کلیپ معتادی که وسط هیئتت بیریا برایت به سر و سینه کوبیده و آقای هلالی کمکش کرده ترک کند را دیدم. دلم خواست معتاده بودم. تو همینجور آشکارا و به سرعت به دادم میرسیدی... من به معتاده حسودیام شد... این را گریههای وقت و بیوقتم از ظهر که کلیپ را دیدم میگوید... من هم یکجور معتادم... یک جور بدتری... شما که این را میدانی! من اعتیاد پیدا کردهام به بد بودن... به بدی کردن... به تکان نخوردن... به هی پشت گوش انداختن... من اعتیاد پیدا کردم به بیارادگی... به نخوت... به سستی... به تنپروری... به نمازهای شنبه و یکشنبه... کجا بیایم در ملأ عام بلکه دلت به حالم بیشتر بسوزد؟! به سن و سالم نگاه کن! این نقطهای که هستم مناسبِ این سن و سال است؟! نگفتم آخرین امیدم محرم است؟! آن شب زیر پرچمِ علمدار، یواشکی نگفتم همه مرا راندهاند؟! نگفتم تو آخرین امیدِ منی؟! اضطرار چه شکلی است؟ چه شکلی است که تو دلت برایم بسوزد؟ کافی نیست عزّتی که برایم نمانده؟! کافی نیست این نقطهای که بر بلندای آن شکستهام در این سن و سال؟! من از تو چیز خارقالعادهای خواستم؟! چرا گوشۀ قلبم هنوز ایمان دارد تو سریع النّجاتی اما اینجا از پا افتادهام سالها؟! کی قرار است وارد عمل شوی؟ کی قرار است مرا ترک دهی؟ فرج برایم برسانی؟ گشایش شود؟ سینه زدنهایم برایت ریا داشت... اشکهایم ریا داشت... این حالِ وامانده که ریا نداشت! آن شب که بیریا زانو زدم زیر علمِ علمدارت که تو آخرین امیدِ منی!
آخرین امیدِ من!
چرا دلت برایم نمیسوزد؟!