حالِ این خانه خوب نیست. بیماری اتاق به اتاق را سرزده و مجالِ نفس کشیدن به کسی نداده. سرپایی برای پرستاری نمانده و هرکس کجدار مریض با خودش سر میکند.
بو! بوی مریضی! بوی مانده و تهوعآورِ مریضی حتی پس از دود کردنِ اسپند هم پابرجا باقیست!
اما شکرِ خدا کسی اینجا داغدار نیست...
آخر یک خانۀ دیگر هم یک زمانی حالش خوب نبود... من این روزها همهاش برای دلم روضۀ آن خانه را میخوانم...
مادری بیمار و زخمی...
پدری با غرورِ شکسته...
پسری تبکرده از کوچه...
دختری فاجعهدیده...
اهلِ خانه داغدار...
بو! بوی دود! بوی مانده و تهوعآورِ دود که هنوز به در و دیوارِ خانه وحشیانه چنگ انداخته...
این روضهها وحشتم میاندازد... مرا عصبی میکند... مرا به جنون میکشد... علی از مذهبیهای بیولایتِ فقیه ضربه خورد! زهرا! زهرای فاطمه را مذهبیهای بیولایتِ فقیه به آن روز انداختند... شده تا به حال فکر کنی اگر یک نفر! فقط یک نفر میآمد توی کوچه و پشتِ سرِ امام حسن میایستاد و دستی که از روی سرش رد شد را میگرفت چه میشد؟! اگر یک نفر، فقط یک نفر خودش را انداخته بود بیرون، یک جمله گفته بود این خانۀ دخترِ پیغمبر است، آن وقت همه ریخته بودند بیرون و فاجعهای رخ نمیداد؟!
علی... علی از مذهبیهای ترسوی بزدلی ضربه خورد که هی به خودشان گفتند: بقیه هستند!
در اتوبوس نشسته و میبیند مشتی بیسواد که در گذرانِ زندگیِ روزمرۀ خود ماندهاند، دارند دربارۀ رهبری حکومت اسلامی تز میدهند و نقد (!) میکنند، یک کلمه به روی خودش نمیآورد جواب بدهد، چرا؟! چون بقیه هستند! چون میترسد دردسر درست شود! چون به او چه؟! چون خدا جای حق نشسته! چون اینها نفهماند، قرار بود فهمیده باشند تا حالا فهمیده بودند!
در مهمانی و دورهمی خانوادگی/دوستانه/کاری نشسته، همه دارند پشتِ انقلاب و امامینِ انقلاب حرف میزنند. این هم تسبیحش به دست، تندتند ذکر میگوید عقب نیافتد! چرا حرفی نمیزند؟! چون حالا دوستاند! همکارند! خانوادهاند! بد است! مردم چه میگویند! من چه کاری از دستم برمیآید؟! هرکس را توی قبر خودش میگذارند!
فکر کن همسایههای آن کوچه...
که در تمامِ عمرشان...
صدای
فاطمۀ زهرا را
نشنیده بودند...
نشنیده بودند!
حالا صدای ناله و گریۀ او را شنیدهاند
در همهمۀ انبوهی از صدای مرد...
فکر کن همه با تعجب
ریختهاند پشتِ درهای حیاط
و به صداهایی که میشنوند
گوش میدهند...
فکر کن همه تعجب کردند!
صدای فاطمه است؟!
دخترِ پیغمبر؟!
فاطمه از نابینا رو میگرفت!
حالا چرا صدایش را کوچه برداشته...
چرا گریه میکند؟!
فکر کن هی لای در را باز کردند...
هی نگاه کردند ببینند چند نفر دیگر از خانههایشان آمدهاند بیرون
که آنها هم بیایند...
اما دیدهاند هیچکس بیرون نیامده...
آنها هم نیامدند!.................
بیرون نیامدند!
بعد فکر کن آن سوی صدا
صدای خشنِ آن ملعون را شنیدهاند؛
« یا اهالی خانه از خانه خارج می شوند یا خانه را با هر چه در آنست به آتش می کشم! »
حالا همه پشتِ درهای خانهشان
ترسیدهاند!
که دعوا به ما ربطی ندارد...
که هروقت دیگران رفتند من هم میروم!
که هستند بقیه!
که علی اگر راست میگوید از خود دفاع کند!
که با فلانی کسی نمیتواند در بیافتد!
که پسفردا بچهام را قرار است بفرستم مدرسه،
عروس و داماد کنم، اینطور که نمیشود! دشمن پیدا میکنم!
که......
علی
علی
علی
علی از مذهبیهای نادانِ بیولایتِ فقیه ضربه خورد!