. می‌شود من هم بروم کمک؟ دیگر ناقل نیستم؟! باید بروم آمار بگیرم از این ویروسِ وحشیِ در بدن‌م. ||

    || بدونِ عمل چطور می‌شود برای امام حسین علیه السلام عزادار بود؟! ||

     

    روز هفدهم

    کلیپ معتادی که وسط هیئت‌ت بی‌ریا برای‌ت به سر و سینه کوبیده و آقای هلالی کمک‌ش کرده ترک کند را دیدم. دل‌م خواست معتاده بودم. تو همین‌جور آشکارا و به سرعت به دادم می‌رسیدی... من به معتاده حسودی‌ام شد... این را گریه‌های وقت و بی‌وقت‌م از ظهر که کلیپ را دیدم می‌گوید... من هم یک‌جور معتادم... یک جور بدتری... شما که این را می‌دانی! من اعتیاد پیدا کرده‌ام به بد بودن... به بدی کردن... به تکان نخوردن... به هی پشت گوش انداختن... من اعتیاد پیدا کردم به بی‌ارادگی... به نخوت... به سستی... به تن‌پروری... به نمازهای شنبه و یک‌شنبه... کجا بیایم در ملأ عام بلکه دلت به حال‌م بیشتر بسوزد؟! به سن و سال‌م نگاه کن! این نقطه‌ای که هستم مناسبِ این سن و سال است؟! نگفتم آخرین امیدم محرم است؟! آن شب زیر پرچمِ علمدار، یواشکی نگفتم همه مرا رانده‌اند؟! نگفتم تو آخرین امیدِ منی؟! اضطرار چه شکلی است؟ چه شکلی است که تو دلت برای‌م بسوزد؟ کافی نیست عزّتی که برای‌م نمانده؟! کافی نیست این نقطه‌ای که بر بلندای آن شکسته‌ام در این سن و سال؟! من از تو چیز خارق‌العاده‌ای خواستم؟! چرا گوشۀ قلب‌م هنوز ایمان دارد تو سریع النّجاتی اما اینجا از پا افتاده‌ام سال‌ها؟! کی قرار است وارد عمل شوی؟ کی قرار است مرا ترک دهی؟ فرج برای‌م برسانی؟ گشایش شود؟ سینه زدن‌هایم برای‌ت ریا داشت... اشک‌هایم ریا داشت... این حالِ وامانده که ریا نداشت! آن شب که بی‌ریا زانو زدم زیر علمِ علمدارت که تو آخرین امیدِ منی!

    آخرین امیدِ من! 

    چرا دل‌ت برای‌م نمی‌سوزد؟! 

     

    « اللَّهُمَّ وَ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ »
    آپلود عکس