برای لمسِ التهابِ زیرِ گونههاش، باید خم شوم و روی دوزانو بنشینم. حالا همقدّیم؛ شانه به شانه و چشم در چشم. قدّ ِ امن و امانِ کشورم زیرِ سایۀ رهبری باصلابت و مدبّر اما، به قدّ ناامنی و آوارگیِ کشورِ بیرهبر و مقتدایش نمیرسد! دو کفِ دستم را میگذارم روی گونههای سرخِ آفتابسوختهاش وقتی در آوارگیِ فرار و پناهندگی، لابلای سنگها و صخرهها در ستیز با خورشیدِ سوزان بوده. پوستِ باحرارتِ زمختشدهاش را از غبار و اشک نوازش میکنم. دو انگشتِ شستم را به نرمی و عطوفت زیرِ پلکهای پفکرده از گریهاش میلغزانم و ردّ نمکها را لمس میکنم. به چشمهای بادامیِ زلزده به منش لبخند میزنم.
دخترِ کوچکِ همسایه!
شیعۀ علی بن ابیطالب - که جانم به فدای قنبرش - باشی یا پیروی سنّت، چه فرقی میکند؟! تو امّتِ محمّدی! پارۀ جگرِ منی! تو همسایۀ کشورِ علی هستی! علی کجا خوابش میبرد وقتِ تب کردنِ کودکِ بیپناهِ همسایه؟! اصلا اگر بگویم همۀ دعواها سرِ همین اسم است، باور میکنی؟!
علی!
علی!
علی!
همان چند درصدِ اندکی از شیعیانِ خانهات، چشمِ استکبار را کور کرده و به بهانههای واهی به سرت ریختهاند! به سرت ریختهاند که شیعه حقّ زندگی نداشته باشد! تو شیعه باشی یا پیروی سنّت چه فرقی میکند جانِ رسول الله؟! مهم این است که کشورت 30 درصد شیعه دارد... هَزاره دارد... مسجد کبود دارد... مکتب سیدالشّهدا دارد... بعد خاکِ خانهات... خاکِ مادریات... به لطفِ خدا کلّی انرژی دارد... موادّ معدنی دارد... سرمایه و ثروتِ طبیعی دارد... شرایطِ خاصّ جغرافیایی دارد... وَ تو را 20 سال است سرگرم کردهاند که غارتِ ناموس و سرمایهات را نبینی! تو را 20 سال است به خود مشغول کردهاند که باور نکنی آغوشِ مادرِ وطنت، امن و امانِ حقیقیِ توست... تو را 20 سال است آواره کردهاند که خانهات را با تمامِ اسباب و لوازمش سند به نامِ خودشان زنند... تو را 20 سال است جوری خواباندهاند که بعد از بیداری هم یادت نیاید خانه و کاشانهات کجاست! تو را 20 سال است به رگِ غیرتِ شیعه و سنّی جنباندهاند و چه سواریها از تو گرفتهاند... تو را 20 سال است فریب دادهاند چون خواستی جمهوری باشی و اسلامی!
آه همسایه!
پارۀ تنِ ایران...
ای نقشۀ مشترکِ چند صد سالِ پیش...
ای آسمانِ مشترک... خاکِ مشترک... آبِ مشترک... دردِ مشترک... دینِ مشترک... قبله و پیغمبرِ مشترک... ای قرآنِ مشترک...
20 سال آوارگی ِ این چشمهای بادامیات را کجا گریه کنم امّتِ محمّد؟! همسایۀ کشورِ علی؟!
علی!
علی!
علی!
20 سال که نه! 1400 سال است این اسم خون به پا کرده... این اسم؛ این مظلومِ مقتدر... وَ تو کشورت فداییِ این اسم دارد... وَ تو کشورت فداییِ دخترِ علی دارد... وَ تو کشورت صدها و بلکه هزارها مدافعِ حرم دارد! وَ تو کشورت چشمِ استکبار را در سوریه کور کرده! وَ تو کشورت دستِ استکبار را در عراق قلم کرده! وَ تو کشورت نفرنفر فرزندِ دلیرِ با غیرت دارد که اگر جمع شوند... اگر جمع شوند... وَ چقدر از جمع شدنِ شما هراس دارند که آواره کردنِ شما از اهدافِ اولیۀ استکبار است! مثلِ همان روزی که از جمع شدنِ امّتی به دورِ علی ترسیدند... از جمع شدنِ امّتی به دورِ پسرهای علی... به دورِ دخترهای علی... به دورِ خاندانِ علی... که علی حق است و حق؛ مدامِ علی!
تو مجسّمترین روضۀ این روزهایی همسایه!
مکشوفترین روضههای این محرّم!
خون... ظلم... آوارگی... ترکِ وطن... غریبکُشی... کودککُشی... شهادت... اسارت... بیپناهی... یتیمی... استهزاء... فریب... شایعه... حرف و حدیث... اصلا بگو کلّ ارضِ افغانستان؛ کربلا... کلّ یوم افغانستان؛ عاشورا...
آخرین روضۀ دهۀ دومِ من باید تو میبودی امّتِ محمّد! همسایۀ کشورِ علی!
وَ علی!
علی!
علی!
من به چشمهای بادامیِ تو قول میدهم همسایه!
روزی زیرِ بیرقِ این اسم
صاحب و وارثِ تمامِ این عالَمیم؛
وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ
وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً
وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین
همسایه!
وَ صَدَقَ اللَّهُ الْعَلِی الْعَظِیمُ.